[پارت شانزدهم]
کارتن وسایل را گذاشتم توی صندق عقب. نمیخواستم چیزی به خانه ببرم. قرار بود کسی از خانواده، از بیرون آمدنم از اداره چیزی نفهمد.
زنگ خانه را زدم و بعد از چند ثانیه در باز شد.
منتظر آسانسور نشدم و تند تند پله ها را تا طبقه دوم بالا رفتم. مادرم، در را باز کرده بود و منتظر ایستاده بود. من را که دید گفت: سلام! زود اومدی امروز!
لبخند زدم، گفتم: به! حاج خانوم! سلام عرض شد.
کفش هایم را کندم و همانطور که میرفتم داخل گفتم: اومدیم امروز ناهار در خدمت باشیم!
گفت: خوش اومدی! خسته نباشی.. دست و روت و بشور و بیا.
چشمی گفتم و به طرف روشویی رفتم. بعد از عوض کردن لباس هایم، آمدم توی سالن. خودم را انداختم روی مبل راحتی و گفتم: این کوله پشتیِ تُرُبچهس مامان؟! اینجا بوده؟
از آشپزخانه سرک کشید و گفت: آره بچهم! کیمیا صبح کلاس داشت، گذاشتش اینجا.. البته نموندش که.. انقد بهونه مامانشو گرفت زنگ زدم اومد بردش.
خندیدم و گفتم: آره داییشو میخواست که نموند.
سینی وسایل سالاد را گذاشت روی اُپِن. چپ چپ نگاهم کرد و گفت: آره، که هی به بچه بگی تربچه، پیازچه جیغشو در بیاری.
خندیدم و سرم را تکیه دادم به پشتی مبل. چشم هایم را بستم. از درون آرام و قرار نداشتم.
توی این دو هفته ای که در خانه بودم، باید خیلی چیز ها را سامان میدادم. هفتهی بعد تاریخ عقد بود. دلم میخواست این دو هفته، حسابی هوای نسرین را داشته باشم و نبودن های قبلی و پیشِ رو را از دلش در بیاورم. در همین فکر ها بودم که مامان گفت: همه چی رو خریدید؟ نسرین چیزی لازم نداره برا هفتهی دیگه؟
چشم هایم را باز کردم، بدون آنکه سرم را بلند کنم، نگاهش کردم و گفتم: همون روز خریدا رو انجام دادیم.. ولی میخوای شما باز با مادرش یه صحبتی بکن.. راستش احساس میکنم این روزا نسرین یکم رودربایستی میکنه باهام..
پیازِ توی دستش اشکش را در آورده بود. با پشتِ دستی که چاقو را گرفته بود کشید به چشمش و گفت: رودربایستی نمیکنه باهات! ازت دلخوره، باهات صاف نیست، تو فکر میکنی رودربایستیه!
صاف نشستم و گفتم: دلخوره؟ خودش گفته؟؟ ینی از اون موقع حل نشده؟؟
گفت: نه خودش نگفته، اما دختر حساسیه.. همه دخترا اوایل ازدواج اینطورن.. چون خوب نمیشناسن طرفشونو، هر رفتاری رو نمیدونن چطور برداشت کنن.. هواشو داشته باشی، درست میشه..
سر تکان دادم.. گفتم: هوم.. چشم حاج خانوم.
ناهار را کنار هم خوردیم و بعد من دوباره رفتم سر وقتِ پرونده ها. بازشان که میکردم انگار میرفتم توی یک سیاهچاله. دیگر گذشت زمان را احساس نمیکردم. شروع کرده بودم به موشکافی کار هایی که قبلا انجام شده بود. چند برگه آچهار گذاشته بودم کنار دستم و ریز به ریز، تمام راه هایی که سه نفر قبلی رفته بودند را نوشتم. راه هایی که من حالا حالاها نباید نزدیکشان میشدم.
از خودِ پرونده خیلی چیز ها میدانستیم، اما از اینکه این کار ها توسط چه کسی یا چه گروهی انجام میشود، تقریبا هیچ!
سرهنگ کلید یک سوییت را داده بود به من و قرار بود بعد از این دو هفته برای انجام کار ها بروم آنجا. تا هم از خانواده دور باشم و هم بتوانم روی کارم تمرکز کنم. قصد داشتم جدای از کمک هایی که میتوانم از مطالب نوشته شده در پرونده ها بگیرم، کار را از اول شروع کنم. از اولِ اول. اما نه با دانش یک مامور پلیس. مثل یک آدمِ معمولی!
در عین حال، سعی میکردم مسائل خانوادگی را هم حل کنم.
خانه خیلی پر تکاپو شده بود و تمرکز من برای پرونده کم. خیلی دلم میخواست همین روز ها بروم توی آن سوییت اما مجبور بودم دو هفته را صبر کنم. کیمیا تقریبا هرروز خانه ی ما بود و با مامان مشغول آماده کردن لوازم روز عقد بودند و هر از چند گاهی از دلیل خانه ماندن من میپرسیدند و من برایشان میگفتم مرخصی بعد از پرونده است و آن ها به همین جواب اکتفا میکردند.
از آن طرف ، این توفیق اجباری، این خانه ماندن، باعث شده بود بتوانم بیشتر با نسرین صحبت کنم و همین موضوع، ما را به هم نزدیک تر کرده بود.
و من، امیدوار بودم به اینکه همه چیز توی این مسیر، دارد خوب پیش میرود. خوبِ خوب.
[پارت هفدهم]
دکمهی یکی مانده به آخرِ پیراهنم را هم بستم. دستی توی موهایم کشیدم و در آینه خودم را نگاه کردم. پیراهنِ جین کاغذی که نسرین برایم خریده بود را پوشیده بودم. قرار بود با هم برویم و دسته گلِ پس فردا را رزرو کنیم. گوشی ام را از روی دراوِر برداشتم و برایش نوشتم "من ساعت ۵ دم خونهی شمام" و یک گُل قرمز گذاشتم کنارش و دکمه ی ارسال را زدم. هنوز وقت داشتم. گوشی را گذاشتم توی جیبم و دستم را بردم سمتِ ظرفِ ژل که گوشی توی جیبم لرزید. خیال کردم نسرین است اما اسمِ "علی امینی" روی صفحه روشن و خاموش میشد.
دیروز یک بار پیام داده بود و حالم را پرسیده بود. نمیدانستم الان چهکاری میتواند داشته باشد. جواب دادم: بله؟
صدایِ پر انرژی اش توی گوشی پیچید: سلام رئیس! عصرتون بخیر.
لبخند زدم. گفتم: اینجا اداره نیست، منم فعلا رئیست نیستم.
جواب داد: شما همیشه رئیسید رئیس!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب، کارتو بگو. فعلا دستم کوتاهه تملق کار ساز نیست.
صدایش آرامتر شد و گفت: تملق نیست رئیس! ولی این حرفا به کنار.. یه سری مدارک گیر آوردم.. برای همون وقت. یه سری عکس از زوایای دیگه ای که ما نداشتیم.
پرسیدم: چه عکسی؟ کدوم زوایا؟ کدوم وقت؟؟
جواب داد: برا همون قضیه چالوس دیگه.. همون.. همون که بخاطرش تعلیقتون کردن آقا.. میخواستم اگه باشید حضوری بیارم خدمتتون.. هستید دیگه؟؟
در آینه خودم را نگاه کردم. مکث کردم. گفت: الو؟ هستید پشت خط آقا؟
گفتم: خونه نیستم، دارم میرم بیرون الان.
گفت: راستش سر خیابونم.. بیام بدم عکسا رو زود برم؟!
لبم را از تو گزیدم. گفتم: خیلی خب بردار بیار ببینم چی میگی.
سریع گفت: چشم آقا! و قطع کرد.
ساعت را نگاه کردم. چهار و بیست دقیقه بود. از توی کشو گوشی نوکیایی که سرهنگ داده بود را برداشتم و شماره اش را گرفتم. دو بوق بیشتر نخورد که جواب داد: سلام جناب سرگرد! خیر باشه اولین تماس!
دستم را پشت گردنم کشیدم. گفتم: سلام قربان وقت بخیر. وقت دارید یه چیزی بگم؟
جواب داد: بگو، چیزی شده؟
یک قدم عقب رفتم و نشستم روی تخت. گفتم: آقا، امینی..
گفت: امینی چی؟!
در این دو سال چیز مشکوکی از علی ندیده بودم و به او شک نداشتم اما، این پرونده فرق داشت. قرار بود به هیچ چیز اعتماد نکنیم. گفتم: دیروز پیامک داد آقا، احوال پرسی و این چیزا. الانم زنگ زده که سر خیابون ماست یه سری مدارک و عکس اورده برا پرونده چالوس.. مثلا کمک به تبرئه من..
چند ثانیه چیزی نگفت. حرف علی را تکرار کردم: الو؟ هستید پشت خط آقا؟
گفت: برو ببین چی میگه. هرچی گفت عادی برخورد کن. انگار کن واقعا تعلیق شدی و اومده کمکت..
گفتم: چشم آقا.
جواب داد: میگم مراقبش باشن.. بعید نیست بخواد بازم از کارت سر در بیاره. هیچ کس امن نیست برات ستوده. مفهوم؟
گفتم: چشم قربان. مفهوم. فقط.. آقا، نگفتید مگه کسی با خبر نشه.. الان.. چطور.. ینی منظورم اینه که کیو میگید مراقبش باشه؟
سرهنگ تک سرفه ای کرد. گفت: هرکی و بخوام مراقب بذارم، با واسطه از منه و بی خبر از ما. ارتباطی با اداره نداره. تو نگران اینا نباش، تو حیطهی خودت کارتو درست انجام بده. بازم کاری بود زنگ بزن. تمام؟!
گوشی خودم دوباره لرزید. علی بود. گفتم: تمام آقا. و تماس را با سرهنگ قطع کردم.
تماس علی را جواب دادم و گفتم: اومدم. و به سمت در اتاق رفتم.
[پارت هجدهم]
کیفم را برداشتم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم پایین. در را باز کردم. علی کلاه کاسکتش را گذاشت روی فرمان موتور و همانطور که از جوب میپرید دستی به موهایش کشید. جلو آمد و گفت: سلام آقا. دستم را جلو بردم و با هم دست دادیم. گفتم: سلام. خسته نباشی.
گفت: ممنون. و پاکت توی دستش را گرفت سمتم و گفت: آقا این عکسا خدمت شما وقت کردید یه نگاهی بندازید بهشون..
پاکت را گرفتم و گفتم: ممنون. چی هستن حالا؟ از کجان؟ برای کیَن؟
جواب داد: رئیس، اون کارخونه یادتونه؟ دوربینش اِشراف داشت به مکان حادثه؟
اخم ریزی کردم. گفتم: همون که نذاشت فیلمای دوربینشو نگاه کنیم؟ بعدم که با حکم رفتیم همهش فرمت شده بود؟ گفت بارون زده سوخته؟!
تند سر تکان داد و گفت: دقیقا همون.
کنجکاو شدم. پاکت را باز کردم و عکس ها را بیرون کشیدم. عکس های همان روز از یک زاویه دیگر. زاویه ای که ما همیشه دنبالش بودیم. زاویه ای که نشان میداد دست های متهم با بدن گروگانش کاور شده و من هیچ گزینه ای برای شلیک به قسمت های بی خطر نداشته ام..
نفس عمیقی کشیدم و با آه دادمش بیرون. گفتم: از کی گرفتی اینا رو؟؟
گفت: آقا من از همون وقت پیگیر بودم، این مَرده، صاحب ملکه ولی نم پس نمیداد. با چندین بار رفت و آمد و تهدید و این حرفا، فهمیدم وکیل این متهمه که شما زدیش، با پول تونسته فیلم و از اینا بخره.. البته نه از این، از بچهش..
اینم وقتی خبر شده که کار از کار گذشته.
گفتم: خب؟!
ادامه داد: هیچی دیگه آقا. پسره که همون وقتا ک فیلمو داده، بعدش رفته خارج. نه برا اینا، کلا میخواسته بره. من که خیلی اصرار کردم برا فیلما، این مَرده گفت باید خودمم برم اونور، خیالم راحت باشه شر این وکیله دامنمو نمیگیره یه سری عکس میفرستم.. که اینا رو فرستاد آقا.
با انگشت شصت کشیدم گوشهی لبم. چشم هایم را ریز کردم و خیره شدم به چشم های علی و گفتم: با مجرم میری مذاکره میکنی؟ طرف به دروغ گفته فیلم پاک شده بعد میری باهاش قول و قرار میذاری؟
چپ و راست را نگاه کردم. صدایم را آوردم پایین تر و گفتم: همون موقع چرا نگفتی اینو؟؟
دست هایش را توی هم گره کرد و گفت: آقا مهم بود این مدرک.. ما هیچی برا اثبات اینکه اونا فیلم و دارن نداشتیم.. اگه اینکارو نمیکردم الان این عکسا دستمون نبود..
چیزی نگفتم. دوباره عکس ها را نگاه کردم. سرش را کمی آورد جلو و گفت: آقا.. به درد میخوره حالا این عکسا؟
داشت دیرم میشد. گفتم: دوره.. اگه فیلمش بود بهتر بود.. میتونن ادعا کنن ساختگین..
جواب داد: فیلما رو وکیله برداشته.. ینی کلا حافظه دوربین و برداشته. بعدم چند نفر و آورده پاک سازی. هیچی اینا نداشتن. این چند تا شات رو هم قبل اینکه بیان، پسره برداشته..
سر تکان دادم. نگاهش کردم و گفتم: بازم ممنون.. میرسونم دست وکیلم.. علی!
گفت: جانم رئیس؟
گفتم: به هیچ وجه غیر از مسئولیتت کاری نکن. بی گدار به آب نزن. همیشه مثل این نیست. یه سری مسیرا ممنوعهن . بری داخلش دیگه قصد و نیتت و نگاه نمیکنن. مستقیم هدایت میشی به کارگزینی. متوجهی؟
خندید. گفت: بله آقا چشم.
از خندهی بیخیالش خنده ام گرفت! گفتم: خب دیگه برو.. ممنون.
گفت: چشم آقا. خداحافظی کرد و به سمت موتورش رفت. کلاهکاسکتش را سرش گذاشت و کوچه را دور زد.
به سمت ماشین رفتم. پاکت عکس ها را توی داشبورد گذاشتم و همانطور که به سمت خانه نسرین میرفتم، با سرهنگ تماس گرفتم و اتفاقاتی که افتاده بود را برایش تعریف کردم.
|هموطن|
[پارت هجدهم] کیفم را برداشتم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم پایین. در را باز کردم. علی کلاه کاسکتش
و بفرمآیید دومین پُست امروز😌
|مَحرمآنه|
|هموطن|
[پارت شانزدهم] کارتن وسایل را گذاشتم توی صندق عقب. نمیخواستم چیزی به خانه ببرم. قرار بود کسی از خانو
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممکنه براتون سوال باشه تُرُبچه کیه؟!
ایشونه!
با کوله پشتیش!
|مَحرمآنه|
یه نظر سنجی بکنیم؟! 😎
بگید ببینیم از کدوم دوره هستید؟!🔥
یه گزینه رو انتخاب کنید
https://EitaaBot.ir/poll/5kfsj4
|مَحرمآنه|
[پارت نوزدهم]
ماشین را پارک کردم زیر سایه درخت توت کنار کوچه و پیاده شدم. به سمت در رفتم. شماره نسرین را گرفتم. بعد از چند ثانیه، رد تماس داد و به جایش در باز شد. نسرین بود. پیشدستی کردم و گفتم: سلام خانوم! لبخند زد و گفت: سلام!
با هم به سمت ماشین رفتیم. در را برایش باز کردم. آرام تشکر کرد و سوار شد. من هم سوار شدم و راه افتادیم. چند دقیقه ای از حرکت گذشت اما نه او حرفی میزد نه من. فضا سنگین بود.
دستم را سمت ضبط بردم و روشنش کردم. صدای سهراب پاکزاد پیچید توی ماشین. گفتم: ما که حرف نمیزنیم، این آقاهه حرف بزنه؟!
کوتاه خندید. شاید هم زورَکی! نگاهم کرد و گفت: چقدر میاد بِهِت این لباس!
نگاهش کردم و گفتم: سلیقه شماست دیگه!
نگاهش را از من گرفت. آفتاب گیر را پایین داد و چیزی نگفت. گفتم: خب، کجا بریم خانوم؟! کجا رو مد نظر داری؟!
گفت: نمیدونم، یه گُل فروشی.. هرجا شدُ..!
تعجب کردم، نسرین برای همه چیز برنامه داشت. گفتم: خب جایی رو پیدا نکردی؟ که کارش خوب باشه یه چیزِ خوب برات درست کنه؟ و از گوشه چشم نگاهش کردم.
گفت: مهم نیست، فرقی نداره.. گُله دیگه.
رسیدیم به چراغ قرمز. دنده را خلاص کردم و نگاهش کردم. سنیگینی نگاهم را که حس کرد سرش را چرخواند سمت من. نگاهم را بین چشم هایش جا به جا کردم. نگاهش مثل همیشه نبود. نمیدانم چه دید که گفت: چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
بوق ماشین پشتی را که شنیدم، رو به رو را نگاه کردم. چراغ سبز شده بود. حرکت کردم و گفتم: چطوری؟!
جواب داد: نمیدونم! مثل پُلیسا! انگار متهم گرفتی! حس کردم داری کُل ذهنمو از چشمام میخونی!
لبخند زدم. گفتم: مثلشون؟! مگه چی تو ذهنته که میترسی بخونمش؟!
روی صندلی چرخید سمتم و گفت: هیچی.. هیچی نیست! اینا رو بیخیال! تو بگو، چه خبر از کارت؟! چقدر زیاد بهت مرخصی دادن! من عادت نداشتم دو روز پشت هم ببینمت!
حس کردم از چیزی فرار میکند. اما حسم را کنار زدم و گفتم: خب گاهی پیش میاد.. بعد از پرونده های سنگین. الانم خب برای اینکه مراسممون نزدیک بود، مرخصی هایی که طلب داشتم و دارم استفاده میکنم.
گفت: آها.. که اینطور..
کوتاه نگاهش کردم و بعد نگاهم را دادم به خیابان شلوغ. تای ابرویش را داده بود بالا و نگاهم میکرد. خندیدم. گفتم: تو که بدتر نگاه میکنی!
گفت: نه، خوشحالم که مرخصی گرفتی بیشتر پیشمی!
دنده را عوض کردم و گفتم: دیگه یه نسرین خانوم که بیشتر نداریم.
نفس عمیقی کشید. طوری که احساس کردم تمام هوای ماشین یک دفعه تمام شد. طوری که احساس کردم هر آن ممکن است نفس کم بیاورم. و با آه بیرونش داد. دوباره نگاهم را از خیابان گرفتم و نگاهش کردم. تکیه داد به صندلی و چیزی نگفت.
نگران بودم. احساس میکردم از چیزی ناراحت است. نخواستم مثل همیشه حدس بزنم، نخواستم پیش خودم قضاوت کنم. یک راست پرسیدم: از من ناراحتی؟
همانطور که تکیه داده بود سر گرداند طرفم. خیابان را پیچیدم راست. گفت: تاحالا بهم دروغ گفتی کاوه؟
ابروهایم را دادم بالا. گفتم: دروغ؟ چه دروغی؟
شانه بالا انداخت و گفت: هر دروغی .. هرچیزی که به من و زندگیمون ربط داشته باشه..
راهنما زدم سمت راست و نزدیکی یک گلفروشی ایستادم.
دور و برش را نگاه کرد و گفت: چرا وایسادی؟
با انگشت گلفروشی بزرگِ بر خیابان را نشانش دادم که روی تابلویش نوشته بود "گلِ ناز"
آفتاب گیر را بست و گفت: ندیده بودمش..
و بعد من را نگاه کرد و سررشته ی حرف قبلی اش را گرفت: خب، گفتی؟!
سوئیچ را چرخواندم و ماشین را خاموش کردم. روی صندلی چرخیدم سمتش و نگاهش کردم. یک تکه موی لَختِ قهوه ای از دستِ روسریِ ساتنش سُر خورده بود روی پیشانی اش.
گفتم: هیچوقت همچین دروغی رو از من نمیشنوی نسرین جان.. هیچوقت.. هیچ دروغی.
تند سر تکان داد. گفت: باشه! ممنون.
و دستش را سمت دستگیره در برد و گفت: بریم؟
از این سوالِ ناگهانی و قانع شدنِ سریعش تعجب کردم. اما لبخند زدم و گفتم: بریم.
و از ماشین پیاده شدیم.