پارت چهل و سوم:
[فرشید]
یکی دو ساعت از اومدنِ رسول میگذشت..
خیلی جدي پشت میزش نشسته بود و داشت کاراي عقب افتادهش رو انجام میداد..
داشتم صداهاي سوژه ها رو با صوت هایی که از شنود به دست آوردیم تطبیق میدادم که علی با عجله از پله ها پایین اومد..
سمت میزم اومد و گفت: فرشید پاشو باید بریم اتاقِ آقا محمد.. فکر کنم خیلی عصبانیه..بعد هم بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ من باشه سرِ میزِ رسول و سعید و داوود رفت و اونا رو هم صدا کرد..
بچه ها با نگرانی جمع شدن و باهم از پله ها بالا رفتیم..
میخواستم برم سمت اتاقِ آقا محمد که علی گفت: فرشید.. اتاقِ کنفرانس!
بچه ها رو نگاه کردم.. نگاهِ اونا هم نشون میداد چیزي نمیدونن..
در زدیم و داخل رفتیم..
آقا محمد در حالیکه اخم کرده بود پشت میزش نشسته بود..
دروغ گفتم اگر بگم نترسیدم!
آروم دورِ میز نشستیم..
هیچکدوم هیچی نمیگفتیم..
بعد از یه سکوتِ چند دقیقه اي، آقا محمد شروع کرد به صحبت کردن و گفت: نمیدونید براي چی اینجایین.. میدونید..؟
چیزي نگفتیم..
آقا محمد رو کرد به داوود و بهش گفت: شما چی آقا داوود؟ شما نمیدونی؟
داوود آروم گفت: نه آقا..
محمد عصبی از روي صندلیش بلند شد و گفت: بله! نبایدم بدونی! یه سنگیو انداختی تهِ چاه صد نفر جون دادن تا درش آوردن!
بعد در حالیکه اخم داشت علی رو نگاه کرد و گفت: البته تنهایی نه، با علی این کارو کردین!
علی که تا اون موقع سرش پایین بود، بالا رو نگاه کرد و گفت: من..؟ من آقا؟
محمد گفت: بله! دقیقا خودِ شما!
بعد دوباره پشتِ میزش رفت و روي صندلیش نشست.. دوباره سکوت کرده بود.. اتاق تو جوِ بدي قرار داشت..
نمیدونستم چی شده.. اما داوود انگار فهمیده بود موضوع چیه..
بریده گفت: آقا.. آقا محمد.. نگین که...
محمد حرفشو قطع کرد و گفت: دقیقا میخوام همینو بگم آقا داوود!
دقیقا میخوام بگم این همه بلایی که سرمون اومد از همون چیزیه که داري بهش فکر میکنی..!
انگار علی هم از قضیه خبر داشت.. چون شرمنده گفت: آقا چطور ممکنه..؟
محمد نگاهشو از علی گرفت و رو به داوود گفت: داوود دقیقا برام بگو اون روز چی شد.. بدونِ یک کلمه پس و پیش..
داوود آب دهنشو قورت داد و گفت: آقا بهتون گفتم که.. علی گفته بود میشه ما رمز یکبار مصرف از رسول بگیریم و بتونیم به ایمیل هاي الکس دسترسی پیدا کنیم.. آقا، رسول هم رمزو داد و ما ایمیل ها رو برداشتیم.. دیگه چیزِ بیشتري نیست آقا..
آقا محمد پوزخندي زد و گفت: چیزِ بیشتري نیست هان؟
علی آقا شما بگو.. بعدش چی شد؟
علی نگاهی به داوود انداخت و گفت: همهش همین بود که داوود میگه آقا..
محمد دوباره از پشت میزش بلند شد.. آروم و قرار نداشت!
گفت: همهش همین نیست! داوود، علی، بعد از اینکه اطلاعاتو برداشتین چیکار کردین؟
علی گفت: آقا من فقط اطلاعات و ایمیل ها رو براش آوردم.. بعد دیگه رفتم سرِ میزم..
داوود گفت: آقا هیچی دیگه.. برداشتم و بستم صفحه رو..
علی با تعجب گفت: داوود بعدش لاگ اوت نزدي از حساب؟(out log ،خروج از حسابِ کاربري)
قبل از اینکه داوود چیزي بگه محمد که حالا دست به سینه ایستاده بود و خیلی جدي بچه ها رو نگاه میکرد گفت: گاف دادین..! طوري که داشت همه چیمونو نابود میکرد!
و بعد نگاهِ گذرایی به رسول انداخت..
داوود با شرمندگی گفت: آقا.. دسترسیاي که رسول بهمون داده بود که محدود بود... به جز اون ایمیل ها کسی نمیتونست چیزي برداره از حسابش..
محمد سري تکون داد و گفت: بله، نمیتونست برداره! ولی آقا داوود، صفایی تونسته از همون ایمیل ها استفاده کنه و آي پی سیستم مبدأ که همون سیستم رسول بوده رو دربیاره! و بعد با استفاده از ربات و نرم افزار کاري کنه که بتونه ایمیل هایی رو ارسال کنه که توي اون ایمیل ها آي پی سیستم رسول شبیه سازي شده باشه!
همه تو شوك بودیم.. یعنی.. یعنی همه ي این اتفاقات بخاطر این اشتباهِ کوچیک اتفاق افتاده بود..؟
محمد هنوز اخم کرده بود..داوود و علی با شرمندگی به رسول نگاه میکردن!
محمد دوباره گفت: خب.. علی، داوود.. من هر چی فکر کردم هر توبیخی رو براتون در نظر بگیرم کمتونه!
خودتون بگین باید چیکار کنم باهاتون..؟
علی سرشو پایین انداخته بود.. داوود نگاهشو از رسول گرفت و رو به آقا محمد گفت: هر توبیخی که بگین به سختیِ یه روز از روزایی که رسول بازداشت بود نمیرسه آقا..
رسول که تا اون لحظه ساکت بود، به حرف اومد و با مهربونی گفت: بیخیال داوود.. گذشته..
آقا محمد اما که انگار هیچی از عصبانیتش کم نشده بود گفت: گذشته آقا رسول.. گذشته! اما چطور گذشتنش مهمه! میتونست نگذره رسول.. میتونست ثابت نشه!
و بعد رو به داوود گفت: البته آقا داوود هر توبیخی هم که بشن به اضافه ي ده روز مراقبتِ ثابت شب تا صبح
میشه..
داوود که انگار نه انگار تا الان سر کج کرده بود و شرمنده بود گفت: آقا یعنی چی؟ مگه اونو الکی نگفته بودین!؟ مگه شوخی نکردین!؟
از قیافه ي بامزه ي داوود و نوعِ صحبت کردنش ریز ریز خندیدیم!
محمد با ابروهاي بالا رفته گفت: یعنی چی شوخی داوود؟!
بعد ما رو نگاه کرد و گفت: باورم نمیشه!
داوود که انگار تازه فهمیده بود چطور صحبت کرده با صداي آروم تري گفت: خب آقا.. یعنی منظورم اینه که بگذرید دیگه.. اون کارو من فقط بخاطر رسول کردم.. چون مطمئن بودم بی گناهه..
محمد که چهره ي متعجب رسولو دیده بود رو بهش گفت: آقا داوودتون تو نبودِ شما از خودش در اومده بود.. دیگه فرمانده نمیشناخت که! خودسر هر کاري میکرد! شده بود قاضی حکم میداد! ولش میکردم همون شبِ اول میومد از اون اتاق میاوردت بیرون..
رسولو نگاه کردم.. مهربون داوودو نگاه میکرد.. با نیشِ باز و خوشحال از اینکه داوود براش این کارا رو میکرده رو به محمد گفت: آقاا.. لطفاً بخاطرِ من ببخشینش.. حداقل اون ده روزو ببخشین..
محمد نگاهی به رسول انداخت و گفت: تو خودت یکیو لازم داري ضامنت بشه، بعد براي اینا پادرمیونی میکنی؟
رسول که تو یه ثانیه لبخندش جمع شده بود، وا رفته گفت: من چرا آقا..؟محمد ادامه داد: چون شما هم اگه دقت میکردي، بعد از اینکه به بچه ها رمز میدادي به سیستمت سر میزدي ببینی چندتا کاربر وصلن، این اتفاق نمیفتاد.. خودتم مقصري آقا رسول...
بعد در حالیکه کاملا جدي بود اداي رسولو درآورد و گفت: آقا بخاطرِ من ببخشینش!
رسول که تو ذوقش خورده بود سرشو پایین انداخته بود و با انگشتاش بازي میکرد..
سعیدو نگاه کردم.. اونم مثل من سعی میکرد خندهشو بروز نده!
محمد حالا که انگار از عصبانیتش کم شده بود گفت: صداتون کردم بهتون بگم اینجا.. تو کارِ ما.. اولین اشتباهتون ممکنه آخریش باشه.. ممکنه هیچوقت، دیگه فرصتِ جبران پیدا نکنین!
خیلی باید بیشتر از اینا حواستون جمع باشه! شغلِ ما، شغلی نیست که یه اشتباه کنی و با یه ببخشید تمومش کنی.. متوجهین که چی میگم..؟
همهمون تایید کردیم..
محمد دستی به صورتش کشید و گفت: حالا هم بلند شین برین به کاراتون برسید.. براي شما سه تا هم من بعدا تصمیم میگیرم چجوري توبیختون کنم که هیچوقت یادتون نره!
از پشت صندلی هامون بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم..
تو فکر رفته بودم..
کی فکرشو میکرد یه اشتباهِ کوچیک از طرفِ بچه ها.. بتونه باعثِ یه همچین دردسرِ بزرگی بشه..؟!
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
هدایت شده از ناشناس هموطن
سلام و وقت بخیر🌱
رمان محرمانه ۱۱۰ پارت هست که تماما داخل کانال گذاشته شده و میتونید بخونید.❤
اولین پارتش هم اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/11
🔆اگر مایل به خرید پیدیاف فصل یک هموطن هستید،
مبلغ ۴۹ هزار تومان رو به شماره کارت زیر بفرستید و فیش واریزی رو برای من @gallary ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.🌱
6219861945176005فاطمه شهیدی بزنید روی شماره کپی میشه. 🌊🌱❤️ [خرید پیدیاف هموطن ۲ هم به همین ترتیب قابل انجامه]
عزیزان🌱
پارت اول داستان پلیسی محرمانه اینجا👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/11
و پارت اول فن فیکشن هموطن (گاندویی) اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/1259
🌱❤
پارت چهل و چهارم:
[رسول]
بچه ها بلند شدن و از اتاق آقا محمد بیرون رفتن..
اما من هنوز نشسته بودم..
دلخور بودم.. از عصبانیت محمد دلخور بودم..
از اینکه فکر کرده بود تو کار بی دقتی میکنم.. کوتاهی میکنم!
سرم پایین بود اما سنگینی نگاهشو حس میکردم..گفت: نموندي اینجا که ساکت باشی.. مگه نه؟
سرمو بالا آوردم و گفتم: آقا من کم کاري نمیکنم..
ابروشو بالا برد و گفت: کی گفته کم کاري میکنی..؟
گفتم: خودتون... خودتون گفتین.. گفتین من باید سیستمو چک میکردم... میدونم آقا.. محتاط نبودم... اما پايِ کم کاري نذارین...
دقیق نگاهم کرد و گفت: نمیذارم رسول..! میشناسمت.. ولی من این بی احتیاطی رو هم ازت نمیخوام.. این بی دقتی رو نمیخوام.. این اشتباه شاید دفعه ي بعد به همین راحتی حل نشه..!
درست میگفت... اما من هنوز دلخور بودم..!
تو همین حال درِ اتاق زده شد.. فرشید بود..
در رو نیمه باز کرد و گفت: آقا محمد، آقاي عبدي گفتن بهتون بگم برید اتاقشون.. گفتن بهتون بگم آقاي یوسفی اومدن..
محمد گفت: باشه فرشید جان ممنون.. الان میرم..
و بعد رو به من گفت: پاشو رسول.. پاشو برو پایین، بچه ها رو هم بگو بیان پیشت.. جمعشون کن یه جا..
با تعجب گفتم: براي چی آقا؟ کدوم بچه ها رو جمع کنم..؟
همونطوري که از پشتِ میز بلند میشد گفت: بچه هاي تیم خودمون.. نیروي عملیاتی جدید اومده.. باید آشنا بشین باهم..
و بعد از اتاق بیرون رفت..
بی حوصله از رو صندلی بلند شدم و پایین رفتم..
سعید و داوود سر میزاشون بودن.. قضیه رو بهشون گفتم و باهم کنارِ میزِ من رفتیم..
منتظر بودیم تا آقا محمد بیاد و نیرويِ جدیدو بهمون معرفی کنه..
سعید که طبقِ معمول با نمکاش وقتِ دنیا رو میگرفت گفت: بچه ها به نظرتون چند سالشه؟ پیره یا جوون؟
داوود جواب داد: داري میگی نیروي عملیاتی.. نیروي عملیاتی که پیر نمیشه!سعید شونه اي بالا انداخت و در حالیکه داشت اَدايِ پچ پچ کردنو درمیاورد گفت: همین حسین آقاي خودمون.. هم پیره هم عملیاتی
و بعد زد زیرِ خنده!
وسطِ خنده هاش بود که با دیدنِ نگاهِ عاقل اندر سفیه ي من و داوود ساکت شد..
بهش گفتم: بنده خدا حسین آقا بفهمه بهش میگی پیر، مرگِ موش میریزه تو غذات بی درد بمیري..
داوود بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت: ولی رسول مردن با مرگِ موش که بی درد نیست..
خواستم جوابشو بدم که دیدم آقا محمد با فرشید، در حالیکه یه پسر هم سن و سالاي خودمون همراهشونه دارن از پله ها پایین میان..
یه جوونِ حدودا بیست و شیش_هفت ساله.. قد بلند، با مو و ریش کاملا مشکی..
پایین که رسیدن، کنارِ اولین میز ایستادن و شروع کردن به صحبت کردن.. احتمالا محمد داشت بچه هاي سایت رو بهش معرفی میکرد..
فرشید از فرصت استفاده کرد و اومد پیشِ ما..
نگاهی بهمون انداخت و گفت: چرا مثلِ گروه سرود وایسادین؟ الان فکر میکنه چه خبره اینجوري براش صف کشیدین!
تعجب کردم! این مدل صحبت کردن از فرشید بعید بود!
رو بهش گفتم: راستشو بگو تو همین پنج دقیقه چه زخمی بهت زده از دستش شکاري؟!
گفت: از این خود شیریناس! نیومده نمیدونی چه "آقا محمد، آقا محمد"ي میکنه! آقا محمدو بگو یه بار اینجوري از تهِ دل به من نگفته فرشید جان! تو اتاقِ آقايِ عبدي فقط دو بارشو خودم شنیدم بهش گفت شهاب جان!
شهاب.. پس اسمش شهاب بود!
خندیدم و گفتم: از دست تو فرشید، حسودي نکن!
دست به سینه ایستاد و صداشو بَم کرد و گفت: من به کسی حسودي نمیکنم این بقیه هستن که حسوديِ منو میکنن!
و بعد سعیدو نگاه کرد و گفت: مگه نه سعید؟!
مسخره بازیاي این دوتا تمومی نداشت!درگیرِ کل کل بین بچه ها بودیم که آقا محمد با اون پسري که حالا میدونستم اسمش شهابِ یوسفیه به سمتمون اومد..
فرشید راست میگفت.. دقیقا مثلِ گروه سرود ایستاده بودیم..
اول فرشید، بعد داوود، بعد سعید و آخر من..
به راه رفتنش دقت کردم.. یک قدم عقب تر از آقا محمد راه میومد! ناخوداگاه لبخند زدم!
به ما که رسیدن، آقا محمد با چشماش داشت ازمون خواهش میکرد آبرو داري کنیم! رو به شهاب گفت: خب آقاي شهابِ یوسفی.. این هم از بچه هاي تیمِ ما..
در واقع باید بگم تیمِ شما!
شهاب با متانت سلام کرد! تو چهرهش آثاري از خجالت دیده نمیشد ولی آروم بود..!
محمد با دست فرشیدو نشون داد و گفت: ایشون آقا فرشید محمدي هستن! مثل خودت یه نیروي عملیاتی درجه یک..
شهاب جلو رفت و دستشو دراز کرد و به فرشید گفت: خیلی خوشحالم از آشنایی باهاتون آقاي محمدي..
و من به این فکر میکردم که اگر فرشید میتونست جواب بده، بهش میگفت ولی من برعکس آقاي یوسفی!
و بعد همینطور با سعید و داوود سلام علیک کردن و محمد کمی راجع به وظایفشون توضیح داد.. نوبت به
من رسید..
محمد گفت: خب، ایشون آقا رسولِ کریمی هستن.. نیروي پشتیبانی عملیاتی ما.. که البته تو شاخه ي سایبري هم حرفی براي گفتن نداره!
منتظر بودم شهاب دستشو دراز کنه و باهام دست بده.. اما به جاي این کار، لبخندي زد و آقا محمدو نگاه کرد و گفت: پس رسول ایشونن..!
محمد اول نگاهی به من کرد و بعد به شهاب با لحنِ شیطنت آمیزي که ازش بعید بود گفت: بله ایشونن..!
ناخودآگاه اخمِ ریزي رو پیشونیم نشسته بود..! مگه میشناخت منو!؟
گنگ نگاهش میکردم که با خجالت گفت: آقا محمد.. میگم.. میشه من یکم دهن لق باشم..؟!
محمد ابروهاشو بالا انداخت و با لبخند گفت: اسرارِ عملیات براي عملیاته آقا شهاب.. خیر، نمیشه!
شهاب با همون لحنِ آرومش گفت: چشم آقا محمد!فرشید راست میگفت! یه طوري با آقا محمد حرف میزد که انگار چند وقته میشناسدش..!
چند ثانیه با لبخند نگاهم کرد.. دستش رو سمتم دراز کرد و گفت: خیلی خوشحالم از آشناییتون!
و بعد از مکثِ کوتاهی ادامه داد: البته من کم و بیش قبلا باهاتون آشنا شدم.. خیلی دلم میخواست ببینمتون..!
و دستمو محکم فِشُرد..!
هنوز گنگ بودم! بچه ها رو نگاه کردم و دیدم تو نگاه اونا هم تعجب مشخصه!
تنها کسایی که انگار از قضیه خبر داشتن آقا محمد و شهاب بودن..
بعد از معرفی، محمد شهاب رو برد و میزش رو بهش نشون داد.. یه میز دقیقا کنارِ میزِ فرشید!
قیافه ي فرشید وقتی آقا محمد داشت بهش میگفت هوايِ شهابو داشته باشه و کارایی که بلد نیست رو یادش بده، دیدنی بود..
نمیدونم فرشید از تهِ دل از شهاب بدش میومد یا نه..
اما من، حسِ خوبی نسبت بهش داشتم..!
شاید حسِ خوب رو از احترامی که تو رفتار و صحبت کردنش براي آقا محمد قائل بود میگرفتم..
اما هر چی بود، اینو میدونستم که از اضافه شدنش به جمعمون ناراحت نبودم..!
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
ترجمه-داستان-لاتاری-اثر-شرلی-جکسون.pdf
حجم:
397.1K
"لاتاری" از "شرلی جکسون" یکی از داستان کوتاههای معروف دنیا در ژانرِ معماییه، اگه دوست داشتید بخونید نظرتون رو به اشتراک بذارید.🌱
یه شارژ ایرانسل برای بیدارا
هرکی زود تر بزنه🌱😎
5935639529433760بزنید روش کپی میشه😌 .