❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج سعی میکردم خودمو پشت مامان پنهون کنم که منو یادشون بره یدفعه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
جمله آخر مازیارو انگار هیچ کس نشنید جز من
الان چه وقت غش کردن بود آخه
خان بابا با ع. صبانیت به مازیار گفت:
_دهنتو ببند بیغیرت اون موقع که باید ع. قدش میکردی بازی درآوردی الان اومدی چی میگی؟
مازیار چیزی نگفت و رفت سمت زن عمو که افتاده بود رو زمین
همه دورش جمع شدن تا ببینن چیشده
عمو رو به کارگرا داد زد:
_ یکیتون آب بیاره به چی زل زدین ؟
همه دوییدن تو مطبخ تا آب بیارن
سکینه بانو زیر لب غر میزد و میگفت خودشو زد به غش این مارمولک هیچیشم نیست
بی خیال رفت سمت اتاقش همیشه همینجوری بود هیچی براش مهم نبود انگار بعد از مرگ آقاجونم هم بدتر شده بود
خانواده داماد هم حتی رفته بودن جلو دور زنعمو تا ببینن چه خبر شده
گلی اروم اومد وایساد کنارم دستم و گرفت و دم گوشم گفت :
_برو بهار
انقدر. سریع برگشتم طرفش که گردنم د. رد گرفت
با تعجب نگاش کردم
دوباره تکرار کرد:
_الان هیچ کس حواسش به تو نیس بیا از در پشت باغ برو
گفتم:
_چی میگی گلی ؟ کجا برم؟ یادت رفت تو اون اتاق الان چه اتفاقی افتاد ؟ من عقد کرد الان زن شوهر دار حساب میشم کجا برم؟
اشکام شروع به ریختن کرد ادامه دادم:
_فرهاد دیگه واسم شد آرزوی محال گلی برم بهش بگم من شوهر کردم؟ تفم تو صورتم نمیندازه که
گلی اومد نزدیک تر و دوباره با همون لحن آروم گفت:
نگفتم که برو سراغ فرهاد برو شهر پیش عمه بگو کمکت کنه تنها زندگی کردن از این خانواده و پسری که من میبینم بهتره آبجی اینا معلومه یه کاسه ای زیر نیم کاسشونه
شک افتاد به جونم گلی راست میگفت بنظرم غ ش کردن یه ویی زنعمو هم عجیب بود
#سیاستهای_همسرداری
در مواجهه با همسر بد اخلاقتان گشادهرو و مهربان باشید.
👈 شاید این کار به نظر مشکل باشد ولی #گشادهرویی می تواند از فوران آتش خشم زیر خاکستر همسرتان جلوگیری نماید.
👈 لبخند را هیچ گاه #فراموش نکنید؛ چهرهی خندان و آرام شما می تواند باعث آرامش بیشتر و برخورد بهتر و منطقیتر همسرتان شود.
👈 هنگامی که احساس میکنید همسرتان شرایط عادی ندارد؛ با او جر و بحث نکنید
و اگر مطلبی هست، که شما باید حتما ً در مورد آن با همسرتان گفتگو کنید؛ این مسئله را به زمان بهتری موکول کنید.
🌸 رابطه زناشویی👩❤️👨
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📚 #حکایتیبسیارزیباوخواندنی
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرداری
- 3چیز رو درمورد زندگی و همسرت به دیگران نگو:👇
•عیبهای همسرت
•کم و کسریهای خونه
•وامها و بدهیهای همسرت
-3چیز رو با همسرت شریک شو:
•شادیهایت
•درد و دلهایت
•ثروت و پولت رو
-3کار رو بعد از ازدواج نکن:
•خبر بردن برای خانوادت
•توهین و فحاشی
•زیر قولهای دوران عقدت نزن
-3چیز رابطه را خراب میکند:
•دروغ
•خیانت
•بیتوجهی
-3چیز بین شما همسرت فاصله میندازه:
•موبایل
•تلویزیون
•رفیق بازی
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
📜
روزی "جوانی" نزد پدرش رفت و گفت: دختری را دیده ام و "شیفته زیبایی" و جادوی چشمانش شدم، میخواهم با او ازدواج کنم.
پدر با خوشحالی گفت:
این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟
پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند، اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت:
ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست وتو نمیتوانی "خوشبختش" کنی، او باید به مردی مثل من تکیه کند، پسر حیرت زده جواب داد:
امکان ندارد پدر کسیکه با این دختر "ازدواج" میکند من هستم نه شما!
پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به "قاضی" کشید، ماجرا را برای قاضی تعریف کردند.
قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با که ازدواج کند.
قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت:
این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی چون من است! پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند.
"وزیر" با دیدن دختر گفت:
او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر، امیر نیز مانند بقیه گفت:
این دختر فقط با من ازدواج میکند!
بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت:
راه حل مسئله نزد من است، من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید، اولین کسیکه بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد!
بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پسر، پدر، قاضی، وزیر و امیر به دنبال او... ناگهان هر پنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند.
دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!!
من "دنیا" هستم!!
"من کسی هستم که اغلب مردم به دنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از خانواده، دین، ایمان و معرفتشان میگذرند و حرص و طمع آنها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالیکه هرگز به من نمیرسند ..."
🦋 یه پیانو رو در نظر بگیر کلیدها شروع میشن تا کلیدها به پایان برسند
میدونی که هشتاد و هشت تا کلید هست ولی بی انتها نیستن
این تویی که بی انتهایی و با اون کلیدها آهنگی که میسازی بی انتهاست.
من اینو دوس دارم.
✔️این همون تعریف زندگی است
شاید ما خیلی از چیز هایی که بعضی دارن رو نداریم و خیلی چیز هارو داریم که خیلیا ندارم ،
🍃به مادرت،
🍃به پدرت ،
🍃به نفس کشیدنت ،
🍃به موبایلی که در دست داری ،
🍃به فرزندت ،
🍃به همسرت ،
🍃به اینکه سواد داری و میتوانی این متن را بخونی ،
🍃به پولی که برای اینترنتت خرج میکنی ،
🍃به آرامش و امنیتی که برای فردا احساس میکنی
🍃و به شکم سیرت ،
🍃به چشمانت که همچنان میبینند ،
🍃به اینکه وقت داری در اینجا باشی ،
🍃به زندگیت نگاه کن خیلی ها این ها را ندارند ،
پس قدردان زندگیت باش ،
🌺 زندگی داشتن کلید های بیشمار نیست ،
نواختن همین کلید های اندک ، به زیبایی است🍃
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج جمله آخر مازیارو انگار هیچ کس نشنید جز من الان چه وقت غش کر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
اگه میخواستم برم الان وقتش
ولی آخه کجا؟
تا قبل از این دلم میخواست موقعیتی پیش بیاد تا. فر. ار کنمالان که پیش اومده بود جراتشو نداشتم
اون سری به امید فرهاد رفتم الان که دیگه امیدی نداشتم نمیتونستم تنها از پس خودم بر بیام
نباید وسوسه میشدم بدون فرهاد که دیگه مهم نبود میخواد چی بشه
زنعمو انگار بهوش اومده بود رفتم جلو تا هم ببینم چه خبره هم حرفای گلی دو دلم نکنه
سیمین و سوسن دو طرف زنعمو نشسته بودن و شونه هاشو می. مال. یدن مازیار با نگرانی و عمو با اخم به زنعمونگاه میکردن و مادرم جلوش نشسته بود سعی داشت محتویات لیوان توی دستشو به خورد زنعمو بده
خان بابا که دید زنعمو چشماشو باز کرده به بچه ها گفت :
_مادرتونو ببرین تو اتاق تا استراحت کنه بعد رو به مازیار گفت :
_ خدمت تو هم بعدا میرسم
زنعمو دستشو دراز کرد سمت مازیار که با نگرانی داشت نگاهش میکرد تا کمکش کنه
مازیار به کمک عمو زنعمو رو بلند کردن زنعمو دست مازیارو سفت گرفت و بهش تکیه داد و ازش خواست ببرش تو اتاقش لیلا و سوسن و سیمین هم پشتشون رفتن
با رفتن اونا سکوت عمارتو گرفت جواد انگار با رفتن مازیار جون گرفت و از طرفیم میخواست زودتر بره
اومد جلو از عمو و خان بابا خداحافظی کرد و گفت :
_ما دیگه رفع زحمت کنیم
مردی که باهاشون بود هم همین کار تکرار کرد
عمو و خان بابا هر دو به تکون دادن سرشون اکتفا کردن
یکی از خانوم ها که جوون تر بود و به شدت شبیه جواد بود اومد دست منو گرفت و گفت:
_ توام بیا دیگه عروس خانوم
انقدر دستمو محکم گرفته بود دردم گرفت
نگاهی به مامانمو گلی انداختم مثل اینکه دیگه چاره ای جز رفتن نبود حداقل به خواستم رسیدم دستمو آزاد کردم و گلی رو سخت در آغدد وش گرفتم
بهش گفتم:
_ مراقب خودت باش تو بجای من خوشبخت شو
از بقیه هم خداحافظی زیر لبی کردم و با شونه هایی خمیده و پاهایی که به زور کشیده میشدن دنبالشون راه افتادم