eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
752 دنبال‌کننده
26 عکس
2 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
بودنت حال مرا یک جور دیگر میکند حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند(:
امروز ساعت شیش ناشناس داریم خوشگلا ببینم چجوری میترکونید ناشناس و ❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191 حرفی سخنی نظری انتقادی دارید بریزید اینجا که من اومدممم به همشون جواب بدم
مرسی که کویر نشد قشنگای من ❤️✨
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191 حرفی سخنی نظری انتقادی دارید بریزید اینجا که من اومدممم ب
لینک همینجا میمونه هرچی دلتون میخواد اینجا بنویسید برام سعی میکنم هر روز یا دو سه روز یه بار چک کنم جواب بدم
منتظر پارتای امشب باشید 💙💙💙
او با کوله‌باری از خاطراتِ تلخ و عزمی راسخ پا به این عرصه گذاشت. انتقام، تنها واژه‌ای بود که در سیاهِ قلبش می‌درخشید؛ نوری کورسو برای خواهرِ از دست رفته‌اش. او آماده بود تا برای بازپس‌گیریِ عدالت، از میانِ تاریکی‌ها عبور کند، حتی اگر شعله‌ی وجودش در این راه خاکستر شود.
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #86 ⊱ ──────────────────────── ⊰ یکم به تخت نزدیک تر شدم . با
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ زمان حال از زبان سمیه با بهت بعد از تموم شدن پیامی که هستی برام فرستاده بود به بچه ها که دست کمی از من نداشتن و خاله لیلی که گریه میکرد و چند تا از مهموناشون نگاه کردم . انتقاممم؟ اونم کی هستیییی . گوشیم و برداشتم و با کلافگی شمارش و گرفتم. _مخاطب در دست.. گوشیو پایین آوردم و مجدد شمارش و گرفتم و زیر لب زمزمه کردم_دختره سرتق . از زبان هستی سوییچ ماشین و گرفتم و تشکر کوتاهی از فروشنده کردم . به سرعت از نمایشگاه زدم بیرون . به 206 مشکی جلوی در نگاهی کردم . هرچی داشتم و گذاشتم که فقط بتونم ماشین بگیرم . به سمتش رفتم . در راننده رو باز کردم و نشستم . بی توجه به کوچیک ترین چیزی کولم و که شامل همه وسایلی میشد که با خودم آورده بودم و به همراه کیف دوشی کوچیکم روی صندلی شاگرد گذاشتم . بعدش استارت زدم. اگه قبلا بود شاید خیلی برا ماشین خریدنم ذوق میکردم . حتی شاید از ذوق گریه میکردم . ولی برای رسیدن به هدفم یه چند وقتی باید قلبم سایلنت شه . باید احساساتم و خاموش کنم تا دست و پامو نگیره. با به یاد آوردن خط جدیدم دوباره ماشین و خاموش کردم . گوشیم و از روی صندلی شاگرد چنگ زدم . روشنش کردم که عکس خودم و ماهور و مامان و روی پس زمینه دیدم. زیر لب زمزمه وار گفتم _انتقام تک تک اشکات و میگیرم مامان قشنگم . ببخشید اینجوری رفتم ‌. بعد مکث کوتاهی ادامه دادم _ولی میام. دست پر ام میام . بلافاصله بعد از این حرفم خطمو در آوردم و شکوندمش. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰