eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
751 دنبال‌کننده
28 عکس
6 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191 حرفی سخنی نظری انتقادی دارید بریزید اینجا که من اومدممم به همشون جواب بدم
مرسی که کویر نشد قشنگای من ❤️✨
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191 حرفی سخنی نظری انتقادی دارید بریزید اینجا که من اومدممم ب
لینک همینجا میمونه هرچی دلتون میخواد اینجا بنویسید برام سعی میکنم هر روز یا دو سه روز یه بار چک کنم جواب بدم
منتظر پارتای امشب باشید 💙💙💙
او با کوله‌باری از خاطراتِ تلخ و عزمی راسخ پا به این عرصه گذاشت. انتقام، تنها واژه‌ای بود که در سیاهِ قلبش می‌درخشید؛ نوری کورسو برای خواهرِ از دست رفته‌اش. او آماده بود تا برای بازپس‌گیریِ عدالت، از میانِ تاریکی‌ها عبور کند، حتی اگر شعله‌ی وجودش در این راه خاکستر شود.
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #86 ⊱ ──────────────────────── ⊰ یکم به تخت نزدیک تر شدم . با
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ زمان حال از زبان سمیه با بهت بعد از تموم شدن پیامی که هستی برام فرستاده بود به بچه ها که دست کمی از من نداشتن و خاله لیلی که گریه میکرد و چند تا از مهموناشون نگاه کردم . انتقاممم؟ اونم کی هستیییی . گوشیم و برداشتم و با کلافگی شمارش و گرفتم. _مخاطب در دست.. گوشیو پایین آوردم و مجدد شمارش و گرفتم و زیر لب زمزمه کردم_دختره سرتق . از زبان هستی سوییچ ماشین و گرفتم و تشکر کوتاهی از فروشنده کردم . به سرعت از نمایشگاه زدم بیرون . به 206 مشکی جلوی در نگاهی کردم . هرچی داشتم و گذاشتم که فقط بتونم ماشین بگیرم . به سمتش رفتم . در راننده رو باز کردم و نشستم . بی توجه به کوچیک ترین چیزی کولم و که شامل همه وسایلی میشد که با خودم آورده بودم و به همراه کیف دوشی کوچیکم روی صندلی شاگرد گذاشتم . بعدش استارت زدم. اگه قبلا بود شاید خیلی برا ماشین خریدنم ذوق میکردم . حتی شاید از ذوق گریه میکردم . ولی برای رسیدن به هدفم یه چند وقتی باید قلبم سایلنت شه . باید احساساتم و خاموش کنم تا دست و پامو نگیره. با به یاد آوردن خط جدیدم دوباره ماشین و خاموش کردم . گوشیم و از روی صندلی شاگرد چنگ زدم . روشنش کردم که عکس خودم و ماهور و مامان و روی پس زمینه دیدم. زیر لب زمزمه وار گفتم _انتقام تک تک اشکات و میگیرم مامان قشنگم . ببخشید اینجوری رفتم ‌. بعد مکث کوتاهی ادامه دادم _ولی میام. دست پر ام میام . بلافاصله بعد از این حرفم خطمو در آوردم و شکوندمش. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با دیدن هستی از پشت شیشه کافه به یلدا که همچنان پشت خط درحال شر و ور گفتن بود گفتم_اوکی هر گ.وهی میخوای بخوری بخور . انقدرم پری پری نکن . نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم _ حواست به دوربینا باشه. بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن بهش بدم قطع کردم . گوشیو گذاشتم رو میز که همون لحظه در باز شد و هستی وارد شد. با چشمای ریز شده نگاش کردم . ترنچ کت بلند مشکی که یقه برگردون و دو ردیف دکمه در موازات سینه داشت پوشیده بود . آستیناش گشاد بود و با یه بند جمع شده بود . شلوار راسته مشکی پوشیده بود که قسمت پایینش توی بوت های نیم ساقش فرو رفته بود . با یه شال مشکی ساده و یه کیف دوشی ساده . شالش آزادانه نیم سرش و پوشش میداد و مقداری از موهاش به صورت کج توی صورتش ریخته بودن . خب .... این تغییر برای هستی ای که همیشه پوشیده بود بعد این اتفاقا اصلا چیز عجیبی نیست . استایل گنگ و سرد و خشن .. البته اگه ظاهر و باطن رو یکی در نظر بگیریم . از روی صندلی بلند شدم که با دیدنم به سمتم اومد . وقتی بهم رسید دستم و دراز کردم سمتش و لبخند ملایمی زدم_ سلام عزیزم. سرش و بالا آورد و به چشمام نگاه کرد . نمیدونم چرا ناخواسته از نفرت و سردی ای که تو چشماش دیدم یه حس خیلی بدی تو تنم پیچید . تو یه حرکت ناگهانی چنان زد زیر دستم که به بالا پرت شد و بعدش بی توجه به من صندلی و عقب کشید و نشست . طبیعی بود . اون فهمیده بود کار ما بوده پس هر کاری میکرد طبیعی بود . مجدد سرجام نشستم . نگاهی به محوطه کافه که به جز ما کسی داخلش نبود کرد . پوزخندی رو لبش نشست . نگاهی به پوزخندی روی لبش کردم بعد گفتم_ خالیه چون خصوصیه. نگاه بی حسش و دوخت به چشمام_خیلی چیزای دیگه ام خصوصیه . مثل زندگی آدما. در ادامه حرفش گفتم_البته...اگه زندگی کسیو خراب نکرده باشن. توجهی به حرفم نکرد. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با انگشتاش روی میز ضرب گرفت . یهو خم شد رو میز _باتو کاری ندارم. اسم اون اصل کاریه رو می‌خوام . خندیدم_دیگه چی؟؟ منتظر خیره شد بهم تا حرف بزنم ولی منم بدون حرف تخس زل زدم تو چشماش . انگار عجله داشت چون سریع به حرف اومد_من همه چیو میدونم. نمی‌خواد برا من ادای آدمای پاک دامن و در بیارید. لبخندی بهش زدم و با آرامش گفتم_نه دیگه. همه چیو نمیدونی . اگه میدونستی که می‌فهمیدی چرا این بلاها داره سرت میاد. دندوناش و از خشم زیاد رو هم میسایید. با صدای خشنی گفت_اسم اون ح..روم...زاده رو بگو . آرشامه آره؟ نچ کشیده ای گفتم . حالت متفکری به خودم گرفتم_والا ح...روم..زاده که نمی‌شناسم ولی اونی که تو دنبالشی یه اسم خاصی داشت .. اممم.....زرد...نه...توسی... یهو بشکنی تو هوا زدم_ آها ...یادم اومد . مشکی بود. نگاهش رنگ تعجب گرفت که تک خنده ای کردم و دستام و روی میز تو هم قلاب کردم_آره دیگه. بعد چند ثانیه مکث ضربه آرومی رو میز زد و گفت _اینطور که معلومه سمعک لازمی . گفتم اسم بگو نگفتم بیا ترکیب رنگ یادم بده که اسم رنگارو میگی برا من. قرار نیس نقاشی بکشیم . عاشق نقاشی و طراحیه. میدونم ‌. در واقع خیلی چیزا در موردش میدونم که شاید خودشم ندونه. دوباره خندیدم و شونه ای بالا انداختم_بکشیم خب ...کیه که بدش بیاد. بلند شد وایساد و با نگاه بدی که بهم انداخت گفت _شاید تو بدت نیاد ولی من خیلی بدم میاد با یه نامرد کاری که خیلی دوس دارم و انجام بدم . بعد دستاش و به حالت تکیه گاه گذاشت روی میز_ اسم؟ ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰