eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.6هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️🍃 عشق‌های واقعی پیدا نمیشن بلکه ساخته میشن! ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج مامان حرف میزد ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم آه که چه خاستگار سم
تمام اون مدت که تو انبار بودم اشک ریختم و به این فکر کردم فرهاد که انقدر منو دوست داشت چرا باید با فهمیدن مشکلم جا بزنه و این داماد جدید رو چه حسابی قبولم کرده آخرشم به این نتیجه رسیدم فرهاد خودش خان آینده روستاشون میشد ولی این پسر روستایی مثل خیلی از روستایی های دیگه حتما چون فکر میکنه از وصلت با خان به نون و نوایی میرسه منو قبول کرده چقدر دوست داشتم گلی رو ببینم اون همیشه راه های خوبی جلوی پام میذاشت تا فردای اون روز فقط زیور اومد و برام غذا آورد و کمکم کرد تا دست شویی برم هیچ کسی تو حیاط نبود عمو هم انگار کارو و زندگیشو ول کرده بود و بیست و چهار ساعت در حال نگهبانی بود فقط تونستم از زیور بپرسم گلی کجاست و اونم به آرومی گفت که عمو گلی رو هم غدقن کرده تا از اتاقتون بیاد بیرون فکر میکنه اون بچه هم همدستته زیور خبر نداشت نقشه فر. ار رو خود گلی واسم کشید درد سرم بهترم شده بود ولی بدنم هنوز بخاطر افتادن از اسب کوفته بود فرداش نزدیکای ظهر بود که زیور برام ناهار آورد و گفت وقتی غذا تموم بشه باید بریم حموم از چهرش معلوم بودکه چقدر ناراحت و غم گینه یادمه بعد از فوت آقاجونم این زیور بود که همیشه به من و مامان دلداری میداد و تمام سعیشو میکرد تا کمتر غصه بخوریم ولی حالا نا امیدی از تک تک اجزای صورتش مشخص بود از این که گفته بود باید بریم حموم دلم ریخت بدتر از اون که با اون لحن ناراحت و گریون بهم گفت شاید تا اون موقع هنوز امید داشته بلکه معجزه بشه و عمو از این عقد مسخره بگذره ولی انگار زیادی خوش خیال بودم نتونستم به غذایی که برام اورده بود دست بزنم حس گوسفندی رو داشتم که قبل از سل. اخی بهش اب میدن اون غذا حکم همون اب رو داشت برام دلشوره امانم رو بریده بود لحظه ها کش میومد و من دوست داشتم زیور هیچ وقت از در انبار نیاد تو دیگه ولی اومد.... برعکس همیشه که غذا کم میخوردم کلی سرزنشم میکرد اما ایندفعه ظرف دست نخورده ی غذامو که دید چیزی نگفت دستمو گرفت و به سمت حموم راه افتادیم گفت: آبو خودم برات گرم کردم مادر حموم که بکنی درد بدنتم کم تر میشه و سرحال میای عمو پشتمون تا در حموم اومد و ما داخل شدیم من که جونی برام نمونده بود زیور خودش به آرومی سرم شست و من تموم مدت میفهمیدم نمیتونه جلوی اشکاشو بگیره زیور مادرم نبود ولی از مامان واسم نگران تر بود چقدر دوست داشتم مامان به جای زیور اینجوری برام دل میس وزوند و این لحظه ها کنارم بود
یا ؟ ❤️تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا توانایی هات چیه نه مردم 👥 💛تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا چی باعث شادیت میشه نه مردم 🗣 💜تو تنها کسی هستی که میدونی هدفت دقیقا چیه نه مردم👥 💚تو تنها کسی هستی که شوق رسیدن به هدفت رو داری و دوست داری بهش برسی نه مردم 🗣 🤍تو تنها کسی هستی که میتونه خواسته ی خودت رو عملی کنی نه مردم 👥 پس بدون همه چیز به خودت بستگی داره نه مردم ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
می گفت:چهارتا مهم در زندگی: ‌ ‌⚘نَبین!!! ‌۱-عیب مردم را نبین! ‌۲-مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین! ‌۳-کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی، نبین! ‌۴-گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل) ⚘نَگو!!! ‌ ۱-هرچه شنیدی نگو ! ‌ ۲-به کسی که حرفت در او تاثیرندارد ،نگو ! ‌۳-سخنی که دلی بیازارد، نگو! ‌۴-هرسخن راستی را، هرجا نگو! ‌۵- هرخیری که درحق دیگران کردی، نگو! ‌۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد! ‌⚘نَشنو!!! ‌۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد!!! ‌۲- وقتی دونفر آهسته سخن می گویند، سعی کن نشنوی! ۳- غیبت را نشنو! ‌۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل) ‌⚘نَپرس!!! ‌۱- آنچه را که به تو مربوط نیست، نپرس! ‌۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد، نپرس! ‌۳- آنچه باعث آزار شخص می شود، نپرس! ‌۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست، نپرس! ‌۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود، نپرس! ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
😳 تا به حال اسم استاد علیانی رو شنیدین؟! اگه میخواین حاجت بگیرین ایشون راهکار میدن تا شما حاجت بگیرین فقط کافیه یه بار اعتماد کنید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2446787117C0234deb0dc https://eitaa.com/joinchat/2446787117C0234deb0dc نصف ایتا تو این کانال حاجت گرفتن👆😳😍
. وقتی کسی در پنجاه‌سالگی می‌گوید "عاشقتم با "عاشقتم" بیست‌سالگی خیلی فرق دارد... عشق در بیست‌سالگی مثل شعله‌ای‌ست سوزان؛ می‌سوزاند، می‌خواهد کشف کند، تجربه کند. لذتی‌ست ناشناخته، پر از هیجان، پر از شور، پر از رویا. دست‌هایش را می‌گیری و به ناشناخته ها پا می‌گذاری اما عشق در پنجاه‌سالگی... آرام است، عمیق است، بالغ است. دستت را می‌گیرد، نه برای هیجان، برای اطمینان. دوست داشتنی‌ست بدون نقاب؛ نه هوسی نه گریزی از تنهایی. آغوشی‌ست امن برای فراموشیِ تمام هیاهوی دنیا، پنجره‌ای‌ست رو به باغی آرام، پر از عطر شکوفه‌هایی که در انتظار باز شدن‌اند کنار هم نشسته‌اید ... عاشقانه‌ای در دلِ سکوت، بدون ترس از دست دادن، با نگاهی پر از معنا، برای تکرارِ بودن، برای ماندن. او فنجان چای را می‌آورد پر از عطر دارچین و زعفران دستت را آهسته می‌گیرد و می‌گوید: "طوفان‌ها را پشت سر گذاشتیم ... اکنون وقتِ آرامش است." تو لبخند می‌زنی ... بی‌نیاز از هر واژه‌ای چون حالا می‌دانی: عشق، واژه نیست ... عشق، یک نفسِ مشترک است
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃 🤔 زن کیست....؟؟؟؟!!!! 🍃
🤔 زن کیست....؟؟؟؟!!!! 😌اولین کسی که با دیکتاتوری عظیم فرعون دلیرانه به پا خواست...😏یک مرد نبود بلکه یک زن بود....(بانو آسیه) 😌اولین کسی که مکه و کعبه را آباد کرد مرد نبود بلکه یک زن بود....(بانو هاجر) 😌اولین کسی که از مبارکترین آب روی زمین زمزم نوشید مرد نبود بلکه یک زن بود...(هاجر خاتون) 😌اولین کسی که به محمد المصطفی (ص) ایمان آورد مرد نبود بلکه یک زن بود... (بانو خدیجه) 😌اولین کسی که خونش برای اسلام ریخته شد و شهید شد یک مرد نبود بلکه یک زن بود....(بانو سمیه) 😌اولین کسی که مالش را در راه اسلام داد یک مرد نبود بلکه زن بود....(بانو خدیجه) 😌اولین کسی در قرآن که خداوند از بالای هفت آسمان به حرفش گوش داد یک زن بود نه مرد...(سوره مجادله آیه 1) 😌اولین کسی که سعی صفا و مروه را انجام داد یک مرد نبود بلکه زن بود....(بانو هاجر) ☺️ اولین زنی که با همه مخالفتها وارد معبد اورشلیم شد مریم بود ☺️ تنها کسی که به حمایت از شوهر و امامش میخ در به تنش فرو رفت و دم نزد و شفیع گنهکاران شیعه در روز قیامت است زهرا بود ☺اکنون میلیونها حاجی باید حرکات آن زن را انجام دهند وگرنه حج آنها قبول نمی شود..... 😊واما کسی که کاخ یزید را به لرزه دراورد مرد نبود زینب بود زینب می نویسیم تا همه بدانند.... *زن_افتخار_است...* اگر قدر خودش را بداند 👏👏👏👏🌹🌹 *تقديم به تمام مادرها و زن‌های این سرزمین😘🌹🩷 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📣🙏برای رسیدن به آرامش سه چیز را ترڪ ڪن : ⬅️یکی اینکه دائم دیگران را کنترل کنی. ⬅️یکی اینکه بخواهی دائم مورد تأیید دیگران قرار بگیری. ⬅️ یکی اینکه بخواهی دائم در مورد دیگران پیش داوری کنی یا خود مورد پیش داوری قرار بگیری. همیشه بگو؛ خدایا، کمک کن دیرتر برنجم، زودتر ببخشم، کمتر پیش داوری  کنم و بیشتر فرصت دهم...📣 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج تمام اون مدت که تو انبار بودم اشک ریختم و به این فکر کردم فر
از حموم که اومدیم عمو هنوز پشت در وایساده بود دیگه واقعا تعجب کردم یعنی انقدر چشمش ترسی ده بود؟ چی دیده بود تو من که فکر میکرد با وجود اون همه نگهبان که بیرون عمارت بود بازم ف. رار میکنم به جای انبار به سمت اتاق زیور رفتیم زیور منو رو تک صندلی که تو اتاقش داشت نشوند و شروع به خشک کردن مو. هام کرد پیراهن شیری رنگ و کت پولک دوزی روش که با دقت تا شده بود و رو رختخوابای گوشه اتاق بود بهم دهن کجی میکرد باز اشک تو چشمام جمع شد فرهاد گفته بود میخواد لباسمو از مغازه معروفی که تو تهران باز شده بود و همه ی لباساشو از فرنگ میاورد برام بگیره زیور موهامو به ارومی شونه کرد و برام بافت جعبه سرخاب سفیدابشو که همیشه لب تاقچه خاک میخورد و هیچ وقت ازش استفاده نمیکرد برداشت شاید هروقت دیگه ای بود از اینکه قرار بود از محتویات اون جعبه استفاده کنم ذوق میکردم ولی حالا.... زیور در جعبه رو باز کرد و اومد جلوم دستی به صورتم کشید و گفت : ای مادر چه احتیاجی به این چیزا داری اخه تو دختر این چه کاری بود با بخت خودت کردی؟ تو که همیشه جلوی چشم خودمون بودی ای گل بگیرن در اون باغو تنم لرزید یعنی زیور هم از قرارای من و فرهاد تو باغ خبر داشت؟ زیور جعبه رو باز نشده دوباره گذاشت سر جاش لباسارو از رو رختخواب برداشت داد دستم و گفت : بیا دختر جان تا تو اینارو تنت کنی برم یه لقمه غذا بیارم بخوری رنگ به صورت نداری دست و دلم به پوشیدن اون لباس که برام‌حکم کفن رو داشت نمیرفت لباسو پرت کردم گوشه اتاق و نشستم رو زمین شروع به گریه کردم یدفعه در اتاق باز شد کسی مثل فشنگ پرید تو اتاق یه لحظه قلبم وایساد با تعجب به گلی که خودشو پیچیده بود لای چادر مامانم نگاه میکردم چقدر دلم براش تنگ شده بود گلی با دیدن من کف اتاق اومد سمتم نشست و منو تو آغو وش گرفت اونم شروع به گری. ه کرد لابه لای گریه هاش میفهمیدم هی میگفت ببخشید بهار فکر نمیکردم اینجوری بشه از خودم جداش کردم و گفتم: چی میگی گلی تو که کاری نکردی من حتی اگه فر. ارم نمیکردم باز میخواستن منو بدن به همین پسره یادت رفته مگه ؟ گلی اشکاشو پاک کرد و گفت چرا برگشتی؟ از وقتی فهمیدن نیستی عمو خیلی بهم فشار آورد از زیر زبونم بکشه تو کجایی ولی زیر بار نرفتم خیلی هم سعی کردم معطلش کنم که نیاد سمت خونه ماشالله خان ولی دیگه نتونستم فکر میکردم تا اون موقع رفته باشی واسه گلی تعریف کردم که چیشده و عمو دقیقا سر بزنگاه رسیده گلی گفت: بهار فکر کنم همه این کارا زیر سر زنعمو ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli