eitaa logo
❤️هم دلی❤️
17.8هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج دوماهی از اومدن من به اون خونه میگذشت تو اون مدت فهمیده بودن
ننه و ثریا نشسته بودن سر صندوق و داشتن لباسای منو زیر و رو میکردن فقط تو دلم خدارو شکر کردم اون رو برده بودم انبار و م خفی کرده بودم اونا سر صندوق من بودن ولی نمیدونم من چرا ترسی ده بودم و خ. جالت کشیدم برم جلو واسه همین دوباره یواش رفتم بیرون و این سری پر سر و صدا از پله ها اومدم بالا و درو باز کردم این دفع ننه پای رختخوابا مشغول بود و ثریا هم خیلی عادی اتاق جلویی د راز کشیده بود ولی دقیقا بعد از ظهر همون روز ننه صدام کرد و گفت بشینم کارم داره دلشوره افتاد به دلم هر وقت اینجوری صدام میکرد بعدش اتفاق های خوبی نمی افتاد درست هم حدس زده بودم ... ننه سه دست لباس رنگ و رو رفته گذاشت جلوم با تعجب به لباسا نگاه کردم ننه خودش شروع به صحبت کرد: _اینا واسه توعه... یعنی قبلا واسه ثریا بودن اینجوریشو نگاه نکن الان ماشالله هیکلی داره واسه خودش و گوشت به استخونش اومده قبلا مثل تو دو پاره استخون بود راست میگفت من لاغر اندام بودم و ثریا هیکل درشتی داشت با اینکه منم قد کوتاه نبودم داشتم ولی ثریا و جواد بازم از من خیلی بلند تر بودن داشتم فکر میکردم حالا ننه چرا داشت اینارو میگفت و اصلا ربط لباسای قدیمیه ثریا با من چی بود که ننه ادامه داد: _لباسای خودتو همه رو جمع کن بده به من برات نگه میدارم به هر حال تو هم‌باید مثل ما لباس بپوشی همین کبری خانوم پس فردا میگه این دختره لباسایی که تنش میکنه رو از کجا میاره میپوشه خوبیت نداره این لباسارو بردار بزار تو صندوقت از این به بعد همین هارو بپوش خونم به جوش اومده بود چرا من باید لباسای قدیمی ثریا رو میپوشیدم و لباسامو میدادم به ننه همه اون لباسارو مامانم با وسواس به خیاط سفارش میداد و از مرغوب ترین پارچه ها و به روز ترین مدل ها بود حالا داشتن لباسای ت نم هم ازم میگرفتن...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗝بهلول دانا روزی بهلول در خیابان به دنبال چیزی میگشت. رهگذران گفتند : بهلول ،بدنبال چه میگردی ؟ گفت : به دنبال کلیدخانه گفتند : کلید را دقیقا کجا گم کرده ای ؟ گفت : در خانه ..! گفتند : پس چرا در خیابان بدنبال آن میگردی ؟ گفت : آخر درون خانه بسیار تاریک است و چیزی نمی بینم،گفتند : نادان یعنی نمیدانی آن کلید را هرگز در خیابان نخواهی یافت؟ گفت :پس چرا همه شما کلید تمام مشکلاتتان را در خارج از خود جستجو میکنید و خود را نادان نمیدانید؟ شاه کلید، درون ماست منتهی درون ما تاریک است و بدنبال آن در خارج از خود میگردیم . در واقع چنگ انداختن به دنیای بیرون نوعی اتلاف وقت و هدر دادن انرژی است.. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچتشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادترکرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشوربه همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجودمي آيد. بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني. پدر با خود فکر کرد هر چهباشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماًآنچه مي گويد صحيح است. بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد. فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت. او سپس رو به فرزند خود کردو گفت: پسرجان حق با توست. کسادي عمومي شروع شده است. آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شمارا شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.  ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💠🌀⭕️✨🔷🔹 🌀 ⭕️ ✨ 🔷 🔹 حتی اون آدمایی که حالا همه بهشون حسرت می‌خورن، یه روزی دقیقاً مثل تو بودن: مبتدی، پر از شک، دلشوره و سوالای بی‌پایان تو سرشون. ولی یه لحظه تصمیم گرفتن: «بذار فقط یه قدم بردارم، همین یه دونه.» از اون قدم اول نترس، عزیزم. اون قدم کوچولو، در واقع دروازه‌ی همه‌ی چیزای قشنگیه که منتظرتن. آروم پاتو بذار جلو، با یه نفس عمیق، با یه لبخند کوچیک به خودت. تو هم داری شروع می‌کنی، و این خودش خیلی زیباست. 🌿✨ 🔹 🔷
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج ننه و ثریا نشسته بودن سر صندوق و داشتن لباسای منو زیر و رو م
با اینکه جواد قبلا بهم گفته بود ننه خوشش نمیاد کسی تو روش وایسه و جوابشو بده و خودم هم اینو فهمیده بودم ولی بازم طاقت نیاوردم اول از همه که ط. لاهامو گرفت الانم میخواست لباسامو بگیره ازم در صورتی که تا الان هیچی واسم نخریده بودن خیلی عص بی بودم و ح. س میکردم واقعا دارن بهم توهی. ن میکنن رو به ننه گفتم: _دستتون درد نکنه ولی من نمیتونم لباسای کسی دیگه رو بپوشم همون لباسای خودمو ساده تریناشو میپوشم کبری خانوم هم شک نکنه آخ آخ در عرض همون چند ثانیه قیافش برزخ شد توقع نداشت جوابشو بدم راستشو بخواین همون موقع انقدر ترسیدم ازش از حرفی که زده بودم پشیمون شدم ولی دیگه چاره ای نبود مثل یه بمب یدفعه منفجر شد انگار: _چی گفتی دختره خیره سر؟ داری لباساتو میکشی به رخ من؟ میخواب بگی لباسای دختر من ک ثیفه و تو تمیزی ؟ خدای من چی داشت میگفت من کی لباسامو به رخش کشیدم یا کی گفتم لباسا کث یفه زبونم بند اومده بود با تته پته گفتم : _نه نه بخدا اشتباه متوجه شدین من فقط گفتم با لباسای خودم راحت ترم از صدای ننه ثریا هم که ح. س کردم پشت در بود پرید تو _به ما میگی کثی. ف ؟ فکر کردی کی هستی ها؟‌تو روی ننه من در میای؟ حالیت میکنم حالا تا به خودم بیام زیر م شت و ل. گد ننه و ثریا بودم و این دومین بار بود تو اون خونه کت. ک میخوردم تمام تنم در. د میکرد خودشون خسته شدن و ولم کردن از جام نمیتونستم تکون بخورم و فقط صدای هق هق گریم تو خونه پیچیده بود ثریا خودش رفت سر صندوق و همه لباسامو اورد بیرون و اون سه دست لباسی که ننه داده بود انداخت تو صندوق ننه بی توجه به حالم گفت.: _این آخرین بار بود که جواب منو میدی و حرف منو گوش نمیدی دفعه بعدی وجود نداره فهمیدی؟ فقط تونستم سرمو تکون بدم به سختی از جام بلند شدم رفتم تو اتاق و منتظر جواد موندم....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👨‍🦳پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت: ترازویت را به من بده تا این خرده‌های طلا را وزن کنم. همسایه‌اش که مرد دور اندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم. پیرمرد گفت: من ترازو می‌‌خواهم و تو می‌گویی غربال نداری، مگر کر هستی؟ همسایه گفت: من کر نیستم، ولی درک کردم که تو با این دست‌های لرزان خود چون خواهی خرده‌های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی مقداری از آن به زمین خواهی ریخت، آن وقت برای جمع‌ آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آنکه زرها را با خاک جاروب کردی آن وقت غربال لازم داری تا خاک آنها را بگیری، من هم از همین اول گفتم که غربال ندارم. هر که اول بنگرد پایان کار اندر آخر، او نگردد شرمسار "مولوی" ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔆كار بهتر از صدقه خوردن نزدم بياوريد! بعضى رفتند و او را آوردند، فرمود: آنچه در خانه دارى به اينجا بياور، و آن را كوچك نشمار. او به خانه خود رفت و يك پلاس و يك كاسه برداشت و به حضور پيامبر آورد و حضرت آنرا براى فروش به مزايده گذاشت . عاقبت شخصى به دو در هم خريد، پيامبر آنها را به آن شخص فروختند و آن دو در هم را به آن مسلمانان داد، و فرمود تا يك درهم غذاى براى خانواده ات خريدارى كن و با درهم ديگر يك عدد تيشه خريدارى كن . او به دستور پيامبر تيشه خريد و آورد و بعد حضرت فرمود: به بيابان برو و با اين تيشه هيزمها را جمع كن و هيچ خار تر و خشكى را در بيابان ، كوچك مشمار همه را جمع كن و بفروش . او رفت و با همان دستور كار كرد و بعد از پانزده روز در حالى كه وضع ماليش خوب شده بود، به نزد پيامبر آمد پيامبر فرمود: كار كردن و مزد كار گرفتن براى تو بهتر است از (صدقه گيرى ) اينكه در روز قيامت به محشر وارد شوى و نشانه زشت صدقه در چهره ات باشد 🔸حكايتهاى شيرين 3/57 - بحار 103/10  ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃💐🌷 💌میدونی آقا؟ خانم ها طبع لطیفی دارن. از صبح چشمشون به دره تا مردشون رو ببینن. 💌غذا می پزن، بچه رو می خوابونن، به خودشون میرسن همه واسه اینه که شما کیف کنین، عاشقشون بشین و جذابیت زنانه ش رو شکوفا کنین. 😍 حالا اینکه هر وقت از راه میاین بگین خسته این😔 دل خانم رو میشکنه. از قدیم گفتن سر شکسته رو میشه درمون کرد، دل شکسته رو نه! 💌پس همیشه یه جمله رو اویزه گوشتون کنین: مشکلات را در جاکفشی بگذارید و با وارد شوید
💕 ریزنکته‌های زن و شوهری 🔅 احترام و محبت 💞 زن وشوهر محبتِ‌شون رو به زبان بیارن و با کلمات محبت‌آمیز و محترمانه همدیگر رو خطاب کنند. 🔅 تقیّد به سلام و خداحافظی‌کردن 💞 زوجین در سلام‌کردن از هم سبقت بگیرن و موقع فاصله‌گرفتن از هم، حتماً خداحافظی کنند. 🔅 حذف بهانه‌جویی 💞 متمرکزشدن همسران رو عیب‌های هم، شیرینی و تداوم زندگی مشترک رو از بین می‌بره. 🔅 حفظ آراستگی 💞 توجه به آراستگی و معطّربودن زن و شوهر برای هم ازعوامل مهم در تحکیم روابط بینِ‌شون هست. 🔅 اخلاق مداری 💞 همسران از بداخلاقی، ترش‌رویی، توهین و گفتن حرف‌های دل‌سردکننده پرهیز و سعی کنند گفت‌وگوهای گرم و صمیمی داشته باشند. 🔅 حذف خواسته‌های بی‌جا 💞 توانایی افراد با همدیگه متفاوته و باید خواسته‌هاشون رو در حد توان طرف مقابل مدیریت کنند. 🫧♥️🍃