https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191
حرفی سخنی
نظری انتقادی دارید بریزید اینجا که من اومدممم به همشون جواب بدم
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191 حرفی سخنی نظری انتقادی دارید بریزید اینجا که من اومدممم ب
لینک همینجا میمونه
هرچی دلتون میخواد اینجا بنویسید برام
سعی میکنم هر روز
یا دو سه روز یه بار چک کنم جواب بدم
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #86 ⊱ ──────────────────────── ⊰ یکم به تخت نزدیک تر شدم . با
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #87
⊱ ──────────────────────── ⊰
زمان حال
از زبان سمیه
با بهت بعد از تموم شدن پیامی که هستی برام فرستاده بود به بچه ها که دست کمی از من نداشتن و خاله لیلی که گریه میکرد و چند تا از مهموناشون نگاه کردم .
انتقاممم؟
اونم کی هستیییی .
گوشیم و برداشتم و با کلافگی شمارش و گرفتم.
_مخاطب در دست..
گوشیو پایین آوردم و مجدد شمارش و گرفتم و زیر لب زمزمه کردم_دختره سرتق .
از زبان هستی
سوییچ ماشین و گرفتم و تشکر کوتاهی از فروشنده کردم .
به سرعت از نمایشگاه زدم بیرون .
به 206 مشکی جلوی در نگاهی کردم .
هرچی داشتم و گذاشتم که فقط بتونم ماشین بگیرم .
به سمتش رفتم .
در راننده رو باز کردم و نشستم .
بی توجه به کوچیک ترین چیزی کولم و که شامل همه وسایلی میشد که با خودم آورده بودم و به همراه کیف دوشی کوچیکم روی صندلی شاگرد گذاشتم .
بعدش استارت زدم.
اگه قبلا بود شاید خیلی برا ماشین خریدنم ذوق میکردم .
حتی شاید از ذوق گریه میکردم .
ولی برای رسیدن به هدفم یه چند وقتی باید قلبم سایلنت شه .
باید احساساتم و خاموش کنم تا دست و پامو نگیره.
با به یاد آوردن خط جدیدم دوباره ماشین و خاموش کردم .
گوشیم و از روی صندلی شاگرد چنگ زدم .
روشنش کردم که عکس خودم و ماهور و مامان و روی پس زمینه دیدم.
زیر لب زمزمه وار گفتم _انتقام تک تک اشکات و میگیرم مامان قشنگم .
ببخشید اینجوری رفتم .
بعد مکث کوتاهی ادامه دادم _ولی میام. دست پر ام میام .
بلافاصله بعد از این حرفم خطمو در آوردم و شکوندمش.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #89
⊱ ──────────────────────── ⊰
با دیدن هستی از پشت شیشه کافه به یلدا که همچنان پشت خط درحال شر و ور گفتن بود گفتم_اوکی هر گ.وهی میخوای بخوری بخور .
انقدرم پری پری نکن .
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم _ حواست به دوربینا باشه.
بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن بهش بدم قطع کردم .
گوشیو گذاشتم رو میز که همون لحظه در باز شد و هستی وارد شد.
با چشمای ریز شده نگاش کردم .
ترنچ کت بلند مشکی که یقه برگردون و دو ردیف دکمه در موازات سینه داشت پوشیده بود .
آستیناش گشاد بود و با یه بند جمع شده بود .
شلوار راسته مشکی پوشیده بود که قسمت پایینش توی بوت های نیم ساقش فرو رفته بود .
با یه شال مشکی ساده و یه کیف دوشی ساده .
شالش آزادانه نیم سرش و پوشش میداد و مقداری از موهاش به صورت کج توی صورتش ریخته بودن .
خب ....
این تغییر برای هستی ای که همیشه پوشیده بود بعد این اتفاقا اصلا چیز عجیبی نیست .
استایل گنگ و سرد و خشن ..
البته اگه ظاهر و باطن رو یکی در نظر بگیریم .
از روی صندلی بلند شدم که با دیدنم به سمتم اومد .
وقتی بهم رسید دستم و دراز کردم سمتش و لبخند ملایمی زدم_ سلام عزیزم.
سرش و بالا آورد و به چشمام نگاه کرد .
نمیدونم چرا ناخواسته از نفرت و سردی ای که تو چشماش دیدم یه حس خیلی بدی تو تنم پیچید .
تو یه حرکت ناگهانی چنان زد زیر دستم که به بالا پرت شد و بعدش بی توجه به من صندلی و عقب کشید و نشست .
طبیعی بود .
اون فهمیده بود کار ما بوده پس هر کاری میکرد طبیعی بود .
مجدد سرجام نشستم .
نگاهی به محوطه کافه که به جز ما کسی داخلش نبود کرد .
پوزخندی رو لبش نشست .
نگاهی به پوزخندی روی لبش کردم بعد گفتم_ خالیه چون خصوصیه.
نگاه بی حسش و دوخت به چشمام_خیلی چیزای دیگه ام خصوصیه . مثل زندگی آدما.
در ادامه حرفش گفتم_البته...اگه زندگی کسیو خراب نکرده باشن.
توجهی به حرفم نکرد.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #90
⊱ ──────────────────────── ⊰
با انگشتاش روی میز ضرب گرفت .
یهو خم شد رو میز _باتو کاری ندارم. اسم اون اصل کاریه رو میخوام .
خندیدم_دیگه چی؟؟
منتظر خیره شد بهم تا حرف بزنم ولی منم بدون حرف تخس زل زدم تو چشماش .
انگار عجله داشت چون سریع به حرف اومد_من همه چیو میدونم. نمیخواد برا من ادای آدمای پاک دامن و در بیارید.
لبخندی بهش زدم و با آرامش گفتم_نه دیگه. همه چیو نمیدونی .
اگه میدونستی که میفهمیدی چرا این بلاها داره سرت میاد.
دندوناش و از خشم زیاد رو هم میسایید.
با صدای خشنی گفت_اسم اون ح..روم...زاده رو بگو . آرشامه آره؟
نچ کشیده ای گفتم .
حالت متفکری به خودم گرفتم_والا ح...روم..زاده که نمیشناسم ولی اونی که تو دنبالشی یه اسم خاصی داشت ..
اممم.....زرد...نه...توسی...
یهو بشکنی تو هوا زدم_ آها ...یادم اومد .
مشکی بود.
نگاهش رنگ تعجب گرفت که تک خنده ای کردم و دستام و روی میز تو هم قلاب کردم_آره دیگه.
بعد چند ثانیه مکث ضربه آرومی رو میز زد و گفت _اینطور که معلومه سمعک لازمی .
گفتم اسم بگو نگفتم بیا ترکیب رنگ یادم بده که اسم رنگارو میگی برا من.
قرار نیس نقاشی بکشیم .
عاشق نقاشی و طراحیه.
میدونم .
در واقع خیلی چیزا در موردش میدونم که شاید خودشم ندونه.
دوباره خندیدم و شونه ای بالا انداختم_بکشیم خب ...کیه که بدش بیاد.
بلند شد وایساد و با نگاه بدی که بهم انداخت گفت _شاید تو بدت نیاد ولی من خیلی بدم میاد با یه نامرد کاری که خیلی دوس دارم و انجام بدم .
بعد دستاش و به حالت تکیه گاه گذاشت روی میز_ اسم؟
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰