[پارت هجدهم]
کیفم را برداشتم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم پایین. در را باز کردم. علی کلاه کاسکتش را گذاشت روی فرمان موتور و همانطور که از جوب میپرید دستی به موهایش کشید. جلو آمد و گفت: سلام آقا. دستم را جلو بردم و با هم دست دادیم. گفتم: سلام. خسته نباشی.
گفت: ممنون. و پاکت توی دستش را گرفت سمتم و گفت: آقا این عکسا خدمت شما وقت کردید یه نگاهی بندازید بهشون..
پاکت را گرفتم و گفتم: ممنون. چی هستن حالا؟ از کجان؟ برای کیَن؟
جواب داد: رئیس، اون کارخونه یادتونه؟ دوربینش اِشراف داشت به مکان حادثه؟
اخم ریزی کردم. گفتم: همون که نذاشت فیلمای دوربینشو نگاه کنیم؟ بعدم که با حکم رفتیم همهش فرمت شده بود؟ گفت بارون زده سوخته؟!
تند سر تکان داد و گفت: دقیقا همون.
کنجکاو شدم. پاکت را باز کردم و عکس ها را بیرون کشیدم. عکس های همان روز از یک زاویه دیگر. زاویه ای که ما همیشه دنبالش بودیم. زاویه ای که نشان میداد دست های متهم با بدن گروگانش کاور شده و من هیچ گزینه ای برای شلیک به قسمت های بی خطر نداشته ام..
نفس عمیقی کشیدم و با آه دادمش بیرون. گفتم: از کی گرفتی اینا رو؟؟
گفت: آقا من از همون وقت پیگیر بودم، این مَرده، صاحب ملکه ولی نم پس نمیداد. با چندین بار رفت و آمد و تهدید و این حرفا، فهمیدم وکیل این متهمه که شما زدیش، با پول تونسته فیلم و از اینا بخره.. البته نه از این، از بچهش..
اینم وقتی خبر شده که کار از کار گذشته.
گفتم: خب؟!
ادامه داد: هیچی دیگه آقا. پسره که همون وقتا ک فیلمو داده، بعدش رفته خارج. نه برا اینا، کلا میخواسته بره. من که خیلی اصرار کردم برا فیلما، این مَرده گفت باید خودمم برم اونور، خیالم راحت باشه شر این وکیله دامنمو نمیگیره یه سری عکس میفرستم.. که اینا رو فرستاد آقا.
با انگشت شصت کشیدم گوشهی لبم. چشم هایم را ریز کردم و خیره شدم به چشم های علی و گفتم: با مجرم میری مذاکره میکنی؟ طرف به دروغ گفته فیلم پاک شده بعد میری باهاش قول و قرار میذاری؟
چپ و راست را نگاه کردم. صدایم را آوردم پایین تر و گفتم: همون موقع چرا نگفتی اینو؟؟
دست هایش را توی هم گره کرد و گفت: آقا مهم بود این مدرک.. ما هیچی برا اثبات اینکه اونا فیلم و دارن نداشتیم.. اگه اینکارو نمیکردم الان این عکسا دستمون نبود..
چیزی نگفتم. دوباره عکس ها را نگاه کردم. سرش را کمی آورد جلو و گفت: آقا.. به درد میخوره حالا این عکسا؟
داشت دیرم میشد. گفتم: دوره.. اگه فیلمش بود بهتر بود.. میتونن ادعا کنن ساختگین..
جواب داد: فیلما رو وکیله برداشته.. ینی کلا حافظه دوربین و برداشته. بعدم چند نفر و آورده پاک سازی. هیچی اینا نداشتن. این چند تا شات رو هم قبل اینکه بیان، پسره برداشته..
سر تکان دادم. نگاهش کردم و گفتم: بازم ممنون.. میرسونم دست وکیلم.. علی!
گفت: جانم رئیس؟
گفتم: به هیچ وجه غیر از مسئولیتت کاری نکن. بی گدار به آب نزن. همیشه مثل این نیست. یه سری مسیرا ممنوعهن . بری داخلش دیگه قصد و نیتت و نگاه نمیکنن. مستقیم هدایت میشی به کارگزینی. متوجهی؟
خندید. گفت: بله آقا چشم.
از خندهی بیخیالش خنده ام گرفت! گفتم: خب دیگه برو.. ممنون.
گفت: چشم آقا. خداحافظی کرد و به سمت موتورش رفت. کلاهکاسکتش را سرش گذاشت و کوچه را دور زد.
به سمت ماشین رفتم. پاکت عکس ها را توی داشبورد گذاشتم و همانطور که به سمت خانه نسرین میرفتم، با سرهنگ تماس گرفتم و اتفاقاتی که افتاده بود را برایش تعریف کردم.
|هموطن|
[پارت هجدهم] کیفم را برداشتم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم پایین. در را باز کردم. علی کلاه کاسکتش
و بفرمآیید دومین پُست امروز😌
|مَحرمآنه|
|هموطن|
[پارت شانزدهم] کارتن وسایل را گذاشتم توی صندق عقب. نمیخواستم چیزی به خانه ببرم. قرار بود کسی از خانو
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممکنه براتون سوال باشه تُرُبچه کیه؟!
ایشونه!
با کوله پشتیش!
|مَحرمآنه|
یه نظر سنجی بکنیم؟! 😎
بگید ببینیم از کدوم دوره هستید؟!🔥
یه گزینه رو انتخاب کنید
https://EitaaBot.ir/poll/5kfsj4
|مَحرمآنه|
[پارت نوزدهم]
ماشین را پارک کردم زیر سایه درخت توت کنار کوچه و پیاده شدم. به سمت در رفتم. شماره نسرین را گرفتم. بعد از چند ثانیه، رد تماس داد و به جایش در باز شد. نسرین بود. پیشدستی کردم و گفتم: سلام خانوم! لبخند زد و گفت: سلام!
با هم به سمت ماشین رفتیم. در را برایش باز کردم. آرام تشکر کرد و سوار شد. من هم سوار شدم و راه افتادیم. چند دقیقه ای از حرکت گذشت اما نه او حرفی میزد نه من. فضا سنگین بود.
دستم را سمت ضبط بردم و روشنش کردم. صدای سهراب پاکزاد پیچید توی ماشین. گفتم: ما که حرف نمیزنیم، این آقاهه حرف بزنه؟!
کوتاه خندید. شاید هم زورَکی! نگاهم کرد و گفت: چقدر میاد بِهِت این لباس!
نگاهش کردم و گفتم: سلیقه شماست دیگه!
نگاهش را از من گرفت. آفتاب گیر را پایین داد و چیزی نگفت. گفتم: خب، کجا بریم خانوم؟! کجا رو مد نظر داری؟!
گفت: نمیدونم، یه گُل فروشی.. هرجا شدُ..!
تعجب کردم، نسرین برای همه چیز برنامه داشت. گفتم: خب جایی رو پیدا نکردی؟ که کارش خوب باشه یه چیزِ خوب برات درست کنه؟ و از گوشه چشم نگاهش کردم.
گفت: مهم نیست، فرقی نداره.. گُله دیگه.
رسیدیم به چراغ قرمز. دنده را خلاص کردم و نگاهش کردم. سنیگینی نگاهم را که حس کرد سرش را چرخواند سمت من. نگاهم را بین چشم هایش جا به جا کردم. نگاهش مثل همیشه نبود. نمیدانم چه دید که گفت: چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
بوق ماشین پشتی را که شنیدم، رو به رو را نگاه کردم. چراغ سبز شده بود. حرکت کردم و گفتم: چطوری؟!
جواب داد: نمیدونم! مثل پُلیسا! انگار متهم گرفتی! حس کردم داری کُل ذهنمو از چشمام میخونی!
لبخند زدم. گفتم: مثلشون؟! مگه چی تو ذهنته که میترسی بخونمش؟!
روی صندلی چرخید سمتم و گفت: هیچی.. هیچی نیست! اینا رو بیخیال! تو بگو، چه خبر از کارت؟! چقدر زیاد بهت مرخصی دادن! من عادت نداشتم دو روز پشت هم ببینمت!
حس کردم از چیزی فرار میکند. اما حسم را کنار زدم و گفتم: خب گاهی پیش میاد.. بعد از پرونده های سنگین. الانم خب برای اینکه مراسممون نزدیک بود، مرخصی هایی که طلب داشتم و دارم استفاده میکنم.
گفت: آها.. که اینطور..
کوتاه نگاهش کردم و بعد نگاهم را دادم به خیابان شلوغ. تای ابرویش را داده بود بالا و نگاهم میکرد. خندیدم. گفتم: تو که بدتر نگاه میکنی!
گفت: نه، خوشحالم که مرخصی گرفتی بیشتر پیشمی!
دنده را عوض کردم و گفتم: دیگه یه نسرین خانوم که بیشتر نداریم.
نفس عمیقی کشید. طوری که احساس کردم تمام هوای ماشین یک دفعه تمام شد. طوری که احساس کردم هر آن ممکن است نفس کم بیاورم. و با آه بیرونش داد. دوباره نگاهم را از خیابان گرفتم و نگاهش کردم. تکیه داد به صندلی و چیزی نگفت.
نگران بودم. احساس میکردم از چیزی ناراحت است. نخواستم مثل همیشه حدس بزنم، نخواستم پیش خودم قضاوت کنم. یک راست پرسیدم: از من ناراحتی؟
همانطور که تکیه داده بود سر گرداند طرفم. خیابان را پیچیدم راست. گفت: تاحالا بهم دروغ گفتی کاوه؟
ابروهایم را دادم بالا. گفتم: دروغ؟ چه دروغی؟
شانه بالا انداخت و گفت: هر دروغی .. هرچیزی که به من و زندگیمون ربط داشته باشه..
راهنما زدم سمت راست و نزدیکی یک گلفروشی ایستادم.
دور و برش را نگاه کرد و گفت: چرا وایسادی؟
با انگشت گلفروشی بزرگِ بر خیابان را نشانش دادم که روی تابلویش نوشته بود "گلِ ناز"
آفتاب گیر را بست و گفت: ندیده بودمش..
و بعد من را نگاه کرد و سررشته ی حرف قبلی اش را گرفت: خب، گفتی؟!
سوئیچ را چرخواندم و ماشین را خاموش کردم. روی صندلی چرخیدم سمتش و نگاهش کردم. یک تکه موی لَختِ قهوه ای از دستِ روسریِ ساتنش سُر خورده بود روی پیشانی اش.
گفتم: هیچوقت همچین دروغی رو از من نمیشنوی نسرین جان.. هیچوقت.. هیچ دروغی.
تند سر تکان داد. گفت: باشه! ممنون.
و دستش را سمت دستگیره در برد و گفت: بریم؟
از این سوالِ ناگهانی و قانع شدنِ سریعش تعجب کردم. اما لبخند زدم و گفتم: بریم.
و از ماشین پیاده شدیم.
[پارت بیستم]
نسرین بدون هیچ سختگیری، یک دسته رز سفید ساده سفارش داد. بعد یه دوری در خیابان زدیم و بستنی خوردیم. در برابر اصرار های من برای خوردن شام در رستوران گفت که خیلی کار دارد و باید برود خانه و من هم ناگزیر رساندمش.
یک مقالهی روانشناسی ازدواج دانلود کرده بودم که داخلش نوشته بود ازدواج یک تغییر بزرگ است و همه ی آدم ها ممکن است روز های نزدیک به مراسم ازدواج خلقیات متفاوتی داشته باشند. و من رفتار نسرین را به همین نسبت میدادم.
در راه برگشت رفتم و کت و شلوارم را از خشکشویی تحویل گرفتم. مامان هم زنگ زده بود و گفته بود کیمیا خانهی ماست و لیست خرید هایش را برایم فرستاد. نزدیکی های خانه ایستادم تا خرید های مامان را انجام بدهم. چند تا خوراکی هم برای گِلاریس گرفتم و بعد رفتم خانه.
کلید را که انداختم توی در ورودی آپارتمان، از همان بیرون صدایِ دویدن های گلاریس را شنیدم که به سمت در میآید. خندیدم. در که باز شد دقیقا کنار در ایستاده بود.
گفتم: سلامَلِکم خال قزی!
و رفتم تو. کیمیا آمد جلوی در و وسیله ها را از دستم گرفت و گفت: سلام داداش. خسته نباشی.
پلاستیک ها را دادم دستش و گفتم: سلام، قربونت. و همانطوری که پلاستیکِ خوراکی ها را نشانش میدادم گفتم: اون برا گِلاره.
تشکر کرد و با هم رفتیم داخل. با مامان هم سلام و علیک کردم و قبل از نشستن رفتم و دست و صورتم را شستم. از سرویسبهداشتی که آمدم بیرون، گلاریس توی راهرو، کنار در بود.
حالا دست هایم تمیز بود! بغلش کردم و انداختمش هوا گفتم: خوبی جوجه؟
خندید و سرش را محکم پایین آورد.
بوسش کردم و رفتیم توی سالن. مامان و کیمیا یک زیر انداز انداخته بودند روی زمین و یک عالمه وسیله دورشان بود.
نشستم روی مبل و گفتم: خیر باشه، سفره ختم صلواته؟!
کیمیا جواب داد: نه خیر، بی مزه. برا جنابعالیه!
گلاریس خودش را توی بدنم تکان تکان داد تا بگذارمش زمین. بعد هم دوید سمت پلاستیک خوراکی ها که روی میز آشپزخانه بود.
گفتم: برا من؟ چی هستن؟!
مامان گفت: رسمه دیگه، فردا، ینی شبِ عقد برای نسرین زیر لفظی میبریم.
تکیه دادم و گفتم: او، چه جالب، نمیدونستم!
بعد از مکث کوتاهی گفتم: میدونن میریم؟
کیمیا گفت: آره خبر دادیم بهشون.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خعلی خب.. دست شما درد نکنه، شرمنده مون کردین!
مامان لبخند زد و کیمیا چپ چپ نگاه کرد. گلاریس یک تخم مرغ شانسی از پلاستیک برداشت و دوید سمتم. دامن کوتاهِ صورتی اش بالا و پایین میپرید. آمد جلویم ایستاد و تخممرغ شانسی را گرفت جلویم و گفت: باز تُن گاوه.
من هنوز در شُک چیزی که شنیدم بودم که صدایِ قهقههی کیمیا در هوا پخش شد.
نگاهشان کردم. کیمیا خم شده بود روی زمین و میخندید.
به گلاریس گفتم: چی گفتی دایی؟
گفت: میگم بازش تُن.
گفتم: نه، اسم من چیه؟
کمی فکر کرد و با خوشحالی بالا پرید و گفت: گاوه!
و این بار مامان و کیمیا با هم خندیدند.
گفتم: دستت درد نکنه، چه خوب یاد گرفت اسممو.
کیمیا اشک هایش را که از شدت خنده درامده بود پاک کرد و گفت: بخدا دو ساعت دیشب با حامد تلاش کردیم که یادبگیره.
نگاهم را ازش گرفتم و گفتم: میخوام تلاش نکنید.
و گلاریس را نگاه کردم. تکان تکان میخورد و منتظر ایستاده بود. تخممرغ شانسی را از دستش گرفتم و گفتم: بده دایی برات باز کنم.
دو دستی گرفت سمتم.
برایش باز کردم. لپش را بوس کردم و دادم دستش.
کیمیا را نگاه کردم. چشم هایش برق میزد و داشت خودش را کنترل میکرد نخندد.
خنده ام گرفت. خندیدم و گفتم: کوفت دیگه، خندیدی بسه!
سر تکان داد و مشغول کار شد. بلند شدو رفتم کنارشان. مامان داشت با چاقو روی هندوانه طرح میانداخت و کیمیا روبانِ سفیدی پاپیون کرد را دور ظرف شکلات چسباند.
گفتم: ولی جدی دستتون درد نکنه. من برم یکم اتاقم به کارام برسم.. کاری داشتید صدام کنید..
مامان گفت: برو قربونت برم. کاری نیست
کیمیا هم سر تکان داد. گلاریس را نگاه کردم. پاهایش را دراز کرده بود و داشت اسباب بازی کوجکش را سر هم میکرد. به سمت اتاقم رفتم تا عکس هایی که علی برایم آورده بود را دقیق تر نگاه کنم.
[پارت بیست و یکم]
آن شب، گلاریس و کیمیا ماندند خانهی ما و تا دم دم های صبح با مامان بیدار و مشغول آماده کردن وسایل بودند.
من هم بیدار بودم اما، مشغول با پرونده ها. سرهنگ رهنما گفته بود از روی پرونده ها کپی بگیرم و نکات لازم را یادداشت کنم و برشان گردانم. تصمیم گرفته بود تا پرونده را به کس دیگری بسپارد، باز هم نمایشی!
آنطور که پای تلفن به من گفت، قرار شده پرونده را با کمی تغییر به کسی بسپارند تا حواسِ حفره را پرت او کنند. گفته بود اگر همه چیز چراغ خاموش باشد، شک برانگیز است، چون پروندهی به این مهمی امکان ندارد روی زمین بماند. پرسیدم که یعنی دو نفری باید روی پرونده کار کنیم؟ و جوابش "نه" بود! گفت محتوای پرونده را تغییر میدهد و بعد دست کس دیگری میسپارد، طوری که ظاهرا، پرونده ی اصلیست و در باطن، یک پرونده قاچاق اعضا در چند بیمارستان محدود.
از نگرانی ام برای شخصی که قرار است همین پروندهی نمایشی را قبول کند گفته بودم و سرهنگ گفته بود، تا به نقاط خطر نزدیک نشود، کسی با او کاری ندارد. و پرونده رو طوری تغییر داده که هیچوقت به نقاط حساس نزدیک نمیشود.
نماز صبح را خواندم و خوابیدم. فردا، از صبح خانه در تکاپو بود. مامان و نسرین سه بار مرا فرستادند خرید و وقتی از سومین خرید برگشتم خانه خودم را انداختم در حمام و اِلا چند بار دیگر هم مرا میفرستادند! از روبانِ قرمز و نُقل بگیر تا جوراب شلواریِ شیریِ مایل به کرمی سایزِ دختر بچه سه ساله سفارش داده بودند. کار ها که تمام شد و بسته های مورد نظر مامان و کیمیا آماده شد، غروب شده بود.
قرار بود شام را خانه بخوریم و شب نشینی برویم. مامان میگفت مادر نسرین اصرار کرده شام برویم اما قبول نکرده و گفته باشد برای یک وقتِ دیگر!
شام را حاضری خوردیم و شروع کردیم به آماده شدن. قرار بود ساعت ۸ و نیم برویم.
رفتم اتاق تا لباس هایم را عوض کنم. کت شلوارِ دودی را از کاورِ خشک شویی بیرون آوردم و روی تخت انداختم. پیراهن سفید را از کمد برداشتم و پوشیدم. شلوار را هم پوشیدم. پیراهن را فرو کردم توی شلوار و داشتم مرتبش میکردم که تقه ای به در اتاق خورد و بلا فاصله در باز شد. کیمیا بود.
گفتم: نُچ. دو ثانیه وایسا بگم بفرمایید بعد بیا تو.
آمد توی اتاق و گفت: برو بابا، منو با این سُتوان سَروانات اشتباه گرفتی؟
سری از تاسف تکان دادم و گفتم: خب بفرما جناب سرهنگ.
پشت پلکی نازک کرد و گفت: نه من سرتیپ دوس دارم.
خندیدم. گفتم: اشتهاتم خوبه ماشالا. بگو حالا، چیکار داری؟
دستش را آورد بالا و گفت: برا فردا کدوم و میخوای؟
دو تا کراوات توی دستش بود. ابروهایم را دادم بالا و گفتم: مگه میخوایم بریم تالار؟ یه عقد محضریه عزیزِ من.
گردنش را کج کرد و گفت: بزن دیگه، بیکلاس خان.
به رویش لبخند زدم. گفتم: واسه حامدن؟!
سر تکان داد. گفتم: دستت درد نکنه.. ولی واقعا فردا نمیزنم. ایشالا مراسم گرفتیم تالار.
روی پاشنه چرخید و گفت: مرغِ یه پا. و به سمت در رفت.
گفتم: حامد نیومد؟! دیر شدا!
گفت: پنج دقیقه دیگه میرسه. و رفت.
کامل آماده شدم و از اتاق بیرون رفتم. همزمان، حامد و بابا هم رسیده بود. با بابا دست دادم. حامد تا من را دید، شروع کرد به بشکن زدن و هم زمان خواند: بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا. و گردنش را ریتمیک تکان میداد.
لبخند زدم. آمد جلو و گفت: بابا، خوش تیپ، امشب تلفات میدی ها!
در جمع کردن لبخندم موفق نبودم. با چشم و ابرو به بابا اشاره کردم و گفتم: خب حالا!
کنارم ایستاد و دستش را زد به شانه ام و گفت: حاج خانوم دزدیدنش. به همین راحتی. مثل این کیمیای شما که منو دزدید. و شانه هایش را نمایشی لرزاند و ادای گریه کردن دراورد.
بابا و مامان میخندیدند و کیمیا چشم و ابرو میآمد.
بعد از چند دقیقه وسیله ها را برداشتیم و رفتیم پایین.
حامد و کیمیا و گلاریس با ماشین خودشان و ما، با ماشین من میرفتیم.
همه سوار شده بودند. ماشین را از پارکینگ بردم بیرون.
حامد ماشینش را آورد کنارِ ماشین من ایستاد. اشاره کرد شیشه را بکشم پایین. بعد گفت: آدرس ندارم من، بیفت جلو دنبالت بیام.
جواب دادم: لوکیشین فرستادم برات.
گوشی اش را نگاه کرد و با مکث گفت: عه؟ باشه.. ممنون.
ماشین را زد توی دنده و ادامه داد: راستی گلاریس اسمتو گفت که یاد گرفته؟! بعد خندید و گاز داد و حرکت کرد.