لطفا زن و شوهرها بخوانند:
رابطه ی زن و شوهر مثل رابطهی خواهر و برادری نیست...
مثل رابطهی مادر و فرزندی نیست...
مثل ارتباط پدر و پسری نیست...
مثل هیچ رابطهای نیست...
دو نفر که عاشق هماند اما #همخون نیستند...
اگر کدورتی بین خواهر و برادر باشد،
اگر ناراحتی بین والد و فرزند باشد،
به اندازه کدورت و ناراحتی مابین زن و شوهر مهم نیست...
چون در آن رابطه همه هم خونند...
خواسته یا ناخواسته آن کدورت #رفع میشود...
انگار هیچ چیز نبوده...
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده...
اما #کوچکترین اتفاق اگر بین زن و شوهر رخ دهد و آنرا بزرگ کنند،
اگر ناراحتی ایجاد کند،
حتی درصورت بخشش، از ذهن دو طرف نمیرود...
به مرور زمان به رابطه #خدشه وارد میشود...
کم کم کدورتها عادی میشود...
کم کم از یکدیگر #سرد میشوند...
این خیلی خطرناک است...
سعی کنید زود از هم ناراحت نشوید...
سعی کنید سریعا جبهه گیری نکنید...
تا میتوانید همانجا گذشت کنید...
موضوع را دنباله دار نکنید...
اگر کدورتهای کوچک به چشم آمد...
اگر آنها را بزرگ کردید،
منتظر سردی باشید...
منتظر گسستگی باشید چرا که ذره ذره روی هم تلنبار میکنید کارهای گذشته را ، حتی اگر بخشیده باشید...
رابطه ی زن و شوهر مثل رابطه شما با خانواده تان نیست...
یادتان هست چند مرتبه با خواهرتان دعوا کرده اید؟
یادتان هست چند بار با برادرتان بگومگو داشته اید؟! ده بار؟صدبار؟هزاربار؟
هیچکدام را یادتان نیست و به دل ندارید...
با همسرتان چندبار ناراحتی داشتید؟
پنج بار؟ ده بار؟ پانزده بار؟
همه را یادتان هست...
همه را کنج ذهن دارید...
رابطه زن و شوهر حساس است...
مواظب رابطه تان باشید...
هميشه يادمان باشد که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت ...
چه سنگ را به کوزه بزنی چه کوزه را به سنگ؛ شکست با کوزه است ...
دلها خیلی زود از حرفها میشکنند!
مراقب #گفتارمان باشیم!!!
❤️هم دلی❤️
همش فکر میکردم به خاطر ضربه ایه که مازیار بهم زده به هیچ کس حتی گلی هم چیزی نگفتم هر روز بیشتر تو خ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
روز قبل از عروسی حموم ده رو که بزرگتر بود واسه عروس آماده کردن و قرار بود لیلارو ببریم حموم با اینکه حوصله نداشتم ولی باید همراه بقیه میرفتم زیور به دستور زنعمو کلی شیرینی و لقمه های نون پنیر سبزی آماده کرده بود تا پخش بشه بین مهمونا از عمارت تا حموم ده راه زیادی نبود ولی عمو بخاطر همون راه کم هم درشکه آماده کرده بود تا پیاده نریم مراسم پایکوبی به راه بود و با دیدن حال و هوای اونجا روحیم یکم عوض شده بود و با ذوق به خوشحالی بقیه نگاه میکردم تا بحال مراسم رو ندیده بودم و همه چی برامتازگی داشت و جالب بود، بعد از حموم به سمت عمارت راه افتادیمو شبش مراسم حنابندون تو عمارت پدر زنعمو انجام میشد مادرم داده بود خیاط واسه من و گلی دو دست لباس دوخته بود واسه مراسم امشب و عروسی که فردا شب بود لباس داشتم لیلا رو بردن عمارت پدر بزرگش تا آماده بشه ماهم به عمارت خودمون برگشتیم مش اطه به عمارت اومده بود و قرار بود دستی به سر و روی زنعمو و سکینه بانو و مادرم و عمه بکشه نکته مثبت اون روزا این بود که زنعمو دیگه به مامانم گیر نمیداد و فکر کنم انقدر سرش شلوغ بود و خوشحال بود کلا مادرمو فراموش کرده بود لباسی که خیاط برام دوخته بود واقعا قشنگ بود بلوز و دامن لیمویی رنگ و جلیقه مشکی با سنگاری طلایی با این که اون چند وقت زیاد وزن کم کرده بودم ولی با پوشیدن اون لباس قیافم خیلی تغییر کرد و گلی و شیرین کلی بهم روحیه دادن زنعمو واسه لیلا سنگ تموم گزاشته بود و با برداشتن طبق ها به سمت عمارت پدر زنعمو راه افتادیم
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی روز قبل از عروسی حموم ده رو که بزرگتر بود واسه عروس آماده کردن و قرار ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
آهی تو دلم کشیدم و دلم پر کشید سمت رویاهایی که واسه مراسم عروسیمون دیده بودم از عمارت ما تا عمارت پدر زنعمو راه زیادی نبود و با ساز و آوازی که بقیه میخوندن راه کوتاه تر هم شد حیاط عمارتشون شلوغ بود و از عمارت ما بزرگ تر بود خانم ها به سمت داخل عمارت راه افتادن و قرار بود مردها داخل حیاط بمونن نمیدونم چرا دلم آشوب بود و همش چشم میچرخوندم بین جمعیت تا شاید ببینم اخه معمولا واسه مراسم عروسی خانواده خان حتما خان ده های اطراف هم خبر میکردن هرچی چشم میچرخوندم نا امید تر میشدم مراسم پایکوبی براه بود و لیلا رو ابرا انگار پرواز میکرد مازیار همچنان تو خودش بود و گاهی زیرچشمی نگاه میکرد نگاه کسی دیگه هم رو خودم حس میکرد زنی که تقریبا بالای مجلس نشسته بود و لباس های فاخری پوشیده بود و کلی طلا و جواهر به خودش آویزون کرده بود زنعمو و خواهرش حسابی تحویلش میگرفتن زن زیبا رویی بود با اینکه تا بحال ندیده بودمش ولی ح. س میکردم میشناسمش عجیب تر از اون رفتار های سیمین بود با اینکه رسم نبود دختر تا قبل عروسی آرایش کنه ولی سیمین آرایش کمی کرده بود همش وسط مجلس در حال شادی بود و اونم مثل زنعمواینا تمام سعی اشو میکرد از اون زن که نمیشناختمش پذیرایی کنه شیرین ضربه آرومی بهم زد و گفت:
_ اون زن رو میشناسی؟
سرمو به نشانه منفی تکون دادم شیرین با کنجکاوی نگاهی دوباره به زن انداخت و گفت:
_ غلط نکنم خبراییه این سیمین ورپریده داره خودشو میکشه که به چشم بیاد
📕حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!
✍نتیجه:
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#ایده_های_زنونه
✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿
#همسرانه
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ
👈آقـای عـزیـز
❣️به هـمسرت بگو دوسـتت دارم !
❣️او گل خوشبوی بهاری، پژمردهاش نڪن !
❣️انتظار نداشته باش هـمسرت مثل تو باشه !
❣️هـمدردی و هـمدلی اونو آرام می ڪنه !
❣️قبل از انـتقاد ازش تـعریف ڪن !
❣️اگه گفت: تو منو دوسـت نداری ؛
من بدبختم ڪه با تو ازدواج ڪردم ! بلافاصله بهش بگو: عوضـش من خیلی خوشبختم ڪه با تو ازدواج ڪردم !
❣️ و هیچ وقت دلش رو نشـڪن ...
👈خانـم مـحترم
❣️به شوهـرت افـتخار ڪن !
❣️ ڪسی رو با او مقایسه نڪن !
❣️ اقـتدار و غـرورش را نشڪن !
❣️ زیبایـی اش را در عـقلاش جستجو ڪن !
❣️ قـناعت پیشه باش !
❣️نـاز ڪن اما متڪبر نباش !
❣️ زیبایـی ات را فقط به او نـشان بده !
❣️ به پـیشوازش برو !
❣️ و پـناهگاه شوهرت باش ...
❤️🍃❤️
#همه_بخوونند
✍نعمتهایمان را از این زاویه ببینیم👇
⭕️«قارون» هرگز نمی دانست که روزی،
کارت عابر بانکی که در جیب ما هست
از آن کلیدهای خزانه وی که مردهای تنومند عاجز از حمل آن بودند، ما را به آسانی مستغنی میکند.
⭕️ و «خسرو پرويز» پادشاه ایران نمیدانست که مبل سالن خانه ما از تخت حکومت وی راحت تر است.
⭕️ و «قیصر» که بردگان وی با پر شترمرغ وی را باد میزدند، کولرها و اسپلیتهایی که درون اتاقهایمان هست را ندید.
⭕️ و «هرقل» پادشاه روم که مردم به وی بخاطر خوردن آب سرد از ظرف سفالین حسرت میخوردند؛ هیچگاه طعم آب سردی را که ما می چشیم نچشید...
⭕️ و «خلیفه منصور» که بردگان وی آب سرد و گرم را باهم می آمیختند تا وی حمام کند، هیچگاه در حمامی که ما براحتی درجه حرارت آبش را تنظیم میکنیم حمام نکرد
✳️بگونه ای زندگی میکنیم که حتی پادشاهان گذشته نيز اینگونه نمی زیستند اما باز گله منديم!
❗️و هر آنچه دارائیمان زیاد میشود تنگدست تر میشویم...!
و مشکلات مان بیشتر می شود....
👌بیاییم به زندگی و نعمتهایی که خداوند به ما ارزانی داشته
💡كمى #متفاوت_بنگريم...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🟣 قبل از #ازدواج قوانین دعوا را یاد بگیرید.
در دعواهای زناشویی این موارد ممنوع هستند، آن ها را به خاطر بسپارید:
کش دادن مسئله، رفتار سرد داشتن، ناامید شدن از رابطه؛ مرور جملههای همسر، جدا کردن جای خواب
حق نداریم به خانوادههای هم توهین كنیم. سلام و خداحافظی در هر صورت لازم است. هیچكسی حق ندارد جای خودش را عوض كند.
هر كسی برای آشتی پیشقدم شود؛ نفر دیگر باید برایش كادو بخرد. حق نداریم مسائل و مشكلات كهنه را مطرح كنیم. در حین دعوا فقط راجع به همان موضوع بحث میكنیم.
شام و ناهار نپختن و نخوردن نداریم. همه اعضا باید مثل قبل برای غذا خوردن حاضر باشند. حق نداریم اشتباه طرف مقابل را تعمیم دهیم؛ "مثلا عبارت تو همیشه" ممنوع است چون این كار دعوا را به اوج میرساند.
باید به هم فرصت دهیم كه هر فردی راجع به دیدگاهش نسبت به موضوع دعوا پنج دقیقه صحبت كند و طرف دیگر هم پنج دقیقه فرصت پاسخگویی دارد. در صحبت همدیگر نمیپریم. اگر حرفی هم باقی ماند باید به فردا موكول شود تا سر و ته بحث مشخص شود
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
سیاست زنانه
• دخترا ترو خدا انقدر ناز نکنین جلوی نامزدتون لوس نشین و خجالت نکشین باهاش راحت باشید و چیزی هایی که دوست دارین وچیزهایی که ناراحت تون میکنه راحت بهش بگید 🙂
• یه کم خرج کنین برای هم ، باهم دیگه صمیمی باشین نه اینکه هر دقیقه دعوا کنین قهر شین😑
• درک کنین هم دیگه رو و همیشه پشت هم باشین👑♥️
• از کلماتی مثل {عشقم ، عزیزم} استفاده کنین نه این که به هم فش بدین برای شوخی هم این کارو نکین شاید دلگیر شه 👀
• آقایون لطفا با همسرتون جور باشین و بحث نکین تا زندگی خوبی داشته باشین
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی آهی تو دلم کشیدم و دلم پر کشید سمت رویاهایی که واسه مراسم عروسیمون دیده
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
اون شب م گذشت و من فرهادو ندیدم عروسی قرار بود عمارت ما برگزار بشه خان بابا چنتا کارگر و آشپز دیگه آورده بود و از صبح مشغول پختن شیرینی و درست کردن غذا و آماده کردن عمارت بودن قرار بود مازیار و عمو برن دم ظهر لیلارو با اسب بیارن و جشن از بعد از نهار شروع میشد عمارت حسابی شلوغ شده بود و از مردم ده هم حتی واسه عروسی نوه خان اومده بودن عمارت رنگ و بوی خوبی گرفته بود شیرین و گلی همینجوری که مشغول آماده شدن بودن از اتفاقای دیشب تعریف میکردن و فک کنم راجع به هرکس که تو مهمونی دیشب بود یه نظری داده بودن من حتی حوصله عوض کردن لباسم هم نداشتم بالاخره با گیر دادنای بچه ها بلند شدم موهای من خیلی بلند بود و از بچگی کوتا نکرده بودم شیرین کمک کرد موهامو بافتم و لباسمو عوض کردم صدای ساز و آواز از جلوی در میومد و نشون از اومدن عروس تازه به عمارت بود تو حیاط وایساده بودیم و به مراسم نگاه میکردیم که تو جمعیت دیدمش
✨خاموش بودن نصف حکمت است
✨تعقیب نکردن دیگران ، نصف آرامش ؛
✨ومداخله نکردن در کار دیگران ، نصف ادب ...
✨همیشه آنکه قویتر بود ،
✨کمتر زور میگفت ...
✨و آنکه راحتر میگفت اشتباه کردم ؛
✨اعتماد به نفسش بالاتر بود ...
✨آنکه " صدایش " آرامتر بود ،
✨حرف هایش بانفوذتر بود ...
✨آنکه خودش را واقعا " دوست داشت " ؛
✨دیگران را واقعی تر دوست داشت ...
✨آنکه به " تفاوت بین انسانها " واقف بود ؛
✨بیشتر نقاط مشترک میان خود و دیگران را پیدا میکرد ..
✨در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم و نگران بودم, تا اینکه آنها را تجربه کردم و حالا ترسی از آنها ندارم.
✨از "تنهایی" میترسیدم, یاد گرفتم "خود را دوست بدارم"
✨از "شکست" میترسیدم, یاد گرفتم "تلاش نکردن یعنی شکست"
✨از "نفرت" میترسیدم, یاد گرفتم "به هر حال هر کسی نظری دارد"
✨از "درد" میترسیدم, یاد گرفتم "درد کشیدن برای رشد روح لازم است"
✨از "سرنوشت" میترسیدم, یاد گرفتم "من توان تغییر آن را دارم"
✨از "گذشته" میترسیدم, فهمیدم "گذشته توان آسیب رساندن به من را ندارد"
✨از "تغییر" میترسیدم, تا اینکه یاد گرفتم, حتی زیباترین پروانه ها هم قبل از پرواز کرم بودند, و "تغییر آنها را زیبا کرد"...
✨ودرآخردریافتم تاخدانخواهدهیچ چیز رخ نمیدهد
همان خدایی که بدون اذن آن برگی ازدرخت جدانمیشود
📌 مردها بخوانند
مقدار کاری که زن انجام می ده، مهم نیست. مشکل از آنجا شروع میشه که زن احساس می کنه کسی بهش توجهی نداره.
وقتی مردا یاد می گیرن که چطور باید به احساسات و نیازهای عاطفی همسرشون توجه کنند،زن ها هم احساس آرامش می کنن و از زندگی مشترک شون لذت می برن.
وقتی زنی از زندگی اش لذت می برده و قدر زحمات شوهرش رو می دونه مرد هم دیگه کمک به همسرش رو دریغ نمی کنه و از اینکه تونسته نیازهای همسرش رو برآورده کنه و او نو خوشحال کنه، لذت می بره.
عاشق ماندن بلد شدن میخواهد.