eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس هموطن
سلام و وقت بخیر🌱 رمان محرمانه ۱۱۰ پارت هست که تماما داخل کانال گذاشته شده و میتونید بخونید.❤ اولین پارتش هم اینجاست👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/11
🔆اگر مایل به خرید پی‌دی‌اف فصل یک هموطن هستید، مبلغ ۴۹ هزار تومان رو به شماره کارت زیر بفرستید و فیش واریزی رو برای من @gallary ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.🌱
6219861945176005
فاطمه شهیدی بزنید روی شماره کپی می‌شه. 🌊🌱❤️ [خرید پی‌دی‌اف هموطن ۲ هم به همین ترتیب قابل انجامه]
آقا سیسش یه طوریه که انگار منتظره بیف‌استرگانوفشو بیارن میل کنه🐈😁🤏 ‌
عزیزان🌱 پارت اول داستان پلیسی محرمانه اینجا👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/11 و پارت اول فن فیکشن هم‌وطن (گاندویی) اینجاست👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/1259 🌱❤
پارت چهل و چهارم: [رسول] بچه ها بلند شدن و از اتاق آقا محمد بیرون رفتن.. اما من هنوز نشسته بودم.. دلخور بودم.. از عصبانیت محمد دلخور بودم.. از اینکه فکر کرده بود تو کار بی دقتی میکنم.. کوتاهی میکنم! سرم پایین بود اما سنگینی نگاهشو حس میکردم..گفت: نموندي اینجا که ساکت باشی.. مگه نه؟ سرمو بالا آوردم و گفتم: آقا من کم کاري نمیکنم.. ابروشو بالا برد و گفت: کی گفته کم کاري میکنی..؟ گفتم: خودتون... خودتون گفتین.. گفتین من باید سیستمو چک میکردم... میدونم آقا.. محتاط نبودم... اما پايِ کم کاري نذارین... دقیق نگاهم کرد و گفت: نمیذارم رسول..! میشناسمت.. ولی من این بی احتیاطی رو هم ازت نمیخوام.. این بی دقتی رو نمیخوام.. این اشتباه شاید دفعه ي بعد به همین راحتی حل نشه..! درست میگفت... اما من هنوز دلخور بودم..! تو همین حال درِ اتاق زده شد.. فرشید بود.. در رو نیمه باز کرد و گفت: آقا محمد، آقاي عبدي گفتن بهتون بگم برید اتاقشون.. گفتن بهتون بگم آقاي یوسفی اومدن.. محمد گفت: باشه فرشید جان ممنون.. الان میرم.. و بعد رو به من گفت: پاشو رسول.. پاشو برو پایین، بچه ها رو هم بگو بیان پیشت.. جمعشون کن یه جا.. با تعجب گفتم: براي چی آقا؟ کدوم بچه ها رو جمع کنم..؟ همونطوري که از پشتِ میز بلند میشد گفت: بچه هاي تیم خودمون.. نیروي عملیاتی جدید اومده.. باید آشنا بشین باهم.. و بعد از اتاق بیرون رفت.. بی حوصله از رو صندلی بلند شدم و پایین رفتم.. سعید و داوود سر میزاشون بودن.. قضیه رو بهشون گفتم و باهم کنارِ میزِ من رفتیم.. منتظر بودیم تا آقا محمد بیاد و نیرويِ جدیدو بهمون معرفی کنه.. سعید که طبقِ معمول با نمکاش وقتِ دنیا رو میگرفت گفت: بچه ها به نظرتون چند سالشه؟ پیره یا جوون؟ داوود جواب داد: داري میگی نیروي عملیاتی.. نیروي عملیاتی که پیر نمیشه!سعید شونه اي بالا انداخت و در حالیکه داشت اَدايِ پچ پچ کردنو درمیاورد گفت: همین حسین آقاي خودمون.. هم پیره هم عملیاتی و بعد زد زیرِ خنده! وسطِ خنده هاش بود که با دیدنِ نگاهِ عاقل اندر سفیه ي من و داوود ساکت شد.. بهش گفتم: بنده خدا حسین آقا بفهمه بهش میگی پیر، مرگِ موش میریزه تو غذات بی درد بمیري.. داوود بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت: ولی رسول مردن با مرگِ موش که بی درد نیست.. خواستم جوابشو بدم که دیدم آقا محمد با فرشید، در حالیکه یه پسر هم سن و سالاي خودمون همراهشونه دارن از پله ها پایین میان.. یه جوونِ حدودا بیست و شیش_هفت ساله.. قد بلند، با مو و ریش کاملا مشکی.. پایین که رسیدن، کنارِ اولین میز ایستادن و شروع کردن به صحبت کردن.. احتمالا محمد داشت بچه هاي سایت رو بهش معرفی میکرد.. فرشید از فرصت استفاده کرد و اومد پیشِ ما.. نگاهی بهمون انداخت و گفت: چرا مثلِ گروه سرود وایسادین؟ الان فکر میکنه چه خبره اینجوري براش صف کشیدین! تعجب کردم! این مدل صحبت کردن از فرشید بعید بود! رو بهش گفتم: راستشو بگو تو همین پنج دقیقه چه زخمی بهت زده از دستش شکاري؟! گفت: از این خود شیریناس! نیومده نمیدونی چه "آقا محمد، آقا محمد"ي میکنه! آقا محمدو بگو یه بار اینجوري از تهِ دل به من نگفته فرشید جان! تو اتاقِ آقايِ عبدي فقط دو بارشو خودم شنیدم بهش گفت شهاب جان! شهاب.. پس اسمش شهاب بود! خندیدم و گفتم: از دست تو فرشید، حسودي نکن! دست به سینه ایستاد و صداشو بَم کرد و گفت: من به کسی حسودي نمیکنم این بقیه هستن که حسوديِ منو میکنن! و بعد سعیدو نگاه کرد و گفت: مگه نه سعید؟! مسخره بازیاي این دوتا تمومی نداشت!درگیرِ کل کل بین بچه ها بودیم که آقا محمد با اون پسري که حالا میدونستم اسمش شهابِ یوسفیه به سمتمون اومد.. فرشید راست میگفت.. دقیقا مثلِ گروه سرود ایستاده بودیم.. اول فرشید، بعد داوود، بعد سعید و آخر من.. به راه رفتنش دقت کردم.. یک قدم عقب تر از آقا محمد راه میومد! ناخوداگاه لبخند زدم! به ما که رسیدن، آقا محمد با چشماش داشت ازمون خواهش میکرد آبرو داري کنیم! رو به شهاب گفت: خب آقاي شهابِ یوسفی.. این هم از بچه هاي تیمِ ما.. در واقع باید بگم تیمِ شما! شهاب با متانت سلام کرد! تو چهره‌ش آثاري از خجالت دیده نمیشد ولی آروم بود..! محمد با دست فرشیدو نشون داد و گفت: ایشون آقا فرشید محمدي هستن! مثل خودت یه نیروي عملیاتی درجه یک.. شهاب جلو رفت و دستشو دراز کرد و به فرشید گفت: خیلی خوشحالم از آشنایی باهاتون آقاي محمدي.. و من به این فکر میکردم که اگر فرشید میتونست جواب بده، بهش میگفت ولی من برعکس آقاي یوسفی!
و بعد همینطور با سعید و داوود سلام علیک کردن و محمد کمی راجع به وظایفشون توضیح داد.. نوبت به من رسید.. محمد گفت: خب، ایشون آقا رسولِ کریمی هستن.. نیروي پشتیبانی عملیاتی ما.. که البته تو شاخه ي سایبري هم حرفی براي گفتن نداره! منتظر بودم شهاب دستشو دراز کنه و باهام دست بده.. اما به جاي این کار، لبخندي زد و آقا محمدو نگاه کرد و گفت: پس رسول ایشونن..! محمد اول نگاهی به من کرد و بعد به شهاب با لحنِ شیطنت آمیزي که ازش بعید بود گفت: بله ایشونن..! ناخودآگاه اخمِ ریزي رو پیشونیم نشسته بود..! مگه میشناخت منو!؟ گنگ نگاهش میکردم که با خجالت گفت: آقا محمد.. میگم.. میشه من یکم دهن لق باشم..؟! محمد ابروهاشو بالا انداخت و با لبخند گفت: اسرارِ عملیات براي عملیاته آقا شهاب.. خیر، نمیشه! شهاب با همون لحنِ آرومش گفت: چشم آقا محمد!فرشید راست میگفت! یه طوري با آقا محمد حرف میزد که انگار چند وقته میشناسدش..! چند ثانیه با لبخند نگاهم کرد.. دستش رو سمتم دراز کرد و گفت: خیلی خوشحالم از آشناییتون! و بعد از مکثِ کوتاهی ادامه داد: البته من کم و بیش قبلا باهاتون آشنا شدم.. خیلی دلم میخواست ببینمتون..! و دستمو محکم فِشُرد..! هنوز گنگ بودم! بچه ها رو نگاه کردم و دیدم تو نگاه اونا هم تعجب مشخصه! تنها کسایی که انگار از قضیه خبر داشتن آقا محمد و شهاب بودن.. بعد از معرفی، محمد شهاب رو برد و میزش رو بهش نشون داد.. یه میز دقیقا کنارِ میزِ فرشید! قیافه ي فرشید وقتی آقا محمد داشت بهش میگفت هوايِ شهابو داشته باشه و کارایی که بلد نیست رو یادش بده، دیدنی بود.. نمیدونم فرشید از تهِ دل از شهاب بدش میومد یا نه.. اما من، حسِ خوبی نسبت بهش داشتم..! شاید حسِ خوب رو از احترامی که تو رفتار و صحبت کردنش براي آقا محمد قائل بود میگرفتم.. اما هر چی بود، اینو میدونستم که از اضافه شدنش به جمعمون ناراحت نبودم..! ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
امروزم زود رسیدم، ولی کاملا خود خواسته🤓 در سکوت کتاب بخونیم😌🤌 🌱
یه داستان کوتاهِ خفن از یکی از نویسنده‌های خفن دنیا میخونید براتون بذارم؟! .
ترجمه-داستان-لاتاری-اثر-شرلی-جکسون.pdf
حجم: 397.1K
"لاتاری" از "شرلی جکسون" یکی از داستان کوتاه‌های معروف دنیا در ژانرِ معماییه، اگه دوست داشتید بخونید نظرتون رو به اشتراک بذارید.🌱
یه شارژ ایرانسل برای بیدارا هرکی زود تر بزنه🌱😎
5935639529433760
بزنید روش کپی میشه😌 .
پارت چهل و پنجم: [داوود] چند روزي میشد که الکس و صفایی اعترافاتی کرده بودن که از تطبیق دادنِ اون اطلاعات میشد مدارکی رو به دست آورد که همکاري یه سري از منصب دارهاي پایتخت رو باهاشون اثبات کنه.. به قول آقا محمد، پرونده هر چی شلوغ تر میشد، حل کردنش هم سخت تر میشد.. حالا که شهاب به گروهمون اضافه شده بود کارها یکم سریع تر پیش میرفت و تونسته بودیم بخشی از عقب موندن هامون رو که از نبودِ رسول پیش اومده بود جبران کنیم.. به جز فرشید که "آقاي یوسفی" صداش میزد، همه ي ما "آقا شهاب" صداش میکردیم..!اون اما.. همه ي ما رو به فامیلیمون صدا میزد، به جز رسول..! به رسول میگفت "آقا رسول"..! بلند شدم برم پیشِ رسول که اطلاعات یه فردي رو ازش بگیرم که دیدم خودش داره میاد سمت من.. لبخندي زدم و رو صندلیم نشستم.. اومد کنارم و گفت: آقايِ "از دستورِ فرمانده سرپیچی کن" چطوره..؟ نگاهش کردم و گفتم: سرپیچی نمیکردم رسول.. اتفاقا هر چی میگفت گوش میکردم.. رسول چشمامو ریز کرد و گفت: آره.. از ده شب توبیخیت مشخصه.. چون حرفشو گوش میکردي بهت توبیخی داد..!؟ بعد هم دور و برش رو نگاه کرد و گفت: صَندلی خالی نیست این اطراف ما بشینیم..؟! از رو صندلی خودم پا شدم و گفتم: ببخشید اصلا حواسم نبود، اینجا بشین! با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد و گفت: حتما باید دستگیر میشدم که انقدر مهربون شی؟! بعد هم در حالیکه دور و برشو نگاه میکرد تا صندلی خالی پیدا کنه ادامه داد: تو بشین.. میخوام یه صندلی پیدا کنم بشینم کنارت.. چند قدم اون طرف تر یه چهارپایه بود.. برداشتش و اومد کنار من نشست.. گفت: خُببب آقا داوود تعریف کن ببینم.. ما هر چی از شما شنیدیم از زبونِ بقیه بوده.. خودت بگو برام.. دست به سینه نگاهش کردم و گفتم: کیف میکنی این همه هوادار داري نه!؟ نگاهش رنگی بینِ خوشحالی و ناراحتی داشت.. گفت: داوود همه ي قوتِ قلبم اعتمادي بود که تو و محمد بهم داشتین.. متعجب گفتم: آقا محمد؟! اعتماد؟! پیشِ تو که انقدر خشن و جدي بود.. از کجا فهمیدي بهت اعتماد داره..؟ لبخندي زد و از نوشته ي مخفیانه اي که براش فرستاده بود گفت.. باورم نمیشد.. دلخور شده بودم.. آقا محمد که میخواست این کارو بکنه چرا انقدر منو اذیت کرده بود..؟ ناراحتیم رو دید.. دستش رو روي دستم گذاشت و گفت: از دست محمد دلخور نباش داوود.. هنوز حرفش تموم نشده بود که سریع گفتم: هستم! هستم رسول.. از دستش دلخورم.. رسول، آب شدنِ منو میدید.. جِلِز وِلِز کردن منو میدید و عینِ خیالش نبودرسول گفت: اگه من واقعا جاسوس بودم چی داوود؟ نگاهش کردم و گفتم: نبودي رسول! من مطمئن بودم نبودي! لبخند قشنگی بهم زد.. دستمو فشرد و گفت: تو نمیدونی من از شنیدنِ این حرفا چقدر خوشحال میشم داوود.. ولی تو بگو.. اطمینانِ کامل براي یه مامور امنیتی یعنی چی؟ سرمو پایین انداختم و سکوت کردم.. تکرار کرد: یعنی چی داوود..؟ همونطور که سرم پایین بود گفتم: یعنی شکست.. رسول گفت: پس توقع نداشته باش محمد خیلی راحت بهت میگفته که آره باور دارم رسول بی گناهه! محمد باید به تو میفهموند که نباید به هیچ چیز و هیچکس اعتمادِ کامل کنی.. حتی رسول! باید اینو میفهمیدي داوود.. سري تکون داد و با خنده ادامه داد: که البته نفهمیدي! نفس عمیقی کشیدم.. متوجه حرفاش بودم.. ولی خب، همیشه تعادل برقرار کردن بین منطق و احساس از سخت ترین چیزا بوده.. رسول که انگار میخواست جو رو عوض کنه گفت: واي داوود، فرشیدو دیدي از صبح؟! نگاهش کردم که ادامه داد: قیافه‌ش دیدنیه.. آقا محمد بهش گفته باید یه سري کار با سیستم که مخصوصِ سیستم هاي سایتِ خودمونه رو به شهاب یاد بده.. یعنی انگار مجبورش کردن.. جوري با اخم به بنده خدا یاد میده که نگو! دست به سینه نشستم و گفتم: بنده خدا! ولی خب فکر نکن حواسم بهت نیستا آقا رسول.. همه رو به فامیلی صدا میکنه به تو که میرسه لبخندِ مَکُش مرگِ ما میزنه میگه آقا رسول! رسول بلند زد زیرِ خنده بعد یهو انگار که یادش افتاده باشه وسطِ سایتیم صداش رو آورد پایین و اطرافو نگاه کرد.. بعد در حالیکه هنوز رگه هاي خنده و شیطنت تو صداش مشخص بود گفت: چرا همتون حسود شدین داوود؟! جدي گفتم: همینه که هست.. بعد با دهن کجی گفتم: آقا رسول! رسول دیگه رسما پهن شده بود رو میزِ من و میخندید! گفتم: نگاه چه خوششم اومده.. جمع کن خودتو.. پاشو برو سر میز خودت اصن.. رسول که چشماش تو شیطون ترین حالتِ خودشون بودن با ذوقِ ساختگی گفت: ولی داوود باید صمیمانه تر صداش کنیم غریبی نکنه، بهش بگیم داداش شهاب.. چقدرم بهش میاد.. نظرته؟!
و بعد دوباره خنده‌شو از سر گرفت.. منم از کاراش خندهم گرفته بود! وسط خندیدنش یهو خودشو جمع کرد و صاف نشست.. با لبخند به پشت سر من نگاه میکرد.. بهش گفتم: چیشد؟! نگاه چجوري هم لبخند ملیح میزنه! تو اصلا بلد بودي ملیح لبخند بزنی؟ بیا.. هنوز نیومده ازش تاثیر گرفتی لبخندِ ژکوند تحویل من میدي.. من این جملاتو میگفتم و رسول هی ابرو مینداخت بالا..! ادامه دادم: الان ابرو برا چی میندازي بالا..؟! مگه دروغ میگم..؟ رسول که انگار ابرو بالا انداختنو بی فایده دیده بود، از صندلیش بلند شد و گفت: جانم آقا شهاب..؟ پوزخندي زدم و در حالیکه داشتم برمیگشتم پشت سرمو نگاه کنم گفتم: اول اینکه به قول خودت رسول جان، این کارا قدیمی شده.. دوما... و حرفم توي دهنم موند..! شهاب در حالیکه دوتا زونکن دستش بود با تعجب ما رو نگاه میکرد.. به ذهنم فشار آوردم ببینم اسمی ازش بردم یا نه.. چیزي یادم نیومد.. امیدوار بودم اسمشو نبرده باشم! دلم نمیخواست از شوخیامون ناراحت شده باشه.. یکم این پا و اون پا کرد و بعد آروم گفت: ببخشید.. فکر کنم مزاحمتون شدم.. و خواست بره که رسول صداش کرد و گفت: نه نه.. مراحمی.. کاري داشتی؟ شهاب گفت: آقاي محمدي گفتن برگه هاي این دوتا فایل رو بر اساس تاریخ مرتب کنم.. تاریخ یه سریاشون بر اساس شماره تو سیستم ثبت شده.. گفتن به شما بگم دسترسی سیستم منو باز کنید.. رسولو نگاه کردم.. مطمئن بودم اونم دقیقا داره به همون چیزي که من فکر میکنم فکر میکنه! فرشید یه کار خیلی سخت رو بهش سپرده بود.. اونم براي کسی که تازه وارد سایت ما شده بود.. رسول سري تکون داد و گفت: بله بله، حتما.. بریم سر میزتون.. و از کنار میز من دور شدن.. از کارِ فرشید هم خنده‌م گرفته بود و هم دلم براي شهاب میسوخت.. درسته گاهی وقتا ما با افراد تازه وارد سخت تر برخورد میکردیم که راه و روش کار رو خوب یاد بگیرن.. اما این دیگه زیاده روي بود.. یادِ چند دقیقه پیش افتادم..! نمیدونستم از حرف هامون چی برداشت کرده.. از خودم ناراحت بودم.. شهاب نباید حس میکرد بینِ ما اضافیه.. نفسمو بیرون دادم و با خودکارم رو میز ضرب گرفتم.. بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم.. شاید ریختنِ سه تا چایی میتونست یکم این جوِ سنگینو برطرف کنه! ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown