❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
#حکایتی_زیبا_و_خواندنی
✍بنازم به سرت که تا بحال نشکسته
وقتی می خواهند از خوش اخلاقی و بخشندگی و شكیبایی كسی تعریف كنند، این مثل را می آورند.
در قدیم کشاورزان اکثرا بر سر تقسیم آب و آبیاری مزارع مرافعه و دعوا داشتند و گاه میشد که با بیل و چوب به جان هم افتاده و سر و کله و دست و پای همدیگر را میشکستند.
در دهی، مرد رعیتی بود بسیار خوش اخلاق که هرگز بر سر تقسیم آب دعوا نکرده بود.
روزی با چند نفر از اهل آبادی مشغول گفت و گو بود که یکی از آنها اشاره به سر رعیت خوش اخلاق کرد و گفت:
بنازم به سرت که تا بحال نشکسته.
یکی از هم ولایتی ها آهسته میگوید من امروز سر او را می شکنم. پس از این که همه بدنبال کار خود رفتند مرد خوش اخلاق بیلش را برداشته بر سر زمینش رفت و شروع به آبیاری کرد.
در این حین مردی که گفته بود امروز با او مرافعه کرده و سرش را میشکند از کمی بالاتر راه آب را بست و شروع کرد بیابان را آب دادن.
مرد خوش رفتار چون دید که راه آب را بسته اند؛
از دور فریاد زد: آهای... خدا پدرت را رحمت کند، هر وقت آبیاریت تمام شد راه آب را باز کن که بیاد.
آن مرد وقتی این حرف را میشنود خجالت میکشد و جلو آب را باز کرده و میگوید واقعاً بنازم به سرت که تا بحال نشکسته...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#پندانه
🌼پوششی که باعث میشود دیگران را نبینیم
جوان ثروتمندی نزد خردمندی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
خردمند او را به کنار پنجره برد و پرسید:
پشت پنجره چه میبینی؟
جوان جواب داد:
آدمهایی که میآیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد.
بعد خردمند آینۀ بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه میبینی؟
جوان جواب داد:
خودم را میبینم.
خردمند گفت:
دیگر دیگران را نمیبینی! آینه و پنجره هر دو از یک مادۀ اولیه ساخته شدهاند، شیشه. اما در آینه لایۀ نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی.
این دو شیء شیشهای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را میبیند و به آنها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده میشود، تنها خودش را میبیند.
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#سیاست_زنانه 👸
✅ خانمااگر میخواین همسرتون عاشقتون باشه❤️👇
پس توی خرج کردن پول هاش دقت کنید!
یعنی ولخرج نباشین...🙂
قبل از خرج های بزرگ و نیمه بزرگ، باهاش مشورت کنید!👌
➖ چون اینجوری میفهمه شما قدر پولی که بازحمت بدست آورده رو میدونید و با یه خانوم مدیر و مدبر طرفه😍😌
👈 برای خودتون خرج کنید
👈 خوب بپوشید
👈 به سلامتی تون برسید
👈 آموزش ببینید
ولیییی به جا و به اندازه ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج یادم اومد موقع خواب گفت میخواد بره سر زمین به ننه که زل زده
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
مثل مجسمه خشکمزده بود و نا باور به ننه نگاه میکردم
و گفت:
_ اینو زدم تا بدونی تو این خونه حرمت داره حواستو جمع کنی اشتباه نکنی
اشکام سرازیر شدن
خودش گفته بود مگه چه خطایی کردم
فکرمو به زبون آوردم:
_ولی خودتون گفتین و بدم بهتون
ننه با همون چهره بر افروخته گفت:
زبونتم که خوب در. ازه
من تو اتاقی که فقط خودمون بودیم بهت گفتم نگفتم که بگیری دستت تو هوا بچرخونی و اینجوری با افتخار و خوشحالی بیاری دختره ی ب
مشنگ مامانت چی یاد داده به تو ؟
گریه ام تبدیل به هق هق شد راست میگفت مامانم چی یاد داده بود بهم؟ من از کجا باید اینو میدونستم آخه؟
_اینجوری ننه من غریبن بازی در نیار تو این خونه خبری از ن. از کشیدن نیس اینجور که معلومه هیچی تو اون عمارت یادت ندادن و خودم باید دست به کار بشم
حالا هم برو بالا تا بیام حرفامونو همین اول بزنیم
قلبم به د. رد اومده بود منی که تو این شانزده سال کسی دستش بهم نخ ورده بود حالا هم از مامان س. یلی خورده بودم هم از ننه برگشتم برم از پله ها بالا ثریا رو دیدم که با غ. رور نگاهم میکرد نمیدونم چه کی نه ای از منی که هیچوقت تا حالا ندیده بودمش داشت که از وقتی منو دید انقدر نگاهش بد بود بهم
شکمم از گشنگی به صدا در اومده بود
تو اتاق تنها نشسته بودم و داشتم به اولین صبحانه ای که زنعمو واسه لیلا آماده کرده بود فکر میکردم
اونموقع ها فکر میکردم شهرناز خانوم و مامان قراره واسه منم سنگ تموم بزارن و صبحونه فردای عروسیم حتی با شکوه تر از صبحونه لیلا باشه ولی الان بجای صبحانه مفصل سی. لی خوردم
ننه در اتاق رو باز کرد و همراه ثریا اومدن تو
اشکامو سریع پاک کردم تا دوباره حرفی بهم نزنه
نشستن رو به روم و ننه شروع کرد:
_اینکه نوه خان بودی و نوکر کلفت دور و برت بوده صبح تاشب میخوردی میخوابیدی ن ازتم میک. شیدن تموم شد
اینحرفا وظیفه مادرت بود بهت بگه که کوتاهی کرده
خب حالا من میگم پس خوب گوشاتو باز کن
🌷🍃🌷
🌷🍃
🌷
✅ #زن_ها به توجه نیاز دارند.
در زندگی زناشویی، اندازه کاری که یک زن انجام میدهد مهم نیست. مشکل از جایی شروع میشود که زن احساس میکند کسی به او توجهی ندارد. وقتی #مرد_ها یاد بگیرند که چگونه باید به احساسات و نیازهای عاطفی همسرشان توجه کنند، زنها نیز احساس آرامش خواهند کرد و از زندگی مشترکشان لذت خواهند برد.
وقتی زن از زندگیاش لذت میبرد و قدر زحمات شوهرش را میداند، مرد هم در کمک به همسرش از چیزی دریغ نکرده و از اینکه میتواند نیازهای همسرش را برآورده و او را خوشحال کند، لذت میبرد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔹️💞گویند: شبی ابراهیم ادهم همۂ تاج و تخت و پادشاهیاش را برای رسیدن به خدا از دست داد و درویشی بیاباننشین شد. تابستانی روزی گرم به میدان شهر رفت تا او را شاید کسی برای لقمهای نان به کارگری برد.
آنقدر گرسنگی بر تن خود داده بود که بسیار لاغر و نحیف شده بود و کسی او را برای کارگری هم نمیبرد. جوانی دلش به حال او سوخت او را با خود به مزرعهاش برد و بیل به دستش داد تا زمین را شخم زند، ابراهیم از فرط گرسنگی و ضعف زمین خورد ولی از خدای خود شرم کرد که لقمهای نان از او بخواهد. جوان گرسنگی او را چون دید، لقمهای نان به او داد و چون ابراهیم قوّت گرفت به سرعت کار کرد.
🔹نزدیک غروب، جوان دستمزد او حاضر کرد اما ابراهیم نگرفت و گفت: دستمزد من لقمهای نان بود که خوردم و تا دو روز مرا سرپا نگه میدارد. جوان گفت: با این حال نحیف در شگفتم در حسرت این باغ من نیستی؟
⁉️ابراهیم گفت: به یاد داری بیست سال پیش این باغ را چه کسی به تو هدیه داد؟ آن کس امیر لشگر من و تو سرباز او بودی و این باغ یکی از دهها هزار باغهای ابراهیم ادهم بود و من ابراهیم ادهم هستم.
🔹بدان! زمانی پادشاهی داشتم ولی خدا را نداشتم، هر چه سرزمین فتح میکردم سیر نمیشدم چون میدانستم برای من نیست و روزی کسی که مرا سرنگون میکند همۂ آنها را از من خواهد گرفت. نفسام هرگز سیر نمیشد.
🔹 اکنون که همۂ باغ و ملک و تاج و تخت را رها کردهام و خدا را یافتهام، هر باغ و کوهی را که مینگرم آن را از آنِ خود میدانم.
☝بدان! هر کس خدا را داشته باشد هر چه خدا هم دارد از برایِ اوست و هر کس خدا را در زندگیاش ندارد، اگر دنیا را هم فتح کند سوزنی از آن، مال او نیست.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
.#آسیب_های_همسرداری
💢شوک شک💢
▼برای آن که از شوک اختلاف هایی که به دلیل شک و بدبینی نسبت به یکدیگر ایجاد می شود در امان بمانید؛
●از گفتن خاطره هایی از زندگی مجردی خود که در آن ها شما نقش یک فریب کار را هر چند به شوخی داشته اید پرهیز کنید.😶
●همیشه خوش قول باشید؛ خوش قولی از شما فردی قابل اعتماد می سازد.😊
●باید ارتباط با جنس مخالف نامحرم در حد ضرورت باشد. صحبت، خنده، نگاه های غیر ضروری و مانند آن از مواردی است که باعث می شود امنیت خانوادگی شما به خطر بیفتد و در دل همسرتان بذرشک بپاشد.🤨
●صادق باشید. دروغ گویی و پنهان کاری همسران که البته در بیشتر
مواقع ناکام می ماند بیشترین زمینه بدبینی ها را ایجاد می کند.😔
●به همسرتان در جمع دیگران و در خانه احترام بگذارید. احترام پدید آورنده حس اعتماد در فرد مقابل است.😌
●مراقب آدم های حسود اطراف زندگی خود باشید؛ ممکن است بدخواهانی زمینه های حضور تلخ شک و تردید را در زندگی شما مهیا کنند.😎
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج مثل مجسمه خشکمزده بود و نا باور به ننه نگاه میکردم و گفت: _
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
حالا که قراره توام اینجا زندگی کنی پس اندازه سهمت باید کار کنی
کارای خونه بین تو و ثریا تقسیم میشه
وظیفه آب آوردن از چشمه که خیلی هم کار سختیه و شستن لباس ها با ثریاس
آماده کردن غذا شستن ظرف ها تمیز کردن خونه و دون مرغ و خروس ها با تو
تو این خونه خبر چینی نداریم هر اتفاقی که صبح تا شب بیفته بین ما سه تاس نبینم جواد تا میاد گلایه کنی و سر بچم غر بزنی ها
زیر لب گفتم چشم
آها یه چیز دیگه امروز دیر بلند شدی وقت صبحونه گذشته بود از فردا زودتر بلند میشی قبل رفتن جواد ناشتایی رو آماده میکنی غذا پختن که بلدی؟
بله
خوبه بلند شد با ثریا برو مطبخ هم جای وسیله هارو یادت بده هم واسه ناهار یه چیزی بار بزار
با ثریا برگشتیمتو حیاط که صدای در زدن اومد ثریا رفت درو باز کرد و خانومی درو هول داد اومد تو با دیدن من اومد ب غلم کرد و گفت:
_ ماشالله ماشالله اینه عروستون؟ چشمم کف پاش چقدرم خوش. گله و خانومی مادر
با تعجب به کسی که انقدر با محبت منو تو آغو. ش گرفته بود نگاه میکردم زنه با دیدن چهره متعجب من گفت من کبری ام همسایه روبه روییتون
ننه هم از پله ها اومد پایین و با چهره ناراضی با کبری خانوم سلام علیک کرد کبری خانوم که دید ننه خیلی تحویلش نگرفت گفت:
_ راستش میخواستم شیرمال درست کنم اومدم ببینم تخم مرغ ندارین ؟
گفتم تا اینجا اومدم عروستم ببینم چه عروس خو. شگلی آوردی سیما ماشالله بهش
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه زد پشت دستش و گفت:
_آخ آخ دیدی یادم رفت کادوشو گذاشته بودم کنار بیارم حواس ندارم که
رو کرد به من و گفت :
_ بمیرم برات قسمت نشد عروسی بگیری
راستی تس لیت میگم بهت واسه فو. ت عموت غم آخرت باشه الهی