#داستان_آموزنده
🔆توجه به یتیم نوازی
پسر بچه اى نزد پيامبر آمد و گفت : اى پيامبر خدا پدرم از دنيا رفته و خواهر و مادر هم دارم ، آنچه خداوند به شما عنايت فرموده به ما كمك كن .
پيامبر به بلال فرمود: برو به خانه ما گردش كن هر چه غذا پيدا كردى بياور.
بلال به حجره هايى كه مربوط به پيامبر صلى الله عليه و آله بود آمد و پس از جستجو 21 خرما پيدا كرد و به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آورد.
پيامبر به آن پسر فرمود: هفت عدد آن مال خودت ، هفت عدد مال خواهرت و هفت عدد مال مادرت باشد.
در اين هنگام يكى از اصحاب بنام معاذ دست نوازش بر سر آن يتيم كشيد و گفت : خداوند تو را از يتيمى بيرون آورد و جانشين پدرت سازد!
پيامبر به معاذ فرمود: محبت تو نسبت به اين يتيم را ديدم ، بدان كه هر كس يتيمى را سرپرستى كند و دست نوازش به سر او بكشد، خداوند به هر موئى كه زير دست او مى گذرد، پاداش شايسته اى به او مى دهد و گناهى از گناهان او را محو مى سازد و مقام او را بالا مى برد.
📚داستانها و پندها 4/160 - مجمع البيان
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
🦋داستان کوتاه
#پیله_ابریشم
ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد – پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد – او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند – آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم – اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم – به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم
#همسرداری 👩❤️👨
⭕️همسرم اهل ابراز محبت زبانی نیست...
🔹بعضی از مردها ذاتا اهل ابراز محبت کلامی نیستن، ولی با کارهای دیگه محبتشون رو نشون میدن؛ مثلا با زیاد کار کردن تا بتونن شرایط خوبی رو برای خانوادشون فراهم کنن.
🔹اونها اینطوری محبت میکنن ولی خانمها طور دیگهای دوست دارن. ابراز محبت زبانی برای بیشتر خانمها خیلی خیلی مهمه.
🔹سعی کنین کم کم ابراز محبت زبانی رو توی خانوادهتون باب کنین و به همسرتون یاد بدین که برای اینکه دلتون رو بدست بیاره در کنار زیاد کار کردن، کارهای رمانتیک و ابراز محبت و.... رو یادش نره.
👈مثلا بهش بگین: " وقتی بهم زبونی ابراز محبت میکنی انقدر احساس خوشبختی میکنم حس میکنم خوشبختترین زن روی زمینم..."
🔺یعنی با یه جملههایی نیازتون رو مطرح کنین که همسرتون حس کنه اگه اون کار رو انجام بده خیلی خیلی شوهر خوبی بوده یا خیلی توانمند بوده!!!!
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
❣ #حکایتی_بسیار_زیبا_و_خواندنی
🌼🍃️💞روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: «طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.»
🌼🍃بازرگان دیگر گفت: «اشتباه می کنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟»
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند. هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم درگیر بودند. سرانجام بازرگان اولی خسته شد و گفت: «بسیار خوب! تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت.»
🌼🍃سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد. شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: «آقا،انعام من چی شد؟»
🌼🍃بازرگان، ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت، بازرگان اولی به او گفت: «مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟!»
🌼🍃شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد. آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: «آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟!»
🌼🍃بازرگان دومی پاسخ داد: «تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد،
🌼🍃 اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خودداری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است. پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.»
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج دوماهی از اومدن من به اون خونه میگذشت تو اون مدت فهمیده بودن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
ننه و ثریا نشسته بودن سر صندوق و داشتن لباسای منو زیر و رو میکردن فقط تو دلم خدارو شکر کردم اون رو برده بودم انبار و م خفی کرده بودم
اونا سر صندوق من بودن ولی نمیدونم من چرا ترسی ده بودم و خ. جالت کشیدم برم جلو واسه همین دوباره یواش رفتم بیرون و این سری پر سر و صدا از پله ها اومدم بالا و درو باز کردم این دفع ننه پای رختخوابا مشغول بود و ثریا هم خیلی عادی اتاق جلویی د راز کشیده بود
ولی دقیقا بعد از ظهر همون روز ننه صدام کرد و گفت بشینم کارم داره
دلشوره افتاد به دلم هر وقت اینجوری صدام میکرد بعدش اتفاق های خوبی نمی افتاد
درست هم حدس زده بودم ...
ننه سه دست لباس رنگ و رو رفته گذاشت جلوم
با تعجب به لباسا نگاه کردم
ننه خودش شروع به صحبت کرد:
_اینا واسه توعه...
یعنی قبلا واسه ثریا بودن اینجوریشو نگاه نکن الان ماشالله هیکلی داره واسه خودش و گوشت به استخونش اومده قبلا مثل تو دو پاره استخون بود
راست میگفت من لاغر اندام بودم و ثریا هیکل درشتی داشت با اینکه منم قد کوتاه نبودم داشتم ولی ثریا و جواد بازم از من خیلی بلند تر بودن
داشتم فکر میکردم حالا ننه چرا داشت اینارو میگفت و اصلا ربط لباسای قدیمیه ثریا با من چی بود
که ننه ادامه داد:
_لباسای خودتو همه رو جمع کن بده به من برات نگه میدارم به هر حال تو همباید مثل ما لباس بپوشی همین کبری خانوم پس فردا میگه این دختره لباسایی که تنش میکنه رو از کجا میاره میپوشه خوبیت نداره
این لباسارو بردار بزار تو صندوقت از این به بعد همین هارو بپوش
خونم به جوش اومده بود
چرا من باید لباسای قدیمی ثریا رو میپوشیدم و لباسامو میدادم به ننه همه اون لباسارو مامانم با وسواس به خیاط سفارش میداد و از مرغوب ترین پارچه ها و به روز ترین مدل ها بود
حالا داشتن لباسای ت نم هم ازم میگرفتن...
🗝بهلول دانا
روزی بهلول در خیابان به دنبال چیزی میگشت.
رهگذران گفتند : بهلول ،بدنبال چه میگردی ؟
گفت : به دنبال کلیدخانه
گفتند : کلید را دقیقا کجا گم کرده ای ؟
گفت : در خانه ..!
گفتند : پس چرا در خیابان بدنبال آن میگردی ؟
گفت :
آخر درون خانه بسیار تاریک است و چیزی
نمی بینم،گفتند : نادان یعنی نمیدانی آن کلید را هرگز در خیابان نخواهی یافت؟
گفت :پس چرا همه شما کلید تمام مشکلاتتان را در خارج از خود جستجو میکنید و خود را نادان نمیدانید؟
شاه کلید، درون ماست
منتهی درون ما تاریک است و بدنبال آن در خارج از خود میگردیم .
در واقع چنگ انداختن به دنیای بیرون نوعی اتلاف وقت و هدر دادن انرژی است..
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
#افکار_دیگران
مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت.
چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند.
او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچتشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادترکرد.
وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشوربه همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجودمي آيد.
بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.
پدر با خود فکر کرد هر چهباشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماًآنچه مي گويد صحيح است.
بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد.
فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت.
او سپس رو به فرزند خود کردو گفت: پسرجان حق با توست.
کسادي عمومي شروع شده است.
آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شمارا شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💠🌀⭕️✨🔷🔹
🌀
⭕️
✨
🔷
🔹
حتی اون آدمایی که حالا همه بهشون حسرت میخورن،
یه روزی دقیقاً مثل تو بودن:
مبتدی، پر از شک، دلشوره و سوالای بیپایان تو سرشون.
ولی یه لحظه تصمیم گرفتن:
«بذار فقط یه قدم بردارم، همین یه دونه.»
از اون قدم اول نترس، عزیزم.
اون قدم کوچولو،
در واقع دروازهی همهی چیزای قشنگیه که منتظرتن.
آروم پاتو بذار جلو،
با یه نفس عمیق،
با یه لبخند کوچیک به خودت.
تو هم داری شروع میکنی،
و این خودش خیلی زیباست. 🌿✨
🔹
🔷
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج ننه و ثریا نشسته بودن سر صندوق و داشتن لباسای منو زیر و رو م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
با اینکه جواد قبلا بهم گفته بود ننه خوشش نمیاد کسی تو روش وایسه و جوابشو بده و خودم هم اینو فهمیده بودم ولی بازم طاقت نیاوردم اول از همه که ط. لاهامو گرفت الانم میخواست لباسامو بگیره ازم در صورتی که تا الان هیچی واسم نخریده بودن
خیلی عص بی بودم و ح. س میکردم واقعا دارن بهم توهی. ن میکنن رو به ننه گفتم:
_دستتون درد نکنه ولی من نمیتونم لباسای کسی دیگه رو بپوشم همون لباسای خودمو ساده تریناشو میپوشم کبری خانوم هم شک نکنه
آخ آخ در عرض همون چند ثانیه قیافش برزخ شد توقع نداشت جوابشو بدم راستشو بخواین همون موقع انقدر ترسیدم ازش از حرفی که زده بودم پشیمون شدم ولی دیگه چاره ای نبود
مثل یه بمب یدفعه منفجر شد انگار:
_چی گفتی دختره خیره سر؟ داری لباساتو میکشی به رخ من؟ میخواب بگی لباسای دختر من ک ثیفه و تو تمیزی ؟
خدای من چی داشت میگفت من کی لباسامو به رخش کشیدم یا کی گفتم لباسا کث یفه
زبونم بند اومده بود با تته پته گفتم :
_نه نه بخدا اشتباه متوجه شدین من فقط گفتم با لباسای خودم راحت ترم
از صدای ننه ثریا هم که ح. س کردم پشت در بود پرید تو
_به ما میگی کثی. ف ؟ فکر کردی کی هستی ها؟تو روی ننه من در میای؟ حالیت میکنم حالا
تا به خودم بیام زیر م شت و ل. گد ننه و ثریا بودم و این دومین بار بود تو اون خونه کت. ک میخوردم
تمام تنم در. د میکرد خودشون خسته شدن و ولم کردن از جام نمیتونستم تکون بخورم و فقط صدای هق هق گریم تو خونه پیچیده بود
ثریا خودش رفت سر صندوق و همه لباسامو اورد بیرون و اون سه دست لباسی که ننه داده بود انداخت تو صندوق
ننه بی توجه به حالم گفت.:
_این آخرین بار بود که جواب منو میدی و حرف منو گوش نمیدی دفعه بعدی وجود نداره فهمیدی؟
فقط تونستم سرمو تکون بدم
به سختی از جام بلند شدم رفتم تو اتاق و منتظر جواد موندم....