❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی در باغ رو که باز کردم گلی رو دیدم با دیدن من هراسون اومد جلو و پرسید چی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
اون شب انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ورفتن خاستگارا و اومدن مامان هم نفهمیدم فردا سر صبحانه یکم چهره مامان غمگین بود ته دلمخوشحال شد گفتمشاید خاستگاری بهمخورده ولی بعد از صبحانه مادرمنشست رو به روم و گفت دیشب قرار گزاشتن من با مهریه یک خونه تو روستا که تنها داراییشون بود با یه جشن ساده و خودمونی که خان بابا قرار بود بگیره به عقد پسری به اسم محمود در بیام و واسه همیشه از عمارت برم مادرم چهره غ مگین منو که دید انگار تازه عذاب وجدان گرفته بود ولی دیگه راه برگشتی نبود نه میتونست جلوی این قراری که خان بابا گزاشته رو بگیره نه دیگه نگه داشتنمن تو عمارتو دوس داشت بیشتر وقتشو تو مطبخ پیش زیور میگذروند و سعی میکرد کمتر با من چشم تو چشم بشه اون روز بعد از رفتن مادرم به مطبخ گلی با چشمای منتظر نگاهم میکرد انگار که منتظر بود خودم تصمیم بگیرم برم یا بمونم تصمیم خیلی سختی بود اگه میموندم باید زن مردی میشدم که هیچ ح سی بهش ندارم در صورتی که هنوز ع شق فرهادو تو س. ینه داشتم اگر هم میرفتم معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارمه
در آخر تصمیم به رفتن گرفتم پیش خودم گفتم من که میخوام برم قبلش پرس و جو میکنم راه عمارت بالا رو یاد بگیرم شاید قبل رفتنمتونستم فرهادو ببینم با این فکر از جام بلندشدم
همزمان با من گلی هم بلند شد گفتم باید برم گلی کمکم کن گلی سری تکون داد و گفت میخوای نری بهار شاید آدم خوبی باشه گفتمگلی تروخدا نزار منصرف شممن نمیتونم با کسی جز فرهاد ازدواج کنم رفتمپشت پنجره تا چک کنم کسی تو حیاط نباشه همون موقع عمو رسید چند روزی رفته بود تهران و از هیچکدوم از اینقضایا خبر نداشت به گلی گفتمبه نظرت عمو میتونه کاری کنه جلو اینازدواجو بگیره گلی با نا امیدی سری تکون داد و گفت خودتم میدونی نمیتونه گلی رو بغ ل کردم و محکم به خودم فشردم شاید این آخرین باری بود که میدیدمش دلم میخواست برم مادرمم بغل کنم ولی امکانش نبود بعد از اینکه حسابی گلی رو بوسیدم از در رفتم بیرون و دوییدم تو باغ
🔶🔸🔸🔸🔸🔸
💟#داستان۰کوتاه
مدتی بود در کافه یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.
دخترهای زیادی میآمدند و میرفتند؛ اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت. وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد، یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خوردهاش را از فرق باز کرده بود و اصلاً هم مقنعهاش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم؛ اما سرش را بالا نمیآورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند؛ اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژههایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشهای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه میایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
اینها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کردهام خرج عمل مادرم کنم. داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرفها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که میآمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسههایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوهاش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها میروند تا بمانند...
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار...
👤علی سلطانی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♻️همسرانه
خیلی وقتها مردهایی کاملاً وفادار را دیدهام که فقط بخاطر اینکه همسرشان بیاندازه آنها را متهم به خیانت کرده است، دست به خیانت زدهاند.
آنها به نقطهای رسیدهاند که فکر کردهاند وقتی اینقدر باید برای کاری که نکردهاند متهم شوند، پس بهتر که آن کار را انجام دهند. در چنین مواردی خیلی ناراحتکننده است که ببینیم ترس از خیانت همسر باعث شده که بدترین ترس او به واقعیت تبدیل شود.
وقتی اعتمادی شکسته میشود، دوباره اعتماد کردن خیلی سخت است. همه چیز به گرفتن یک تصمیم هوشیارانه از اعتماد به کسی برمیگردد. باید از خودتان بپرسید، شفافیت در یک رابطه به چه معناست؟
آیا چک کردن گوشیهای همدیگر نشانه شفافیت است یا عدم امنیت؟ این چک کردنهای مضطربانه هیچ جایی در یک رابطه شفاف ندارد
❤️
عشقم..
تو همونی ک وقتی میخوام تنها باشم تو باید پیشم باشی
تو همونی ک منو بهتر از خودم بلدی
تو همونی ک چون از همه بیشتر دوست دارم ، از همه بیشتر باهات دعوا میکنم
تو همونی ک اگ ی روز نباشی ،
دیگ من نیستم…
تو همونی ک در برابرت
نه غرور دارم ، نه اراده!
تو یه تیکه از قلبمی
همدمی، همدلی همرازی
پناهی آرامشی
تو امنترین نقطهی دنیای منی
تو دلخوشی منی
تو همهی روزهای کسلکننده
تویی به جای همه و هیچکس
به جای تو نیست
همه دردات بجونم
بمونی برام آرامش من...[🙃💜🔖]
❤️
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سمیترین رفتار خانمها در زندگی مشترک
✅ یکی از بحثهایی که باعث میشه خانمها عدم نشاط داشته باشند همین بحث مقایسههاست.
❤️
بسیاری از افرادی كه پس از ازدواج در زندگی مشترك دچار مشكل و شكست میشوند و برای حل مشكلاتشان به روانشناس مراجعه میكنند عنوان میكنند كه همسرشان تغییر كرده و او دیگر آن شخصی نیست كه آنها تصورش را میكردند
🔮 اما بهتر است بدانید كه این واقعا تغییری نیست كه در او رخ داده بلكه برداشت، تصور و شناخت شما اشتباه بوده است؛ در حالی که هم اکنون با واقعیت روبهرو شدهاید.
👌💚ما در ابتدای هرگونه ارتباطی نقابی را تحت عنوان «پرسونا» به چهره میزنیم تا مطلوبتر و دوستداشتنیتر به نظر برسیم
👍💚 اما بعد از ازدواج دیگر نقاب احتیاج نیست و افراد چهره واقعی خود را نشان میدهند و همین موضوع بعد از مدتی باعث ایجاد تناقض در شما میشود؛
👌👌بنابراین برای اینكه به شناخت صحیحتر و دقیقتری از طرف مقابلتان برسید و آگاهی پیدا كنید كه شماو شخصی كه برای زندگی مشتركتان انتخاب كردید از نظر خصوصیات و ویژگیهای شخصیتی با یكدیگر سازگاری دارید و براساس اصول و معیارهای علمی و روانشناختی برای ازدواج با یكدیگر است
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی اون شب انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ورفتن خاستگارا و اومدن ما
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
رفتم بقچمو برداشتم لباسامو دوباره عوض کردم و راه افتادم اصلا نمیدونستم باید کدوم طرفی برم من بچه اینجا بودم ولی هیچ شناختی از ده نداشتم یکم که جلوتر رفتم مردی رو دیدم که روی دوشش بیل بود و مشخص بود داره میره سر زمین من کلا دختر خج التی و ارومی بودم با کسی همجز اهالی عمارت خودمون هم کلام نشده بودم واسه همین حرف زدن با غریبه ها واسم سخت بود خج التو گزاشتم کنار چارقدمو کشیدم جلوتر و از مرد پرسیدم چجوری میتونم برم عمارت ماشالله خان مرد روستایی با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت مال ده مایی؟اونجا میخوای بری چیکار ؟ اولش هول شدم ولی سریع فکری به ذهنم رسید و گفتم نه مال ده شما نیستم شنیده بودم ماشالله خان کارگر میخواد واسه عمارتش از ده پایین میام برم شاید کاری بتونم واسه خودم دست و پا کنم مرد سری تکون داد و گفت واقعا کارگر میخواد گفتم نمیدونم منم شنیدم دستشو دراز کرد جلو رو نشون داد و گفت این راهو که بری میرسی به یه سه راه باید بری سمت چپ و مستقیم بریم میرسی به ده بالا اونجا بپرسی عمارت ماشالله خان نشونت میدن ولی یکم راهش سخته منم یه خواهر زن دارم اگه کارگر بخوان اونم میبرم شاید اونم خواستن میخوای صبر کن برم اونم بیارم با هم بریم هول هولکی ازش تشکر کردم و گفتم نه من خودم میتونم میرم شماهم بعدا بیاین و سریع حرکت کردم مرد بیچاره فک کرد من واسه این جلوتر رفتم که کارو زودتر بگیرم به سمت راهی که نشون داده بود رفتم هر چی بیشتر میرفتم تعداد آدم ها هی کمتر میشد و خلوت تر میشد تا جایی که فقط خودم بودم و زمین های کشاورزی کنار جاده که تک و توک داخلش کارگرا مشغول کار بودن هم خسته شده بودم هم حسابی ترسیده بودم خدا خدا میکردم بتونم فرهادو پیدا کنم تا مجبور نباشمفرار کنم من هنوز از روستا خارج نشده بودم اینجوری ترسیده بودم چه برسه به اینکه برم شهر گاهی اوقات از کنار رهگذرایی که سوار بر اسب بودن رد میشدن و من چهار چشمی نگاهشون میکردم که شاید یکیشون فرهاد باشه
بعد از کلی پیاده روی و تشنگی بالاخره به ده رسیدم پاهام دیگه جون نداشت ولی فرصت استراحتم نداشتم دهشون از ده ما خیلی بزرگتر و سرسبز تر بود از یکی از روستاییا آدرس عمارت خان رو پرسیدم و همون حرفایی که به مرد روستایی زده بودم براش تکرار کردم اولش قبول نمیکرد و میگفت من خودم به عمارت رفت و آمد دارم اصلا کارگر نمیخوان بالاخره با کلی چونه زدن آدرس رو بهم داد به سمت راهی که گفته بود رفتم با دیدن عمارتشون دهنم باز مونده بود عمارت خان بابا در مقابل عمارت مااشالله خان واقعا هیچی نبود داشتم به در بزرگ عمارت نگاه میکردم که یکی زد رو شونم
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنان بسیار شنیدنی آقای دکتر در مورد نگاه زن و مرد👌
توصیه میکنم ببینید 👌
دکتر عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli