*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📚داستان کوتاه
🔴ضرب المثل دسته گل به آب دادن
جوانی ساکن یکی از آبادیهای شهرکرد چهارمحال و بختیاری به قول همشهریهایش از شانس خوبی برخوردار نبوده و به آدمی جنجالی معروف بوده که به هر جا پا میگذاشته، اگر اتفاق یا حادثهای ناگوار روی میداده، بلافاصله نظرها روی او جلب میشده و اگر هم در آن درگیری تقصیری نداشته از اقبال بدش او را گناهکار دانسته که بهطور مثال اگر در فلان دعوا میانجی نمیشد یا شرکت نمیکرد، چنین و چنان نمیشد. جوان بیچاره به خودش هم امر مشتبه شده بود که از شانس خوبی برخوردار نیست.
از قضای روزگار و دست حوادث، جوان بداقبال چنان دلباخته دختری از اهالی آبادی میشود که دست مجنون را از شدت عشق از پشت میبندد. آوازه عاشق شدن جوان در آبادی میپیچد، در حالی که خود دختر هم بیمیل نبوده به همسری او درآید، اما سابقه ناخوشایند جوان عاشق موجب میشود خانواده دختر موافق به آن ازدواج نباشند، بلکه عدهای آن وصلت را شوم میدانند.
جوان ناامید میشود، خواستگاری دیگر گوی سبقت از او میرباید. بعد از خواستگاری و موافقت پدر و مادر دختر، بساط جشن برپا میشود. جوان عاشق هم برای دختر آرزوی خوشبختی میکند و چون قادر نبوده از نزدیک تماشاگر جشن عروسی کسی باشد که از جان بیشتر دوستش داشته، ایام حنابندان و جشن و پایکوبی از آبادی خودش دور میشود و به کوههای اطراف پناه میبرد.
کوههایی که آبهای برفهای زمستان به هم پیوسته تشکیل رودخانهای بزرگ میدهد. جوان عاشق که دستش از همه چیز کوتاه شده برای تسکین دل عاشقش از دشت و دمن و کوه صحرا دسته گل زیبایی میچیند. از آنجا که میداند رودخانه از روبهروی خانه عروس عبور میکند. دسته گل را به آب میاندازد که شاید نگاه عروس به آن بیفتد.
روبهروی خانه دختربچهها و پسران خردسال مشغول بازی هستند. تا نگاهشان به دسته گل میافتد هر یک برای گرفتن گل از دیگری سبقت میگیرند. دختر خواهر عروس برای گرفتن دسته گل خودش را به رودخانه میزند. گرداب او را در خودش غرق میکند. دخترک از دنیا میرود و عروسی به عزا تبدیل میشود.
جوان عاشق بعد از یکی دو روز به آبادی برمیگردد. روبهروی قهوهخانهای ماتمزده مینشیند. ماجرا را برایش شرح میدهند که جشن عروسی تبدیل به عزا شد. چرا؟ علت را توضیح میدهند.
جوان عاشق دست پشت دست میزند. آه از نهادش بلند میشود و ماجرا را شرح میدهد که دسته گل را او برای عروس فرستاده بوده و مردم به او میگویند: «پس اون دسته گل را تو به آب داده
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد نگاهی بهم کرد و گفت: _ بشینیم؟ با تعجب گفتم : _اینجا؟ آره مگه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
صدای گلی رو شناختم هول کرده بودم ترسیده رو به فرهاد گفتم :
_بدبخت شدم. حالا چیکار کنم ؟
یکم فکر کرد گفت :
_نترس چیزی نشده که سریع برو وسطای باغ بگو داشتم میوه میچیدم یا یه بهونه دیگه بیار منم میرم چیزی نمیشه خیالت راحت
داشتممیرفتم که اسممو صدا زد
آخ که گفتن اسمم از زبون اون چه حس قشنگی بود برگشتم نگاش کردم گفت:
_ من هر روز این ساعتا میام پشت این در هر وقت تونستی بیا ببینمت
سرمو تکون دادم و با عجله خودمو رسوندن به وسطای باغ صدای گلی رو واضح تر میشندیم نفس عمیقی کشیدم و داد زدم :
_ گلی تویی من اینجام بیا
گلی خودشو رسوند بهم و نفس نفس زنان گفت :
_دوساعته دارم دنبالت میگردم چرا جواب نمیدی
_نشنیدم صداتو چیشده مگه؟
عص. بانی گفت:
_ تو که هیچ وقت تا اینجاهای باغ نمیومدی مامان نگرانت بود
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
_ حوصلم سر رفته بود خودمم نفهمیدم چجوری تا اینجا اومدم خداروشکر دیگه چیزی نپرسید و چیزی نفهمید....
یه هفته از اون روز گذشت تو تمام اون هفته فقط یک بار تونسته بودم برم ته باغ و فرهادو ببینم اونم زیاد نتونستیم صحبت کنیم سکینه بانو و خواهر زنعمو از شهر اومده بودن و همش تو حیاط میشستن بساط چایی قلیونشون براه بود زنعمو هروقت لیلارو میدید بهش میگفت عروسم و لیلا قند تو دلش آب میشد یکسره واسه مازیار عشوه میومد و جلوی چشمش بود
یه شب یادمه داشتم از مطبخ واسه خان بابا و سکینه بانو چای میبردم که مازیار جلوی راهمو گرفت شب بود و همه تو اتاقاشون بودن تو حیاط تنها بودیم گفتم:
_ پسر عمو اگه میشه برید اونور چایی سرد میشه
زل زد بهم و گفت:
_یه دیقه وایسا کارت دارم
برق چشماش ابنکه اونجوری نگاهم میکرد داشت اذبت م میکرد
واسه اینکه زودتر از دستش راحت شم گفتم :
_گوشم با شماس چیزی میخواین ؟
ذوق زده گفت:
_ میخوام با مادرم صحبت کنم بیایم خاستگاریت ولی خب میدونی که مادرم دوست داره لیلا عروسش بشه و با تو مخالف صد درصده حر صم گرفته بود ازش حالا انگار من منتظر نشسته بودم تا اون بیاد خاستگاری گفتم :
_زنعمو درست میگن لیلا و شما خیلی بهم میاین من فقط دختر عموتونم بهتره به حرف زنعمو گوش بدین
توجهی به لحن عص بیم نکرد و گفت:
_ نه من یه فکری کردم ..
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون بخیر و سراسر آرامش
در آغوش پر از مهر خدا باشید⭐️
🌙 تقویم نجومی و اسلامی چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴
📅 چهارشنبه 👈 ۱۰ دی / جدی ۱۴۰۴
📅 ۱۰ رجب ۱۴۴۷
📅 ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵
🕋 مناسبتهای دینی و اسلامی
🌸🌹🌺🌼🍃🌿💐🌷🍀
❤️ ولادت با سعادت حضرت محمد بن علی الجواد علیهالسلام
(سال ۱۹۵ هجری قمری)
😭 ولادت حضرت علیاصغر، طفل شیرخوار کربلا
(سال ۶۰ هجری قمری)
🌸🌺🌹🌼🍃🌿💐🌷🍀
✨ احکام و اعمال دینی و اسلامی
🔆 امروز، روزی مبارک و مناسب برای امور زیر است:
✅ زراعت، کشاورزی و امور مرتبط با زمین
✅ آغاز نگارش کتاب، مقاله، پایاننامه و تحقیقات علمی
✅ ارسال پیامرسان و قاصد
✅ رسیدگی به حسابها و امور مالی
✅ نوشتن قولنامه و قرارداد
✅ خرید و فروش و داد و ستد
👶 زایمان: امروز برای زایمان مناسب است و نوزاد، به لطف الهی، صبور، باحیا و روزیدار خواهد بود. انشاءالله
🚘 مسافرت: مکروه است؛ در صورت ضرورت، حتماً با صدقه همراه باشد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌗 قمر در برج ثور (گاو)
از نظر نجومی، امروز برای امور زیر بسیار نیکوست:
✳️ خواستگاری، عقد، ازدواج و عروسی
✳️ درختکاری و امور کشاورزی
✳️ خرید طلا، جواهرات و اشیای قیمتی
✳️ آغاز بنایی، خشت نهادن و ساختوساز
✳️ خرید ملک و مستغلات
✳️ افتتاح کار و کسب
✳️ تفریحات سالم
✳️ ارسال کالاهای تجاری
✳️ دیدار با دوستان و عزیزان
💑 احکام مباشرت و انعقاد نطفه
💞 مباشرت مستحب است و فرزند حاصل از آن، به اذن الهی، یا عالم گردد یا حاکم.
💉 حجامت، فصد و خون دادن
⛔ امروز مناسب نیست و موجب درد و رنج میشود.
💇♂️ اصلاح سر و صورت
✅ نیکوست و باعث عزت، احترام و آبرومندی میگردد.
😴 تعبیر خواب
🛌 خواب شب پنجشنبه
📖 تعبیر از آیه ۱۱ سوره مبارکه هود:
«اِلَّا الَّذینَ صَبَروا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ…»
🔎 مفهوم:
کاری برای بیننده خواب پیش میآید که در نظر مردم دشوار است؛ اما با صبر و پایداری، سبب نیکنامی و آسایش در طول عمر خواهد شد. انشاءالله
✂️ ناخن گرفتن
🔵 چهارشنبه برای گرفتن ناخن مناسب نیست و باعث خارش میشود.
👕👚 دوخت و دوز لباس
🟢 چهارشنبه برای بریدن و دوخت لباس نو بسیار مناسب است و کار به آسانی انجام میگیرد و موجب گشایش و برکت خواهد شد. انشاءالله
⏰ وقت استخاره در روز چهارشنبه
🕰 از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر
🕰 و از ساعت ۱۶ عصر تا زمان خواب (عشای آخر)
📿 اذکار روز چهارشنبه
🔹 ذکر روز:
🕊 «یا حیّ یا قیّوم» → ۱۰۰ مرتبه
🔹 ذکر بعد از نماز صبح:
✨ «یا متعال» → ۵۴۱ مرتبه
📌 موجب عزت در دین میشود.
💠 نسبت روز چهارشنبه با ائمه اطهار علیهمالسلام
📿 این روز منسوب است به:
🔸 امام موسی کاظم علیهالسلام
🔸 امام رضا علیهالسلام
🔸 امام جواد علیهالسلام
🔸 امام هادی علیهالسلام
📌 سفارش شده اعمال نیک و خیر خود را در این روز به محضر این بزرگواران هدیه کنیم تا ثواب آن دوچندان گردد.
#سیاست_خوب_زنانه ♡
✔️هر چه زن بیشتر بتواند احساساتش
را به شڪلی محرمانه با شوهرش
در میان بگذارد و با او دردل ڪند
مرد هم بیشتر یاد میگیرد درد
و رنج خود را با همسرش درمیان بگذارد.
❤️
📚 خطاب به زوجین عزیز
#توقع_نابجا
ازدواج یعنی همراهی، نه اسارت.
زن و شوهر نباید انتظار داشته باشند که شریک زندگیشان پس از ازدواج، همه دوستان، سرگرمیها و دلمشغولیهایش را کنار بگذارد و تنها به او بپردازد.
👈 چنین انتظاری، آزادی فردی را محدود میکند و به جای صمیمیت، فاصله و دلزدگی میآفریند.
💡 همسرداری یعنی ایجاد تعادل؛ یعنی در کنار عشق و توجه به همسر، اجازه دهیم او نیز به علایق و روابط سالم خود بپردازد.
یادمان باشد: محبوبیت و جایگاه ما نزد همسرمان با احترام به آزادیهایش افزایش مییابد، نه با محدود کردن او.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی صدای گلی رو شناختم هول کرده بودم ترسیده رو به فرهاد گفتم : _بدبخت شدم.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
با اینکه از مازیار خوشمنمیومد ولی کنجکاوم شده بودم تا ببینمنقشه اش چیه که گفت :
_ من یه فکری کردم ببین میرم به مادرم میگم من با لیلا عروسی میکنم به شرطی که بهارو برام بگیری مامانم حتما بخاطر اینکه خیلی دوست داره من و لیلا ازدواج کنیم قبول میکنه چطوره؟
باورم نمیشد چی میگه چشمام از تعجب گشاد شده بود پسره خل و چل انگار عقل تو سرش نبود چقدرم با ذوق وایساده بود و از نقشه شاهکارش واسمتعریف میکرد
نیشخندب زدم وگفتم :
_جدی که نمیگین؟
بهش بر خورد انگار گفت:
_چرا جدیم این بهترین راهه یوقت فکر نکنی من لیلارو دوس دارم ها نه من تورو میخوام اصن تو کجا لیلا کجا تو خیلی خوشگل تری بعد ازدواجم خیالت راحت بیشتر میام پیش تو این نقشه فقط واسه اینه که ما بی دردسر بهم برسیم لیلا یجورایی میشه وسیله رسیدن ما بهم
انقدر از وقاحت و پرروییش عص. بانی شده بودم که دستام میلرزید و چایی ها میریخت تو سینی تو چشماش نگاه کردم و جدی گفتم: _چی پیش خودت فکر کردی؟ من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی زن تو نمیشم حتی اگه بمیرم پس فکر منو از سرت بیرون کن
قبل از اینکه فرصت حرف دیگه ای بهش بدم دوباره به مطبخ برگشتم که چایی بریزم وقتی داد میزدم تعجب رو تو چشماش دیدم حتما فکر میکرد من کشته مردشم که قبول کنم زن دومش بشم انتظار همچین رقتاری رو ازم نداشت از فرداش با خشم نگام میکرد پشت سر مادرم پیش سکینه بانو بد میگفت و اونم همش به مادرم فح. ش میداد و سرش غر میزد جلوی من همش لیلارو تحویل میگرفت و زیر چشمی نگاهم میکرد تا واکنشمو پیش خودم فکر میکردم زن فرهاد که بشم ازش میخوام با خان بابا صحبت کنه مادرمم ببریم عمارتشون پیش خودمون و کلا از دست این عمارت و آدماشراحت شیم
وای که چه فکرایی داشتمو چه سرنوشتی در انتظارم بود ...
زنعمو و خواهرش و دخترا همش تو ایوون میشستن و الکی میگفتن میخندیدن و پشت سر ما حرف میزدن بعضی وقتا اسممونو از قصد بلند میگفتن میخندیدن گلی همش حرص میخورد و منو مامان آرومش میکردیم
باغ رفتن واسم سخت شده بود چون خبر از چرت نیمروزیشون نبود سیمین هم نمیتونست بره بیرون دیگه و میفهمیدم چقدر عص بیه هنوزم نمیدونستم سیمین کجا میرفت و میومد ولی حتما خیلی براش مهم بود که اینجوری بهم ریخته بود ....