❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی تعجب کردم خواستم بلند شمکه نزاشت گفتم چیزی شده پسر عمو؟ مازیار تو چش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
هر کدوم یه گوشه اتاق نشسته بودیم و تو شوک بودیم مادرم خودشو میزد و میگفت چیکار کردی بهار چقد گفتم نرو دیگه تو اون باغ بیصاحاب مونده با گریه گفتم بخدا من مثه همیشه تنها رفتم تو باغ نشسته بودم اون یه دفعه اومدم نشست کنارم مامان گلی گفت یه چیزی بگم منو مادرم همزمان به گلی نگاه کردیم گلی با ناراحتی گفت همون موقع که اینجریانا پیش اومد یکی از طرف ماشالله خان اومده بود خبر بده که پس فردا چه ساعتی میان دیگه از این بدتر نمیشد مادرم مح کم زد تو صورتشو من از شدت شوک گریمم بند اومد حتما تا الان خبرش به گوش فرهاد و ماشالله خان رسیده بود واای که الان چه فکرایی میکردن اصلا باورم نمیشد مازیار بخواد یه همچین کاری بکنه باهام نمیفهمیدم زنعمو و خواهرش چجوری سریع پیداشون شد اونا که اصلا طرف باغ نمیومدن به مادرم میگفتم بخدا نقشه اس مگه میشه اخه من چرا باید مازیارو بخوام ولی مادرم هیچی نمیگفت هیچ حرفی نمیزد دم دمای غروب بود که عمو اومد در اتاقمونو زد مادرمم چارقدشو انداخت رو سرش رفت جلوی در عمو نگاه تاسف باری از جلوی در بهم انداخت و به مادرم گفت که خان بابا میخواد باهاش صحبت کنه مادرم که رفت گلی اومد نشست کنارم انقدر گریه کرده بودم صدام در نمیومد گفت بهار مشخصه همه چی نقشه بوده میدونم حق با تو ولی فکر کنم بخاطر اون روزایی که حالت بد بود و همزمان شده بود با جشن مازیار همون موقع هایی که منم فکر کردم بخاطر مازیار ناراحتی مامانم فکر کرده مازیارو دوس داری گفتم وای گلی نه نگو تروخدا یه کاری کن نزار بدبخت بشم تو بگو به مامان بزار اصن بهش بگم منو فرهاد همدیگرو خیلی وقته میشناسیم ولی گلی نزاشت و گفت الان وقتش نیس میگفت تا الان خبرش بهشون رسیده و باید صبر کنم ببینم واکنششون چیه
🚩 #بوسه_بعد_از_طلاق
برگه طلاق رو امضا کردیم و طلاق انجام شد. دیگه تحمل زندگی با یه همسر سرطانی رو نداشتم ... وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو و بدون مقدمه گفت منو ببوس..
من که گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون ازهم جدا شده بودیم و دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستشو پرسیدم!
گفت تحملشو داری؟؟ گفتم آره بگو... گفت شب اولی که باهم بودیم یادته چه قولی بهم دادی؟
هرچی به خودم فشار آوردم چیزی یادم نیومد!! بهم گفت زیاد فکر نکن میدونم یادت نمیاد ازت بیشتر از اینم نمیشه توقع داشت مهرداد جان. فقط اینو بدون یه زن تمام تاریخ ها و خاطرات مهم زندگیو در حافظش ثبت میکنه چه خوب باشن چه بد... تو حتی یادت نمیاد چقدر منو دوست داشتی!!!i درسته من الان سرطان دارم و این حق تو هست نخوای با من زندگی کنی و اصلا از بابت این موضوع ناراحت نیستم.... تمام ناراحتی من از فراموش کردن حرفات هست...
حرفاش مثل پتک تو سرم کوبیده میشد خیلی آروم و متین حرف میزد اما هر کلمش مثل پتکی بود که رو سرم میکوبن واقعا فراموش کرده بودم چه حس و احساسی بهش داشتم و چقدر سنگ دل شده بودم که دیگه نمیخواستم ماه های آخر کنارش زندگی کنم.
بهم گفت تو اون شب پیشونی منو بوسیدی و گفت این بوس تا ابد اینجا یادگار بین من و توست و منم گفتم اگر نشد چی؟ گفتی بوسو پس میگیرم!!! حالا هم میخوام ازت که بوستو پس بگیری...
تقریبا چند نفری دورمون جمع شده بودن و داشتن به حرفامون گوش میدادن و منتظر واکنش من بودن...
آه چه قدر سنگ دل شده بودم.. خیلی خودم رو کنترل کردم که اشکی نریزم... بغض حسابی گلوم رو گرفته بود آرامش نسرین و حرفایی که زد و نگاه سنگین اطرافیان که کاملا میشد حس کرد منو یه موجود دیو صفت میدونن منو از درون خرد کرد و فهمیدم چقدر حقیرم...
زود باش مهرداد بوستو پس بگیر
دوباره به خودم اومدم..
بهش نزدیک شدم و پیشونیشو برای آخرین بار بوسیم..
ازم تشکر کرد و رفت ...
نسرین 5 ماه بعد به خاطر سرطان خون توی بیمارستان فوت شد ... و من سالهاست که تنهام...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
عطرِ خوب، شیشه خالیش هم
سالها بوی خوب میده،
آدمِ خوب هم همینه ...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📚 #حکایتیبسیارزیباوخواندنی
عروس جوانی قبل از این که پا به خانه شوهر بگذارد، بیماری سختی گرفت و مدت ها بیمار شد.
مرد به عیادت نامزد جوان رفت و در میان صحبت هایش گفت که چشم هایش بسیار درد می کند!بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورت او را پوشانده بود.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزد خود می رفت و از درد چشم می نالید.عروسی نزدیک بود و زن جوان نگران صورت خود بود که آبله آن را از شکل انداخته بود، شوهر هم که کور شده بود و مردم همه می گفتند: چه خوب، عروس نازیبا همان بهتر که همسری نابینا داشته باشد!۲۰ سال بعد زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشم هایش را گشود! همه تعجب کردند، مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاورده ام💗✨
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
جلوی گلفروشی دیدمش، امروز...
گفت: "خاله یه فال بخر."
گفتم: "چند؟"
گفت: "هرچند خودت خواستی."
گفتم: "الان بگم هزار تومن که میگی نه."
گفت: "باشه، همون هزار تومن."
دستهی فالها را گرفت جلوم.
دستهای پنچششسالگیاش خشکی زده بود، انگار کن دستهای پنجاهشصتساله باشد.
یک فال برداشتم و دوهزار تومان دادم بهش.
دو انگشتش را برد توی جیب جلوی شلوارش و یک هزار تومانی تاشده بیرون کشید.
چنان با ژست مردانه دستبهجیب شد که دلم برایش رفت.
گفتم: "نمیخوام خاله!"
گفت: "حرف زدیم."
و طوری گفت که یعنی "مَرده و حرفش."
هزارتومانی را گرفتم و سلانهسلانه رفتنش را نگاه کردم. داشت دو تومانیاش را میگذاشت توی کیف پول سیاه مردانهاش. توی قابِ تلقی کیف پول، عکس دخترکی همسنوسال خودش بود.
زیرلب گفتم: بنازم مردونگیتو که از خیلی ریشدارها مردتری.
پاکت فال را باز کردم. حافظ گفت: "بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید"
گفتم: "آید" قافیهی خیر است، به فال نیک باید گرفت.
#سودابه_فرضی_پور
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
امیر کبیر چه زیبا گفت:
دوران افول و عقب ماندگی ملت ها
زمانی شروع شد که ؛
جای اندیشیدن را " تقلید "
جای تلاش و کوشش را " دعا "
جای فکر کردن به آرزوهای بزرگ را " قناعت "
جای اراده برای رفتن و رسیدن را " قسمت "
و جای تصمیم عقلانی را " استخاره " گرفت
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
این نوشته رو دهه شصتیا و پنجاهیا خوب درک میکنن :)
گوشه ی چادر مادرم را میگرفتم
باهم میرفتیم مخابرات نبش کوچه ششم
میگفتند مخابرات!
اما اسمش اصلا مخابرات نبود که
همیشهی خدا هم شلوغ بود
نوبت میگرفتیم و مینشستیم
بعد از چند دقیقه صدا میزدند و میگفتند خانم فلانی کابین شمارهی سه
یک اتاقک چوبی نیم در نیم،
یک تلفن قدیمی و کثیف روی دیوار
اما چه ذوقی داشتیم
تقریبا هر دو روز یک بار میآمدیم تلفن میزدیم و چند دقیقهای با پدربزرگ و مادربزرگم حرف میزدیم.
محل ما سیمکشی تلفن نداشت که
آنها هم که داشتند وضعشان تقریبا همین بود.
حرف زیاد داشتیم
اما مجبور بودیم زود قطع کنیم
قطع نمیکردیم خودش قطع میشد
ارتباط ها کم بود،
اما با جان و دل
با ذوق و شوق.
حرف ها هیچوقت تکراری نمیشد
همه برای هم وقت داشتند
هیچکس تیک دوم تلفنش را برنمیداشت
که مثلا صدایت را هنوز نشنیده ام!
هیچکس حرف هایش را ادیت نمیکرد
دوستتدارم هایش را پاک نمیکرد جایش نقطه بگذارد
وقتی میگفت دلم برایت تنگ شده
شک نداشت که میگفت
صدا را که نمیشد پاک کرد
میرسید.
گروه هم نداشتیم
اما هروقت تلفن میزدیم حتما یکی بود که آنلاین باشد
و جوابمان را بدهد.
آن روزها
یک مخابراتِ نبش کوچهی ششم بود و یک دنیا عشق
که همه را از سیمهای تلفنش رد میکردیم
#رضا_باقری
#نوستالژی
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی هر کدوم یه گوشه اتاق نشسته بودیم و تو شوک بودیم مادرم خودشو میزد و میگف
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
دیگه شب شده بود و هنوزم گه گداری صدای لیلا و مادرش که ن فرینم میکردن از تو حیاط میومد و این کاراشون نمیزاشت خان بابا یکم آروم بشه تا شاید بخواد اصل ماجرارو بدونه زیور برامون غذا آورد ولی میلی به خوردنش نداشتیم خودش اومد نشست تو و گفت چرا اینجوری غمبرک زدین بلند شین ببینم بیاین یه لقمه غذا بخورین باید جون داشته باشین از بهار دفاع کنید مادرم گفت دیدی زیور دیدی بخت سیاه منو دامن دخترامم گرفت زیور گفت چی بگم والا شما اینجا زانوی غم بغ ل گرفتین اونا نشستن به هرهر کرکر غذاشونو بردم دادم اصن انگار نه انگار ببین خاتون اینا همش نقشه اس از اول هم که فهمیدن ماشالله خان واسه بهار اومده جلو حالشون بد شد من مطمئمن بودم آخر یه کاری دستتون میدن چقد گفتم حواستو جمع کن هی گفتی نفوس بد نزن حالا هم جای غمبرک زدن بلند شو یه کاری کن مادرم گفت تو میگی چیکار کنم اصن چیکار میتونم بکنم زیور گفت نمیدونم والا فعلا که باید صبر کنین ببینیم خبری میشه از ماشالله خان یا نه ته تهش دیگه چاره ای نبود شاید مجبور بشی بری با ماشالله خان هم صحبت کنی بحث آینده دخترته فعلا بلند شین بیاین غذاتونو بخورین همین که تا الان پیغوم نفرستادن خاستگاری رو پس بگیرن خودش خوبه زیور راست میگفت اصن مگه الکی بود فرهاد خودش میدونست من چقدر دوسش دارم محاله این مزخرفاتو باور کنه یادم افتاد فردا خودم میتونم برم تو باغ و بهش توضیح بدم اینجوری خود فرهاد همه چیو درست میکنه نور امیدی تو دلم روشن شد و منتظر فردا شدم
⚜⚜⚜
(یک داستان زیبا از مثنوی):
#آسیاب_به_نوبت
رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب
گفت دانی کیستم من گفت :نه
گفت نشناسی مرا، ای رو سیه
این منم ، من زاهدی عالیمقام
در رکوع و درسجودم صبح وشام
ذکر یا قدوس ویا سبوح من
برده تا پیش ملایک روح من
مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس
هرچه خواهم از خدا ، آن میشود
بانفیرم زنده ، بی جان میشود
حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب
زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز
آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند
صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو
آسیابان گفت ای مردخدا
من کجا و آنچه میگویی کجا
چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم
درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم ، همیشه نوبتیست
نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز
باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب
یک دعا گویم سقط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت
آسیابان خنده زد ای مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق
گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
در یکی از مدارس،
دور افتاده یاسوج معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانشآموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانشآموزان شروع به خندیدن و او را مسخره میکردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد به نفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانشآموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانشآموز را فرا خواند و به او برگهای برگهای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچکس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد.
هیچکدام از دانشآموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار میکرد و از بچّه ها میخواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار میداد.
کم کم نگاه همکلاسیها نسبت به آن دانشآموز تغییر کرد.
دیگر کسی او را مسخره نمیکرد.
آن دانشآموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ" مینامید، نیست، پس دانشآموز تمام تلاش خود را میکرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاسهای بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز شهر صدرا صدها پیوند کبد انجام داده است.
این قصه را *دکتر ملک حسینی* در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته، انسانها دو نوعند:
نوع اوّل کلید خیر هستند. دستت را میگیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن میدهند.
نوع دوم انسانهایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بیارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل میکنند.
این دانشآموز میتوانست قربانی نوع دوم این انسانها بشود که بخت با او یار بود.
و آن معلم کسی نبود جز *محمد بهمن بیگی* اَبَر مردی بزرگ که چون ستارهای در دل شبهای سیاه روزگاران درخشید و معجزه کرد.
استاد بهمن بیگی نویسندهای چیره دست با ذهنی خلاق و مدیری لایق بود و نشان داد که اگر اراده باشد میتوان مردمی را از فرش به عرش رساند که نمونه آن دکتر ملک حسینی است.
روحش جاودان و یادش گرامی. 💐❤️
این داستان واقعی را برای هر کسی که میشناسید ارسال کنید تا تشکری باشد از همه معلمین درستکار ایران زمين 🙏
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli