🌸🍃🌸🍃
به بهلول گفتن: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟
ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ، ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ. ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ.
گفتند: ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ.
گفتند: ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ.
ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ، ﺧﺪﺍ ﺭﺯّﺍﻗﻪ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ.
گفتند: ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ.
ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ یهودی ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ.
گفتند: ﺁﻫﺎﻥ، ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر یهودی ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﯼ.
ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجر یهودی ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟
ﻫﯽ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿم ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ.
تا اﯾﻦ ﺷﮏ ﺑﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﻧﺮﺳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﻦ ﺍﻻ خدا...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 روزی که خبر فوت آفاجانم رو آوردن یادم نمیره که چه قیامتی ت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چیشد و چی گفت جواب نمیداد به گلی گفتم بره یه لیوان اب بیاره زیور هم صدا کنه شاید اون فهمید چیشده گلی که رفت در با شتاب باز شد و زنعمو پرید داخل چهره قرمز شده و عصبانیشو که دیدم روح از تنم رفت فک کردم من کاری کردم اومده سراغم ولی رفت طرف مادرم و گرفتش زیر مشتو لگد کاری از دستم بر نمیومد هیکلش درشت بود و من ریزه ولی از پشت میزدم بهش التماس میکردم مادرمو ول کنه سیمین و سوسن که جلو در وایساده بودن تماشا میکردن تا دیدن من دارم زنعمورو میزنم مادرمو ول کنه افتادن سر من و شروع کردن زدن اونا دوتا بودن و من یه نفر احساس میکردم دارم زیر دست و پاشون له میشم نمیدونم این همه حرص از کجا اومده بود یه دفعه دوتاشون ولم کردن سر بلند کردم دیدم خ. یس آب شدن
گلی اومده بود اوضاع رو دیده بود آب تو پارچ رو خالی کرده بود رو سیمین و سوسن با پارچ هم محکم زده بود رو کمر زنعمو تا مادرمو ول کنه الحق که از صدتا مرد زرنگ تر بود عمو و خان بابا خونه نبودن سکینه بانو و مراد اومدن زنعمو رو که دستش به کمرش بود و از درد ناله میکرد بردن موندیم منو و گلی و زیور و مامانم که یه گوشه افتاده بود از بس کتک خورده بود نای حرف زدن نداشت
زیورکه پیشش نشست زد زیر گ ریه زیرلب از بخت بد ش گله میکرد وقتی واسه زیور تعریف میکرد ماهم فهمیدیم چیشده
رسم بود وقتی زنی شوهرشو از دست میده به عقد بر ادر شوهرش در بیاد مادرم باید هو وی زن. عمو میشد و این واسه مادرم که عاشق آقاجانم بود از مرگ هم سخت تر بود
مادرم مخالفت کرد یه روز میگفت با هم میریم شهر یه خونه میگیریم سه تایی زندگی میکنیم تو خونه های مردم کار میکنم خرجمونو در میارم یه روز میگفت به خان بابا میگم بزاره بمونیم همینجا یه گوشه زندگی میکنیم کاری به کسی نداریم ولی به این راحتیانبود خان بابام براش افت داشت ناموس پسرش بی سر و صاحاب بمونه شرط کرد یا تا آخر هفته قبول میکنه به عقد عموم در بیاد یا باید مارو بزاره و بره
مادرم نه دل داشت از ما جدا بشه نه دل اینکه زن کسی دیگه بشه اونم هووی زنعمو که رفتارش از بد به بد و بدتر تبدیل شده بود هم ش زیر لب فحش و نفرینمون میکرد سوسن و سیمین هم ارث باباشونو از ما میخواستن انگار همش دنبال بهانه واسه دعوا بودن
خلاصه که اوضاع بدی بود..
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨
خدایا در این شب زیبا
آنچه را که بیصدا از
قلب عزیزانم گذر کرده
در تقدیرشان قرارده
تا لذتی دو چندان را
برایشان به ارمغان بیاورد
🌹شبـ🌙ـتون درپناه خدای مهربان🌹
🌙 تقویم نجومی و اسلامی چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴
📅 چهارشنبه ۳ دی / جدی ۱۴۰۴
📅 ۳ رجب ۱۴۴۷ هجری قمری
📅 ۲۴ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی
🕋 مناسبتهای دینی و اسلامی
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
🏴 شهادت امام علی النقی، حضرت امام هادی علیهالسلام (۲۵۴ هجری قمری)
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
🔸 شرکت در مراسم عزاداری و بزرگداشت امام هادی علیهالسلام، موجب تسلی خاطر حضرت ولیعصر (عج) و بهرهمندی از ثواب عظیم معنوی خواهد بود.
🎆 احکام و امور دینی
📛 تقارن نحسین
🔹 صدقه دادن در ابتدای روز، برای دفع نحوست و بلا بسیار سفارش شده است. انشاءالله.
📛 امور ازدواجی، وصلت و دیدارهای مهم مناسب نیست.
👶 زایمان و نوزاد
✅ امروز برای زایمان مناسب است
👶 نوزاد امروز، روزیِ گشاده و بخت نیک خواهد داشت. انشاءالله
🚘 سفر
⚠️ مسافرت در این روز مکروه است
🔹 در صورت ضرورت، حتماً با صدقه همراه باشد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌖 قمر در برج دلو (بهمن)
⛔ از نظر نجومی، امروز برای امور زیر مناسب نیست:
📛 ازدواج و نامزدی
📛 جابجایی، اسبابکشی و نقلوانتقال
🟣 نوشتن ادعیه، حرز، حکاکی و بستن حرز نیز مناسب نمیباشد.
💑 احکام مباشرت و انعقاد نطفه
🌙 شب پنجشنبه
✅ مباشرت مستحب است
👶 فرزند حاصل، یا عالم خواهد شد یا صاحب مقام و ریاست
❤️ برای سلامتی جسم و روح نیز مفید است. انشاءالله
💉 حجامت و خون دادن
⛔ حجامت، فصد و خون دادن مناسب نیست
⚠️ موجب ضعف مغز میگردد.
💇♂️ اصلاح سر و صورت
✅ اصلاح مو در این روز از نظر روایات خوب و موجب طول عمر است
⚠️ اما با توجه به روز شهادت، بهتر است از خودآرایی پرهیز شود.
😴 تعبیر خواب
🔹 خوابی که شب پنجشنبه دیده شود، تعبیر آن از آیه ۴ سوره مبارکه نساء است:
«وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً…»
📌 مفهوم تعبیر خواب:
✔️ ازدواج
✔️ رسیدن مال و نعمت بزرگ
✔️ دریافت هدیه یا خیر از اهل خانه
انشاءالله. خواب خود را در این معانی قیاس نمایید.
✂️ گرفتن ناخن
🔵 چهارشنبه برای گرفتن ناخن مناسب نیست
⚠️ موجب خارش بدن میشود.
👕✂️ دوخت و دوز لباس
✅ چهارشنبه برای بریدن و دوختن لباس نو بسیار مناسب است
✨ باعث آسانی کار و رسیدن وسیله یا اموال ارزشمند میگردد. انشاءالله
✴️ وقت استخاره در روز چهارشنبه
🕰 از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر
🕰 و از ساعت ۱۶ عصر تا عشای آخر (وقت خواب)
❇️ اذکار روز
🔹 ذکر روز چهارشنبه:
🕊 یا حیّ یا قیّوم — ۱۰۰ مرتبه
🔹 ذکر بعد از نماز صبح:
✨ یا متعال — ۵۴۱ مرتبه
📌 موجب عزّت و رفعت در دین میگردد.
💠 امامان منتسب به روز چهارشنبه
📿 این روز متعلق است به:
#امام_موسی_کاظم علیهالسلام
#امام_رضا علیهالسلام
#امام_جواد علیهالسلام
#امام_هادی علیهالسلام
🔸 سفارش شده اعمال نیک و خیر خود را به پیشگاه ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیب گردد.
•• 🌲🪵
یک روز
همان زندگی را خواهی کرد
که برایش دعا کردهای
تسلیم نشو...🍂
#صبح_بخیر✨
🌩 | •
❤️ حکایت شاهزادۀ عاشق
🔹 دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان، شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند.
🔸 وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.
دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.
🔹 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.
🔸 سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.
روز ملاقات فرارسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.
🔹 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.
شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!
🔺 پائولو کوئیلو
♥️
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
⚡️
مردها مگر دل ندارند؟!
مردها مگر احساس ندارند؟!
همیشه که نمی شود تمام ناز کردن ها و بغض کردن ها برای زن ها باشد!
می شود گاهی هم مردها را تصور کرد که زیر سنگینیِ بار زندگی ،بغضشان را روی پشت بام ، میان دودهای سیگارشان می ترکانند...
می شود گاهی هم تصور کرد مردهایی را که از بی توجهی همسرانشان عمداً شب ها دیر به خانه بر می گردند تا خیلی شیک و مردانه مثلاً ناز کرده باشند..که دلی برایشان تنگ شود و ذهنی برایشان نگران...!
زن ها لطیفند.. اما مردها هم حق دارند گاهی دلشان بگیرد...
و حق دارند گاهی باتمام زُمُختی ،وقار و استحکام، در خلوت دونفره شان بچه شوند و دلشان نوازش بخواهد...
ما توقعمان از این جنسِ خلقت خیلی زیاد شده...
قبول دارم! مردها باید تکیه گاه باشند،، مردها باید مرد باشند،، اصلاًغیر از این باشد، یک جای کار می لنگد...
اما همیشه که نمیشود محکم بود!!
برای شنا کردنِ درست ، باید به موقع از زیر آب بیرون آمد و نفس گرفت..
مردها هم گاهی فرصتِ تنفس می خواهند... زندگی ها سخت شده!
باید کمی بیشتر حواسمان به خستگی ها و کم آوردن هایِشان باشد..
من این روزها .... دلم برای تمامِ آدم هایِ خوبی که نادیده گرفته می شوند میگیرد...
خوب بودن؛
زن و مرد نمی شناسد..!
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چیشد و چی گفت جواب نمیداد به گلی گفتم بره یه لیوان اب بیاره زیور هم صدا کنه شاید اون فهمید چیشده گلی که رفت در با شتاب باز شد و زنعمو پرید داخل چهره قرمز شده و عصبانیشو که دیدم روح از تنم رفت فک کردم من کاری کردم اومده سراغم ولی رفت طرف مادرم و گرفتش زیر مشتو لگد کاری از دستم بر نمیومد هیکلش درشت بود و من ریزه ولی از پشت میزدم بهش التماس میکردم مادرمو ول کنه سیمین و سوسن که جلو در وایساده بودن تماشا میکردن تا دیدن من دارم زنعمورو میزنم مادرمو ول کنه افتادن سر من و شروع کردن زدن اونا دوتا بودن و من یه نفر احساس میکردم دارم زیر دست و پاشون له میشم نمیدونم این همه حرص از کجا اومده بود یه دفعه دوتاشون ولم کردن سر بلند کردم دیدم خ. یس آب شدن
گلی اومده بود اوضاع رو دیده بود آب تو پارچ رو خالی کرده بود رو سیمین و سوسن با پارچ هم محکم زده بود رو کمر زنعمو تا مادرمو ول کنه الحق که از صدتا مرد زرنگ تر بود عمو و خان بابا خونه نبودن سکینه بانو و مراد اومدن زنعمو رو که دستش به کمرش بود و از درد ناله میکرد بردن موندیم منو و گلی و زیور و مامانم که یه گوشه افتاده بود از بس کتک خورده بود نای حرف زدن نداشت
زیورکه پیشش نشست زد زیر گ ریه زیرلب از بخت بد ش گله میکرد وقتی واسه زیور تعریف میکرد ماهم فهمیدیم چیشده
رسم بود وقتی زنی شوهرشو از دست میده به عقد بر ادر شوهرش در بیاد مادرم باید هو وی زن. عمو میشد و این واسه مادرم که عاشق آقاجانم بود از مرگ هم سخت تر بود
مادرم مخالفت کرد یه روز میگفت با هم میریم شهر یه خونه میگیریم سه تایی زندگی میکنیم تو خونه های مردم کار میکنم خرجمونو در میارم یه روز میگفت به خان بابا میگم بزاره بمونیم همینجا یه گوشه زندگی میکنیم کاری به کسی نداریم ولی به این راحتیانبود خان بابام براش افت داشت ناموس پسرش بی سر و صاحاب بمونه شرط کرد یا تا آخر هفته قبول میکنه به عقد عموم در بیاد یا باید مارو بزاره و بره
مادرم نه دل داشت از ما جدا بشه نه دل اینکه زن کسی دیگه بشه اونم هووی زنعمو که رفتارش از بد به بد و بدتر تبدیل شده بود هم ش زیر لب فحش و نفرینمون میکرد سوسن و سیمین هم ارث باباشونو از ما میخواستن انگار همش دنبال بهانه واسه دعوا بودن
خلاصه که اوضاع بدی بود..
🌷🌷🌷
داستان کوتاه
مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد .
ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.
مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد.او می دانست که پدرش توانایی خرید آن را دارد.
بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه ی خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم .
سپس یک جعبه به دست او داد.پسر کنجکاو ولی نا امید جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلا کوب شده بود یافت .
با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی ای که داری ، یک انجیل به من می دهی ؟
کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد.خانه ی زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.
یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند.
از روز فارغ التحصیلی دیگراو را ندیده بود.
اما قبل از این که اقدامی بکند ، تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است.
بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.
هنگامی که به خانه ی پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آن ها را بررسی نمود و در آن جا همان انجیل قدیمی را بازیافت.
در حالی که اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد .
در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت وجود داشت.روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :
تمام مبلغ پرداخت شده است.
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔘داستان کوتاه
ماهی سرنوشت
صبح تازه شروع شده بود، مرد جوان سوار بر اسب شد تا به بازار شهر برود، در بین راه و کنار رودخانه پیرمردی را دید که نشسته است، از اسب پایین آمد و به سمت آن پیرمرد رفت، سلام کرد و به پیرمرد گفت: غریبه هستی؟
من شمارا هرگز این حوالی ندیده ام، اگر کمکی از دستم بر میاید بگو، پیرمرد گفت: فقط گرسنه ام ، مرد دستش را داخل بقچه ی که همراه داشت کرد و مقداری نان و پنیر و سبزی به پیرمرد داد و کنار او نشست.
پیرمرد بعد از خوردن صبحانه ی تعارفی، به مرد گفت: تو از آنچه در بقچه داشتی به من بخشیدی و من نیز از آنچه در بقچه دارم به تو خواهم بخشید.
مرد گفت: ای پیرمرد مرا شرمنده نکن ای کاش که طعامی ارزشمند همراه خود داشتم و از آن به تو میدادم.
پیرمرد تُنگ شیشه ای را از بقچه اش بیرون آورد و روبروی مرد گذاشت، دستش را در آب رودخانه برد و چهار عدد ماهی زیبا بیرون آورد و در ظرف ریخت، مرد متعجب نگاه میکرد که چگونه بدون تور و قلاب توانست این کار را انجام دهد.
در این فکر بود که پیرمرد دستش را روی دست مرد جوان زد و گفت: این ماهی بزرگ تو هستی و ماهی کوچکتر همسرت و آن دو ماهی کوچک پسران تو اند.
دوست داری بدانی که کدام از شما زودتر خواهید مُرد، مرد اول از حرف پیرمرد ناراحت شد ولی بعد کنجکاو شد تا ببیند نتیجه ی کار چیست و علی رغم میلش قبول کرد، پیرمرد دستش را روی تُنگ شیشه ای گذاشت و گفت هر زمان که دستم را بردارم یکی از ماهی ها خواهد مُرد نگاه کن تا ببینی اول نوبت کدام ماهی خواهد شد، تمام وجود مرد را نگرانی فراگرفت، صدای طپش قلبش از بیرون سینه شنیده میشد، ناگهان پیرمرد دستش را به آرامی از روی ظرف برداشت و هر دو دیدند که ماهی بزرگ دیگر حرکت نمیکند و مُرده است.
مرد بی آنکه چیزی بگوید لبخندی زد و به سمت اسب رفت و با خوشحالی سوار شد، پیرمرد گفت آیا نمیخواهی از سرنوشت بقیه ی اعضای خانواده ات با خبر شوی، مرد لگام اسب رو کشید و گفت بهترین هدیه را از تو گرفتم، همین که میدانم داغ همسر و فرزندانم را نخواهم دید برای من کافیست.
از این پس زندگی برایم زیباتر خواهد بود، مرد اسب را تازاند و رفت.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃
داستان کوتاه یک لنگه کفش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت
همه تعجب کردند
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود
ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد
نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli