7.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍉شب چلّه پارسال و حضور شب یلدایی
شهید رئیسی در کنار سربازان
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
#طنز_جبهه
🔻بخش اول🔻
🔸بعد از ۵۰ روز مغازه به خودمان دیده ایم و نمیدانیم از کدام طرف برویم.🤭
🔹من و منصور و جعفر طول و عرض شام سنتر را چند بار متر میکنیم تا بفهمیم کسانی که نزدیک دو ماه است ما را ندیده اند الان از کدام رنگ و اسباب بازی خوششان می آید.😁
🔸هرچه سلیقه و پول💸 ته جیبمان داریم می تکانیم و یک ساعت بعد کنار رینگ وسط شام سنتر، کیسه های سوغاتی در دست،🛍 چشممان به جمال هم روشن می شود. خسته و گرسنه!🥴
🔹شما که غریبه نیستید، از اول هم گرسنه بودیم ۵۰ روز است خوراک دندانگیری نخورده ایم.🥲
🔸راه می افتیم سمت سوپرمارکت طبقه همکف بلکه از خجالت شکممان دربیاییم هنوز وارد نشده یخچال🥤 نوشابه های رنگارنگ چشممان را میگیرد.🤩
🔹در این ۵۰ روز هرچه گیرمان آمده باشد، قطعاً دیگر نوشابه گیرمان نیامده است.😄
🔸قوطی های یک قد و یک رنگ، صف بسته و مؤدب صدایمان میزنند.😍
🔹قیمت هایشان برایم سؤال است.🤔
قد و رنگ و برند یکیست؛ ولی طبقه به طبقه قیمتشان بالا میرود از ۱۵ لیر تا هزار لیر!😮
🔸لاکچری طور قوطی ۱۰۰۰ لیری را برمی دارم یعنی ۱۵ هزار تومان.😌
🔹بچه ها هم موافقند که بعد از این همه وقت نوشابه نخوردن بهترینش را بخوریم.😉
🔸خنکایش از روی قوطی🍹 جانم را قلقلک می دهد، یک نفس نزدیک نصفش را سر میکشم؛ شیرین و گازدار!😋
⬅️ادامه دارد...
همراه شهدا🇮🇷
#طنز_جبهه 🔻بخش اول🔻 🔸بعد از ۵۰ روز مغازه به خودمان دیده ایم و نمیدانیم از کدام طرف برویم.🤭 🔹من
#طنز_جبهه
🔻بخش دوم🔻
🔸منصور و جعفر هم دخل بقیه اش را می آورند و راه می افتیم.😌
🔹خوشحال و راضی از خدمتی که به شکممان کردهایم؛
هنوز در سوپرمارکتیم که احساس میکنم خون به صورتم دویده است.🥵
سرم داغ شده و ضربان قلبم زیاد!🤭
🔸به نظرم خستگی سفر است؛ ولی حالم به خستگی نمی خورد.
بیشتر به خوشحالی شبیه است تا خستگی!🫢🙂↔️
🔹منصور را نگاه میکنم صورتش به عرق نشسته است.😰
🔸جعفر هم مثل ما چند دقیقه یک بار دست روی پیشانی میگذارد و با حالش کنار نمی آید.😓
🔹هر سه نفرمان با بهت به قوطی خالی نوشابه در دست جعفر نگاه میکنیم.😳
🔸وامصیبتای منصور بلند میشود:
- یا زینب بعد این همه نوکری، زهرماری خوردیم؟!😫
🔹گریه مان گرفته است.🥺
دیگر رویم نمیشود در صورت منصور و جعفر نگاه کنم.
آنها هم!🙁
🔸به خودم بد و بیراه میگویم که:
چرا کارد به شکمم نزدم؟!😥
پنجاه روز نوشابه نخوردی، یک روز دیگر هم نمی خوردی طوری می شد؟ جهادت قبول نمیشد؟ آسمان به زمین میرسید؟😣
🔹قلبم ۱۰ بار در ثانیه میکوبد و سرم داغ است.🥴
🔸روی قوطی را میخوانیم لااقل بفهمیم چند درصد کوفت کرده ایم؛
ولی چیزی ننوشته است.🫣
🔹به سمت یخچال جهنمی که این قوطی را در دامنمان گذاشت، می روم بلکه بفهمیم چه خاکی
باید به سرمان بریزیم.🥲
🔸جعفر میگوید:
-همینمان مانده بود.😕
🔹غصه صدایش را پر کرده است.😞
🔸راست میگوید!
همینمان مانده بود که با دهن نجس، برگردیم ایران و مردم هم بیایند استقبالمان که خیر سرمان مدافع حرم برگشته است.🤭😆
🔹مثل آواره ها جلوی یخچال نوشابه ها ایستادهایم. قوطی ها بهمان دهن کجی می کنند.😬
🔸دلم میسوزد که چرا ۱۵ لیری اش را برنداشتم لااقل درصدش کمتر بود😑
⬅️ادامه دارد...
همراه شهدا🇮🇷
#طنز_جبهه 🔻بخش دوم🔻 🔸منصور و جعفر هم دخل بقیه اش را می آورند و راه می افتیم.😌 🔹خوشحال و راضی ا
#طنز_جبهه
🔻بخش سوم🔻
🔸کاری از دستمان بر نمی آید.
پشیمان بودیم از گناهی که حتی وقت نشد لحظهای از شیرینی گذرایش لذت ببریم.🥲
🔹یکی از کارکنان سوپرمارکت سمتمان می آید، تا اگر خریدی داریم راهنماییمان کند.🙁
🔸با کلی مِنّ ومن قوطی را نشانش میدهم و حالیاش میکنم این را خوردهایم و حالمان خراب است.😫
🔹دردمان را می فهمد؛ می گوید:
- خيي! هيدا ما الكحل. بـس كالري كثيييير....
(برادر این الکل نیست فقط کالریش خیلی زیاده)😌
🔸"ی" کثیر را اندازه حال خراب ما میکشد.🥴
دوباره روی قوطی را میخوانیم تازه میفهمیم انرژی زا خورده ایم نه الکل.😝
🔹بدنمان حق داشت
آن طور ندید بدید بازی در بیاورد.🥲
🔸این نوشابه ۱۰۰۰ لیری را پای دیوار هم می ریختیم، خوشحال می شد و به خودش تکانی می داد بدن ما که پنجاه روز است بهترین تغذیه اش إندومی بوده که جای خود.😅
🔹مستی از سرمان پریده و تا کار دست خودمان ندادهایم از سوپرمارکت بیرون میزنیم.🥹
🔸منصور و جعفر
از خنده نمیتوانند راه بیایند.😆
من هم؛
ماییم و خاطره ی مستی چند دقیقهای مان.😎
✅پایان
📚همسایههای خانم جان/ نوشته زینب عرفانیان/ روایت پرستار احسان جاویدی از تجربه اش در خاک سوریه
❤️اللهم عجل لولیک الفرج
به حق حضرت زینب سلام الله علیها❤️
🍃🍂🌼🍃🍂🌼🍃
✒️ نیایش صبحگاهی (فرازی از دعای چهاردهم صحیفه سجادیه)
💞 پــ♡ـروردگارا
بر محمّد و آلش درود فرست و ستمکنندۀ بر من و دشمنم را با نیرویت از ستم بر من بازدار و با قدرتت تندی و تیزی ستمش را بر من بشکن و برایش در آنچه که دوست دارد، مشغولیت و سرگرمی قرار ده [تا از ستم ورزی غافل گردد]؛ و بر وجودش در برابر مظلومی که با او به دشمنی برمیخیزد، داغ عجز و ناتوانی زن.
✨بحق محمد و آل پاکش✨
🍃🍂🌼🍃🍂🌼🍃
♻️ جمعه
🌀 ۳۰ آذر ۱۴۰۳
♻️ ۱۸ جمادی الثانی ۱۴۴۶
🌀 ۲۰ دسامبر ۲۰۲۴
🍃🍂🌼🍃🍂🌼🍃
📿ذکر روز جمعه
✨اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم✨
🍃🍂🌼🍃🍂🌼🍃
💠 حدیث امروز
✍🏻 پیامبر اعظم حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
هر بنده ای که بعد از نمازهای روزانه ده مرتبه بر من و آل من صلوات بفرستد، او را در فردای قیامت نزد من جای دهند و مرا می بیند و من نیز او را می بینم و روی آن مانند ماه شب چهارده روشن است.
📚 شرح فضایل صلوات، ص ۸۵
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🍃🍂🌼🍃🍂🌼🍃
@Hamrahe_shohada
9.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 زیـارتنامهشهــــــداء 💢
❣بِسمِ اللّٰهِ الرَّحمٰن الرَّحیم❣
🚩 اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَولِیاءَ اللہ وَ اَحِبّائَهُ
🚩 اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَصفِیَآءَ اللہ و َاَوِدّآئَهُ
🚩 اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ
🚩 اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللہِ
🚩 اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ
🚩 اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ
🚩 اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِےّ الوَلِےّ النّاصِحِ
🚩 اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے عَبدِ اللهِ، بِاَبے اَنتُم وَ اُمّے طِبتُم وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم، وَ فُزتُم فَوزًا عَظیمًا فَیا لَیتَنے کُنتُ مَعَڪُم فَاَفُوزَ مَعَڪُم🌹
کاشمیشـدهمچوشهداخاکیباشیم
شهدا نگاهی...
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ
یااباصالحَ المَهدی
یاخلیفةَالرَّحمن
و یا شریڪَ القران
ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ
سیِّدی و مَولای
ْ الاَمان الاَمان الاَمان ورحمة الله وبرکاته
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
🌻🍃 شهید اسماعیل مددالهی اردکانی در روستای بام بادمی از توابع ممسنی در خانواده ای متوسط متولد شد. وی فرزند ششم از 8 فرزند ( 7 پسر و 1 دختر) بود پدرش شیرزاد مددالهی اردکانی کشاورز بود و مادرش خانم جان شجاعیان خانه داری میکرد. هنوز یکسال از عمر ایشان نگذشته بود که پدرش را از دست داد و تحت سرپرستی برادرش قرار گرفت.
🌻🍃دوران ابتدایی در سال1346 در روستای گچ دروازه تنگ لله جاوید ممسنی نزد برادرش که معلم عشایر بود به اتمام رساند و جهت ادامه تحصیل به شهرستان سپیدان عزیمت نمود. دوران راهنمایی در سال 1351 را در مدرسه بابک (شهید سهرابی) شهرستان سپیدان گذراند و جهت ادامه تحصیل در سال 1354وارد دبیرستان بیضاوی ( شهید عبیدی) شد و تا آخر سال سوم دبیرستان در این شهرستان و بعدا به شیراز عزیمت نمود.
🌻🍃 همزمان با دبیرستان در نهاد پیکار با بیسوادی ( نهضت سواد آموزی ) به عنوان آموزشیار فعالیت میکرد. در حین تحصیل به کارهای تخصصی مانند میکانیکی، لوله کشی و امدادگری مشغول شد و کار میکرد و خرج تحصیل خود که در ایام دبیرستان به تنهایی زندگی میکرد فراهم می نمود.
🌻🍃در سال 1356 با اوج گیری انقلاب اسلامی در شیراز همراه برادرش که در آن ایام در مدرسه علمیه حکیم زیر نظر آیت الله شهید دستغیب رحمه الله به عنوان طلبه درس می خواند به تظاهرات و پخش اعلامیه حضرت امام « ره» بر علیه رژیم شاهنشاهی به مبارزه پرداخت و آذرماه 1360 با شروع جنگ تحمیلی به عنوان امدادگر از طرف بسیج سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد و در درمانگاه شهید نجمی سرپل ذهاب خدمت میکرد، علاوه بر کارهای پزشکی به کارهای تبلیغی و امورات فرهنگی از جمله تدریس قرآن، احکام و نهج البلاغه مشغول بود.
╰━━🌷🕊🌼🕊
«اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada