💞 بــــانــــو جـــان!
با اینجمله شوهرت رو خلعسلاح کن 😉
❣یه مرد وقتی احساس قدرت کنه ، دوست نداره در مورد یه موضوع باهاش کل کل کنن، پس اگه سر یه موضوع با اون زاویه پیدا کردید خیلی کوتاه نظرتون رو بگید.
👈 اگه دیدید قانع نمیشه ! جمله "باشه هر چی تو بگی" رو به قلبش شلیک کنید ! مطمئن باشید روی نظر شما فکر می کنه و اگه به درستی اون پی ببره حتما از نظر خودش بر می گرده و به نظر شما عمل می کنه، ولی اگه باهاش بگو مگو کنید کاری به درست یا غلط بودن نظر شما نداره.
❣اون فقط می خواد از قله قدرت پایین نیاد وقتی شما بهش قدرت بدید ابایی نداره که از نظر خودش برگرده.
· ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی من و مادرم به سرعت رفتیم پشت پنجره مادرم گفت این که شهرناز خانوم مادر ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
بالاخره مرد و رو این چیزا حساس ولی فرهاد تا شنید خاستگاری رو پس گرفتیم ناراحت شد پسرم انقدر به بهار جان ایمان داره و مطمئنه که هیچ کدوم از این حرف هارو باور نکرده الان هم که من اینجام به اصرار فرهاده اون میگه مطمئنه این حرفا درو غه و باور نداره من نمیخوام پسرم یه عمر در حسرت دختر شما بمونه واسه همین اومدم با شما صحبت کنم
شهرناز خانوم که این حرفارو میزد من کیلو کیلو قند تو دلم آب میکردن از هیجان دستای گلی رو گرفته بودم تو دستم و فشار میدادم مادر فرهاد ادامه داد راستش میدونم این حرفی که میخوام بزنم شاید درست نباشه ولی مادرم پرید تو حرفش و گفت راحت باشین هرچی هست بگین مادر فرهاد انگار دو دل بود واسه حرفی که میخواد بزنه سرش پایین بود و با دستاش بازی میکرد ولی بالاخره تصمیم به گفتن گرفت و ادامه داد اگه اشکال نداشته باشه ..
مادرم که منظورشو فهمیده بود صورتش رفت تو هم شهرناز خانوم گفت بخدا قصد ج سارت ندارم ققط میخوام خیال خان هم راحت باشه مادرم با ناراحتی گفت شما به راحتی بدون مدرک حرف یکی دیگه که حتی اسمشم نمیگین رو باور کردین پس الان چرا حرفای منو باور نمیکنید دختر من از گل پاک تره بهش ایمان دارم مادرم مکثی کرد و دوباره گفت ولی فقط بخاطر برداشته شدن این حرف و حدیثا پشت سرش قبول میکنم مادر فرهاد نفس راحتی کشید و گفت شرمندم به خدا پس من الان میرم و فردا میایم اینجا از من به دل نگیرین این کار واسه مصلحت بچه هاس مادرم سری تکون داد و شهرناز خانوم بلند شد چادرشو مرتب کرد مادرم گفت چیزی نخوردین یکم دیگه میشستین ولی شهرناز خانوم قبول نکردو مادرم تا دم در همراهیش کرد
💟داستانی واقعی و آموزنده و مؤثر
استاد فرزانه ای به خوبی و خوشی با خانواده اش زندگی می کرد، زنی بسیار وفادار و دو پسر عزیز داشت. زمانی به خاطر کارش مجبور شد چندین روز از خانه دور بماند. در آن مدت هر دو فرزندش در یک تصادف اتومبیل کشته شدند. مادر بچّه ها در تنهایی رنج فقدان فرزندانش را تحمّل کرد. امّا از آنجا که زن نیرومندی بود و به خدا ایمان و اعتقاد داشت، با متانت و شجاعت این ضربه را تحمّل کرد. اما چطور می توانست این خبر هولناک را به شوهرش بدهد. شوهرش هم به اندازه ی او مؤمن بود، امّا او مدّتی پیش بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان بستری شده بود و همسرش می ترسید خبر این فاجعه، باعث مرگ او بشود. تنها کاری که از دست زن بر می آمد، این بود که به درگاه خدا دعا کند تا بهترین راه را نشانش بدهد. شبی که قرار بود شوهرش برگردد، باز هم دعا کرد و سرانجام دعایش اجابت شد و پاسخی گرفت.
روز بعد، استاد به خانه برگشت، همسرش را سلام واحوال پرسی کرد و سراغ بچّه ها را گرفت. زن به او گفت فعلا نگران آن ها نباشد و حمّام بگیرد و استراحت کند.
کمی بعد، نشستند تا ناهار بخورند. زن احوال سفر شوهرش را پرسید و او هم برای همسرش از لطف خدا گفت و باز سراغ بچّه ها را گرفت.
همسرش با حالت عجیبی گفت: نگران بچّه ها نباش، بعدا به آن ها می رسیم. اوّل برای حل مشکلی جدّی، به کمکت احتیاج دارم.
استاد با اضطراب پرسید: چه اتّفاقی افتاده؟ به نظرم رسید که مضطربی، بگو در چه فکری، مطمئنّم به لطف خدا می توانیم هر مشکلی را با هم حل کنیم.
زن گفت: در مدّتی که نبودی، دوستی سراغمان آمد و دو جواهر بسیار با ارزش پیش ما گذاشت تا نگه داریم. جواهرات بسیار زیباییست! تا حالا چیزی به این قشنگی ندیدم. حالا آمده تا جواهراتش را پس بگیرد و من نمی خواهم آن ها را پس بدهم. خیلی دوستشان دارم. چکار باید بکنم؟
استاد گفت: اصلا رفتارت را درک نمی کنم! تو هیچ وقت زن بی تعهدّی نبوده ای.
زن گفت: آخر تا حالا جواهری به این زیبایی ندیده ام! فکر جداشدن از آن ها برایم سخت است.
استاد با قاطعیت گفت: هیچ کس چیزی را که صاحبش نباشد، از دست نمی دهد. نگهداشتن این جواهرات یعنی دزدیدن آن ها، جواهرات را پس می دهیم و بعد کمکت می کنم تا فقدانش را تحمّل کنی. همین امروز اینکار را با هم می کنیم.
زن گفت: هرچه تو بگویی عزیزم، جواهرات را بر می گردانیم. در واقع، قبلا آن ها را پس گرفته اند. این دو جواهر ارزشمند، پسران ما بودند. خدا آن ها را به ما امانت داد، وقتی تو در سفر بودی، آن ها را پس گرفت.
استاد قضیه را فهمید، همسرش را در آغوش کشید و با هم گریه کردند. او پیام را دریافته بود و از آن روز به بعد، سعی کردند فقدان فرزندانشان را با هم تاب بیاورند.
فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِيلًا
صبر جمیل داشته باش (و جزع و فزع و یأس و نومیدی به خود راه مده).
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
┄┄┄┄┄⚘꫶ꪳ݊🌹⃟ 🦋
💎مطلببی قابل تامل
☁️تنبیه زن باهوش برای شوهر چشم چرانش
📩چند وقت پیش شوهرم تو کارش ترفیع گرفت و یه سری کارمند خانم هم زیر دستش شدن.
یواش یواش بهونه گیری هاش به من شروع شد،میگفت هیکلت بد شده.
بدنت دلچسب من نیست،رنگ پوستت زیادی تیرست و هزار تا بهونه که هیچوقت به زبون نمی آورد.
آنقدر زن هزار رنگ دور و ورش چرخ میخوردن که من به چشمش نمی اومدم.
👈🏻یه شب که اومد خونه بهش گفتم میخوام با خوشگل ترین و خوش هیکلترین خانم کارمندت رابطه دوستانه داشته باشی و بعد ازدواج کنی..!! یکی که رنگ پوستش و هیکلش رو دوست داشته باشی.
👈🏻وقتی شنید حسابی تعجب کرد و چشماش برق زد،ولی طوری رفتار کرد که من نفهمم که خوشحاله از پیشنهاد من
✅گفت واقعا این جوری میخوای،گفتم آره.. اونم قبول کرد و گفت پس خودت برام خواستگاری برو.
قبول کردم،شوهرم مثل بچه ها شده بود،نمی تونست خوشحالیش را پنهان کنه.
💞مثل اینکه فقط منتظر حرف من بود، یکی را بهم معرفی کرد و گفت ایشون زن لایقیه و بنظرم همه مواردی که من میخوام را داره.
گفتم باشه مشکلی ندارم ،فقط قبل از اینکه برم جلو یه شرطی دارم... سریع گفت چه شرطی😐 گفتم
ما دو تا بچه داریم یه دختر و یه پسر که خودت میدونی تربیت این بچه ها با منه.
گفت آره خب، گفتم من شرطم را میزارم قبول کردی همین الان می رم و با خانم مورد پسند شما صحبت میکنم.
✅شوهرم قبول کرد، بهش گفتم پسرت را جوری تربیت میکنم که چشمش دنبال همه دخترهای توی خیابون باشه.😟 و دخترت رو جوری تربیت میکنم که وقتی بزرگ شد خودش را هزار رنگ کنه و توجه همه مردها را به سمت خودش جلب کنه...
🍃وقتی شرط های منو شنید صورتش سرخ شد،خجالت کشید و سرش را به زیر انداخت.
👈🏻گفتم قبوله؟؟ هیچی نگفت، سرش هنوز پایین بود، وقتی سرش را آورد بالا گفت شرمندتم..
منو ببخش، حواسم نبود دارم چکار میکنم. منو به خودم آوردی، دیگه هیچ وقت ندیدم شوهرم از من ایراد بگیره.
🔑نتیجه اخلاقی:
✔همیشه نیاز نیست برای این که به همسرتون بفهمونید از یکی از اخلاق هاش خوشتون نمیاد شروع به مخالفت شدید کنید و داد و بیداد کنید، با سیاست رفتار کنید ،اول آرامش خودتون را بدست بیارید و در مورد مشکل تون فکر کنید،حتی اگر راهکاری به ذهنتون نرسید افرادی هستند که کمکتون کنند،افرادی مثل یک مشاور و کسی که تجربه های زیادی داره...
👈🏻لازم نیست به صورت مستقیم به همسرتون نکات منفی اخلاقش را متذکر بشید چون مطمئنا با جبهه گیری و مقاومت همسرتون مواجه میشید..
فقط فکر کنید و به بهترین راهکار برای عوض شدن زندگیتون دست پیدا کنید.
🚀 ☞❥ 🔚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی بالاخره مرد و رو این چیزا حساس ولی فرهاد تا شنید خاستگاری رو پس گرفتیم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
اون که رفت منو گلی اومدیم بیرون گلی به مادرم گفت مادره پسره چی میگفت مگه اتفاقی بدی افتاد زد مادرم تو صورتش خودش و گفت خدا نکنه زبونتو گاز بگیر گلی رو فرستاد بره بیرون منو نشوند جلوش و گفت بهار راستشو بگو اون روز که رفتین تا رودخونه اتفاقی نیفتاده چیزی نشده گفتم نه مثلا چی گفت چرا بمن نگفتی فرهاد خان رو لب رودخونه دیدی سرمو انداختم پایین و گفتم اخه فک نمیکردم موضوع مهمی باشه بعدهم اون خیلی دور بود اینجوری نبود که از نزدیک ببینمش گفت مطمئن باشم اتفاق دیگه ای نیفتاده سرمو تکون دادم و مادرم رفت تو فکر گفتم مامان بنظرت زنعمو رفته پشت سر من حرف زده گفت نمیدونم والا نمیشه چیزی گفت ولی خدا نگذره ازش هرکی که بوده کسی با ما دشمنی نداره مادرم با نا امیدی نگاهی بهم کرد و گفت فردا مادر فرهاد میاد که برات توضیح میده فقط باید هر کاری که خواست رو انجام بدی بهار مادر فرهاد مشخصه خیلی خانوم با اصالت و فهمیده ایه که این درخواست رو کرد وگرنه خیلی مادرشوهرا هستن که اینو حق خودشون میدونن و اصلا اجازه هم نمی گیرن مادرم تو فکر فرو رفت و با ناراحتی ادامه داد خدارحمت کنه باباتو اون زمان سکینه بانو هم این کارو با من کرد واسه همین اولش که مادر فرهاد اینو مطرح کرد یکم ناراحت شدم ولی چاره ای نیس
اون شبم از استرس فردا تا دم صبح خوابم نبرد هم اس ترس رو داشتم و هم خوشحال بودم که دارم به فرهاد میرسم صد دفعه با خودم اون یه تیکه حرفای مادر فرهادو که گفته بود فرهاد به من ایمان داره و حرف بقیه رو باور نکرده با خودم مرور کردم
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به بزرگی آرزوت فکرنکن
به بزرگى کسى فکرکن
که میخواد آرزوتو برآورده کنه
براى برآورده شدن آرزوهات
خـــدا رو برات آرزو میکنم
شبت بخیر مهربونم❤️🌙✨
❤️❤️❤️❤️
سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان عزیز.
ممنون از اینکه تو این مدت همراهمون بودید.
الحمدالله نیمی از مشکل ایتا برطرف شده .فعالیتمون رو به امید خدا شرروع میکنیم انشاالله که مشکل کامل برطرف بشه.
مرسی که هستین❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی اون که رفت منو گلی اومدیم بیرون گلی به مادرم گفت مادره پسره چی میگفت مگ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
چند ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که یکی از کارگرا اومد و گفت خان بابا کارم داره با ترس و لرز حاضر شدم و با مادرم به اتاق خان بابا رفتیم خان بابا بالای اتاق نشسته بود و به پشتی مخصوصش تکیه داده بود با اخم نگاهی بهمون کرد و اشاره کرد بشینیم کنار مادرم روی زمین نشیستم خان بابا طبق عادت گلویی صاف کرد و به مادرم نگاهی کرد و گفت از اول که عروس پسرم شدی میدونستم در. دسرات زیاده دخترتم مثل خودت بار اوردی مادرم دستاشو مشت کرد و صورتش قرمز شد تا اومد حرفی بزنه خان بابا با دست اشاره کرد چیزی نگه از اینکه مادرم به خاطر من داشت حرف میشنید تموم وجودم میلرزید خواستم جواب خان بابارو بدم که مادرم با گرفتن دستم نزاشت خان بابا یکم از قلیون کنار دستش کشید و ادامه داد هم پیش ماشالله خان هم کارگرا مازیار با من صحبت کرد آقایی کرده و گفته بخاطر آبروی عموی خدا بیامرزش عقدت میکنه همونطور که میدونی مازیار زن داره تو میشی زن دوم مازیار نباید توقع یه شوهر کامل ازش داشته باشی چون اول مازیار حق لیلا بوده هنوز با عموت و زنعموت صحبت نکردم راضی کردن زنعموتو میسپرم به عموت میگم زودتر بساط عقدتونو محیا کنن رنگ از ر خم پریده بود باورم نمیشد مازیار انقد آدم پستی باشه مادرم گفت ولی خان بابا بهار مازیارو نمیخواد خان بابا رو ترش کرد و گفت نمیخواست دن. بالش خودش نمیک شوندش تو باغ استغفراللهی گفت و اشاره کرد بریم بیرون اشکام همینجوری از چش. مام میریخت و نمیدونستم چیکار باید کنم ولی باید تلاشمو میکردم لب باز کردم و گفتم خان بابا به روح آقاجانم قسم میخورم اینو که گفتم خان بابا حسابی عص بی شد و داد زد گفتم برین بیرون مادرم دستمو گرفت و بردم بیرون
سلام بهترینا
آخیششششش چقدر این چند روز دیر گذشت،دلم واستون یه ذره شده بود😍خدا رو شکر که شما رو دارم❤️
تقویم نجومی اسلامی سه شنبه
✴️ سه شنبه 👈30 دی /جدی 1404
👈30 رجب 1447 👈20 ژانویه 2026
🕌مناسبت های دینی و اسلامی.
🔴احکام دینی و اسلامی.
❇️امروز روز مناسبی برای امور زیر است:
✅خواستگاری و عقد و ازدواج.
✅خرید رفتن و خرید کردن.
✅انتقال جهیزیه و حجله آرایی.
✅فصد و خون دادن.
✅درختکاری.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✅آغاز معالجات و درمان.
✅جابجایی و نقل و انتقال.
✅مشارکت و امور شراکتی.
✅و هر کار خیری خوب است.
📛مسافرت همراه صدقه انجام شود و خوب است.
👶مناسب زایمان و نوزاد خوش قدم و راستگو و خوب تربیت شود.
🤕بیمار امروز خوب شود. ان شاءالله.
💑مباشرت امشب و فردا :
ممکن است فرزند سبک سر و کم عقل شود.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج دلو و از نظر نجومی مناسب برای امور زیر است:
✳️ختنه و نام گذاری کودک.
✳️نقل مکان به منزل نو و مکان جدید.
✳️خرید خانه و آپارتمان.
✳️درختکاری.
✳️تعمیرت و بنایی.
✳️و امور زراعی و کشاورزی نیک است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) ، باعث ایمنی از بلیات می شود.
💉💉حجامت.
🔴 #خون_دادن یا #حجامت حکمی ندارد
✂️ناخن گرفتن.
سه شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و در روایتی گوید باید بر هلاکت خود بترسد.
👕👚دوخت و دوز.
سه شنبه برای بریدن،و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست و شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید.( به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد.)(شامل خرید لباس نمیشود و کسانی که شغلشان خیاطی هست در روزهای خوب برش و ادامه کار را در روزهای دیگر انجام دهند.)
✅ وقت استخاره:
در روز سه شنبه: از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶ عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن).
😴😴تعبیر خواب:
تعبیر خوابی که شب چهار شنبه دیده شود طبق آیه ی 1 سوره مبارکه" حمد" است.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدالله رب العالمین...
و مفهومش این است که نامه یا حکمی از بزرگی به خواب بیننده می رسد و سبب خوشحالی او می گردد. و شما مطلب خود را قیاس کنید.
❇️️ ذکر روز سه شنبه : یا ارحم الراحمین ۱۰۰ مرتبه.
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۹۰۳ مرتبه #یاقابض که موجب رسیدن به آرزوها میگردد.
💠 ️روز سه شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_سجاد_علیه_السلام و #امام_باقر_علیه_السلام و #امام_صادق_علیه_السلام سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
دعای سریع الاجابه امام سجاد علیه السلام برای برآورده شدن حاجات ان شاءالله
«إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنَا أَنَا وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ إِلَهِی إِذَا لَمْ أَسْأَلْکَ فَتُعْطِیَنِی فَمَنْ ذَالَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی إِلَهِی إِذَا لَمْ أَدْعُکَ [أَدْعُوکَ ] فَتَسْتَجِیبَ لِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَدْعُوهُ فَیَسْتَجِیبُ لِی إِلَهِی إِذَا لَمْ أَتَضَرَّعْ إِلَیْکَ فَتَرْحَمَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَتَضَرَّعُ إِلَیْهِ فَیَرْحَمُنِی إِلَهِی فَکَمَا فَلَقْتَ الْبَحْرَ لِمُوسَی عَلَیْهِ السَّلامُ وَ نَجَّیْتَهُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تُنَجِّیَنِی مِمَّا أَنَا فِیهِ وَ تُفَرِّجَ عَنِّی فَرَجاً عَاجِلاً غَیْرَ آجِلٍ بِفَضْلِکَ وَ رَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»
🌺لحظه هاتون لبریز از رحمت خداوند مهربان🌺
🍃«یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة»🍃
🕊 اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَ 🕊
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزهای پر تنشی رو پشت سر گذاشتیم و از هم دور بودیم.
خیلی از خانواده هامون در این ایامی که گذشت داغدار دسته گل هاشون شدن💐
چه نیروهای حفظ امنیت مون و چه جوون های معترض و عزیزمون🥀
این وسط اونایی شاد شدن که قلبشون برای این وطن نمی تپه 🥀
خائن همیشه بوده و هست...