eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.8هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی با همسرتون اختلافتون میشه از جملات صحیح استفاده کنید! ✖️ کاش میفهمیدی چی میگم! ✔️ من دوست دارم این موضوع رو از زاویه ی دید منم ببینی و درک کنی. ✖️من فعلا حوصله هیچیو ندارم، بیخیال بابا ✔️ امروز یکم بهم ریخته هستم بزار بعدا باهم صحبت میکنیم عزیزم ✖️ چرا نمیفهمی چی میگم؟ ✔️ میشه لطفا به حرفام بیشتر دقت کنی! ✖️نمیخوای حرف بزنی؟ ✔️ اگه دوست داشتی من میخوام حرفاتو بشنوم ✖️ اصلا چی داری میگی؟ ✔️ لطفا اینقدر زود قضاوت نکن من و شخصیتمو در نظر بگیر. همسرانه ❤️
✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿ هفت کاری که برای داشتن یک رابطه پایدار باید انجام بدید: ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ 1- یک کار خاص به طور منظم انجام دهید «مثل پختن غذای مورد علاقش، یا دیدن فیلمی که دوست داره» 2- بهش بگید چه چیزهایی رو دوست دارید «خوشحال کردن شما توسط پارتنرتون باعث میشه حس خوبی بهش دست بده.» 3- برای اینده باهمدیگه برنامه ریزی کنید این کار باعث میشه تو پستی و بلندی های زندگی باهم باشید. 4- از هم تعریف کنید، این کار احساس مهم و با ارزش بودن به طرف مقابل میده. 5- برای کسایی که پارتنرتون دوستشون داره کاری انجام بدید. 6- از همدیگه تشکر کنید، این کار تاثیر عمیقی در روابط شما میگذاره که باعث انگیزه بیشتر برای حفظ رابطه میشه. 7- به حریم شخصی همدیگه احترام بزارید، هیچوقت سعی نکنید با شک کردن بهش نسبت به خودتون دلسردش کنید، یا گوشی و اکانت هاشو چک کنید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. .•.❀.•.
👈🏻 زنان به خود سرزنشی گرایش دارند و مردان به سرزنش اطرافیانشان. 👈🏻 زنان احساس غم، بی تفاوتی و بی ارزشی میکنند و مردان احساس خشم و تحریک پذیری دارند. 👈🏻 زنان حالت دلواپسی و ترس دارند و مردان بدبین و گارد گرفته میشوند. 👈🏻 زنان از هر درگیری فاصله میگیرند و مردان درگیری و کشمکش درست میکنند. 👈🏻 زنان در این دوران دوست دارند درباره مسائلشان صحبت کنند در حالی که اکثر مردان صحبت درباره افسردگی شان را ضعف میدانند. 👈🏻 اکثر زنان در این دوران برای درمان خود به غذا، روابط دوستانه و روابط عاشقانه روی می آورند، در حالی که عموم مردان با تلویزیون، ورزش و رابطه فیزیکی سعی در فراموش کردن مسئله خود میکنند. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
دفعه آخری که فرهادو دیدم گفت همین روزا میان واسه خاستگاری دیگه رسما خودمو زن فرهاد میدونستم و رو ابر
اون شب رو خوب یادمه میخواستن برن واسه مراسم بله برون لیلا قرار بود مراسم خونه بابای زن عمو انجام بشه و اهالی عمارت ماهم برن خان بابا گفته بود باید مادر منم باشه با اینکه مادرم راضی به رفتن نبود و زنعمو هم مشتاق اومدنش نبود ولی زیور میگفت اگه نره زنعمو پیش همه میگه داره حسودی میکنه یه بار عموم بعد از سفری که به تهران داشت واسه مادرم یه دست لباس خیلی خوشگل آورده بود ولی مادرم هیچوقت نپوشیده بودش اونشب به اصرار ما مادرم اون لباسو تنش کرد زیور هم دستی به سر و صورتش کشید تا اونم با بقیه راهی عمارت پدر زنعمو بشه الحق که مادرم خیلی تو اون لباس زیبا شده بود آخه بعد از فوت آقاجانم مادرم دیگه دست به صورت و ابروهاشم‌ نزده بود چنتا از کارگرا طبق های هدایای لیلا رو برداشتن و همگی به راه افتادن فقط من و گلی و دو سه تا از کارگرا با زیور تو عمارت بودیم قرار بود من و گلی هم وقتی کارای زیور تموم شد بریم اتاقش تا تنها نباشیم  با گلی نشسته بودیم و قیافه لیلارو تجسم میکردیم و میخندیدیم درو زدن و یکی از کارگرا که خیلی وقت نبود به عمارت اومده بود گفت زیور باهام کار داره گلی موند تو اتاق و من به سمت اتاق زیور راه افتادم که دختره گفت زیور تو انبار پشت مطبخ منتظرمه تعجب کردم این وقت شب زیور تو انبار چیکار میکرد ؟ ولی شک نکردم و گفتم شاید کار واجبی داره که فرستاده دنبالم به تنهایی سمت انبار راه افتادم درو باز کردم تاریک بود همه جا زیور و صدا کردم جوابی نشنیدم رفتم جلوتر صدای نفس های یکی رو شنیدم یکم ترسی دم البته همیشه از این انبار سرد و تاریک‌میترسیدم چش مام که به سیاهی عادت کرد مازیارو شناختم جیغ آرومی کشیدم و با ترس گفتم: _ اینجا چیکار میکنی مازیار؟ پس زیور کو ؟مگه الان نباید تو مراسم باشی؟ مازیار اومد سمتم گفت: _ بهت گفته بودم تورو میخوام نه لیلا مازیار حالت خوش نیس تو همینطور که به سمتم میومد من عقبتر میرفتم با یه حرکت رسید به من و گرفتم خواستم جیغ بزنم در دهنمو گرفت دم گوشم گفت: گفته بودم مال خودمی گفته بودم لیلارو نمیخوام حالیت نشد از ترس قلبم دوبرابر قبل میزد و اشک از چشمام راه افتاده بود هرچی التماس میکرد چون دهنمو گرفته بود فقط صدای ناله ازم در میومد حس میکردم الانه که بمیرم ...
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نقش ناجی را بازی نکنید.... 🌸🍃🍃🍃
در دوران و آشنایی نقش ناجی را بازی نکنید‼️ ⚠️ وظیفه و نقش شما در پیش از ازدواج ، تنها مشاهده گری و شناخت خود واقعی طرف مقابل است و بس. نقش درمانگر، ناجی و نجات دهنده را رها کنید ! مثلا طرف مقابل شما آقايی است كه در خيابان چشم از خانم هاي ديگر برنمي دارد . نگاه خيره اي دارد. چند بار هم صحبت كرده ايد اما فايده اي ندارد ... طرف مقابل شما خانمي است كه بصورت افراطي نياز به جلب توجه دارد و توجه كافي از سوي شما هم اين ظرف را پر نمي كند. براي ديده شدن هر كاري مي كند از نحوه صحبت اغواگرانه گرفته تا پوشيدن لباس هاي خيره كننده ... ⚠️در دوران آشنايي چندين بار متوجه خيانت همراهتان شده ايد اما هر بار با توجيه و زبان بازي ماجرا را فيصله مي دهد . دو روز نيست كه با يكديگر قهر هستيد با فرد ديگري قرار ملاقات مي گذارد و ... تمام اين اتفاقات نشانه اين است كه اين آقا ، خانم در حال حاضر آمادگي شروع يک رابطه بالغانه و متعهدانه را ندارد و با صحبت ، خواهش و دعوا هم اين امادگي بدست نمي آيد و بعد از ازدواج در آن زمینه ها و اشکالات بدتر هم می شود ! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من یک خواستگار داشتم که خانواده محترم و پولداری بودن اما فوق العاده سنتی با افکار و عقاید عهد قجر گل پسرشون هم خدا بعد از پنج تا دختر بهشون داده بود و اینا فکر میکردن درستش اینه که ما شرفیاب میشدیم برای خواستگاری شازده ، اینا خیلی لطف کردن اومدن شب خواستگاری هی مامان پسره میگفت من پسرم و از سر راه پیدا نکردم ... شاید بیشتر از صد بار این جمله رو گفت ، پدر منم لجش گرفت گفت اما من دخترم و تو همین باغچه حیاط زیر بوته کَلَم پیدا کردم 🤦‍♀ دختر ما به درد شما نمیخوره بیرونشون کرد😂😂😂 اونا هم رفتن که رفتن اما هنوزم که هنوزه یاد قیافه و لحن پدرم اونشب میافتیم حسابی میخندیم 😂 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خاطره خنده دار نامزدی ‌
❤️هم دلی❤️
اون شب رو خوب یادمه میخواستن برن واسه مراسم بله برون لیلا قرار بود مراسم خونه بابای زن عمو انجام بشه
مازیار بهم حم له کرد انگار واقعا حالیش نبود چیکار میکنه حرکاتش دست خودش نبود خش. می که داشت رو کامل حس میکردم زورش دو برابر شده بود ولی انقدر که تقلا میکردم نمیتونست من در مقابل مازیار خیلی کوچیک بودم نمیتونستم از خودم جدلش کنم انقدر جیغ کش‌ یده بودم و صدام در نیومده بود گلوم میسوخت با التماس زل زده بودم به چشماش تا ولم کنه ولی انگار نه انگار صدای فریاد گلی که اسممو صدا میزد از تو حیاط میومد مازیار دست از تلاش برداشت تا صدا بیرون نره دستش هنوز جلوی دهن من بود این بار صدای زیور هم به گلی اضافه شده بود و دوتایی منو صدا میزدن مشخص بود مازیار ترسیده و من انگار جون تازه ای گرفتم با پام زدم به قوزک پاش دستش شل شد و از حصار دس تشاش خودمو آزاد کردم مازیار پاشو گرفته بود ولی بلند شد و تا خواستم در برم با مشت زد زیر دلم از در‌د افتادم زمین زیر دلم تیر میکشید مازیار  چشماش نگران شد و گفت: _ بهار من نفهمیدم چیشد تا دوباره به خودش بیاد به سختی بلند شدم و پا به. فرار گزاشتم به سمت حیاط فقط میدوییدم نفسم به شماره افتاده بود تا رسیدم به گلی افتادم زمین زیور یا ابلفضلی گفت و نشست پیشم شونه هامو ماساژ میداد دوتاشون پشت هم فقط میپرسیدن چیشده میدونستم اگه قضیه مازیارو بگم واسه خودمم بد میشه با صدایی که به سختی از گلوم در میومد گفتم م وش دیدم ترسی. دم گلی گفت _انبار رفتی چیکار ؟ تو زیور اصن کارت نداشت که گفتم: _ نمیدونم انگار کارگره اشتباه کرده بود مهم نیس من میرم بخوابم گلی و زیور هر دو مشکوک نگاهم میکردن خودمو سریع به اتاق رسوندم و پتو رو کشیدم رو سرم گلی اومد تو اتاق نشست رو به روم ولی هیچی نمیگفت فقط نگام میکرد خودمو زدم به خواب و حسابی زیر پتو اشک ریختم هربار یاد کارای مازیار میافتادم حالم بد میشد زیر دلم تیر میکشید و حسابی ترسیده بودم گلی همونجا خوابش برده بود و من هنوز اشک میریختم صدای اومدن بقیه از تو حیاط میومد مادرم به اتاق اومد خودمو به خواب زدم پتویی رو گلی کشید و خودشم واسه خواب آماده شد خیلی دلم میخواست بدونم با نبود مازیار تو جشن چیکار کردن ولی نای حرف زدن هم نداشتم
🦋الهی دلتون شـاد 🌸شبتون پر از نشاط 🦋و قلب مهربونتون 🌸هميشه تپنده باد 🦋شب خوبی 🌸در کنار عزیزانتون‌ داشته باشید 🦋لحظاتتون مملو از آرامش 🌸 شبتون پـر از نگـاه خـــدا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا