eitaa logo
❤️هم دلی❤️
9.9هزار دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
1.6هزار ویدیو
26 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‍‌‌⊱⋅─━─━──🌾⋅⊰‌‍‌‌‌‍‌‌🌸⊱⋅🌾━─━──⋅⊰
❤️هم دلی❤️
‌‍‌‌⊱⋅─━─━──🌾⋅⊰‌‍‌‌‌‍‌‌🌸⊱⋅🌾━─━──⋅⊰ #قشنگه_بخونید
☺️👇 فردی بود که چای را آن قدر کم رنگ می‌‌نوشید که به سختی می‌‌توانستیم بفهمیم که آب جوش نیست! چربی‌ و نمک هم اصلا نمی‌‌خورد! ورزش می‌‌کرد و وقتی از ا‌و علت این کار‌هایش را می‌‌پرسیدیم، می‌‌گفت که این‌ها برای سلامتی‌ بد است و سکته می‌‌آورد. ا‌و در چهل و پنج سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت! چندی پیش یک زندانی در امریکا از زندان گریخت. به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود. در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که این مجازات رفتار های بد من است, که باید منجمد شوم. وقتی قطار به ایستگاه می رسد, مامورین با جسد او روبرو می شوند.در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است. . منتظر هرچه باشیم،همان برایمان پیش می‌‌آید. منتظر شادی باشیم،شادی پیش می‌‌آید. منتظر غم باشیم،غم پیش می‌‌آید. هرگز پول را برای بیماری و مشکلات پس انداز نکنیم. چون رخ می‌‌دهد. پول را برای عروسی ،برای خرید خانه،اتومبیل، مسافرت و نظایر آن پس انداز کنیم. وقتی می‌‌گوئیم این پول برای خرید اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن... ژاپنی‌ها ضرب‌المثل جالبی دارند و می‌گویند: اگر فریاد بزنی به صدایت گوش می‌دهند ! و اگر آرام بگویی به حرفت گوش می‌دهند ! قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را ! این "باران" است که باعث رشد گل ها می شود نه "رعد و برق" ! در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند ، بچه ها نمی توانند بـــــزرگ شوند ! شاید قد بکشند ، اما بال و پر نخواهند گرفت ! زندگی کوتاه است ... زمان به سرعت می گذرد ... نه تکراری ... نه برگشتی ... پس از هر لحظه ای که می آید لذت ببرید
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 💎چقدر بی کلاسی زیبا بود! 🌸🍃🍃🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 💎چقدر بی کلاسی زیبا بود! 🌸🍃🍃🍃
یادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم. 🔸قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد. 🔸آخه چون "بی کلاس" بودیم آشپزخونه ها اوپن نبود و گازهای فردار و ماکروفر و… نبود و از فست فود خبری نبود، ولی همیشه بوی خوش غذا آدمو مست میکرد و هر چند تا مهمون هم که میومد، همون غذای موجود رو دور هم میخوردیم و خیلی هم خوش میگذشت. 🔸تازه چون "بی کلاس" بودیم میز ناهارخوری و مبل هم نداشتیم و روی زمین و چهارزانو کنار هم مینشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و با دل خوش زندگی می کردیم. 🔸حالا که فکر میکنم میبینم چقدر "بی کلاسی" زیبا بود! آخه از وقتی که با کلاس شدیم و آشپزخونه ها اوپن شدن و میز ناهار خوری و مبل داریم و تازه واسه رفت و آمد همگی ماشین داریم و هم تو خونه تلفن داریم و هم آخرین مدل تلفن همراهو داریم و خلاصه کلی کلاسهای دیگه؛ مثل بخار پز و انواع زود پز و… داریم ولی دیگه آمد و شد نداریم! چون خیلی با کلاس شدیم! تازه هر از چند گاهی هم که دور هم جمع میشیم، کلاً درگیر کلاسیم و از صفا و صمیمیت و دل و از همه مهمتر سادگی خبری نیست!! 🔸لعنت بر این کلاس که ما آدما رو اینقدر از هم دور کرده و اینقدر اسیر کلاسیم که خیلی وقتا خودمونم فراموش می کنیم!! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #عبرت #ادامه_دارد . باصدای گریه ملیحه بالای سرم چند نفر میبینن ومیبرنمون بیم
📜 🩷 . اصلا یه چندروزی میری خونه خالم تا آقام رو کم کم راضی کنیم .گفت:نمیشه نمیتونم بیام عباس دیگه اون عباس نیست بفهمه رفتم ومیاد وملیحه رو ازم میگیره مریم میاد روزگارمو سیاه میکنه هرچقدر بهش اسرار کردم فایده نداشت ازترس جدایی از ملیحه قبول نکرد .گفتم پس من میرم بیرون وبرمیگردم سکینه اینجا باش تا بیام .رفتم بیرون نه سواد درست وحسابی داشتم نه جایی رو بلد بودم نه پول داشتم اینقدر رفتم رفتم تا از محله های فقیر نشین دور شدم از خونه ها پیدا بود که آدمهای پولدار میشنن .در تک تک خونها رو زدم وگفتم کارگر نمیخواید خونه تمیز میکنم فرش میشورم شیشه پاک میکنم ولی کسی اعتماد نمیکرد به من با اون سروضع داعون .فکر میکردن دزدم .اینقدر خونه هارو زدم وگریه والتماس کردم که خسته شدم نشستم رو زمین وشروع کردم به زمین وزمان لعنت گفتن .که یه زن تقریبا چهل وخرده ای سال اومد ودست گذاشت رو شونمو گفت چی شده دختر جان چته چرا رو زمین نشستی گفتم .کار میخوام پول میخوام خواهرم چندروزه با بچش گرسنه است ولی کسی قبولم نمیکنه زن گفت بیا بریم با من خونه پاشو وقتی رفتم تو حیاط نشستم ویه چایی برام آورد با مقداری پول وگفت بگیر عزیزم برو غدا بگیر .دستشو رد کردم وگفتم بخدا من گدا نیستم من تموم عمر رو ازبچگی کار کردم اینجوری نمیتونم قبول کنم اگه کاری داری بده انجام بدم اگه نه که برم .هرچقدر اصرار کرد قبول نکردم .بلند شدم که برم که گفت بیا یه فرش دارم بشور .با خوشحالی برگشتم وچادرمو به کمرم بستم وشروع کردم فرش شستن ووقتی تموم شد خونه وحیاط رو جارو زدم وشیشه هارو پاک کردم ودست زن رو بوسیدم که بهم اعتماد کرد کلی ازم تعریف کرد.پول رو گرفتم رفتم باهاش یه روغن ودوکیلو برنج ونمک و نون ویه مرغ گرفتم فقط یه مقدار خیلی کمی از پول مونده بود .ماشین گرفتم کاغذی که روش آدرس بود رو دادم به راننده رو رفتم خونه اعظم .تموم همسایه ها کیسه های دست منو نگاه میکردن وپچ پچ میکردن زود ازبین نگاه های بقیه رد شدم رفتم تو اتاق وبقیه پولو با اون یه ذره پولی که خودم داشتم رو گذاشتم تو دست اعظم وگفتم برای خودت ملیحه خرج کن من دیگه باید برم ممدعلی خیلی وقته منتظره تا الانم دیر شده توروخدا بهم زنگ بزن آبجی .الهی بمیرم برای اشک چشمای خواهرم الهی بمیرم برای ملیحه که چقدر ذوق میکرد از دیدن خوراکی ها گفتم شرمنده ام بیشتر ندارم بخدا بازم میام بهت سر میزنم .با گریه ازهم خداحافظی کردیم ورفتیم سمت ترمینال که ممدعلی منتظر بود ... .
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مردها عاشق ساده اند 🌸🍃🍃🍃 مرد های عاشق ساده اند مرد های عاشق بلد نیستند پشت ساختمان دانشگاه شما را متقاعد به گرفتن شماره تلفنشان کنند مرد های عاشق وسط راهرو دانشگاه شما را از بین دوستانتان صدا می زنند و با کمی چاشنی خجالت خیلی بی پروا می گویند که دوستتان دارند مرد های عاشق بهانه های گرفتن جزوه و کتاب را بلد نیستند بلکه مرد های عاشق ساده اند آنقدر ساده که فردای عاشق شدنشان می روند آرایشگاه ، لباس های نو شان را می پوشند و از فردای آنروز صندلی های آخر کلاس را انتخاب می کنند مرد های عاشق خیلی ساده اند تولدتان را اولین نفر حتی قبل از دوست های صمیمی تان تبریک می گویند و این مرد های عاشق تمام معرفتشان را خرج شما می کنند و این ها بدجور هوایتان را دارند اما این مرد های عاشقِ ساده ساده طرد می شوند فقط بخاطر سادگی شان
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 #قشنگه_بخونید 🌸🍃🍃🍃
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مردها عاشق ساده اند 🌸🍃🍃🍃 مرد های عاشق ساده اند مرد های عاشق بلد نیستند پشت ساختمان دانشگاه شما را متقاعد به گرفتن شماره تلفنشان کنند مرد های عاشق وسط راهرو دانشگاه شما را از بین دوستانتان صدا می زنند و با کمی چاشنی خجالت خیلی بی پروا می گویند که دوستتان دارند مرد های عاشق بهانه های گرفتن جزوه و کتاب را بلد نیستند بلکه مرد های عاشق ساده اند آنقدر ساده که فردای عاشق شدنشان می روند آرایشگاه ، لباس های نو شان را می پوشند و از فردای آنروز صندلی های آخر کلاس را انتخاب می کنند مرد های عاشق خیلی ساده اند تولدتان را اولین نفر حتی قبل از دوست های صمیمی تان تبریک می گویند و این مرد های عاشق تمام معرفتشان را خرج شما می کنند و این ها بدجور هوایتان را دارند اما این مرد های عاشقِ ساده ساده طرد می شوند فقط بخاطر سادگی شان
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 #قشنگه_بخونید 🌸🍃🍃🍃
در زندگی‌ام بارها چیزی گم بوده است وقتی نگاهم افتاده است به پنجره، به آینه. وقتی صدای دست فروشی در سرم پیچیده است! بارها در زندگی‌ام دنبال چیزی بوده‌ام یا کسی که صدایم کند. یا یک نگاه، که از آنسوی خیابان مرا دنبال کند... همیشه در جایی گیر افتاده‌ام. خیابان و مغازه‌ها از یادم رفته‌اند. کودکی برایم گل می‌آورد. زنی فال تعارف می‌کند. حتی آن زمان که راننده‌ای فریاد می‌زند: حواست کجاست...!؟ تمام‌ این سال‌ها تمام این ماه‌ها و روزها در خاطراتت زندگی کرده‌ام! و حواسم نبوده است...! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #عبرت #ادامه_دارد . اصلا یه چندروزی میری خونه خالم تا آقام رو کم کم راضی کنی
📜 🩷 . با گریه ازهم خداحافظی کردیم ورفتیم سمت ترمینال که ممدعلی منتظرمون بود.طفلک اعظم عروسی مهدی وعاطفه روهم نبود وندید حتی خبر نداشت .هوا کم کم داشت تاریک میشد وسکینه هم دائم غر میزد که اگه آقات بگه رفتی دکتر چی گفت خودت باید جوابشو بدی من کار ندارم ها ..سوار ماشین شدیم وتا خوده ده گریه کردم یه چیزی رو سینم سنگینی میکرد ونمیتونستم نفس بکشم دیگه کم آورده بودم تاکی باید میجنگیدم با این زندگی نکبت بار .وقتی رسیدیم خونه آقام عصبانی بود وشروع کرد هوار هوار که تا الان کجا بودید وچرا موندید تا هوا تاریک بشه .گفتم حرفهای منو که باور نمیکنی لااقل از سکینه بپرس چیکار میکردیم.لااقل بپرس اعظم وبچش خوبن یا نه چرا ازشون نمیپرسی بی انصاف ها تا کی قراره تاوان غلطی که کرده رو پس بده تو مسلمون نیستی با گفتن آخرین کلمه یه طرف صورتم داغ شد ودیگه خفه شدم .رفتم اتاق مهدی پیش محبوبه وشروع کردم گریه کردن .گفتم محبوبه مهدی کی میاد ازتهران گفت گفته یکی دوروز دیگه میاد .خدا خدا میکردم بیاد تا باز هم برای اعظم خوراکی وپول بفرستم ولی از کجا من که تموم وقتمو قالی میبافتم ووقتی تموم میشد آقام میفروختش وحتی ریالی هم به من نمیداد .فردا صبح رفتم پیش خانم معلم وبهش سپردم که به درو همسایه بگه که میرم کمکشون نون میپزم یا طویله تمیز میکنم یا پایه میزنم (پایه فضولات گاوها رو خیس میکردن وبا دست دایره ای شکل وبزرگ درست میکردن ومیزاشتن خشک بشه واسه زمستون ازش برای گرما وآتیش استفاده میکردن )گفتم اگه من برم سکینه میفهمه .تموم روز رو منتظر جواب خانم معلم بودم ازاون روز کارم شروع شد ومیرفتم برای درو همسایه کلفتی ویه چندغاز میزاشتن کف دستم ومنم بی خبر از سکینه همه رو جمع میکردم.بالاخره مهدی اومد ازتهران وضعیت زندگی اعظم رو گفتم وقرار شد فردا براش وسیله ببره .اما آقام چی اگه میفهمید .فردا شب زودتر از همیشه شام رو آماده کردم وبچها رو خوابوندم وخودمم با قالی مشغول کردم خدارو شکر سکینه وآقام هم زود رفتن خوابیدن .برنج و روغن وگوشت ومرغ وماست وکره ویه دبه ترشی وسیب زمینی وپیاز ورب همه رو بی سروصدا بردیم پایین وگذاشتیم تو ماشین ممدعلی وپولی رو که جمع کرده بودم رو دادم به مهدی وماشین رو تا سرکوچه هل دادیم که روشن نکنیم که صدا بده وآقام بیدار بشه .مهدی وممدعلی رو فرستادم شهر و خودم تا خود صبح پشت پنجره ها بودم ودلم شور میزد هی دعا میخوندم وفوت میکردم .صبح کارارو انجام دادم وناشتایی آماده کردم وبقیه بیدار شدن وآقام سراغ مهدی رو گرفت ومحبوبه گفت مهدی نزاشتم ..