eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.7هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
عشقم.. تو همونی ک وقتی می‌خوام تنها باشم تو باید پیشم باشی تو همونی ک منو بهتر از خودم بلدی تو همونی ک چون از همه بیشتر دوست دارم ، از همه بیشتر باهات دعوا می‌کنم تو همونی ک اگ ی روز نباشی ، دیگ من نیستم… تو همونی ک در برابرت نه غرور دارم ، نه اراده! تو یه تیکه از قلبمی همدمی، همدلی همرازی پناهی آرامشی تو امن‌ترین نقطه‌ی دنیای منی تو دلخوشی منی تو همه‌ی روزهای کسل‌کننده تویی به جای همه و هیچکس به جای تو نیست همه دردات بجونم بمونی برام آرامش من...[🙃💜🔖] ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ❤️
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سمی‌ترین رفتار خانم‌ها در زندگی مشترک یکی از بحث‌هایی که باعث میشه خانم‌ها عدم نشاط داشته باشند همین بحث مقایسه‌هاست. ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسیاری از افرادی كه پس از ازدواج در زندگی مشترك دچار مشكل و شكست می‌شوند و برای حل مشكلات‌شان به روانشناس مراجعه می‌كنند عنوان می‌كنند كه همسرشان تغییر كرده و او دیگر آن شخصی نیست كه آنها تصورش را می‌كردند 🔮 اما بهتر است بدانید كه این واقعا تغییری نیست كه در او رخ داده بلكه برداشت، تصور و شناخت شما اشتباه بوده است؛ در حالی که هم اکنون با واقعیت روبه‌رو شده‌اید. 👌💚ما در ابتدای هرگونه ارتباطی نقابی را تحت عنوان «پرسونا» به چهره می‌زنیم تا مطلوب‌تر و دوست‌داشتنی‌تر به نظر برسیم 👍💚 اما بعد از ازدواج دیگر نقاب احتیاج نیست و افراد چهره واقعی خود را نشان می‌دهند و همین موضوع بعد از مدتی باعث ایجاد تناقض در شما می‌شود؛ 👌👌بنابراین برای اینكه به شناخت صحیح‌تر و دقیق‌تری از طرف مقابل‌تان برسید و آگاهی پیدا كنید كه شماو شخصی كه برای زندگی مشترك‌تان انتخاب كردید از نظر خصوصیات و ویژگی‌های شخصیتی با یكدیگر سازگاری دارید و براساس اصول و معیارهای علمی و روانشناختی برای ازدواج با یكدیگر  است
هر روز دنبال بهانه ای هستم تا به تو بگویم . . . بی بهانه دوستت دارم ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی اون شب انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ورفتن خاستگارا و اومدن ما
رفتم بقچمو برداشتم لباسامو دوباره عوض کردم و راه افتادم اصلا نمیدونستم باید کدوم طرفی برم من بچه اینجا بودم ولی هیچ شناختی از ده نداشتم یکم که جلوتر رفتم مردی رو دیدم که روی دوشش بیل بود و مشخص بود داره میره سر زمین من کلا دختر خج التی و ارومی بودم با کسی هم‌جز اهالی عمارت خودمون هم کلام نشده بودم واسه همین حرف زدن با غریبه ها واسم سخت بود خج التو گزاشتم کنار چارقدمو کشیدم جلوتر و از مرد پرسیدم چجوری میتونم برم عمارت ماشالله خان مرد روستایی با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت مال ده مایی؟اونجا میخوای بری چیکار ؟ اولش هول شدم ولی سریع فکری به ذهنم رسید و گفتم نه مال ده شما نیستم شنیده بودم ماشالله خان کارگر میخواد واسه عمارتش از ده پایین میام برم شاید کاری بتونم واسه خودم دست و پا کنم مرد سری تکون داد و گفت واقعا کارگر میخواد گفتم نمیدونم منم شنیدم دستشو دراز کرد جلو رو نشون داد و گفت این راهو که بری میرسی به یه سه راه باید بری سمت چپ و مستقیم بریم میرسی به ده بالا اونجا بپرسی عمارت ماشالله خان نشونت میدن ولی یکم راهش سخته منم یه خواهر زن دارم اگه کارگر بخوان اونم میبرم شاید اونم خواستن میخوای صبر کن برم اونم بیارم با هم بریم هول هولکی ازش تشکر کردم و گفتم نه من خودم میتونم میرم شماهم بعدا بیاین و سریع حرکت کردم مرد بیچاره فک کرد من واسه این جلوتر رفتم که کارو زودتر بگیرم به سمت راهی که نشون داده بود رفتم هر چی بیشتر میرفتم تعداد آدم ها هی کمتر میشد و خلوت تر میشد تا جایی که فقط خودم بودم و زمین های کشاورزی کنار جاده که تک و توک داخلش کارگرا مشغول کار بودن هم خسته شده بودم هم حسابی ترسیده بودم خدا خدا میکردم بتونم فرهادو پیدا کنم تا مجبور نباشم‌فرار کنم من هنوز از روستا خارج نشده بودم اینجوری ترسیده بودم چه برسه به اینکه برم شهر گاهی اوقات از کنار رهگذرایی که سوار بر اسب بودن رد میشدن و من چهار چشمی نگاهشون میکردم که شاید یکیشون فرهاد باشه بعد از کلی پیاده روی و تشنگی بالاخره به ده رسیدم پاهام دیگه جون نداشت ولی فرصت استراحتم نداشتم دهشون از ده ما خیلی بزرگتر و سرسبز تر بود از یکی از روستاییا آدرس عمارت خان رو پرسیدم و همون حرفایی که به مرد روستایی زده بودم براش تکرار کردم اولش قبول نمیکرد و میگفت من خودم به عمارت رفت و آمد دارم اصلا کارگر نمیخوان بالاخره با کلی چونه زدن آدرس رو بهم داد به سمت راهی که گفته بود رفتم با دیدن عمارتشون دهنم باز مونده بود عمارت خان بابا  در مقابل عمارت مااشالله خان واقعا هیچی نبود داشتم به در بزرگ عمارت نگاه میکردم که یکی زد رو شونم
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنان بسیار شنیدنی آقای دکتر در مورد نگاه زن و مرد👌 توصیه میکنم ببینید 👌 دکتر عزیزی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌼🍃 چه کسی «مادرخرج» است؟ 🍃🌼🍃🍃🌼🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🌼🍃 چه کسی «مادرخرج» است؟ 🍃🌼🍃🍃🌼🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 چه کسی «مادرخرج» است؟ یکی از همکلاسی‌هایم اخیرا بچه‌دار شده. تا وقتی باردار بود و کلاس‌ها را به زحمت، اما مرتب شرکت می‌کرد، آقایان اساتید دائم به صراحت یا اشارت حالی‌ش می‌کردند که بعید است بتواند بین مادری و تحصیل در مقطع دکتری جمع کند. حالا که بچهٔ متولد شده را دوبار در هفته به مادربزرگش می‌سپارد و مسافتی ۲۰۰ کیلومتری را صبح می‌رود و شب برمی‌گردد، همان اساتید دائما از بابت دشواری‌هایی که این قضیه برای بچه دارد، ابراز نگرانی می‌کنند. دیروز پیش استاد جوانم بودم که خودش مادر است. داشت توضیح می‌داد که فرزندش را استثنائا همسرش نگه داشته تا او به برخی کارهای عقب افتاده برسد. دانشجوی پسری که در اتاق بود شروع کرد به تحسین کردن از همراهی آن پدر. راستش من خسته شده‌ام از اینکه روضهٔ این تفاوت‌ها را بخوانم و مفاهمه و همدلی نبینم. خسته شده‌ام که به آقایان اساتید یادآوری کنم که خودشان هم بچه‌های کوچک دارند، ولی بدون دغدغه دربارهٔ بچه‌هایشان تا دیر وقت در دانشکده و پژوهشکده و کلینیک می‌مانند. خسته‌ام که با آن دانشجوی جوان یک‌به‌دو کنم که آیا تا به حال از «همراهی» همسران اساتید مرد هم شگفت‌زده شده و تحسین کرده؟ من دیگر حتی با نزدیکانم هم در این باره درددل نمی‌کنم که چقدر از واگرایی اهداف و وظایفم فرسوده می‌شوم؛ از اینکه دائم باید حساب و کتاب کنم که هجده ساعت بیداری‌ام را چطور بین چندین اولویت مختلف بخش کنم و در نهایت هم همیشه عذاب وجدان داشته باشم که برای عزیزانم به قدر کافی حضور نداشته‌ام. بعضی از دور و بری‌هایم مرا به چشم یک برنامه‌ریز نامنعطف می‌بیند، ولی این فقط اقتضای زندگی کسی است که می‌خواهد به همهٔ چیزهای واگرایی که برایش مهم هستند وفادار باشد. نه اینکه مردها سختکوش نیستند؛ نه اینکه مردها از عزیزانشان مراقبت نمی‌کنند. حرفم این است که در دنیایی که بشر تا اینجا ساخته، برای مردها بسیار آسانتر است که بین همهٔ اهداف‌شان همگرایی برقرار کنند؛ استاد مردی که تا دیروقت در دانشکده می‌ماند، همزمان که به علائق و استعدادهایش خدمت می‌کند، به خانواده‌اش هم خدمت می‌کند و از این بابت قدر مضاعف می‌بیند. رشد شخصی و حرفه‌ای و وظایف خانوادگی برای مردها بسیار همگراتر است. اما جامعه هنوز و همچنان از زن‌ها خدمات مشخصی را می‌خواهد که می‌تواند هیچ ربطی به استعدادهای فردی‌شان نداشته باشد؛ بلکه چیزی کلیشه‌ای و از پیش تعیین شده است. تازه بخشی از همین مسئولیت‌های سری‌دوزی‌شده هم در هیچ ترازویی به حساب نمی‌آیند چون آوردهٔ مادی ملموسی ندارند؛ مثلا مسئولیت نامرئی برقرار نگه داشتن پیوندهای فامیلی. یک بار در جمعی از خانواده‌های چند استاد بازنشستهٔ دانشگاه‌های تهران بودیم. همان طور که آقایان اساتید در سالن نهارخوری مسائل ایران و جهان را حلاجی می‌کردند، همسران خانه‌دارشان در اتاق کناری خاطراتی از گذشته و زمان دانشجویی شوهرها می‌گفتند؛ از جمله خاطرهٔ زمانی که مردها خودشان را برای یک امتحان مهم در کتابخانه حبس کرده بودند و زن‌ها در کشور غریب دنبال دکتر برای بچه‌های بیمارشان می‌گشتند. همان وقت معنای موفقیت این مردها در چشم من تغییر کرد. همیشه فکر کرده‌ام ارز واقعی در این دنیا، یعنی آن ارزی که در نهایت همهٔ ارزها نمادها و نماینده‌هایی برایش هستند، زمان یا در واقع عمر عزیز آدمی است. اگر این موضوع را به حساب بیاوریم، شاید تصورمان از اینکه هرکسی چقدر دارد «خرج» می‌کند تغییر کند. 👤 ماهی ایمانی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🌼🍃 عمر میگذره 🍃🌼🍃🍃🌼🍃