هدایت شده از ناشناس هموطن
ببخشید اگر شعری رو جا انداختم،
یا اسکرین شات نگرفتم..
همهشون عالی بودن و من چشمام قلبی و قلبم اکلیلی شد با دیدنشون..
مرسی از همگی❤️🥲🌱
هدایت شده از ناشناس هموطن
راجع به سالبوتامول هم که...
صبر کنیم تا ببینیم واقعا چیه🤝🏻🙃
فقط یه اسپری آبیِ آسم یا..
یه وسیله که کلی داستان داره دنبالش!
پارت بیست و ششم:
[رسول]
جسمم تو سایت بود و تمام فکر و ذهنم بیمارستان پیش مامان.. از وقتی بابا تماس گرفته بود و گفته بود دکتر گفته باید قلب مامان عمل بشه استرس وجودمو گرفته بود.. روم نمیشد از آقا محمد مرخصی بگیرم..
الان دقیقا تو شلوغ ترین روزاي ممکن بودیم..
از طرفی هم، ذهنِ بچه ها و آقا محمد الان به اندازه ي کافی مشغول بود.. نمیخواستم درگیرِ نگرانی براي من و خانوادهم هم بشن...
چشمام به مانیتورهاي جلوم بود و داشتم دوربیناي مرکز تحقیقاتو چک میکردم که صداي پیامک گوشیم بلند شد.. گوشیمو برداشتم و نگاه کردم.
از عرفان بود..
عرفان پسرداییم بود که از بختِ خوبش سمانه، خواهرِ منو گرفته بود!
پیامشو خوندم که نوشته بود:
"سلام رسول.. خسته نباشی داداش..
نگران کاراي عمه نباش من هستم، هیچ کم و کسري نیست.. خیالت راحت.. فقط کاش یه زنگ به سمانه بزنی.. خیلی ناراحته از دستت.." چشمامو روي هم فشار دادم. میدونستم الان سمانه تو چه حالیه..! اگه ببینمش میخواد بگه تو کارت حتی از مامان هم واجب تره که ول نمیکنی بیاي..؟!
اما اینطور نبود من نمیتونستم سایت رو ول کنم.. مسئولیتِ من اونجا مهم بود.. اگه میرفتم، آقا محمد دست تنها میموند.. کاراشون لَنگ میموند..
به غیر از اینا.. من که نمیتونستم هر روز مرخصی بگیرم.. مرخصیمو گذاشته بودم واسه روزِ عملِ مامان.. که حداقل
اون روز رو پیشش باشم..
نفس عمیقی کشیدم و براي عرفان فقط نوشتم: "ببخش، جبران میکنم"
و ارسال کردم..
شماره ي سمانه رو گرفتم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.. رد تماس داد!
لبخندي زدم!
این یعنی قهره!
دوباره گرفتمش..
تماس وصل شد و صداش تو گوشم پیچید: بله؟؟
رسول: سلااام.. سمانه خانوم چطوره؟
سمانه جدي گفت: کارتو بگو رسول..
از پشتِ گوشی صداي پیجرِ بیمارستان میومد..
بهش گفتم: آجی.. ناراحتی از من؟
چیزي نگفت..
دوباره گفتم: سَما بخدا گیرم اینجا.. شلوغم..
با بغض گفت: ولی رسول اینبار من نیستم.. اینبار تولد من نیست که نتونی بیاي، اینبار به دنیا اومدنِ امیرعلی(پسر کوچولوش) نیست که نتونی بیاي.. رسول الان مامان بیمارستانه.. میفهمی؟؟ میخواد عمل قلب انجام بده! حالش خوب نیست.. رسول اینبار عروسی فامیل نیست که یه گل بفرستی بگی ببخشید سر کار بودم! میدونی اینا رو؟ میفهمی؟!
چشمامو از درد روي هم گذاشتم.. میفهمیدم.. خوب هم میفهمیدم..بهش گفتم: شرمنده همهتونم.... میام.. شب میام... شب تا صبح هم میمونم پیشِ مامان تو برو خونه..
عصبی گفت: رسول من میگم که بیاي که من برم خونه؟؟ آره؟ فکر کردي تو بیاي من دل میکنم از اینجا؟؟
امیرعلی رو گذاشتم خونه مامانِ عرفان که خیالم راحت باشه پیش مامان بمونم.. بعد تو اینجوري میگی..؟؟
با شرمندگی گفتم: میام سمانه.. ببخش.. شب میام.. خب؟ بخدا حواسم به همهتون هست.. فقط این روزا یکم درگیرم..
پوزخندي که زد رو از پشتِ گوشی میشد شنید!
گفت: این روزا..! کدوم روزا رسول؟! تو همیشه همینی.. الانم من میرم.. اگر شب کاراتون تو ادارهتون تموم شد، میبینمت.. خدانگهدار.
و بعد بدون اینکه صبر کنه من چیزي بگم قطع کرد..
چقدر درك نمیشدم..!
تلفنو رو میز گذاشتم و مشغولِ کارم شدم..
دوربین هاي بخش ها و اتاق هاي مختلف مرکز تحقیقاتو بررسی میکردم که دستی رو شونهم نشست..
سر بالا کردم.. سعید بود..
گفت: خسته نباشی رسول..
گفتم: من که کاري نکردم.. تو از صبح ت.میم بودي.. تو خسته نباشی.!
سعید همونطور که نگاهشو رو صورتم میچرخوند گفت: ولی حالِت خستهست!
خندیدم! چه اصطلاحِ جالبی..!
راست میگفت.. حالم خسته بود!
همونطور که سعی میکردم لبخندمو نگه دارم گفتم: نه چیزي نیست.. فقط یکم کم خوابم این چند وقت..
نگاهش رنگ شیطنت گرفت!
قبل از اینکه حرف بزنه گفتم: یا خدا..! تو باز چی یادت افتاده اینطوري چشات برق زدن؟!
خندید و گفت: هیچی بابا، میخواستم بگم سعی کن شبا چهار ساعت و نیم بخوابی که تو سایت اینطوري خسته نباشی!
وقتِ دنیا رو میگرفت با این نمکاش!
بهش گفتم: سعید تو چطوري این تیکه ها و مسخره بازیا رو انقدر خوب حفظ میکنی؟ در این راستا تلاش میکنی یا نه، خود به خود یادت میمونه؟!
با یه قیافه ي جدي در حالیکه ژِست فکر کردن گرفته بود گفت: باید فکر کنم..
نیم خیز شدم برم سمتش که سریع عقب عقب رفت و در حالیکه سعی داشت خندهشو کنترل کنه گفت:
خب خب ببخشید.. رفتم دیگه.. ببین.. رفتم!
و بعد سرِ میزِ خودش رفت..
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم.
اي کاش میتونستم دل نگرانیامو به کسی بگم.. یا کمک بخوام.. اي کاش میشد به داوود.. یا.. یا به آقا محمد بگم.. ولی الان اونا سرشون خیلی شلوغه.. نباید اذیتشون کنم..
نباید بذارم علاوه بر فکرها و دغدغه هاي خودشون، ذهنشون درگیر منم بشه..
نباید میذاشتم..
نمیدونم چقدر زمان گذشت اما بالاخره ساعت 8 شد و میتونستم برم بیمارستان.. پیشِ مامان..
__________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
نظراتتون رو اینجا میخونم🌱
هدایت شده از ناشناس هموطن
📄پیامِ شما
《عالی بود.. فقط ت.میم یعنی چی؟؟》
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
ت.میم مخفف "تعقیب و مراقبت هست"
وقتی کسی مراقب سوژه میشه، میگن ت.م وایساده.
🌱📖
هدایت شده از ناشناس هموطن
📄پیامِ شما
《من امشب تولدمه، پارت میخوام❤🙂🦋》
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
یه هپی برث دِی مون نشه؟! 😎🎂🎈
.
|هموطن|
📄پیامِ شما 《من امشب تولدمه، پارت میخوام❤🙂🦋》 ••••••••••••••••••••••••••••••••••••••• یه هپی برث دِ
پس ساعت ۹ شب پارت داریم😋🤝🏻
پارت بیست و هفتم:
[محمد]
نماز ظهرم رو همونجا توي اتاقم روي قالیچه اي که عطیه داده بود خوندم...
تمام فکرم مشغول پرونده ي سایه بود.. پرونده اي که مدت زیادي ما رو دور خودش کشیده بود و حالا، وقتِ شکارش بود!
از روزي که فهمیدیم اون مغازه ي خیاطی یکی از مکان هاي مراوداتشونه، بچه ها روشون سوار بودن و اطلاعات خوبی هم به دست آورده بودن..
ظاهرا هیچکدوم از افرادي که اونجا کار میکردن، وارد این بازي نبودن.. اما صاحب اون خیاطی، یعنی کسی که صاحب امتیازش بود و از دور نظارت داشت، فردي به اسم "حسام الدینِ سعیديِ راد" بود که با توجه به شغلش که سرمایه گذاري بود، نقش مهم و تأثیرگذاري رو میتونست تو پرونده ي سایه داشته باشه..تحقیقاتمون هنوز ادامه داشت.. نباید با عجله زیاد، سوژه رو میپروندیم..! باید آروم و با دقت.. آهسته و پیوسته جلو میرفتیم..!
هنوز سر سجاده نشسته بودم که تقه اي به در خورد و بعد در باز شد..
رسول بود.. از بینِ در گفت:
عه.. آقا نماز میخوندید؟ ببخشید...
و خواست بره بیرون که گفتم: نه نه.. تموم شده.. بیا تو..
طبقِ معمولِ تمامِ این روزا ناهارمو آورده بود اتاق..!
هر روز ظهر میرفت ناهارمو میگرفت، میاورد و بی صدا میرفت..
از داوود شنیده بودم چند روزي هست تو خودشه.. میشناختمش.. مثل خودم بود.. دیده بودم وقتایی که ذهنش درگیرِ چیزیه غذا نمیخوره.
ظرفِ غذامو رو میز گذاشت و با اجازه اي گفت تا بره..
بهش گفتم: خودت چی استاد رسول؟!
مکث کرد.. به سمتم برگشت، دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: آقا من بعدا میخورم.. نوش جانتون..
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: نخیر! نمیشه آقا رسول.. برو غذاتو بیار اینجا باهم ناهار بخوریم..
چشماش برق زد.. لبخندي زد و گفت: چشم آقا..!
و بعد از پنج دقیقه با ظرفِ غذاش برگشت..
نفس نفس میزد..
دستش رو روي سینهش گذاشته بود و سعی میکرد رو نفس هاش مسلط بشه..
بهش گفتم: خوبی رسول؟؟
سر تکون داد و بریده گفت: بله آقا.. خوبم.. پله ها رو دویدم ..
گفتم: خیلی خب.. بشین..
نمیدونم! اما حس کردم تو تمامِ این چند روز که غذامو میاورد، منتظر بود بهش تعارف کنم تا بیاد باهم غذا بخوریم.. چقدر این درگیري هاي من باعث شده بود حواسم از بچه ها پرت بشه..زیرچشمی حواسم به غذا خوردنش بود.. کامل ظرفشو خالی کرد!
ناهارمون که تموم شد، رو بهش گفتم: آخیش.. بعد از مدتها چه چسبید این ناهار.. دستت درد نکنه رسول...
با یه لحنِ متینی گفت: آقا من که کاري نکردم.. زحمتشو بچه هاي آشپزخونه کشیدن..
و بعد ادامه داد: ممنون گفتین بیام پیشتون..
با تعجب نگاهش کردم.. یه چیزي تهِ چشماش بود که نمیتونستم بخونمش!
نه.. انگاري واقعا یه چیزیش میشد..
عصامو برداشتم تا از پشتِ میزِ خودم بلند شم و کنارش رو مبل هاي جلوي میز بشینم تا باهاش حرف بزنم
ببینم چشه..
تا از روي صندلیم بلند شدم، سریع پا شد و خودشو بهم رسوند و گفت: چیزي میخواین آقا؟؟ بگین من بیارم
براتون..
گفتم: میخواستم بیام پیشت، که خودت اومدي!
گنگ نگاهم کرد.. نفهمید منظورمو!
بهش گفتم: بیا اینجا بشین ببینم تو چِت شده تو نبودِ من!؟
و بعد به سمت مبل هاي اتاقم رفتم و نشستم.. رسول هم کنارم، روي مبل تک نفره اي نشست.. سرش پایین بود.. نگاهشو ازم میدزدید.. رسول نگران چی بود؟!
همونطوري که با بندهاي پایینِ سوییشرتِ سبزش بازي میکرد گفت: آقا محمد.. میشه دعا کنین..؟
با ابروهاي بالا رفته گفتم: چه دعایی؟! اتفاقی افتاده..؟
با همون مظلومیتی که از صبح تو چشماش جا خوش کرده بود گفت: شما دعا کنین دیگه.. دعاي خیر کنین.! همین بسه.
رسول نگرانِ چیزي بود و من نگرانِ رسول..
بهش گفتم: نمیخواي حرف بزنی؟
سري تکون داد و گفت: حرف زدن دربارهش منو تو خودش فرو میبره.. الان بیشتر از هر وقت نیاز داریم ذهنمون آروم باشه آقا.. نمیخوام شما رو هم درگیر کنم..
چی میگفت رسول؟! نمیخواد منو درگیرِ چی کنه؟! از کِی انقدر اداي بزرگا رو درمیاورد؟!؟
یه حسی تو دلم میگفت: " تقصیرِ خودته محمد! همه ي این آدم بزرگ بازیا رو از خودت یاد گرفتن.. وگرنه رسول کسی بود که علی بهش تیکه مینداخت میگفت کارت پیش من گیره، یا گذر پوست افتاده به دباغ خونه، مثل کسی که با معلمش حرف میزنه میومد بهت میگفت! تقصیرِ خودته! خودت اینطوریش کردي.. خودت یادش دادي اینا رو..!"
دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم: تو بیمارستان.. وقتی ازت پرسیدم خوبی، چی بهم گفتی؟
گیج نگاهم کرد.. تو چشماش علامت سوالو میدیدم! سکوتش که ادامه دار شد گفتم: بهم گفتی خوب نیستم داداش محمد..!
من به "خوب نیستمِ " اولش کاري ندارم..
به "داداش محمدِ" دومش کار دارم..
دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و تو دست دیگهش گره کرد.. عادتش بود! وقتی استرس داشت این کار
رو میکرد..
ادامه دادم: بگو ببینم، هنوزم داداشت هستم یا فقط براي وقتی بود که تازه بهوش اومده بودم و عزیز بودم؟!
نگاهشو بالا آورد و صاف تو چشمام نگاه کرد..
گفت: نه آقا این چه حرفیه.. شما همیشه عزیز منید..
مکث کوتاهی کرد..
ادامه داد: داداشِ منین..
لبخندي زدم..
دوباره دستمو جلو بردم و دستِ چپشو از حصارِ دستِ دیگهش کشیدم بیرون و محکم گرفتم..
میخواستم بهش اطمینان بدم که کنارشم..
بهش گفتم: پس روي این داداش محمدت حساب کن! هرموقع کم آوردي.. هرموقع غم داشتی.. هرموقع از هر چیزي ناراحت بودي.. دلخور بودي.. به خودم بگو.. خب؟
لباش به حالتِ خنده دراومدن..
دل دل میکرد حرفی بزنه..چیزي نگفتم.. صبر کردم با خودش کنار بیاد و بگه..
گفت: کاش درك میشدم آقا.. کاش اطرافیان درکم میکردن..!
چی شده بود؟!
بهش گفتم: من درکت میکنم رسول.. من اینجام که حرفاتو بشنوم..
نگاهم کرد اما چیزي نگفت..
در نهایت نفسشو با آه بیرون داد و گفت: ممنون براي همه چی.. براي این ناهار خوردن کنارتون.. براي حرفاتون.. براي.. براي این وقتی که برام گذاشتید..!
خدایا... چقدر این دوريِ چند ماهه منو ازش دور کرده بود.. چقدر غریبه شده بودم براش که اینطوري بخاطر
این چیزاي کوچیک تشکر میکرد ازم..!
باید کم کم درست میکردم همه چیو.. باید کم کم به بچه ها یادآوري میکردم که من پشتشونم.. پیششونم!
بلند شد.. ظرف هاي غذا رو برداشت که ببره بیرون.. وسط راه وایساد.. برگشت سمتم و گفت: آقا.. میدونم کارهاي سایت زیاده.. میدونم دست تنهایین.. ولی میگم.. میشه.. میشه من فردا برم مرخصی..؟
بهم نمیگفت چی شده که من نگران نشم؟! ولی با این کارا داشتم نگران تر میشدم..!
نمیتونستم مجبورش کنم حرف بزنه.. دلخور بودم ازش! این دلخوریم باعث شده بود یه اخم بشینه رو صورتم..
بهش گفتم: مشکلی نیست، کتباً بنویس بیار امضاش کنم..
تشکري کرد و از در بیرون رفت..
نمیدونم قضیه چی بود اما، کاش دل نگرونیش هر چی بود زودتر برطرف میشد..
________________
نظراتتون رو اینجا میخونم🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
هدایت شده از ناشناس هموطن
📄پیامِ شما
《 ببین مادرا چه اهمیتی واسه بچه ها دارن که رسول به خاطرش اونطوری با محمد حرف زد🙃》
••••••••••••••••••••••••••••••••••
همینطور بچهها برای مادرا..
مثلا آمنه خانوم🙂
نه بچهها..؟!
پارت بیست و هشتم:
[داوود]
از شدتِ شلوغی و کارایی که سرم ریخته بود از صبح حتی از پاي سیستم بلند نشده بودم..
مشغول بررسی ها بودم که تلفن زنگ خورد.. آقا محمد بود..جواب دادم: جانم آقا؟
محمد گفت: داوود اون ایمیل هایی که گفتم از رسول بگیري رو گرفتی؟
نگرفته بودم.. یادم رفته بود..!
قبل از اینکه مغزم فرمان بده، زبونم گفت: بله آقا
گفت: خیلی خب.. بیارش اتاقِ من..
بدبخت شده بودم! عملا بدبخت شده بودم!
چیکار باید میکردم؟!
آقا محمد دیروز گفته بود که رسول فردا مرخصی گرفته و نمیاد..
گفته بود قبل از اینکه بره، ایمیل هاي الکسو ازش بگیرم تا امروز که نیست، خودمون بررسیشون کنیم..
چون فقط سیستم رسول رو لپ تاپ الکس سوار بود و ما هیچکدوم دسترسی نداشتیم..
اما.. اما من یادم رفته بود..
اي کاش نمیگفتم ازش گرفتم..
استرس گرفته بودم.. رفتم سر میز سعید و جریانو بهش گفتم..
سعید از رو صندلیش بلند شد و گفت: اي بابا.. حالا میخواي چیکار کنی؟!
کلافه گفتم: اگه میدونستم که از تو نمیپرسیدم.. سعید تو رو خدا یه راهی نشونم بده دارم میمیرم از استرس..
گفت: خب بابا بهش میگفتی نگرفتم.. نهایتش توبیخ بود دیگه..
داوود: اصلا نمیدونم چی شد سعید نمیدونم..
سري تکون داد و گفت: بیا بریم پیش علی ببینیم میتونه کاري کنه..
باشه اي گفتم و سرِ میزِ علی رفتیم..
ماجرا رو که براش تعریف کردم عینکشو رو چشماش جا به جا کرد و گفت: خوشم میاد این رسول کلا زحمته برا من.. خودش هست، زحمته.. نیست، زحمته.. هر چی التماس داشتم ریخته بودم تو چشمام و علی رو نگاه میکردم..گفت: خب حالا اینجوري نگام نکن.. دسترسی به سیستمش فقط با کد خودش ممکنه، که اونم بعیده رسول بهمون بده.. و بنظرم اصلا درست نیست که ازش اینو بخوایم.. اما یه راهی هست..
نور امید تو دلم روشن شد.....!
بریده گفتم: چ.. چه راهی..؟
گفت: رسول اگه گوشی هوشمندش همراهش باشه میتونه یه دسترسی موقت و محدود با یه رمز مدت دار به
ما بده..
نمیفهمیدم چی میگه..
احتمالا سعید هم نفهمیده بود چون به علی گفت: یعنی چی علی؟ بیشتر توضیح میدي..؟
علی گفت: ببین سعید.. رسول میتونه با گوشیش یا سیستمی که خونه داره، اگه نرم افزار داشته باشه، یه رمز یکبار مصرف درست کنه که با اون رمز ما میتونیم وارد سیستم رسول بشیم و اون اطلاعات محدودي که رسول بهمون اجازه میده رو برداریم..
خوشحال بودم! بهش گفتم: خب همین کارو بکنیم دیگه!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خب بهش زنگ بزن بهش بگو ببین قبول میکنه..؟ بعد گوشیو بده من اوکی کنم..
گفتم: چشم علی الان..
و گوشیمو درآوردم و به رسول زنگ زدم..
بعد از چندتا بوق صداش توي گوشم پیچید..
چقدر صداش خسته بود..!
گفت: جانم داوود؟
داوود: سلام داداش خوبی؟ مرخصی خوش میگذره؟ ما رو نمیبینی خوشی؟
رسول تک خنده اي کرد و گفت: خوبم شکر..... اِي میگذره.. شما چطورین؟ چه خبر..؟
گفتم: ما هم خوبیم..... رسول.. راستش زنگ زدم یه چیزي بهت بگم..
صداش رنگ نگرانی گرفت.. گفت: چیزي شده داوود؟
سریع گفتم: نه نه.. نگران نباش.. فقط دیروز محمد گفته بود من ایمیل هاي این چند روزه ي الکسو ازت بگیرم.. که تو امروز نیستی بررسیشون کنیم.. ولی یادم رفت.. الان گفت براش ببرم..
نفس عمیقی کشید.. انگار خیالش راحت شده بود که اتفاقِ بدي نیفتاده.. گفت: اینکه اشکال نداره.. من تا یه ساعت دیگه میام سایت براش درستش میکنم ..
مگه نرفته بود مرخصی..؟ بخاطر اشتباه من میخواست برگرده؟
گفتم: نه نه.. نمیخوام بیاي.. یه روز رفتی مرخصی.. ببین رسول.. چیزه.. علی گفت میتونی رمز یکبار مصرف درست کنی دسترسی ما رو براي ایمیل هاي الکس باز کنی.. میتونی این کارو بکنی..؟ میشه..؟
گفت: عه؟ علی اونجاست..؟ آره آره میشه.. گوشیو بده بهش بگم چیکار کنه..
و گوشیو دادم به علی..
چند دقیقه اي با علی صحبت کرد.. علی گفت: باشه رسول پس صبر کن ما سرِ یه سیستم خالی بشینیم.. سیستم خودم داره چیزیو لود میکنه.. نمیتونم انجام بدم..
و از پشت میز خودش بلند شد و پایین اومد.. میزِ یکی از بچه ها خالی بود.. پشتش نشست.. به رسول گفت: بگو رمزو رسول..
تو صفحه ي سیاهِ جلوش که توش پر از کد بود، تند تند یه چیزایی رو تایپ میکرد.. بعد از چند ثانیه گفت: آهااان اوکی شد رسول.. حله.. آره آره اومد.. نُه تا ایمیل بود دیگه؟ آره همهش هست..
باشه.. پس من گوشیو میدم به داوود، فعلا..
و گوشیو سمت من گرفت..
نگاهِ تشکر آمیزي به علی کردم و گوشیو گرفتم..
به رسول گفتم: ممنون رسول.. نجاتم دادي..