eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.7هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
2.6هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
🌷🌷🌷 سر کوچه‌ی بچگی‌هامان یک صفحه فروشی بود که کاروبارش عجیب سکه بود.تمام صفحه‌های روز را داشت و مدام از مغازه‌اش صدای مهستی و هایده و گلپا و اینها می آمد.موهایش را روغن می زد و سیگار هما می کشید و سبیل قندی هیتلری می گذاشت. عباس خزان مرد خوش اخلاقی بود و با همه می جوشید اما فقط یک عیب داشت.از نوار کاست که چند سالی می شد به بازار آمده بود متنفر بود و اگر کسی سراغش را می گرفت کفری می شد و فحش می داد و بیرونش می انداخت... توی مغازه‌اش انواع گرامافون‌ها را می فروخت.چه برقی و چه کوکی و چه گنده و چه فسقلی... آنقدر صفحه داشت که نمی توانستی بشمری اما جای همه را از بر بود و عاشقانه دوستشان داشت و هر روز گرد و خاکشان را می گرفت... عباس اعتقاد داشت که موسیقی را فقط باید روی صفحه گوش کرد چون هم کیفیت صدایش بهتر است و هم ماندگاری‌اش... نوار کاست را یک چیز موقت می دانست که الکی سرهمش کرده بودند تا سر مردم را شیره بمالند.مردمی که هیچ از موسیقی و کیفیت صدا سر در نمی آوردند... اما روز به روز نوار کاست بیشتر رونق می گرفت و خواهان صفحه کمتر و کمتر می شد... مغازه‌ی عباس روزبروز کسادتر می شد و خودش هم پرخاشگرتر... با هر کسی که توی ماشینش پخش صوت و کاست داشت چپ می افتاد و با بیشتر کاسب‌های محل قطع رابطه کرده بود... آخری‌ها از حرصش صدای گرامافون را طوری بلند می کرد که حرص بقیه را در می آورد. حالا دیگر مشتری‌اش چند خانم سن و سال‌دار بودند که آنها هم چون دیگر صفحه‌ی جدیدی پر نمی‌شد کمتر سراغش می رفتند... عباس اما از رو نرفت.تا زمان انقلاب هم مغازه‌اش را باز نگه داشت و بعد از انقلاب ناگهان روغن مو و سبیل قندی را رها کرد و مغازه‌اش را بست و صفحه‌ها را دور ریخت و در حالی که باور داشت یک روز مردم به حقانیت صفحه پی می برند و دوباره صفحه برمی گردد و جهان را پر از موسیقی ناب می کند به کمیته پیوست و دمار از روزگار طرفداران کاست درآورد و تا توانست نوار کاست شکست و ملت را در توالت مسجد زندانی کرد.البته آن وقت ها هنوز ماست به عنوان آلت قتاله کشف نشده بود وگرنه مطمئنا همه‌ی کاست گوش کنان را ماست پاشی هم می کرد... یادش بخیر... اگر صفحه‌هایش را دور نریخته بود الان عتیقه شده بود و کلی قیمت داشت. دکتر مرجمکی 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرداش مثل مرغ سر کنده بودم از طرف ماشالله خان خبری نیومده بود و نمیدونس
مثل ادمی بودم که تا میام بلند شم یکی ض ربه بعدی رو بهم میزنه مادرم سری تکون داد و اومد تو ح. س میکردم نفسم در نمیاد دیگه به مادرم نگاه میکردم تا یه فکری کنه یه کاری کنه برام ولی اونم مثل من تو شوک بود دوباره در اتاقمونو زدن بازم عموم بود نگاهی به مادرم کرد و گفت روم سیاه زنداداش شدم مثل ج غد شوم مادرم گفت چیشد دوباره عمو سرشو انداخت پایین و گفت خودتون که میدونید همه کاره ما الان خان باباس کسی هم نمیتونه رو حرفش حرف بزنه مادرم پرید وسط حرفش و گفت نصف جون شدم برو اصل مطلب ببینم باز چه خ اکی تو سرم شده عمو انگار از حرفی که میخواست بزنه خودشم خیلی راضی نبود بعد از یکم من و من کردن به آرومی گفت والا خان بابا خیلی عص بانیه گفت بهتون بگم فردا عاقد میاره واسه خوندن خطبه عقد بهار و مازیار نه واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم داشتن دستی دستی بدب ختم میکردن و کاری از دستم برنمیومد مادرمو زدم کنار رفتم جلوی در گفتم عمو شما دیگه چرا شما که میدونی همه اینا زیر سر کیه چرا میخوای بدبخ تم کنی عمو مگه من دختر برادرت نیستم دختر خودتم بود همین کارو میکردی عمو دوباره با شرمندگی گفت چی بگم عمو جان خودت که میدونی نمیشه رو حرف خان بابا حرف زد گفتم نه من نمیدونم شما پسرشی تروخدا باهاش حرف بزن باشه من زن فرهاد نمیشم ولی مازیار هم زن داره چجور دلت میاد بشم زن دومش زندگی دوتامون خراب بشه اخه عمو یکم فکر کرد و گفت ببینم چیکار میتونم بکنم و رفت ولی هممون میدونستیم که کاری از دستش بر نمیاد عمو مثل آقا جانم نبود که واسه خواسته هاش رو حرف خان بابا حرف بزنه اون یا گوش به فرمان خان بابا بود یا زنعمو نمیدونم در آینده چجوری میخواست جانشین خان بابا بشه و خان روستا دوباره نشستم رو زمین و شروع کردم گ ریه کردن انقدر تو این دو روز بهم شوک‌وارد شده بود حس میکردم دیگه جونی تو تنم نیس مادرم نشست کنارم و گفت گریه نکن نمیزارم زن مازیار بشی فردا خودم میرم با ماشالله خان صحبت میکنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌸🍃 خوشبختی چیست..... 🍃
؟ 💕 خوشبختی یعنی پشت در زایشگاه منتظر بمونی تا بچه‌ت سالم بدنیا بیاد و ببینیش 💕یعنی همسرت بهت بگه چقدر بهت افتخار میکنه 💕یعنی وقتی از سرکار برمیگردی خونه صدای شوخی و خنده ،خانواده‌ت از پشت در شنیده بشه 💕 یعنی مریضت از بیمارستان مرخص بشه 💕 یعنی پدرت با دیدن تو زیر لب بگه الهی شکر برای این اولاد خوب 💕 یعنی یهویی همه رسانه ها اعلام کنند همه مرزهای کره زمین برداشته شد 💕یعنی همه انسانهای روی زمین یک روز کودک بشن وقلکهاشونو بشکنن و تمام پولها را به طور مساوی بین همه تقسیم کنند 💕یعنی برای مادرت غول چراغ جادو بشی تا صدات کرد حتی تو خیالش توحاضر بشی بگی جانم مادر 💕یعنی وقتی سرت را میندازی پایین راه بری چشمت به کفش پاره ای نخوره 💕یعنی دست هیچ انسانی بالا نره مگر برای دعا و نوازش 💕یعنی تو همین فضای مجازی صادق باشیم و اخبار دروغ و ساختگی به مردم ندیم که روحیه شون خراب شه. 💕یعنی طوری زندگی کنیم که هرگز نه دروغ بشنویم و نه دروغ بگیم 💕خوشبختی یعنی صلح. یعنی آرزوی مرگ نکنیم برای هیچ ملتی. چون گریبان خودمونو میگیره و خدا با ما قهر خواهد کرد 💕خوشبختی یعنی انسان بودن
🐍داستان آموزنده چوپان و مار ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت. ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد، شیر را می‌خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ. ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ. ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «دیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور، ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش می‌کنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را.» ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
مادربزرگ برایم از سفر هدیه آورده بود؛ جعبه‌ی کادو را که باز کردم، از خوشحالی بالا و پائین می‌پریدم و فریاد می‌زدم... آخ جون... آتاری! آن روزها هر کسی آتاری نداشت؛ تحفه‌ای بود برای خودش! کارم شده بود صبح تا شب در دست گرفتن دسته‌ی خلبانی آتاری و هواپیما بازی کردن. مدتی گذشت و من هر روزم را با آتاری بازی کردن شب می‌کردم و هر چه می‌گذشت بیشتر از قبل دوستش داشتم. خوشحال‌ترین کودک دنیا بودم... تا اینکه یک روز خانه‌ی یکی از اقوام دعوت شدیم؛ وارد خانه که شدم چشمم خورد به یک دستگاه جدید که پسر آن خانواده داشت. بهش می‌گفتند میکرو. آنقدر سرگرم بازی شدیم که زمان فراموش شد. خیلی بهتر از آتاری بود. خیلی...! بازی‌های بیشتری داشت؛ دسته‌ی بازی دکمه‌های بیشتری داشت؛ بازی‌هایش بر عکس آتاری یکنواخت نبود و داستان داشت. تا آخر شب قارچ‌خور بازی کردم و هواپیمای آتاری را فراموش کرده بودم. به خانه که برگشتیم دیگر نمی‌توانستم آتاری بازی کنم. دلم را زده بود. دیگر برایم جذاب نبود. مدام آتاری را با میکرو مقایسه می‌کردم. همش به این فکر می‌کردم که چرا من نباید میکرو داشته باشم ولی یک بار نشد بگویم چرا من آتاری دارم و دیگران ندارند. امروز که در انباری لای تمام خرت و پرت‌های قدیمی آتاری‌ام را دیدم فقط به یک چیز فکر کردم... ما قدر داشته هایمان را نمی‌دانیم. آنقدر درگیر مقایسه کردن‌شان با دیگران می‌شویم تا لذت‌شان از بین برود و دلزده‌مان کند. داشته‌های دیگران را چوب می‌کنیم و می‌زنیم بر سر خودمان و عزیزان‌مان و به این فکر نمی‌کنیم داشته‌های ما شاید رویای خیلی‌ها باشد. زندگی به من یاد داد مقایسه کردن همه چیز را خراب می‌کند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
⚜️حکایت ⚜️ ﻋﺎﺭﻓﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮﯼ ﺷﺪ، ﻣﯽﮔﻮﻳﺪ : ﺩﯾﺪﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ... ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼِ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ. ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽﯾﮑﯽ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪﺷﺎﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ ... ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﺩ :... ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻨﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ! ﻣﺎﺩﺭ : ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ ! - ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭ؟ ! ﭼﻮﻥﮐﻪ ﻫﺮﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺭﻡ ﻭ ﺑﺪﻭﺯﻡ، ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ .. - ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ، ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭ ... ﻫﺮ ﭼﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﮑﺮﺩ . ﭘﯿﺶ ﺭﻓﺘﻢ ... ﺩﺭ ﺭﺍ ﺯﺩﻡ ... - ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ ... ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ . ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﭼﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ .. ﺍﺯ ﺑﺲ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ... ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺐﻫﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﯿﺎﯾﯽ ﺧﺎﻧﻪ؟ ﻟﺒﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻧﮑﻨﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﯽ ... ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻭ ﺧﺎﻧﻪ .. ﺑﭽﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ ... ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪﻡ .. ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭِ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ.. ﺑﭽﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﺭﻓﯿﻖﻫﺎﯾﺶ ﺑﺎﺯﻯ ...! ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺩﯾﺸﺐ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ! ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ... ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺭﻓﯿﻖ، ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍﻫﺖ ﻧﻤﯿﺪﻩ، ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺪﻩ ! ﺑﻪ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ! ﻧﮑﻨﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻪ؟ ! ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﭽﻪﯼ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﺩ ﺧﺎﻧﻪﺍﺵ ..! ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ... ﺭﻓﺖ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ... ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﯾﮕﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﺭ ﺯﺩ ... ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺻﻼً ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ ... ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ... ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﻻ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ .. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ .. ﺑﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ .. ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ .. ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ .. ﺑﭽﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻩ .. ﭼﯿﮑﺎﺭﺵ ﻛﻨﻪ ﺑﺎﻷﺧﺮﻩ ﻭﻗﺘﻰ ﺁﺩﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟ !! .. ﺩﯾﺪﻡ، ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﮑﻤﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ .. ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ! ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺯﺩﻥ ... ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ . ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ .. ﺩﻭﯾﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ.. ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ .. ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎﻫﺎ ﻭ ﮔِﻞﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ... ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪ .. ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ؟ ﮔﻔﺖ : ﺟﺎﻧﻢ ... ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯿﺪﻡ .. ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ، ﭼﯽ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ؟ !! ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﺧﺎﻧﻪ، ﻏﺬﺍ ﻧﺪﻩ .. ﺷﻼﻗﻢ ﺑﺰﻥ.. ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻣﺤﺮﻭﻣﻢ ﮐﻦ .. ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ، ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻧﺒﻨﺪ .. ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ؛ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﺎﺳﺖ. باید ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﮕﯿﻢ ♦️ﺧﺪﺍﯾﺎ، ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﮑﻦ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻫﺖ ﺭﺩﻣﻮﻥ ﻧﮑﻦ. ﺧﺪﺍﯾﺎ، ﻣﺎ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ، ﺧﺎﻧﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ🤲😭 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی مثل ادمی بودم که تا میام بلند شم یکی ض ربه بعدی رو بهم میزنه مادرم سری
من و مادرم به سرعت رفتیم پشت پنجره مادرم گفت این که شهرناز خانوم مادر اقا فرهاده زنعمو تو حیاط جلوشو گرفته بود و نمیفهمیدم چی داره بهش میگه ولی میدونستم چیز خوبی نمیگه از ح رص و هیجان قلوبم به د شدت میزد و صحبت های زنعمو انگار تمومی نداشت و چهره مادر فرهاد هر لحظه بیشتر تو خودش فرو میرفت بالاخره زنعمو با دست اشاره کرد به اتاق ما مادر فرهاد به سمت اتاق ما اومد مادرم با هول گفت زود باشین جمع کنید برین اتاق پشتی ببینم بجنبین با گلی هول هولی اتاقو تو همون چند ثانیه مرتب کردیم و رفتیم اتاق پشتی که درو زدن شهرناز خانوم و زنعمو پشت در بودن مادرم سلام کرد و تعارف کرد بیان داخل زنعمو هم داشت میومد تو که مادر فرهاد گفت شرمنده شوکت جان اگه ممکنه میخوام تنها با خاتون خانم صحبت کنم زنعمو رنگ از رخ ش پرید و با بی میلی بیرون رفت شهرناز خانوم گوشه ای نشست و گفت میخوام سریع برم سر اصل مطلب و صادقانه باهاتون صحبت کنم تا الان حتما متوجه شدین که ما خاستگاری رو پس گرفتیم راستش اینکه ما اومدیم خاستگاری دختر شما به خواست خود فرهاد بوده مثل اینکه فرهادم دختر شما رو لب رودخونه دیده و پسند کرده البته که ماهم با اینکه دخترتونو ندیدیم انقدر به انتخاب فرهاد ایمان داریم که با رضایت پیش قدم شدیم این چیزی که میخوام بگم درست و غلطشو نمیدونم ولی باید بگم ش رمندم خاتون جان دیروز یک نفر اومد عمارت ما و با من و خان صحبت کرد روم سیاه ولی حرف های خوبی راجع به دخترتون نزد مادرم به حرف اومد و گفت میشه بدونم کی بوده و چی گفته اخه دختر من جز اون بار که با خواهرش و کارگر عمارت رفتن لب چشمه دیگه جایی نرفته همش تو همین عمارت پاشو از اینجا بیرون نمیزاره چطور ممکنه پشتش حرف باشه مادر فرهاد گفت نمیدونم والا من که از چیزی خبر ندارم گن اه کسی هم نمیشورم البته من به خانوم بودن شما و دخترات مطمئنم خدا بیامرز آقاتون تا زنده بود جز خوبی ازش نشنیده بودیم ولی چه کنیم که جلوی دهن مردم هم نمیشه بست پدر فرهاد این حرفارو که شنید همون موقع دستور داد خاستگاری رو پس بگیریم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا