eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
💐🌼☘🌸 🌼🌺🍃 ☘🍃 🌸 ✅قانون‌هایی که باعث میشن زندگی قشنگ‌تری داشته باشیم: 🔹قانون‌اول عصر نخواب که مجبور نشی تا صبح بیدار بمونی. 🔹قانون‌دوم حتی اگه میدونین کسی جنبه شوخی رو داره، باز هم دست به تخریبش نزنید. 🔹قانون‌سوم دلتنگی بهانه‌ی خوبی برای پیام دادن نیست. 🔹قانون‌چهارم رو کسی که تمام سعیش خندوندنت بود، عیب نذار و فکر نکن وظیفش بوده. 🔹قانون‌پنجم به عقاید بقیه احترام بذار، تو مسئول کاراشون نیستی. 🔹قانون‌ششم یادت نره که یه روز خوب اومدنی نیست، ساختنیه. 🔹قانون‌هفتم هرکاری وقتی داره، وقتی آمادگی شروع کار یا وارد رابطه شدن رو نداری انجامش نده. 🔹قانون‌هشتم چون نمیتونی به دستش بیاری به این معنی نیست که غیر ممکنه. فقط به اندازه خواستت تلاش کن. 🔹قانون‌نهم با خودت مثل کسی که عاشقشی رفتار کن. 🔹قانون‌دهم خودت رو برای اینکه یکی دیگه‌ رو پیدا کنی،گم‌ نکن. 🔹قانون‌یازدهم با قلبت فکر نکن. 🔹قانون‌دوازدهم یاد بگیر ، با خودت خوشحال باشی. 🔹قانون‌سیزدهم تو محدوده‌ی امنِت نمون، گاهی وقتا لازمه بیای بیرون. 🔹قانون‌چهاردهم یادتون نره انتخاب‌هاتون باید به درد یک عمر بخوره، نه یک شب! 🔹قانون‌پانزدهم تو ذهنت راجع به اتفاقاتی که هنوز نیوفتاده خیال‌پردازی افراطی نکن. خصوصاً اگه موضوعش دوست‌داشتن یه نفر باشه. 🔹قانون‌شانزدهم مهم نیست الان یا ده سال دیگه اولین بوسه رو تجربه کنی. مهم اینه چند سال بعدش نگی کاش اولین بوسه‌ام با یکی دیگه بود. 🔹قانون‌هفدهم ‌از هیچ‌چیزی هیچ‌وقت تعجب نکنید، چون دنیا انقدر می‌چرخه که یه روز می‌بینی دقیقاً داری همون کارو انجام میدی. 🔹قانون‌هجدهم وقتی خوابت نمیاد چشماتو ببند خوابت ببره. (بله همینقدر بی منطق.) 🔹قانون‌نوزدهم خودتو برای هرکسی توضیح نده، بذار خودشون بفهمنت. 🔹قانون‌بیستم فکر کردن زیاد به از دست دادن چیزی یا برعکس مطمئن بودن زیاد از داشتنش ، اونو از تو میگیره. 🔹قانون‌بیستم و یکم بعد از هر گریه‌ای که میکنی خودتو تو آیینه ببین. باید یادت بمونه تا چه حد چقدر قوی هستی. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
مردی 9 دختر داشت؛ وقتی همسرش به طفل دهم باردار شد، او را به بیمارستان منتقل کرد در راه به او گفت: اگر کودک دهم نیز دختر بود، پس جدایی بین من وتو حتمی است. بعد از تولد از بیمارستان با او تماس گرفتند و‌ برایش مژده دادند كه همسرش پسری به دنیا آورده است. او خوشحال شده و مثل رعد و برق خود را به شفاخانه برای دیدن نوزاد پسرش رساند. وقتی نوزاد تازه متولد شده پسر را دید صورتش سیاه شد،"اما خشم خود را فروبرد وکنترل نمود" زیرا پسر قدکوتاه ومعیوب بود... دکتر نزدش آمد و بخاطر تولد پسرش به او تبریک گفت، مرد گفت من پسر میخواستم اما این پسر کاملاً معیوب است و درد دامان برای من خواهد بود. دکتر به او گفت: اگر او دخترمیبود و کاملاً زیبا وسالم متولد میشد چه میکردی آیا راضی میبودی؟ او گفت بله.! دکتر پاسخ داد: "تبریک می‌گویم ، زیرا آنچه در دست شما است از تولد همسرتان نیست. همسرتان دختر به دنیا آورده، سپس آیاتی از سوره مبارکه شوریٰ برای او تلاوت کرد: ( لِلَّٰهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ ۚ يَهَبُ لِمَن يَشَاءُ إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ (49) فرمانروایی آسمانها وزمین از آن خداست, هر چه را بخواهد می آفریند, به هر کس بخواهد دختر می بخشد, وبه هرکس بخواهد پسر می بخشد. ( أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا ۖ وَيَجْعَلُ مَن يَشَاءُ عَقِيمًا ۚ إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ (50) یا پسر و دختر ـ هر دو ـ با هم می دهد, وهرکس را که بخواهد عقیم می گرداند, بی گمان او دانای قادر است. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
𖡹➰◈▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼𖡹➰◈ ! 🔻راستش میخوام یه صحبت کنم راجب همین مسئله که اقا اصلا مگه ما ازدواج نمیکنیم که تکمیل کننده هم باشیم! 💢پس چرا همیشه میگیم تکمیل باش خوب بپز خوب بگرد خوب به شوهرت برس متین باش خانوم باش شوهره نپره! شوهر که میره شلوارش دوتا میشه مقصر زنس،ولی زنه یه خطایی کنه زن نیس!جنسش خرابه!!! 💢چرا ما همش مراقب باشیم که دل شوهرمونو نزدن! شوهره نباید بترسه که دل زنشو بدزدن؟ نباید بترسه که زنش بره سمت یه مرد دیگه؟ 💢ما زنها از هم جنسای خودمون زخم میخوریم از حرفا و عمل ها و رفتار ها وتوصیه های خودمون! از ماست که بر ماست... 💢خوب بحث رسیدن به خودت ! ماشاالله الان دیگه با این حجم ارایشا و عملا و غیره و غیره کیه که بخودش نرسه پس اینهمه طلاق سر چیه؟ این همه فساد از کجاست؟ 💢نه عزیز من اینهمه نگو برم باشگاه فلان شم ک نظر جنس مخالف جذب شه نظر شوهر جلب شه! بگو میخوام خودم سر حال بیام خودم خوب باشه حالم. تمیزی و نظافت و پاکیزه بودن رو همش نسبت میدین به زن! مگه این وظیفه همه انسانا نیست؟ 💢کدوم مرد حاضره برا زنش بره پروتز لب بره پروتز بدن بره زیر هزار جور عمل و تزریق؟ که نظر جنس مخالفشو جذب کنه؟ که نظر همسرشو جذب کنه! 💢بله اقایون یه رازی دارن و اون اعتماد بنفسشونه! خودشونو همونطور که هستن قبول دارن. یاد گرفتن روحشونو بزرگ کنن نه ظاهرشونو... برعکسه خانوما که اعتماد بنفسشون صفر شده و فکر میکنن با ظاهره که زندگی پایدار میشه! 💢برس به خودت اما به اندازه و بجا برا حال خوب دلت. حالت خوب باشه میتونی انرژی مثبتشو به بقیه هم بدی. خود مادر من از اینکه یکم زیر چشمش چروک شه یکم موهاش سفید شه ترس داره ولی همیشه بهش میگم اینا تغییرات طبیعیه و قشنگه باید باشه...تو همه اتفاق میفته... 💢ولی وقتی ۹۹ درصد خانوما خودشونو میبرن زیر عمل و تزریق و ارایش، اون یه بنده خدایی که بدلیل عقایدش به هر دلیلی اینکارو نمیکنه همه میگن شکسته شدی! به خودت نمیرسی! همینه توقع اقایون میره بالا و فکر میکنن اینا وظایف یه زنه! 💢کاش میشد روح ها رو هم عمل کرد اگه قرار بود با ظاهر درست شه همه چی الان گل و بلبل بود رابطه ها! امیدوارم یکم از رفتار اقایون الگو بگیریم اعتماد کنیم به خودمون و روحمونو بزرگ کنیم❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌷🌷🌷 دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافی‌ست که دلخوشی‌های کوچکش را بزرگ ببینی مادر جون یکی از زن‌های مسن فامیل بود که ما زیاد می‌دیدیمش. در میانسالی از هر دو چشم نابینا شده بود و حسرتش این بود که نوه‌ای را که همه می‌گفتند خیلی زیباست نمی‌توانست ببیند. عاشق سریال اوشین بود. از جمعه‌ روزشماری و حتی لحظه‌شماری می‌کرد برای رسیدن به شب یکشنبه، برای صدای مجری که شروع سریال را اعلام کند و برای صدای پرطنینی که می‌گفت "سال‌های دور از خانه" وقت سریال، می‌نشست کنار تلویزیون و تکیه می‌داد به همان دیواری که تلویزیون به آن پشت داده بود. و اوشین را گوش می‌داد، رادیویی، با شش‌دانگ حواس. یک‌شنبه شبی همه دور هم بودیم. هندوانه وسط، سماور کنار و تلویزیون روشن. موسیقی شروع شد. مادر جون صاف نشست. می‌خواست هیچ‌چیز را از دست ندهد، حتی موسیقی تیتراژ را... ناگهان سکوت شد و مادر جون ندید که همزمان با سکوت، تاریک هم شد. یکی گفت؛ "اع! برق رفت." یکی دیگر گفت: : "تو روحت ریوزو!" بقیه خندیدند و مناسک شب‌های بی‌برقی شروع شد: یکی بچه‌ی کوچک را از وسط برداشت تا زیر دست و پا نماند. یکی گردسوز آورد، آن یکی کبریت زد، این یکی شیشه‌ را برداشت. فتیله آتش زده شد، شیشه سرِ جایش برگشت، گردسوز گذاشته شد روی میز وسط و تازه همه دیدیم مادرجون دارد گریه می‌کند. پیرزن بی‌صدا اشک می‌ریخت، انگار که بالای مجلس عزای عزیزی نشسته باشد. برای او، اوشین فقط سریال هفته‌ای یکبار نبود که پی بگیرد ببیند بالاخره زنِ اون یارو پولداره شد یا نه، بالاخره تاناکورا به سود افتاد یا نه، بالاخره دختره که رفته بود برگشت یا نه... برای مادرجون، اوشین‌شنیدن حکم درد دل با خواهری داشت که هفته‌ای یک بار، یک ساعت فرصت دیدارش فراهم می‌شود. برای او اوشین دیدن، تنها تفریح کل هفته‌اش بود، سبک کردن دل بود، دلیلی بود که هفته را به هفته برساند و خیال کند که هفته‌ها از یکشنبه‌ شروع می‌شوند. از گریه‌ی مادر جون، بزرگترها هم زدند زیر گریه و یکی که سبیلش کلفت بود و دلش نازک، ماشین را روشن کرد، مادر جون را اورژانسی سوار کرد و رساند دو محله آن‌طرف‌تر، خانه‌ی یکی از آشناها که برق داشتند. گاهی، یک چیز کوچک، دم‌دستی، هله‌پوک می‌شود دلخوشیِ بزرگ یک انسان. گاهی آدم با چیزی می‌شکند که برای دیگری کم‌ارزش است. دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافی‌ست که دلخوشی‌های کوچکش را بزرگ ببینی. هنوز صدای دعای مادرجون برای کسی که فهمیده بود که اوشین برای او بیشتر از اوشین است و گاز داده بود که پیش از تمام شدن سریال او را به سریال برساند توی گوشم است. "الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده مادر." 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💐🌼☘🌸 🌼🌺🍃 ☘🍃 🌸 🔸اون وقتا با نوکِ پنجه بابا ،از خواب بیدار میشدیم که بلند شو برو نون بخر . الان با نوک پنجه از خونه بیرون میریم که نون بخریم تا بچه ها و جوونامون بیدار نشن . 🔸اون وقتا اختیار تلویزیون با دوتا کانال دست بابا بود الان کنترل تلویزیون با دهها کانال دست بچه‌ها ست . 🔸 اون وقتا سر سفره باید چهار زانو میشستیم تا بابا بیاد و شروع کنیم به غذا خوردن . الان میشینیم سر سفره و اونقدر بچه ها را صدا میکنیم تا راضی بشن بیان سر سفره . 🔸اون وقتا مادر با مواد موجود تو خونه غذا می پخت و ماهم بی چون وچرا غذا را میخوردیم . الان بچه ها به مادرا منوی غذایی میدن اما بازم سر سفره از غذا ایراد میگیرن . 🔸اون وقتا موقع عروسی پدر داماد یه اتاق خونه رو خالی میکرد و عروس هم کل جهیزیه اش رو توی همون اتاق میچید و یک عمر با هم زندگی میکردند. الان یک دستگاه آپارتمان که خودش یه پا فروشگاه وسایل برقی و یه نمایشگاه مبل و فرش و تیر و تخته است برای عروس و داماد فراهم میشه اما چند ماه بیشتر باهم زندگی نمیکنند . 🔸اون وقتا خونه ها خالی از مبل و وسایل تزیینی بود ولی پر از مهمان . الان خونه‌ها پر از مبل و وسایل تزیینیه ولی خالی از مهمون . 🔸اون وقتا با یه پیکان جوانان ده پونزده نفر می‌رفتیم خونه فامیل و کلی بهمون خوش می‌گذشت. الان هر خونواده اگه دوسه تا ماشین نداشته باشه حتماً یه دونه رو داره و هیچ کس خونه کسی نمیره . 🔸اون وقتا هیچ‌کس اطلاعات پزشکی نداشت اما همه سالم بودند. الان همه اطلاعات پزشکی دارند (از تلویزیون و تلگرام و ....‌‌) ولی خیلی ها مریضند. اون وقتا.....‌‌‌ الان ...... راستی چرا...؟! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 داستان کوتاه شخصی تنها کفشی را که داشت برای تعمیر نزد پینه دوز برد... از آنجا که پینه دوز در صدد تعطیل کردن دکانش بود، به او گفت: فردا برای تحویل کفش‌هایت بیا... با ناراحتی گفت: اما من کفش دیگری ندارم که تا فردا بپوشم.! پینه دوز شانه بالا انداخت و گفت: به من ربطی ندارد، اما می توانم یک جفت کفش مستعمل تا فردا به تو قرض بدهم. فریاد کشید: چی؟! تو از من می خواهی کفشی را بپوشم که قبلا پای کس دیگری بوده؟! پینه دوز با خونسردی جواب داد: حمل افکار و باورهای دیگران تو را ناراحت نمی‌کند، ولی پوشیدن یک جفت کفش دیگری تو را می‌آزارد؟!! "داشتن ذهن پاک، نعمتی است بس بزرگ..." 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📔 مردی خانه ای زیبا با حیاطی پر از درختان میوه داشت. در همسایگی او مردی حسود منزل داشت و همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و بنحوی او را آزار دهد. همسایه خوب یک روز صبح که خواست از در خانه خارج شود دید یک سطل پر از زباله کنار در است. فهمید که مال مرد حسود همسایه است , پس سطل را تمیز کرد و آن را از میوه های حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد میوه های تازه را به او داد و گفت: هرکس آن چیزی رابا دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است توله سگ تازی نگردد چونکه بنیادش سگست مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است دائما خون میخورد تیغی که صاحب جوهر است گر که بینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهر است کره اسب از نجابت باتقابت میرود کره خر از خریت پیش پیش مادر است شه اگر مسکین شود چون مرغ بی بال و پر است جملگی دیوانه خوانندش اگر اسکندر است آهن و فولاد هردو از یک کوره می آیند برون آن یکی شمشیر بران، دیگری نعل خر است شصت و شاهد هردو دعوای بزرگی می کنند پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است دود گر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد هرچه او بالاتر است ای رفیق عیب خودت را هم بگو هر که عیب خویش گوید از همه بالاتر است من لباس فقر میپوشم چون بی دردسر است آستین هرچه کوته باشد خیسش کمتر است ‌📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃 به بهلول گفتن: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ، ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ. ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ. گفتند: ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ. گفتند: ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ. ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ، ﺧﺪﺍ ﺭﺯّﺍﻗﻪ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ. گفتند: ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ. ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ یهودی ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ. گفتند: ﺁﻫﺎﻥ، ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر یهودی ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﯼ. ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجر یهودی ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﻫﯽ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿم ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ. تا اﯾﻦ ﺷﮏ ﺑﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﻧﺮﺳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﻦ ﺍﻻ خدا... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 روزی که خبر فوت آفاجانم رو آوردن یادم نمیره که چه قیامتی ت
🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چیشد  و چی گفت جواب نمیداد به گلی گفتم بره یه لیوان اب بیاره زیور هم صدا کنه شاید اون فهمید چیشده گلی که رفت در با شتاب باز شد و زنعمو پرید داخل چهره قرمز شده و عصبانیشو که دیدم روح از تنم رفت فک کردم من کاری کردم اومده سراغم ولی رفت طرف مادرم و گرفتش زیر مشتو لگد کاری از دستم بر نمیومد هیکلش درشت بود و من ریزه ولی از پشت میزدم بهش التماس میکردم مادرمو ول کنه سیمین و سوسن که جلو در وایساده بودن تماشا میکردن تا دیدن من دارم زنعمورو میزنم مادرمو ول کنه افتادن سر من و شروع کردن زدن اونا دوتا بودن و من یه نفر احساس میکردم دارم زیر دست و پاشون له میشم نمیدونم این همه حرص از کجا اومده بود یه دفعه دوتاشون ولم کردن سر بلند کردم دیدم خ. یس آب شدن گلی اومده بود اوضاع رو دیده بود آب تو پارچ رو خالی کرده بود رو سیمین و سوسن با پارچ هم محکم زده بود رو کمر زنعمو تا مادرمو ول کنه الحق که از صدتا مرد زرنگ تر بود عمو و خان بابا خونه نبودن سکینه بانو و مراد اومدن زنعمو رو که دستش به کمرش بود و از د‌رد ناله میکرد بردن موندیم منو و گلی و زیور و مامانم که یه گوشه افتاده بود از بس کتک خورده بود نای حرف زدن نداشت زیورکه پیشش نشست زد زیر گ ریه زیرلب از بخت بد ش گله میکرد وقتی واسه زیور تعریف میکرد ماهم فهمیدیم چیشده رسم بود وقتی زنی شوهرشو از دست میده به عقد بر ادر شوهرش در بیاد مادرم باید هو وی زن. عمو میشد و این واسه مادرم که عاشق آقاجانم بود از مرگ هم سخت تر بود مادرم مخالفت کرد یه روز میگفت با هم میریم شهر یه خونه میگیریم سه تایی زندگی میکنیم تو خونه های مردم کار میکنم خرجمونو در میارم یه روز میگفت به خان بابا میگم بزاره بمونیم همینجا یه گوشه زندگی میکنیم کاری به کسی نداریم ولی به این راحتیانبود خان بابام براش افت داشت ناموس پسرش بی سر و صاحاب بمونه شرط کرد یا تا آخر هفته قبول میکنه به عقد عموم در بیاد یا باید مارو بزاره و بره مادرم نه دل داشت از ما جدا بشه نه دل اینکه زن کسی دیگه بشه اونم هووی زنعمو که رفتارش از بد به بد و بدتر تبدیل شده بود هم ش زیر لب فحش و نفرینمون میکرد سوسن و سیمین هم ارث باباشونو از ما میخواستن انگار همش دنبال بهانه واسه دعوا بودن خلاصه که اوضاع بدی بود..
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ خدایا در این شب زیبا آنچه را که بیصدا از قلب عزیزانم گذر کرده در تقدیرشان قرارده تا لذتی دو چندان را برایشان به ارمغان بیاورد 🌹شبـ🌙ـتون درپناه خدای مهربان🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا