❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج مثل مجسمه خشکمزده بود و نا باور به ننه نگاه میکردم و گفت: _
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
حالا که قراره توام اینجا زندگی کنی پس اندازه سهمت باید کار کنی
کارای خونه بین تو و ثریا تقسیم میشه
وظیفه آب آوردن از چشمه که خیلی هم کار سختیه و شستن لباس ها با ثریاس
آماده کردن غذا شستن ظرف ها تمیز کردن خونه و دون مرغ و خروس ها با تو
تو این خونه خبر چینی نداریم هر اتفاقی که صبح تا شب بیفته بین ما سه تاس نبینم جواد تا میاد گلایه کنی و سر بچم غر بزنی ها
زیر لب گفتم چشم
آها یه چیز دیگه امروز دیر بلند شدی وقت صبحونه گذشته بود از فردا زودتر بلند میشی قبل رفتن جواد ناشتایی رو آماده میکنی غذا پختن که بلدی؟
بله
خوبه بلند شد با ثریا برو مطبخ هم جای وسیله هارو یادت بده هم واسه ناهار یه چیزی بار بزار
با ثریا برگشتیمتو حیاط که صدای در زدن اومد ثریا رفت درو باز کرد و خانومی درو هول داد اومد تو با دیدن من اومد ب غلم کرد و گفت:
_ ماشالله ماشالله اینه عروستون؟ چشمم کف پاش چقدرم خوش. گله و خانومی مادر
با تعجب به کسی که انقدر با محبت منو تو آغو. ش گرفته بود نگاه میکردم زنه با دیدن چهره متعجب من گفت من کبری ام همسایه روبه روییتون
ننه هم از پله ها اومد پایین و با چهره ناراضی با کبری خانوم سلام علیک کرد کبری خانوم که دید ننه خیلی تحویلش نگرفت گفت:
_ راستش میخواستم شیرمال درست کنم اومدم ببینم تخم مرغ ندارین ؟
گفتم تا اینجا اومدم عروستم ببینم چه عروس خو. شگلی آوردی سیما ماشالله بهش
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه زد پشت دستش و گفت:
_آخ آخ دیدی یادم رفت کادوشو گذاشته بودم کنار بیارم حواس ندارم که
رو کرد به من و گفت :
_ بمیرم برات قسمت نشد عروسی بگیری
راستی تس لیت میگم بهت واسه فو. ت عموت غم آخرت باشه الهی
🩶☕️
نشانههای یک همسر خوب
🔸 هر چقدر هم که سرش شلوغه برات وقت میذاره.
🔸 از عذرخواهی کردن برای اشتباهاتش احساس شرمندگی نمیکنه.
🔸 وقتی کنار هم هستید احساس خوشبختی، خاص بودن و مهم بودن میکنی.
🔸 وقتی کنارش هستید گذر زمان رو حس نمیکنی.
🔸 وقتی ناراحتی نسبت بهت بیتفاوت نیست.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#روی_سخنم_با_شماست🌹
💚 اگر همسرمان را برای مدت طولانی تحت فشار و زور قرار دهیم؛ به جایی خواهیم رسید که ممکن است هرگز دوباره صمیمیتی بین ما ایجاد نشود و بازگشتی وجود نداشته باشد!
🔺 برای ایجاد و نگهداری رابطه با همسرمان، باید از رفتارهای مخرب و قطع کننده ارتباط دست برداریم.
👈 رفتارهایی از قبیل زور، اجبار، تحمیل، تنبیه، شکایت، سرزنش، کنترل، ریاست، غرغر، مقایسه، قهر و کنارهگیری و...
به جای این رفتارهای تخریبگر، رفتارهای مهرورزی و پیوند دهنده را جایگزین کنیم.
این رفتار عبارتند از ← گوش کردن، حمایت کردن، مذاکره، تشویق و دلگرمی، عشق و دوستی، اعتماد، پذیرش، گشادهرویی، احترام گذاردن و...
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
شنیدن عبارت دوستت دارم :
برای یک مرد...
او را برای مصاف با سخت ترین های زندگی زره پوش می کند ، توان میگیرد ، برای آنکه بیشتر بکوشد ، مرد احساس می کند حتی قدش بلند تر شده است ، چون به مرد بودنش افتخار میکند.
برای یک زن ...
آنچنان انرژی و توان مضاعفی برایش ایجاد می کند که آمادگی این را می یابد که لحظه ای پس از شنیدن این جمله یک خانه تکانی مفصل به راه بیاندازد ،
و همه جای زندگی را با عشق از نو بیاراید.
برای فرزند...
خصوصا وقتی روی دوزانو می نشینی و خودت را هم قد فرزندت می کنی و چشم در چشمش می گویی خیالت راحت من هستم،
یادت باشد آن شب فرزندت دیرتر ولی آرامتر میخوابد...
عبارت دوستت دارم را جدی بگیریم!
این عبارت غوغا به پا می کند...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍁
روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاکم می برند
تا مجازات را تعیین کند . حاکم برایش حکم مرگ صادر می کند
اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید
اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی
از مجازاتت درمی گذرم .
ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند
عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی
به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
ملانصرالدین می گوید :
ان شاءالله در این سه سال یا حاکم می میرد یا خرم
همیشه امیدوار باشید شاید چیزی به نفع شما تغییر کند
اگر بچم مریض بشه!!
اگر همسرم من و ترک کنه!!
اگر جنگ بشه!!
اگر برشکست بشم!!
اگر نتونم..!
اگر قبول نشم!!
ما در طی روز با بمباران شدیدی از این مدل سوالات مورد حمله قرار میگیریم .
هر وقت با اگرهای کشنده و حال خراب کن مواجه شدیم، بهترین کار پناه بردن به اسم فارج الهَمّ خداست.
هَمّ به معنی اندوه و ناراحتی از آینده است.
و یکی از اسمهای خداوند #فارج_الهَمّ است.
یعنی گشاینده ی اندوه از آینده
وقتشه نگرانی هامون رو از تخت سلطنت ذهن و دلمون پایین بکشیم و خدا رو جایگزین کنیم.
چقدر خوب میشه که ما هم شبیه این اسم خداوند بشیم و نگرانی های دیگران و که از دستمون برمیاد و برطرف کنیم.
🦋ایمان و توکل به خداوند زمانی معنا پیدا میکند که همه چیز به هم ریخته ست، و انسان سرگردان و حیران میان مصیبت ها و مشکلات احساس تنهایی و بی پناهی میکند.
و دقیقا همین جاست تو به خداوند نشان میدهی که او را چقدر باور داری
و به او اعتماد کرده ای.
💌وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَكَفَىٰ بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرًا
🌺🌿ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻰ ﻣﻴﺮﺩ ﺗﻮﻛﻞ ﻛﻦ ، ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﻳﺶ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﮔﻮﻱ ، ﻭ ﻛﺎﻓﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ .(٥٨)
سوره فرقان 🍃
💠 خانمى داستان زندگى اش را اينگونه تعريف مى كند :
با مرد مومنى ازدواج كردم و با او زندگى خوبى داشتم .. از او داراى سه فرزند شدم .. ما در شهرى زندگى مى كرديم و خانواده ى همسرم در شهرى ديگر؛
روزى از روزها اتفاق ناگوارى براى خانوادهى همسرم رخ داد؛ پدر و برادرانش فوت كردند و فقط مادرش زنده ماند و يكى از خواهرانش ، كہ دچار ناتوانى جسمى شد .. همه اندوهگين بودند،
روزها يكى پس از ديگرى سپرى شد و اين غم رفته رفته كمرنگ شد، اما همسرم همچنان غمگين بود، و نسبت بہ مادر و خواهر عليلش احساس مسوليت مى كرد ..
از من خواست تا مادر و خواهرش را بہ خانه مان بياورد تا از آنها مواظبت كنيم؛ مخصوصا خواهرش، زيرا مادرش پير بود و توان نگهدارى از او را نداشت ..
احساس كردم دنيا بر من تنگ آمد ، به پيشنهادش اعتراض كردم، گفت: خواهرم بہ زودى دوره ى درمانش را تمام مى كند و بعد از آن با ما زندگى خواهد كرد، چرا كہ او بعد از خدا، جز من كسى را ندارد ..
از آن پس روزهاى خيلى بدى را سپرى مى كرديم ؛ هربار يادم مى افتاد كہ قرار است آن دو با ما زندگى كنند، حالم بد مى شد و بہ اين فكر مى كردم كہ با وجود آنها؛
چگونه مى توانم در خانه ام راحت باشم؟!
خانواده ام چگونه به ديدنم بيايند؟!
اصلا چگونه احساس راحتى كنم؟!
هرچه روز بہ روز موعود نزديك تر مى شديم اندوه من بيشتر مى شد و بيش از پيش از دست همسرم دلگير مي شدم يك سال گذشت و پس از گذشت اين يك سال تقدير خداوند اينگونه بود كہ دوره ى درمانش يك سال ديگر تمديد شود؛
اما من اصلا از اين موضوع خوشحال نشدم ، چون باز به اين مى انديشيدم كه قرار است بیایند، و این موضوع همه خوشحالی هایی که به سمتم می آمد را بی معنی میکرد.
اما اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشتم .. اتفاقی که حتى به ذهنم نيز خطور نکرده بود. همسرم در یک تصادف جانش را از دست داد. این اتفاق مرا واداشت تا من و فرزندانم به خانه مادر همسرم و دخترش منتقل شده و با آنها زندگى كنيم .
چه روزهای زیادی كه بخاطر ترس از اینکه نکند آن دو با ما زندگی کنند خوشبختی را از خودم و همسرم منع كردم، چه روزهای زیادی كه قلب همسرم را به خاطر حرفها و سرزنشهایم به درد آوردم، اما او رفت و ما را در کنار خواهری که نگران آینده او بعد از مرگ مادرش بود، تنها گذاشت.
🌟ما هرگز نمى دانیم چه موقع خواهیم رفت و چه کسی خواهد رفت.
⭐️بیاییم روزهایمان را به شادی بگذرانیم و ذهن خود را درگیر آینده اى كہ از آن بى خبريم نکنیم ؛
⭐️بیاییم عزیزانمان را با آنچه که آرزویش را دارند شاد کنیم، پيش از اینکه ما را تنها بگذارند و حسرت يك بار ديدنشان بر دلمان بماند . .
چه حالی می دهد باران ، ولی تنها کنار تو
دو جرعه چای ، یک فنجان، ولی تنها کنار تو...
صدای خش خش برگ و ترنم های پاییزی
تَ تق تق، چانه ی لرزان، ولی تنها کنار تو...
نشستن توی آلاچیق و "ها" کردن به دست ماه
که تکیه داده بر ایوان، ولی تنها کنار تو...
چه حالی میدهد بوسه، چه حالی میدهد لبخند
حکایات لب و دندان، ولی تنها کنار تو...
ببین این ژاکت کهنه کنار تو چه می آید
دلم شاد و لبم خندان، ولی تنها کنار تو...
چه روزی میشود امروز، عجب عصرانه ای به به
کمی سبزی، پنیر و نان، ولی تنها کنار تو...
دلم یک شعر میخواهد، ردیفش عشق، وزنش تو
چه غوغایی کند "عشقی"، ولی تنها کنار تو..
دل بی آشیانم را به دریا می زنم امشب
چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تو...💛
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج حالا که قراره توام اینجا زندگی کنی پس اندازه سهمت باید کار ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
وقتی کبری خانوم گفت عمو م رده دست و پاهام شل شد با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی بالاخره عموم بود کل روزای عمرم یک جا زندگی کرده بودیم
متوجه اضطراب ننه شدم و ثریایی که سریع سبد تخم مرغ رو داد دست کبری خانوم و راهیش کرد
تا به خودم بیام و بپرسم چه بل. ایی سر عموم اومده کبری خانوم رفته بود
اشکام سرازیر شد رو به ننه گفتم:
_کبری خانوم گفت عموم مر ده؟ دیروز که سالم بود چه بل. ایی از دیشب تا حالا سرش اومده؟ شما میدونستی؟
ثریا زد زیر خنده
و من با تعجب نگاهش کردم
دلم میخواست برم دونه دونه م. وهاشو میکندم به چی میخندید تو این موقعیت نشستم کف حیاط و شروع به گ ریه کردم نمیتونستم تصور کنممر. ده باشه
ننه بی توجه به من رفت سمت ثریا که غش غش میخندید
_ زهر مار زل یل مرده واسه چی درو باز کردی اگه حرف میزد که بدبخت میشدیم
ناباور بهشون نگاه میکردم
ننه به من که با چشمای گریون زل زده بودم بهشون و منتظر بودم بگن چه اتفاقی واسه عموم افتاده گفت:
_بلند شو جمع کن خودتو توام
عموت سر و مر و گندس از توام سالم تره
نشست رو تخت و گفت:
_ بهت گفته بودم که کسی نمیدونه تو کی هستی ما به در و همسایه گفتیم جواد وقتی رفته واسه بنایی روستای پدر من تورو دیده و پسندیده و چون عموت تازه ف. وت کرده عروسی نگرفتیم
آخ خدا پس عموم زنده بود
خدارو شکری تو دلم گفتم و از جام بلند شدم اشکامو پاک کردمتو اونچند دقیقه چه شوکبدی بهموارد شده بود کاش اینارو قبلش بهم میگفتن
ننه ادامه داد :
_ببین دختر جون ما فامیل زیادی نداریم همونایی هم که هستن رفت و آمدی نداریم باهاشون یه دایی بچه هاس که اونمسالی یه بار میبینیم فامیلای باباشونم که بعد فوتش دیگه ارتباطی با ما نداشتن خودمونیم و خودمون از همسایه ها هم فقط با همین کبری خانوم در ارتباطیم تو فقط حواست باشه جلوی همین هیچی نگی کافیه فهمیدی؟
سرمو تکون دادم
خوشحال بودم از اینکه عموم نمر ده ولی دلم واسه ننه سدوخت که اینجوری از بی کسیشون و اینکه کسی رو ندارن میگفت اما بعد ها به همه ی کسایی که باهاشون قط ع راب طه کردن حق دادم ....