هدایت شده از ناشناس هموطن
📄پیامِ شما
《من امشب تولدمه، پارت میخوام❤🙂🦋》
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
یه هپی برث دِی مون نشه؟! 😎🎂🎈
.
|هموطن|
📄پیامِ شما 《من امشب تولدمه، پارت میخوام❤🙂🦋》 ••••••••••••••••••••••••••••••••••••••• یه هپی برث دِ
پس ساعت ۹ شب پارت داریم😋🤝🏻
پارت بیست و هفتم:
[محمد]
نماز ظهرم رو همونجا توي اتاقم روي قالیچه اي که عطیه داده بود خوندم...
تمام فکرم مشغول پرونده ي سایه بود.. پرونده اي که مدت زیادي ما رو دور خودش کشیده بود و حالا، وقتِ شکارش بود!
از روزي که فهمیدیم اون مغازه ي خیاطی یکی از مکان هاي مراوداتشونه، بچه ها روشون سوار بودن و اطلاعات خوبی هم به دست آورده بودن..
ظاهرا هیچکدوم از افرادي که اونجا کار میکردن، وارد این بازي نبودن.. اما صاحب اون خیاطی، یعنی کسی که صاحب امتیازش بود و از دور نظارت داشت، فردي به اسم "حسام الدینِ سعیديِ راد" بود که با توجه به شغلش که سرمایه گذاري بود، نقش مهم و تأثیرگذاري رو میتونست تو پرونده ي سایه داشته باشه..تحقیقاتمون هنوز ادامه داشت.. نباید با عجله زیاد، سوژه رو میپروندیم..! باید آروم و با دقت.. آهسته و پیوسته جلو میرفتیم..!
هنوز سر سجاده نشسته بودم که تقه اي به در خورد و بعد در باز شد..
رسول بود.. از بینِ در گفت:
عه.. آقا نماز میخوندید؟ ببخشید...
و خواست بره بیرون که گفتم: نه نه.. تموم شده.. بیا تو..
طبقِ معمولِ تمامِ این روزا ناهارمو آورده بود اتاق..!
هر روز ظهر میرفت ناهارمو میگرفت، میاورد و بی صدا میرفت..
از داوود شنیده بودم چند روزي هست تو خودشه.. میشناختمش.. مثل خودم بود.. دیده بودم وقتایی که ذهنش درگیرِ چیزیه غذا نمیخوره.
ظرفِ غذامو رو میز گذاشت و با اجازه اي گفت تا بره..
بهش گفتم: خودت چی استاد رسول؟!
مکث کرد.. به سمتم برگشت، دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: آقا من بعدا میخورم.. نوش جانتون..
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: نخیر! نمیشه آقا رسول.. برو غذاتو بیار اینجا باهم ناهار بخوریم..
چشماش برق زد.. لبخندي زد و گفت: چشم آقا..!
و بعد از پنج دقیقه با ظرفِ غذاش برگشت..
نفس نفس میزد..
دستش رو روي سینهش گذاشته بود و سعی میکرد رو نفس هاش مسلط بشه..
بهش گفتم: خوبی رسول؟؟
سر تکون داد و بریده گفت: بله آقا.. خوبم.. پله ها رو دویدم ..
گفتم: خیلی خب.. بشین..
نمیدونم! اما حس کردم تو تمامِ این چند روز که غذامو میاورد، منتظر بود بهش تعارف کنم تا بیاد باهم غذا بخوریم.. چقدر این درگیري هاي من باعث شده بود حواسم از بچه ها پرت بشه..زیرچشمی حواسم به غذا خوردنش بود.. کامل ظرفشو خالی کرد!
ناهارمون که تموم شد، رو بهش گفتم: آخیش.. بعد از مدتها چه چسبید این ناهار.. دستت درد نکنه رسول...
با یه لحنِ متینی گفت: آقا من که کاري نکردم.. زحمتشو بچه هاي آشپزخونه کشیدن..
و بعد ادامه داد: ممنون گفتین بیام پیشتون..
با تعجب نگاهش کردم.. یه چیزي تهِ چشماش بود که نمیتونستم بخونمش!
نه.. انگاري واقعا یه چیزیش میشد..
عصامو برداشتم تا از پشتِ میزِ خودم بلند شم و کنارش رو مبل هاي جلوي میز بشینم تا باهاش حرف بزنم
ببینم چشه..
تا از روي صندلیم بلند شدم، سریع پا شد و خودشو بهم رسوند و گفت: چیزي میخواین آقا؟؟ بگین من بیارم
براتون..
گفتم: میخواستم بیام پیشت، که خودت اومدي!
گنگ نگاهم کرد.. نفهمید منظورمو!
بهش گفتم: بیا اینجا بشین ببینم تو چِت شده تو نبودِ من!؟
و بعد به سمت مبل هاي اتاقم رفتم و نشستم.. رسول هم کنارم، روي مبل تک نفره اي نشست.. سرش پایین بود.. نگاهشو ازم میدزدید.. رسول نگران چی بود؟!
همونطوري که با بندهاي پایینِ سوییشرتِ سبزش بازي میکرد گفت: آقا محمد.. میشه دعا کنین..؟
با ابروهاي بالا رفته گفتم: چه دعایی؟! اتفاقی افتاده..؟
با همون مظلومیتی که از صبح تو چشماش جا خوش کرده بود گفت: شما دعا کنین دیگه.. دعاي خیر کنین.! همین بسه.
رسول نگرانِ چیزي بود و من نگرانِ رسول..
بهش گفتم: نمیخواي حرف بزنی؟
سري تکون داد و گفت: حرف زدن دربارهش منو تو خودش فرو میبره.. الان بیشتر از هر وقت نیاز داریم ذهنمون آروم باشه آقا.. نمیخوام شما رو هم درگیر کنم..
چی میگفت رسول؟! نمیخواد منو درگیرِ چی کنه؟! از کِی انقدر اداي بزرگا رو درمیاورد؟!؟
یه حسی تو دلم میگفت: " تقصیرِ خودته محمد! همه ي این آدم بزرگ بازیا رو از خودت یاد گرفتن.. وگرنه رسول کسی بود که علی بهش تیکه مینداخت میگفت کارت پیش من گیره، یا گذر پوست افتاده به دباغ خونه، مثل کسی که با معلمش حرف میزنه میومد بهت میگفت! تقصیرِ خودته! خودت اینطوریش کردي.. خودت یادش دادي اینا رو..!"
دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم: تو بیمارستان.. وقتی ازت پرسیدم خوبی، چی بهم گفتی؟
گیج نگاهم کرد.. تو چشماش علامت سوالو میدیدم! سکوتش که ادامه دار شد گفتم: بهم گفتی خوب نیستم داداش محمد..!
من به "خوب نیستمِ " اولش کاري ندارم..
به "داداش محمدِ" دومش کار دارم..
دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و تو دست دیگهش گره کرد.. عادتش بود! وقتی استرس داشت این کار
رو میکرد..
ادامه دادم: بگو ببینم، هنوزم داداشت هستم یا فقط براي وقتی بود که تازه بهوش اومده بودم و عزیز بودم؟!
نگاهشو بالا آورد و صاف تو چشمام نگاه کرد..
گفت: نه آقا این چه حرفیه.. شما همیشه عزیز منید..
مکث کوتاهی کرد..
ادامه داد: داداشِ منین..
لبخندي زدم..
دوباره دستمو جلو بردم و دستِ چپشو از حصارِ دستِ دیگهش کشیدم بیرون و محکم گرفتم..
میخواستم بهش اطمینان بدم که کنارشم..
بهش گفتم: پس روي این داداش محمدت حساب کن! هرموقع کم آوردي.. هرموقع غم داشتی.. هرموقع از هر چیزي ناراحت بودي.. دلخور بودي.. به خودم بگو.. خب؟
لباش به حالتِ خنده دراومدن..
دل دل میکرد حرفی بزنه..چیزي نگفتم.. صبر کردم با خودش کنار بیاد و بگه..
گفت: کاش درك میشدم آقا.. کاش اطرافیان درکم میکردن..!
چی شده بود؟!
بهش گفتم: من درکت میکنم رسول.. من اینجام که حرفاتو بشنوم..
نگاهم کرد اما چیزي نگفت..
در نهایت نفسشو با آه بیرون داد و گفت: ممنون براي همه چی.. براي این ناهار خوردن کنارتون.. براي حرفاتون.. براي.. براي این وقتی که برام گذاشتید..!
خدایا... چقدر این دوريِ چند ماهه منو ازش دور کرده بود.. چقدر غریبه شده بودم براش که اینطوري بخاطر
این چیزاي کوچیک تشکر میکرد ازم..!
باید کم کم درست میکردم همه چیو.. باید کم کم به بچه ها یادآوري میکردم که من پشتشونم.. پیششونم!
بلند شد.. ظرف هاي غذا رو برداشت که ببره بیرون.. وسط راه وایساد.. برگشت سمتم و گفت: آقا.. میدونم کارهاي سایت زیاده.. میدونم دست تنهایین.. ولی میگم.. میشه.. میشه من فردا برم مرخصی..؟
بهم نمیگفت چی شده که من نگران نشم؟! ولی با این کارا داشتم نگران تر میشدم..!
نمیتونستم مجبورش کنم حرف بزنه.. دلخور بودم ازش! این دلخوریم باعث شده بود یه اخم بشینه رو صورتم..
بهش گفتم: مشکلی نیست، کتباً بنویس بیار امضاش کنم..
تشکري کرد و از در بیرون رفت..
نمیدونم قضیه چی بود اما، کاش دل نگرونیش هر چی بود زودتر برطرف میشد..
________________
نظراتتون رو اینجا میخونم🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
هدایت شده از ناشناس هموطن
📄پیامِ شما
《 ببین مادرا چه اهمیتی واسه بچه ها دارن که رسول به خاطرش اونطوری با محمد حرف زد🙃》
••••••••••••••••••••••••••••••••••
همینطور بچهها برای مادرا..
مثلا آمنه خانوم🙂
نه بچهها..؟!
پارت بیست و هشتم:
[داوود]
از شدتِ شلوغی و کارایی که سرم ریخته بود از صبح حتی از پاي سیستم بلند نشده بودم..
مشغول بررسی ها بودم که تلفن زنگ خورد.. آقا محمد بود..جواب دادم: جانم آقا؟
محمد گفت: داوود اون ایمیل هایی که گفتم از رسول بگیري رو گرفتی؟
نگرفته بودم.. یادم رفته بود..!
قبل از اینکه مغزم فرمان بده، زبونم گفت: بله آقا
گفت: خیلی خب.. بیارش اتاقِ من..
بدبخت شده بودم! عملا بدبخت شده بودم!
چیکار باید میکردم؟!
آقا محمد دیروز گفته بود که رسول فردا مرخصی گرفته و نمیاد..
گفته بود قبل از اینکه بره، ایمیل هاي الکسو ازش بگیرم تا امروز که نیست، خودمون بررسیشون کنیم..
چون فقط سیستم رسول رو لپ تاپ الکس سوار بود و ما هیچکدوم دسترسی نداشتیم..
اما.. اما من یادم رفته بود..
اي کاش نمیگفتم ازش گرفتم..
استرس گرفته بودم.. رفتم سر میز سعید و جریانو بهش گفتم..
سعید از رو صندلیش بلند شد و گفت: اي بابا.. حالا میخواي چیکار کنی؟!
کلافه گفتم: اگه میدونستم که از تو نمیپرسیدم.. سعید تو رو خدا یه راهی نشونم بده دارم میمیرم از استرس..
گفت: خب بابا بهش میگفتی نگرفتم.. نهایتش توبیخ بود دیگه..
داوود: اصلا نمیدونم چی شد سعید نمیدونم..
سري تکون داد و گفت: بیا بریم پیش علی ببینیم میتونه کاري کنه..
باشه اي گفتم و سرِ میزِ علی رفتیم..
ماجرا رو که براش تعریف کردم عینکشو رو چشماش جا به جا کرد و گفت: خوشم میاد این رسول کلا زحمته برا من.. خودش هست، زحمته.. نیست، زحمته.. هر چی التماس داشتم ریخته بودم تو چشمام و علی رو نگاه میکردم..گفت: خب حالا اینجوري نگام نکن.. دسترسی به سیستمش فقط با کد خودش ممکنه، که اونم بعیده رسول بهمون بده.. و بنظرم اصلا درست نیست که ازش اینو بخوایم.. اما یه راهی هست..
نور امید تو دلم روشن شد.....!
بریده گفتم: چ.. چه راهی..؟
گفت: رسول اگه گوشی هوشمندش همراهش باشه میتونه یه دسترسی موقت و محدود با یه رمز مدت دار به
ما بده..
نمیفهمیدم چی میگه..
احتمالا سعید هم نفهمیده بود چون به علی گفت: یعنی چی علی؟ بیشتر توضیح میدي..؟
علی گفت: ببین سعید.. رسول میتونه با گوشیش یا سیستمی که خونه داره، اگه نرم افزار داشته باشه، یه رمز یکبار مصرف درست کنه که با اون رمز ما میتونیم وارد سیستم رسول بشیم و اون اطلاعات محدودي که رسول بهمون اجازه میده رو برداریم..
خوشحال بودم! بهش گفتم: خب همین کارو بکنیم دیگه!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خب بهش زنگ بزن بهش بگو ببین قبول میکنه..؟ بعد گوشیو بده من اوکی کنم..
گفتم: چشم علی الان..
و گوشیمو درآوردم و به رسول زنگ زدم..
بعد از چندتا بوق صداش توي گوشم پیچید..
چقدر صداش خسته بود..!
گفت: جانم داوود؟
داوود: سلام داداش خوبی؟ مرخصی خوش میگذره؟ ما رو نمیبینی خوشی؟
رسول تک خنده اي کرد و گفت: خوبم شکر..... اِي میگذره.. شما چطورین؟ چه خبر..؟
گفتم: ما هم خوبیم..... رسول.. راستش زنگ زدم یه چیزي بهت بگم..
صداش رنگ نگرانی گرفت.. گفت: چیزي شده داوود؟
سریع گفتم: نه نه.. نگران نباش.. فقط دیروز محمد گفته بود من ایمیل هاي این چند روزه ي الکسو ازت بگیرم.. که تو امروز نیستی بررسیشون کنیم.. ولی یادم رفت.. الان گفت براش ببرم..
نفس عمیقی کشید.. انگار خیالش راحت شده بود که اتفاقِ بدي نیفتاده.. گفت: اینکه اشکال نداره.. من تا یه ساعت دیگه میام سایت براش درستش میکنم ..
مگه نرفته بود مرخصی..؟ بخاطر اشتباه من میخواست برگرده؟
گفتم: نه نه.. نمیخوام بیاي.. یه روز رفتی مرخصی.. ببین رسول.. چیزه.. علی گفت میتونی رمز یکبار مصرف درست کنی دسترسی ما رو براي ایمیل هاي الکس باز کنی.. میتونی این کارو بکنی..؟ میشه..؟
گفت: عه؟ علی اونجاست..؟ آره آره میشه.. گوشیو بده بهش بگم چیکار کنه..
و گوشیو دادم به علی..
چند دقیقه اي با علی صحبت کرد.. علی گفت: باشه رسول پس صبر کن ما سرِ یه سیستم خالی بشینیم.. سیستم خودم داره چیزیو لود میکنه.. نمیتونم انجام بدم..
و از پشت میز خودش بلند شد و پایین اومد.. میزِ یکی از بچه ها خالی بود.. پشتش نشست.. به رسول گفت: بگو رمزو رسول..
تو صفحه ي سیاهِ جلوش که توش پر از کد بود، تند تند یه چیزایی رو تایپ میکرد.. بعد از چند ثانیه گفت: آهااان اوکی شد رسول.. حله.. آره آره اومد.. نُه تا ایمیل بود دیگه؟ آره همهش هست..
باشه.. پس من گوشیو میدم به داوود، فعلا..
و گوشیو سمت من گرفت..
نگاهِ تشکر آمیزي به علی کردم و گوشیو گرفتم..
به رسول گفتم: ممنون رسول.. نجاتم دادي..
جواب داد: داوود یه جوري استرس داشتی فکر کردم چیشده.. اگرم نمیشد خودم میومدم سایت برات درست میکردم..
لبخند زدم.. از تهِ دلم! گفتم: بازم ممنون رسول.. من برم اینا رو بدم به آقا محمد..
و ازش خداحافظی کردم..
علی ایمیل ها رو برام آورده بود و سرِ میزِ خودش رفته بود..سعید دستی رو شونهم زد و گفت: لوكِ خوش شانس، بدو ببر برا آقا محمد تا دوباره زنگ نزده..
و بعد پشتِ میزش نشست و به کارش مشغول شد..
خطر از بیخِ گوشم رد شده بود..
ایمیل ها رو روي سیستم آقا محمد فرستادم و به سمت اتاقش حرکت کردم.
__________
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت بیست و نهم:
[فرشید]
ساعت 5 عصر بود.. موتورو پارك کرده بودم تو پیاده رو و از پشتِ درختا سوژه رو زیر نظر گرفته بودم..
تقریبا دو هفته اي میشد که اطلاعاتمون داشت منسجم تر میشد و تحقیقاتمون به نتیجه میرسید.. از روي اطلاعات ایمیل هاي الکس به حسام الدین راد رسیده بودیم و روش سوار شده بودیم.. و کم کم مهره هاي اصلی این پرونده داشتن پیدا میشدن..
الکس مهره ي خیلی باهوشی بود! طوري که فقط یک درصد خطاي ما، باعث میشد خیلی چیزا رو از دست بدیم.. اما خوشبختانه با دقت و کارِ شبانه روزيِ بچه ها تو سایت و بیرونِ سایت، تونسته بودیم اطلاعاتی که میخوایم رو ازش به دست بیاریم..
الکس با نفوذي که تو دانشگاه ها پیدا کرده بود، و همچنین با توجه به رشتهش که فیزیک بود، تونسته بود خیلی به اساتید فیزیک هسته اي ما نزدیک بشه و ازشون اطلاعات به دست بیاره.. ما هم مدارك کافی براي اثبات تحرکات و فعالیت هاي مشکوك الکس داشتیم..
قطعا مهره ي اصلی الکس نبود اما گزینه ي تأثیرگذاري بود.. ما باید صبر میکردیم تا از الکس به بالا دستی هاش برسیم ولی طبقِ گفته ي آقا محمد نمیشد ریسک کرد.. اون الان داشت از تک تک دانشمندهاي
هسته اي ما اطلاعات جمع میکرد.. حتی اگر پرونده کند پیش میرفت، دستِ الکس باید از قضیه کوتاه میشد..
باید الکسو دستگیر میکردیم، حتی اگر به قیمتِ خراب شدن شبکهش تموم میشد!
اون شب، شب مهمی برامون بود.. شبِ دستگیريِ الکس.. البته، باید طوري این دستگیري اتفاق میفتاد که اطرافیانش متوجه نشن توسط چه کسایی دستگیر شده.. یه جورایی باید طوري وانمود میشد که الکس ناپدید شده! نیم ساعتی تو پیاده رو وایساده بودم اما هنوز الکس از خونه ي راد بیرون نیومده بود..
سوزِ سردِ پاییزي به صورتم میخورد..
زیپِ کاپشنمو بالاتر کشیدم و دستامو تو جیبم کردم..
خط سفیدم زنگ خورد.. آقا محمد بود..
جواب دادم: جانم آقا
محمد گفت: سلام فرشید، موقعیت؟
گفتم: آقا هنوز پیشِ راده..
سریع گفت: خیلی خب.. بچه هاي دستگیري تو خونهش مستقر شدن.. داوود و سعیدم باهاشون هستن.. من نتونستم بیام ولی رسول تو ون اونجاست..
هر وقت از خونه راد بیرون اومد، خواست حرکت کنه، به رسول خبر بده.. خودتم فاصلهتو حتما حفظ کن..
گفتم: چشم آقا حتما..
آقا محمد ادامه داد: فرشید، تکرار نکنم.. نباید کسی از این دستگیري بویی ببره.. اگر دیدي تعقیب میشه یا کسی باهاشه، سریع به بچه ها بگو خونه رو تخلیه کنن..
گفتم: چشم آقا خیالتون راحت..
محمد گفت: برو خدا به همراهتون...
و تماس رو قطع کرد..
پنج دقیقه نشده بود که از خونه راد بیرون اومد.. بارونی مشکی رنگ بلندي تنش بود.. سوار ماشینش شد و راه افتاد.. همونطوري که موتور رو روشن میکردم شماره ي رسولو گرفتم و بهش خبر دادم که به سمت خونه ي الکساندر میریم..
هر چی به خونه نزدیک تر میشدیم، من بیشتر مضطرب میشدم!
این عملیاتا و فعالیتایی که آقا محمد حضورِ فیزیکی کنارمون نداشت خیلی استرس زا بودن! بارِ تمامِ مسئولیتش رو دوشِ خودمون بود که این ما رو میترسوند.
وارد کوچه که شد، چراغاي موتورو خاموش کردم و با فاصله ازش ایستادم..
ون پشتیبانی رو ندیدم اما یه ون مشکی که احتمالا براي جا به جاییش بود، سر کوچه وایساده بود. ماشینشو پارك کرد و داخل شد.. استرس داشتم..
بچه ها تو خونهش بودن.. امیدوار بودم اتفاقی نیفته.. پنج دقیقه نگذشت که چراغ هاي ون مشکی روشن شد
و حرکت کرد و دقیقا جلوي در خونه ي الکس ایستاد.. در باز شد و چهار نفر، الکسی که چشماش با یه دستمالِ مشکی بسته شده بود و تقلا میکرد رو احاطه کرده بودن و به سمتِ ون میاوردن..
همه ي اینا تو 30 ثانیه اتفاق افتاد! و ون به سرعت حرکت کرد..
طوري که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده..
خطم دوباره زنگ خورد.. اینبار رسول بود..
جواب دادم: الو رسول؟
گفت: فرشید کار بچه ها تموم شد، فقط داوود داخل خونهست.. الان برات درو باز میکنه، برو داخل خونه،
پاك سازي کنین، برگردین سایت.. حله؟
گفتم: خیلی خب.. خسته نباشی. شما میرین سایت؟
جواب داد: آره ما هم میریم سایت.. تو هم خسته نباشی.. فرشید مراقب باشینا.. حواس پرتی نکنین..
حواستون به تامین هاي احتمالیشم باشه..
باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم..
آروم و پیاده، در حالیکه موتورمو خاموش با خودم میاوردم، نزدیکِ خونه ي الکس شدم..
داوود درو برام باز کرد و داخل رفتم..
خدا رو شکر... از پسِ این عملیات هم براومده بودیم.!
__________
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown