eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.7هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
2.6هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی به قول فرهاد الان فقط باید به فکر زندگی آیندمون باشم آخرین باری که فرها
تعجب کردم خواستم بلند شم‌که نزاشت گفتم چیزی شده پسر عمو؟ مازیار تو چش مام نگاه کرد و گفت : _گفته بودم میام خواستکاریت که یهو چشمام دوتا شد از حرفش و اومد همون موقع صدای جبغ زن عمو رو شنیدم که میگفت چیکار میکنی دختره احمق به عقب که برگشتم زنعمو و خواهرشو دیدم که پشت سر هم جیغ میزدن و منو فحش میدادن معرکه ای راه انداخته بودن که همه کارگرا از سر و صداشون اومده بودن جلوی باغ هنوز تو بهت بودم و زبونم انگار قفل شده بود با لکنت زبون گفتم بخدا کاری نکردم همون موقع لیلا و سیمین و سوسن هم به جمعشون اضافه شدن اومدن جلو و منو گرفتن زیر مشت و لگ ‌داشون و میگفتن از اول هم معلوم بود چش مش دنبال مازیاره میخواد خودشو بنداره به داداش ما لیلا هم موهامو میک شید میگفت کور خوندی بخوای شوهر منو از راه بیراه کنی مادرم اومد منو از زیر دستشون بکشه بیرون زورش نرسید مازیار دخترارو از رو من بلند کرد و همون موقع خان بابا و عمو هم رسیدن خان بابا داد زد این‌چه وضعشه باز که معرکه گرفتین همه ساکت شدن و زنعمو با سوز و گریه براش تعریف میکرد که من چجوری مازیارو کشوندم تو باغ و بجوری تعریف میکرد که خودمم داشت باورم میشد راست میگه خان بابا همرو از باغ دور کرد و به مادرمم گفت منو ببره تو اتاقمون تا تکلیفمو مشخص کنه گلی و مادرم اومدن منو که هیچ توانی دیگه تو پاهام نداشتم بلند کردن بردن تو اتاق
🔴خدا داده ولي كور ! ـ خر مفت و زن زور زن و مردي با يك بار گندم که روی خرشان بود و زن سوار بود و مرد پياده، داشتندبه آسياب مي‌رفتند. سر راه برخوردند به يك مرد كور. زن تا مرد كور را ديد به شوهرش گفت: «اي مرد! اين مرد كور را سوار خر بكن گناه داره مرد از حرف زنش اوقاتش تلخ شد و گفت: «اي زن! ولش،کن بیا بریم زن باز التماس كرد : «نه والله! گناه داره » مرد قبول كرد و كور را بغل كرد و گذاشت روي خر، پشت زنش. بعد از چند قدم مرد كوردستي به كمر زن كشيد و گفت: «ببينم پيرهنت چه رنگه؟» زن گفت: رنگ پيرهنم گل گليه بعد مرد كور دستش را روي پاهاي زن كشيد و گفت: «تنبونت چه رنگه؟» زن گفت: «سياهه» بعد دستش را روي شكم او كشيد و گفت: «انگار آبستن هستي؟» زن گفت: «بله شش ماهه‌ام» ديگر حرفي نزدند تا نزديك آسياب رسيدند. شوهر زن به مرد كور گفت: «باباجون ديگه پياده شو تا ما هم بريم اسیاب» اما مرد كور ب گفت: «چرا پياده بشم؟» و زن بيچاره را محكم گرفت و داد و فرياد سر داد كه: «اي مردم! اين مرد غريبه مي‌خواد زنم و بارم و خرم را از من بگيره به دادم برسين مردم جمع شدند و گفتند: «چه روزگاري شده مرد گردن‌كلفت مي‌خواد اين كور بدبخت را گول بزنه!» بعد به مرد كور گفتند: «اگر اين زن، زنت هست پس بگو پيرهنش چه رنگه؟» او گفت: «گل گليه» بعد فرياد زد: «بابا تنبونش هم سياه، شش ماهه هم آبستنه» مردم گفتند «بيچاره راس ميگه» بعد آنها را بردند پيش داروغه. داروغه حكم كرد آن سه نفر را توي سه تا اطاق كردند و درهارا بستند بعد به يك نفر گفت: «برو پشت در اطاق‌‌ها گوش بده ببين چي ميگن مأمور اول به پشت در اطاقي كه زن در آن بود رفت و گوش دادديد كه زن بيچاره گريه مي‌كند و مي‌گويد: «ديدي چه بلايي به سر خودم آوردم، همه‌اش تقصير خودم بودـ مأمور داروغه از آنجا رفت پشت در اطاقي كه شوهر زن در آن بود. ديد مرد بيچاره دارد آه و ناله مي‌كند و مي‌گويد: «ديدي اين زن ناقص عقل چه بلايي به سرم آورد. اي كور لعنتی کذاب مأمور رفت پشت در اطاقي كه مرد كور توش بود، ديد كه كور دارد مي‌زند و مي‌رقصد و مي‌گويد: «خدا داده ولي كور! ـ خر مفت و زن زور» مأمور رفت پيش داروغه و گفت:قربان ببين كه اين مرد مكار چه خوشحالي مي‌كنه داروغه يواشكي رفت پشت در اطاق و يقين كردفرمان داد آنها را بيرون آوردند و مرد كور نمك ناشناس را به اسب تور بستند و به بيابان سر دادند 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سیاست های همسرداری وقتی همسرت برات کادو می‌خره، با گفتن جمله‌ی: «هدیه‌ای که برام گرفتی‌، دقیقا همونی هستش که‌ می‌خواستم!» برای خریدن کادوی بعدی تشویقش می‌کنی... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
خانما حتما بخونن ! گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیست اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی.... آسایش برایش مفهومش آسایش توست پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید...اگر آنرا دریابی!! ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ... تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟ هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ... ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود... ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ... و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ... به او سخت نگیر..! او را خراب نکن..! ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..! ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..! کمی بوی تنش عرق آلود است طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است.... ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ... انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!! از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند. ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ... آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..! ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..! ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..! ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست... آری یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد... یک ﻭقت هایی، یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ: "میم" مثل " مرد " تقدیم به تمام مردان محترم❤️🙏 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی تعجب کردم خواستم بلند شم‌که نزاشت گفتم چیزی شده پسر عمو؟ مازیار تو چش
هر کدوم یه گوشه اتاق نشسته بودیم و تو شوک بودیم مادرم خودشو میزد و میگفت چیکار کردی بهار چقد گفتم نرو دیگه تو اون باغ بیصاحاب مونده با گریه گفتم بخدا من مثه همیشه تنها رفتم تو باغ نشسته بودم اون یه دفعه اومدم نشست کنارم مامان گلی گفت یه چیزی بگم منو مادرم همزمان به گلی نگاه کردیم گلی با ناراحتی گفت همون موقع که این‌جریانا پیش اومد یکی از طرف ماشالله خان اومده بود خبر بده که پس فردا چه ساعتی میان دیگه از این بدتر نمیشد مادرم مح کم زد تو صورتشو من از شدت شوک گریمم بند اومد حتما تا الان خبرش به گوش فرهاد و ماشالله خان رسیده بود واای که الان چه فکرایی میکردن اصلا باورم نمیشد مازیار بخواد یه همچین کاری بکنه باهام نمیفهمیدم زنعمو و خواهرش چجوری سریع پیداشون شد اونا که اصلا طرف باغ نمیومدن به مادرم میگفتم بخدا نقشه اس مگه میشه اخه من چرا باید مازیارو بخوام‌ ولی مادرم هیچی نمیگفت هیچ حرفی نمیزد دم دمای غروب بود که عمو اومد در اتاقمونو زد مادرمم چارقدشو انداخت رو سرش رفت جلوی در عمو نگاه تاسف باری از جلوی در بهم انداخت و به مادرم گفت که خان بابا میخواد باهاش صحبت کنه مادرم که رفت گلی اومد نشست کنارم انقدر گریه کرده بودم صدام در نمیومد گفت بهار مشخصه همه چی نقشه بوده میدونم حق با تو ولی فکر کنم بخاطر اون روزایی که حالت بد بود و همزمان شده بود با جشن مازیار همون موقع هایی که منم فکر کردم بخاطر مازیار ناراحتی مامانم فکر کرده مازیارو دوس داری گفتم وای گلی نه نگو تروخدا یه کاری کن نزار بدبخت بشم تو بگو به مامان بزار اصن بهش بگم منو فرهاد همدیگرو خیلی وقته میشناسیم ولی گلی نزاشت و گفت الان وقتش نیس میگفت تا الان خبرش بهشون رسیده و باید صبر کنم ببینم‌ واکنششون چیه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 برگه طلاق رو امضا کردیم و طلاق انجام شد. دیگه تحمل زندگی با یه همسر سرطانی رو نداشتم ... وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو و بدون مقدمه گفت منو ببوس.. من که گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون ازهم جدا شده بودیم و دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستشو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟؟ گفتم آره بگو... گفت شب اولی که باهم بودیم یادته چه قولی بهم دادی؟ هرچی به خودم فشار آوردم چیزی یادم نیومد!! بهم گفت زیاد فکر نکن میدونم یادت نمیاد ازت بیشتر از اینم نمیشه توقع داشت مهرداد جان. فقط اینو بدون یه زن تمام تاریخ ها و خاطرات مهم زندگیو در حافظش ثبت میکنه چه خوب باشن چه بد... تو حتی یادت نمیاد چقدر منو دوست داشتی!!!i درسته من الان سرطان دارم و این حق تو هست نخوای با من زندگی کنی و اصلا از بابت این موضوع ناراحت نیستم.... تمام ناراحتی من از فراموش کردن حرفات هست... حرفاش مثل پتک تو سرم کوبیده میشد خیلی آروم و متین حرف میزد اما هر کلمش مثل پتکی بود که رو سرم میکوبن واقعا فراموش کرده بودم چه حس و احساسی بهش داشتم و چقدر سنگ دل شده بودم که دیگه نمیخواستم ماه های آخر کنارش زندگی کنم. بهم گفت تو اون شب پیشونی منو بوسیدی و گفت این بوس تا ابد اینجا یادگار بین من و توست و منم گفتم اگر نشد چی؟ گفتی بوسو پس میگیرم!!! حالا هم میخوام ازت که بوستو پس بگیری... تقریبا چند نفری دورمون جمع شده بودن و داشتن به حرفامون گوش میدادن و منتظر واکنش من بودن... آه چه قدر سنگ دل شده بودم.. خیلی خودم رو کنترل کردم که اشکی نریزم... بغض حسابی گلوم رو گرفته بود آرامش نسرین و حرفایی که زد و نگاه سنگین اطرافیان که کاملا میشد حس کرد منو یه موجود دیو صفت میدونن منو از درون خرد کرد و فهمیدم چقدر حقیرم... زود باش مهرداد بوستو پس بگیر دوباره به خودم اومدم.. بهش نزدیک شدم و پیشونیشو برای آخرین بار بوسیم.. ازم تشکر کرد و رفت ... نسرین 5 ماه بعد به خاطر سرطان خون توی بیمارستان فوت شد ... و من سالهاست که تنهام... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
عطرِ خوب، شیشه خالیش هم سال‌ها بوی خوب می‌ده، آدمِ خوب هم همینه ... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📚 عروس جوانی قبل از این که پا به خانه شوهر بگذارد، بیماری سختی گرفت و مدت ها بیمار شد. مرد به عیادت نامزد جوان رفت و در میان صحبت هایش گفت که چشم هایش بسیار درد می کند!بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورت او را پوشانده بود.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزد خود می رفت و از درد چشم می نالید.عروسی نزدیک بود و زن جوان نگران صورت خود بود که آبله آن را از شکل انداخته بود، شوهر هم که کور شده بود و مردم همه می گفتند: چه خوب، عروس نازیبا همان بهتر که همسری نابینا داشته باشد!۲۰ سال بعد زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشم هایش را گشود! همه تعجب کردند، مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاورده ام💗✨ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
جلوی گل‌فروشی دیدمش، امروز... گفت: "خاله یه فال بخر." گفتم: "چند؟" گفت: "هرچند خودت خواستی." گفتم: "الان بگم هزار تومن که میگی نه." گفت: "باشه، همون هزار تومن." دسته‌ی فال‌ها را گرفت جلوم. دستهای پنچ‌شش‌سالگی‌اش خشکی زده بود، انگار کن دستهای پنجاه‌شصت‌ساله باشد. یک فال برداشتم و دوهزار تومان دادم بهش. دو انگشتش را برد توی جیب جلوی شلوارش و یک هزار تومانی تاشده بیرون کشید. چنان با ژست مردانه دست‌به‌جیب شد که دلم برایش رفت. گفتم: "نمیخوام خاله‌!" گفت: "حرف زدیم." و طوری گفت که یعنی "مَرده و حرفش." هزارتومانی را گرفتم و سلانه‌سلانه رفتنش را نگاه کردم. داشت دو تومانی‌اش را می‌گذاشت توی کیف پول سیاه مردانه‌اش. توی قابِ تلقی کیف پول، عکس دخترکی همسن‌وسال خودش بود. زیرلب گفتم: بنازم مردونگیتو که از خیلی ریش‌دارها مردتری. پاکت فال را باز کردم. حافظ گفت: "بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید" گفتم: "آید" قافیه‌ی خیر است، به فال نیک باید گرفت. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
امیر کبیر چه زیبا گفت: دوران افول و عقب ماندگی ملت ها زمانی شروع شد که ؛ جای اندیشیدن را " تقلید " جای تلاش و کوشش را " دعا " جای فکر کردن به آرزوهای بزرگ را " قناعت " جای اراده برای رفتن و رسیدن را " قسمت " و جای تصمیم عقلانی را " استخاره " گرفت 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli