#داستان_آموزنده
🔆كار بهتر از صدقه خوردن
نزدم بياوريد! بعضى رفتند و او را آوردند، فرمود: آنچه در خانه دارى به اينجا بياور، و آن را كوچك نشمار. او به خانه خود رفت و يك پلاس و يك كاسه برداشت و به حضور پيامبر آورد و حضرت آنرا براى فروش به مزايده گذاشت .
عاقبت شخصى به دو در هم خريد، پيامبر آنها را به آن شخص فروختند و آن دو در هم را به آن مسلمانان داد، و فرمود تا يك درهم غذاى براى خانواده ات خريدارى كن و با درهم ديگر يك عدد تيشه خريدارى كن .
او به دستور پيامبر تيشه خريد و آورد و بعد حضرت فرمود: به بيابان برو و با اين تيشه هيزمها را جمع كن و هيچ خار تر و خشكى را در بيابان ، كوچك مشمار همه را جمع كن و بفروش .
او رفت و با همان دستور كار كرد و بعد از پانزده روز در حالى كه وضع ماليش خوب شده بود، به نزد پيامبر آمد
پيامبر فرمود: كار كردن و مزد كار گرفتن براى تو بهتر است از (صدقه گيرى ) اينكه در روز قيامت به محشر وارد شوى و نشانه زشت صدقه در چهره ات باشد
🔸حكايتهاى شيرين 3/57 - بحار 103/10
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃💐🌷 #همسرداری
💌میدونی آقا؟ خانم ها طبع لطیفی دارن. از صبح چشمشون به دره تا مردشون رو ببینن.
💌غذا می پزن، بچه رو می خوابونن، به خودشون میرسن همه واسه اینه که شما کیف کنین، عاشقشون بشین و جذابیت زنانه ش رو شکوفا کنین. 😍
حالا اینکه هر وقت از راه میاین بگین خسته این😔 دل خانم رو میشکنه.
از قدیم گفتن سر شکسته رو میشه درمون کرد، دل شکسته رو نه!
💌پس همیشه یه جمله رو اویزه گوشتون کنین:
مشکلات را در جاکفشی بگذارید و با #لبخند وارد شوید
💕 ریزنکتههای زن و شوهری
🔅 احترام و محبت
💞 زن وشوهر محبتِشون رو به زبان بیارن و با کلمات محبتآمیز و محترمانه همدیگر رو خطاب کنند.
🔅 تقیّد به سلام و خداحافظیکردن
💞 زوجین در سلامکردن از هم سبقت بگیرن و موقع فاصلهگرفتن از هم، حتماً خداحافظی کنند.
🔅 حذف بهانهجویی
💞 متمرکزشدن همسران رو عیبهای هم، شیرینی و تداوم زندگی مشترک رو از بین میبره.
🔅 حفظ آراستگی
💞 توجه به آراستگی و معطّربودن زن و شوهر برای هم ازعوامل مهم در تحکیم روابط بینِشون هست.
🔅 اخلاق مداری
💞 همسران از بداخلاقی، ترشرویی، توهین و گفتن حرفهای دلسردکننده پرهیز و سعی کنند گفتوگوهای گرم و صمیمی داشته باشند.
🔅 حذف خواستههای بیجا
💞 توانایی افراد با همدیگه متفاوته و #همسران باید خواستههاشون رو در حد توان طرف مقابل مدیریت کنند. 🫧♥️🍃
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج با اینکه جواد قبلا بهم گفته بود ننه خوشش نمیاد کسی تو روش وا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
اون موقع توقع داشتم جواد وقتی میاد خونه و منو تو اون حال میبینه حداقل کاری که میکنه نگرانم بشه و یا از دستشون دلگیر بشه که زنشو کت. ک زدن
ولی جواد بی احساس تر از اونی بود که فکر میکردم
با دیدن من تو اون حال فقط پرسید : _چیکار کردی ننه رو عصبانی کردی؟ مگه بهت نگفته بودم خوشش نمیاد کسی جوابشو بده؟
مات مونده بودم حال و روزمجوری بود هر کسی میدیدتم دلش به حالم میس وخت چه برسه اون که شوهرم بود و حتی نپرسید کجات درد میکنه
با خودم گفتم شاید ننه قضیه رو جور دیگه ای براش تعریف کرده آخه وقتی جواد اومد ننه تو حیاط بود و تا جواد بیاد بالا خیلی طول کشید
واسه همین خودمو همه چیزو بی کم و کاست براش تعریف کردم جواد کمی فکر کرد و گفت :
_راست میگه ننه لباسات تو چشمه میدونی که به در و همسایه نگفتیمتو کی هستی اینجا دیگه عمارت خان نیست که بخوای لباسای اینجوری بپوشی ننه هم به فکر خودته اگه کسی بفهمه تو نوه خان بودی و بخواد پرس و جو کنه چجوری شوهرت دادن به کسی مثل من واسه خودت بد میشه
باورم نمیشد جواد نه تنها از من دفاع نکرد و پشتم در نیومد بلکه حق رو داد به ننه و به روم اورد چجوری منو از عمارت بیرون کردن
شاید یجورایی میخواست بهمحالی کنه جایی واسه رفتن ندارم پس باید هرچی میگفتن گوش کنم
اون شب فهمیدم خودم هستم و خودم هیچ کس تو ایم دنیا نه به فکرم بود و نه تکیه گاهم
و واسه بار هزارم دلم از خانوادم گرفت که منو انقدر بی عرزت کردن تا هرکسی هرجور دلش میخواست باهام رفتار کنه
اگه سال پیش بود جواد و ننه حتی از جلوی در عمارت هم نمیتونستن رد بشن چه برسه به اینکه با حرفاشون نوه خان رو تحقیر کنن و اونو بخاطر موضوع به این سادگی بگیرن زیر مشت و. لگد
تنها دلخوشی که اونجا داشتم کبری خانوم و عروسش دریا بودن کبری خانوم برعکس ننه خیلی مهربون و خوش اخلاق بود و دریا هم دقیقا مثل خودش بود رابطشون مثل مادر و دختر بود و من چقدر بهشون حس ودیم میشد کارای خونه رو که میکردم و وقت اضافه میاوردم میرفتم خونشون به بهونه کمک کردن آخه کبری خانوم خودش گاو داشت و ماست و پنیر و کره رو خودش درست میکرد و هر دوروز یک بار هم نون میپختن
#وابستگی_به_همسر
👈یکی از ویژگی هایی که باعث میشه بین همسرها سردی ایجاد بشه وابستگی بیش از حد و دایمیه!
❌اینکه برای هر کاری فارغ از نظر خودتون فقط دنبال نظر و تایید همسرتون باشین
❌اینکه هر وقت حالتون بده راه رهایی اش رو فقط همسرتون بدونید و ازش انتظار داشته باشین درمان همه دردهای روحی و جسمی شما باشه
❌اینکه دایما نق نق کنید همه اینها از شما یه همسر وابسته و غیر جذاب میسازه
با این رفتارها خدای نکرده منتظر روزی باشین کا همسرتون برای دور شدن ازتون لحظه شماری کنه !!!
✅حواسمون باشه یاد بگیریم رو پای خودمون واستیم
در عین محبت استقلال هر فرد توی زندگی باید حفظ بشه
هر چی آقامون بگه و هر چی خانومم بگه مال دوران شیرین نامزدیست!!!!
با واقعیت و قاطعیت زندگی کنی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🖋 #دکلمه 🖋
#دکلمه دوری یار
ای دلبرِ من، کجایی؟
خوبِ من کجایی؟
شبا تا صبح چشمام بارونیه، بالشم خیسه از اشک
مجبورم شبا گریه کنم چون حتی میترسم صدای هِق هِقِ صدامو کسی بشنوه
دستمال ندارم، با آستینم اشکامو از روی صورتم پاک میکنم.
فکر میکنم اگه بیای، ممکنه دیگه هیچ وقت گریه نکنم.
هر شب میشینم کنار پنجره،
به خیابون زل میزنم ببینم شاید ردِ پاتو ببینم، نمیدونم شاید دیوونه شدم،
اما فقط صدای ماشینا میاد و باد سرد میخوره توی صورتم،
توی اعماق ذهنم بهت میگم خب امشبم نیومدی، فردا شاید....
میخوام بیام پیشت! بدوئَم سمتت،
ولی انگار یه دیوار نامرئی جلومه،
خانواده، حرف مردم، فاصله، پول، کار، هزار تا بهونه،
همهشون وایستادن وسط راه، میگن «نمیشه، نمیشه...»
دلم تنگه برات، اینقدر تنگ که انگار قلبم داره میترکه،
دیشب دوباره خوابتو دیدم، دستتو گرفتم،
بیدار که شدم، دستام خالی بود، دوباره اشک ریختم،
گفتم خدایا کی تموم میشه این شبای بیتو؟
ولی یه روزی، قسم میخورم یه روزی،
تموم این مانعا رو میزنم کنار،
میام پیشت،
میگم «دیگه بسه، یا تو مال منی یا هیچکس.»
تا اون روز، اشکامو نگه میدارم برات،
هر قطرهش یه «دوستت دارم» هست که نگفتم،
شبا گریه میکنم، ولی صبح بلند میشم،
چون میدونم آخرش تو میای، یارِ من... تو میای،
من و تو مال هم میشیم و به این اشک و بغض هامون یه روزی میخندیم و با هم همه جای ایران رو با عشق و شور عاشقی مون میگردیم
اینو فراموش نکن ما مال همدیگه ایم
#حامد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
لبان تو برای لبخند
آفریده شده اند
بخند
تا پشت ِ غصه های این دنیا
بلرزد…
سلام صبح زیباتون بخیر و رنگی
امروزتون پر از شادی و قشنگی
........
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج اون موقع توقع داشتم جواد وقتی میاد خونه و منو تو اون حال میب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
با حرف زدن باهاشون کمی دلم باز میشد با اینکه تقریبا با دریا صمیمی شده بودم ولی هنوز از این که کی هستم و از کجا اومدم هنوز چیزی بهش نگفته بودم
ثریا خیلی از رابطه من و لیلا خوشش نمیومد و هروقت من میرفتم اونجا کلی غر میزد و به ننه شکایت میکرد که چرا دم به دیقه میرم اونجا ولی ننه چون رفتن من خونه کبری خانوم به نفعش بود چیزی نمیگفت
نمیدونم کبری خانوم میدونست من واسه فرار از خونه میرم پیششون تا کمی حالم خوب بشه و اخلاق ننه رو میدونست یا نه ولی هر وقت میخواستم برگردم دست خالی نمیفرستادم هر سری کمی نون تازه یا شیری ماستی چیزی میداد دستم و میاوردم و همین باعث شده بود ننه از اینکه میرم اونجا نتونه ایراد بگیره
شوهر کبری خانوم از خودش زمین داشت و با پسرش که میشد شوهر دریا رو همون زمین کار میکردن کبری خانوم میگفت تا حالا پنج بار حام له شده ولی خدا نخواست بچه هاش بمونن و همین یدونه با کلی نذر و نیاز مونده واسه همین علاقه زیادی به پسرش و در نتیجه دریا داشت
دریا دو ماه فقط از من زودتر ازدواج کرده بود و خانوادش هم تو همون ده خودمون زندگی میکردن سه تا خواهر داشت و دوتا برادر که همگی بجز برادر آخریش ازدواج کرده بودن گه گاهی میرفت به خانوادش سر میزد و میومد
هنوزم فرهادو نتونسته بودم از سرم بیرون کنم و شب ها وقتی همه به خواب میرفتن پر از فکر فرهاد میشدم و این بهترینلحظه های زندگیم بود اوایل عذاب وجدان میگرفتم و خیلی هم سعی کردم بهش فکر نکنم ولی شدنی نبود فکر کردن به فرهاد تنها چیزی بود که برام مونده بود و من نمیخواستم اینم از خودم بگیرم
اون روز رو خوب یادمه بعد از خوردن صبحانه و رفتن جواد ننه گیر داد که باید انبارو بریزیم بیرون و مرتب کنیم توان ندارم ولی یاد گرفته بودم نباید رو حرفش حرف بزنم
ننه و ثریا رو تخت نشسته بودن و بهم میگفتن چیکار کنم
تقریبا نصف انبارو ریخته بودم بیرون و همش دلشوره داشتمنکنه اون رو ببینه
ننه علاوه بر دستور دادن همش غر میزد که چرا حامل. ه نمیشم و ناز. ام بعضی از وسایل انبار بلند کردنشون واقعا برام سنگین بود و دستام ج ونی نداشت خی س اب شده بودم از خستگی و گرما
صدای در زدن اومد و ثریا گفت:
_حتما باز این دختر دریاس امروز میخواستن شیرمال درست کنن اومده دنبال حمال مفتشون
با توپ پر رفت درو باز کنه و من نگرانبودم که با دریا بد رفتاری نکنه ناراحت بشه
ننه گفت :
_ماتت برده چرا د یالا شب شد
برگشتم برمتو انبار که در کمال ناباوری صدای سلام کردن عمو رو شنیدم
بـه سلامتـیه اونـایی کـه اگـه قـدشـون کـوتاس قـد دلشـون تـا کـهکشـونـاس
بـه سلامتـیه اونـایی کـه اگـه پـول نـدارن امـا بجـاش یـه دنیـا معـرفـت دارن
بـه سلامتـیه اونـایی کـه سـواد نـدارن امـا تـا حـرف میـزنی میـفهمـن چـی میـگـی
بـه سلامتـیه اونـایی کـه خـودشـون سلامـت نیستـن امـا وقتـی درد کشیـدنـت رو مـیبیـنن بغـض میکنـن
بـه سلامتـیه اونـایی کـه خمیـده شـدن امـا هنـوز هـم بـرات تکیـه گاهـن....
🍂🍂🍂🍂🍂🍁
💢داستانی زیبا
❣💞مردی فقیر قاطری داشت که با آن میان دمشق و زَبَدانی کرایهکشی میکرد.
🌼🍃این مرد داستانش را چنین بازگو نمود:
یک بار مردی سوار قاطر من شد؛ بخشی از راه را طی نمودیم و از کنار یک راه پرت گذشتیم. او گفت: از این راه برو که نزدیکتر است... گفتم: این راه را نمیشناسم. گفت: ولی این راه نزدیکتر است...
🌼🍃وارد آن راه شدیم تا جایی که به راهی بسیار ناهموار و درهای عمیق رسیدیم که در آن اجساد کشته شدگانی افتاده بود... به من گفت: سر قاطر را نگه دار تا پیاده شوم... آنگاه پیاده شد و لباسش را جمع کرد و چاقویی را که همراه داشت بیرون آورد و قصد جانم کرد...
🌼🍃از دست او گریختم و او در پی من افتاد... از او به خاطر خدا خواستم دست از من بردارد و گفتم: قاطر و هر آنچه بر آن است را بردار، اما او گفت: بلکه میخواهم بکشمت! او را از خدا و عقوبت او ترساندم، اما نپذیرفت... پس تسلیم او شدم و گفتم: اگر میپذیری به من مهلت ده تا دو رکعت بگذارم... گفت: عجله کن!
🌼🍃به نماز برخاستم اما از شدت ترس و لرزش حتی یک حرف از قرآن به یادم نیامد! همینطور در حال حیرت ایستاده بودم و او میگفت: زود باش، تمامش کن!
🌼🍃در همین حال خداوند این کلام خود را بر زبانم جاری ساخت که ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ﴾ [النمل: 62] «یا [کیست] آنکه درمانده را آنگاه که وی را بخواند اجابت میکند و گرفتاری را از بین میبرد؟»
🌼🍃ناگهان سواری از دهانهی دره بیرون آمد که در دستانش نیزهای بود پس آن را به سوی آن مرد پرتاب کرد که بر قلبش نشست و در جا کشته شد...
🌼🍃به آن سوار آویختم و گفتم: به خاطر خدا بگو تو کیستی؟
گفت: من فرستادهی کسی هستم که «درمانده را آنگاه که او را فرا بخواند اجابت میکند و گرفتاری را برطرف میسازد»...
❣سپس قاطر و بارم را برداشتم و به سلامت بازگشتم...
❣این داستان را حافظ ابن عساکر در تاریخ دمشق خود آورده است
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بخند، بیرون برو ، به اطرافت کمتر اهمیت بده، ورزش کن،
بیخیال آدما باش، به خودت برس و خودتو دوست داشته باش!
تنها چیزی که تهش واست میمونه، خودتی و خودت..
دست از خوشحال و راضی نگه داشتن بقیه بردار! 👌
بزار « خودت » خوشحال و راضی باشی.🌱
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli