🌸🍃🌸🍃
داستان کوتاه یک لنگه کفش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت
همه تعجب کردند
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود
ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد
نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ؛
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ!
ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ...!
ﻣﻴﺪﻭنید ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ...
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ»
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ.
ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﺯﻭ می کنیم.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃
#سخنان_ناب
⭐️دخالت در زندگی دیگران "کنجاوی" نیست ، اسمش "فضولیه" .
⭐️تندگویی و قضاوت در مورد دیگران "انتقاد" نیست ، اسمش "توهین" است .
⭐️هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم ، حمله به شخصیت اون فرد هست .
⭐️بازی با احساسات مردم "زرنگی" نیست اسمش "هرزگی" هست .
⭐️خراب کردن یه نفر توی "جمع" جوک نیست اسمش "کمبود" هست .
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸دخترک تیزبین
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کردکه باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد
پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد
و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتادو پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:
اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم
دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد
اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود
و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شوداما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان بروداین گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شداو دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد
دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت
و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود
وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم!
اما مهم نیست اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم
معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد
آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است در آخرین لحظات هم راهی وجود دارد که ما باید آنرا ببینیم و امید داشته باشیم که خداوند درهر شرایطی شاهد بر اعمال ماست و مکر هر کس بخودش برمیگرده.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان چشم ناپاک
جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند.
وقتی ازدواج کردیم، خیلیها را از او زیباتر یافتم.
چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلختر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.
حکیم گفت: «اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله شما از آنها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی میگویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست.
مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمعکار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد،
محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند.
آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
من کاری به کسی نداشتم ولی از امان روزی که پرشون به پر گلی گیر میکرد مراد هم مثل من سرش به کار خودش بود درسته با ما کاری نداشت ولی رفتارشم دیگه مثل گذشته نبود سعی میکرد باهامون همکلام نشه مامانم دست به دامن عمه فرشته شد میخواست اونو واسطه کنه که خان بابا کوتاه بیاد ولی این مساله ای نبود که بشه بیخیالش شد اگه خان بابا عروسش رو عقد پسر دیگش نمیکرد مردم روستا انگ بی ناموس بودن میزدن بهش مادرم چاره دیگه ای نداشت نمیتونست مارو ول کنه پس باید تن میداد به اینکه هووی زن عموم بشه تا از ما جدا نشه
زنعمو هر روز یه دعوا راه مینداخت مادرم که همش تو اتاقش بود جز مواقعی که واسه دستشویی میومد بیرون من و گلی هم نمیزاشت دیگه بریم بیرون غذامونم تو اتاق میخوردیم البته خودمونم جرات اینکه با زنعمو یا دختراش روبه رو بشیم رو نداشتیم شده بودن دشمن خونی ما زنعموم دختر خان بود پدرش از خان های با ابهت اون زمان بود واسه همین خان بابا خیلی احترامشو داشت ولی حتی پدرش هم نمیتونست جلو این رسم رو بگیره عمو اما هیچی نمیگفت نه میگفت موافقم نه مخالف مادرم خیلی تلاش کرد جلوی این رسم مسخره رو بگیره ولی چه کاری از دستش بر میومد تک و تنها تو اون عمارت کسی طرف ما نبود تا آقاجانم بود کسی بهمون چیزی نمیگفت ها ولی فقط اون بود که دوسمون داشت وقتی رفت به معنای واقعی تنها و بیکس شده بودیم خان بابا که آبرو و حرف مردم براش از همه چی مهم تر بود سکینه بانو هم واسه اینکه حرص زنعموم رو در بیاره شده بود اتیش بیاره معرکه همش حرف از آبرو و غیرت و ناموس میزد جلو خان بابا و عمو
یادمه یه شب گلی به مادرم گفت بیا سه تایی فر. ار کنیم بریم پیش دایی زندگی کنیم ولی مگه میشد مادرم جرات نمیکرد دوتا دختربچه رو دنبال خودش راه بندازه و فرار کنه
بالاخره روز موعود فرا رسید دیگه هیچ چاره ای نبود طلعت ندیمه مخصوص سکینه بانو اومد پی مادرم بر دنش اتاق خان ماروهم راه ندادن زنعمو هم حتی از اتاقش بیرون نیومد انگار دیگه فهمیده بود کاری از دستش بر نمیاد مادرم با دلی پر از غصه و چشمای اشکی شد زنه عمو هیچ وقت یادم نمیره اون روز رو وقتی از اتاق خان اومد دست مارو گرفت رفتیم سر خاک آقا جانم انقدر گریه کرد که از حال رفت منو گلی دو طرف دستاشو گرفتیم اورد یمش عمارت
بعد از اون دیگه واسه وعده های غذایی هم نرفتیم پیش بقیه یه جورایی همه انگار باهامون دشمن شده بودن
🌷🌷🌷
"میخواهم بدانی که تمام نشده ای!"
از ذهنم نرفتهای و هنوز در قلبم
ادامه داری تو حتی همین حالا
که نیستی هم از صبح تا شب در
کارهای روزمرهیِ من
خلاصه شده ای و رویایِ
"اینجا بودنت" به خوابِ همیشگیِ
بیداری هایم تبدیل شده است.
میخواهم بدانی که همهیِ این ها
به زبانِ ساده یعنی: "دوستت دارم ".
و گمان میکنم این ساده ترین
تعبیرِ دوست داشتن است...
👤 زیور شیبانی
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❖
بخونین قشنگه♥️
یکی از دوستانِ کاناداییم، یه قانونِ جالب واسه خودش داشت!
قانونش این بود که:
با وجودِ داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کارِ پر مسئولیت ماهی «یک شب» باید خونه پدر و مادرش باشه!
میگفت که کارهای بچههارو انجام میدم و میرم خودم تنهایی، مثل دورانِ بچگی و نوجوانی ... چندین ساله این قانون رو دارم، هم خودم و هم همسرم!
میگفت: خیلی وقتها هم کار خاصی
نمیکنیم! پدرم تلویزیون نگاه میکنه
و من کتاب میخونم، مادرم تعریف میکنه، من گوش میدم، من حرف میزنم و مـادرم یا پدرم چرت میزنند و شب میخوابیم... صبح صبحانهای میخوریم، بعد برمیگـردم به زندگی!
دیروز روی فیسبوکش دیدم یه "عکس" گذاشته بود و یه نوشته که متوجه شدم مادرش چند ماه پیش فوت شده. براش پیام دادم که بابتِ درگذشت مادرت متاسفم و همیشـه ماهی یک شبی رو که گفتـه بودی به یاد دارم...
جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که: «مادرم توی خاطراتِ محدودش از اون شبها به عنوانِ بهترین ساعتهای سالها و ماههای گذشته اش یاد کرده»
و اضافه کرد که:
اگه راستش رو بخوای "بیشتر" از مادرم برای خودم خوشحالم که از این «فرصت و شانس»
نهایتِ استفاده رو بردهام...!!
✅قوانینِ خوب رو دوست دارم... برای خودتون؛ دلتون؛ حالتون و خانوادتون قانون های قشنگ بذارید؛ بعدا حسرت قانون های گذاشته نشده رو نداشته باشید.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان کوتاه
روزی گدایی به دیدن درویشی رفت و دید که او روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طنابهایش به گلمیخهای طلایی گره خوردهاند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریفهای زیادی از زهد و وارستگی شما شنیدهام، اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خندهای کرد و گفت: من آمادهام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم، با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپاییهایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییام را در چادر تو جا گذاشتهام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
درویش خندید و گفت: دوست من، گلمیخهای طلای چادر من در زمین فرو رفتهاند، نه در دل من اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند.
در دنیا بودن وابستگی نیست، وابستگی حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود به آن وارستگی میگویند.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🌸
خانم خونه اگه با آقاتون بحثت شد!
همه کبوترای عشق باهم جدل میکنن
مهم اینه شما مثل خیلی ها نباشی و
انتظار نداشته باشی بیاد و دستت رو ببوسه
که بفهمی پشیمونه.
همین که میگه:
شام چی داریم؟
🔹🔸یعنی ببخشید
همین که میگه:
این جورابای من کووو؟
🔸🔹یعنی پشیمونم
حتی ممکنه گاهی هیچکدوم این کارهارو انجام نده.
و فقط تلویزیون رو روشن کنه..... و لم بده که یعنی مثلا داره فیلم میبینه
جای اینکه غر بزنی که:
نگا کن میخواد حرص منو دربیاره و در کابینتو محکم بکوبی به هم
برو موهاتو خوشگل کن
یه آرایش ملایم
دامن کوتاه
دو فنجون چای
و فقط برو کنارش بشین.
اونوقت میبینی آروم آروم یه دستی با عشق داره موهاتو نوازش میکنه
خودتو کنار نکش
به چشاش نگاه کن و یه لبخند
اگه تونستی اون لحظه بهش بگی:
قربون آقای خونمون برم
بدون که موفقی
وگرنه بیشتر تمرین کن.
ندیده دوستتون دارم
نسیم