4_5922321612656348038.mp3
11.51M
#کارگاه_انصاف 2⃣3⃣
#استاد_شجاعی 🎤
💥 بزرگترین بیانصافی را، تمام انسانها، در حق خودشان، مرتکب میشوند.
ولی عموماً از ادراک آن ناتوانند، تا زمانیکه حجابهای مادی از پیش چشمانشان کنار میروند، و متوجه این خسارت عظیم میشوند ...
5_6204085666435826156.m4a
5.02M
🔹 سخنان دکتر امیر اشرفی
پاتولوژیست و متخصص آسیب شناسی، مدیر گروه آناتومیکال پاتولوژی سیدنی استرالیا
استادیار دانشگاه سیدنی
حرم
"رمان #شکسته_هایم_بعدتو #قسمت_ششم دستش را به سمت آیه گرفت و آیه آرام انگشتر را به انگشتش کرد. سا
"رمان #شکسته_هایم_بعدتو
#قسمت_هفتم
_من نمیخوام شما اینطور باشید، اگه هنوز نتونستید قبول کنید، من میرم تا شما آماده بشید! میرم که حضورم اذیتتون نکنه، من اومدم که دیگه اشک رو صورتتون نریزه! نه اینکه خودم باعث ریختن اون اشکا بشم؛ میرم تا شما با این عقد کنار بیاید! حااا هم لطفا اشکاتونو پاک کنید که بریم پیش بقیه، منتظرن؛ بذارید فکر کنن همه چیز خوبه!
آیه سکوت کرده بود؛ شاید همه گاهی که میشکنند، سکوت را دوست داشته باشند، شاید بعضی حرفها را نتوان گفت، شاید گاهی نیاز است کسی را داشته باشیم که از ما دفاع کند؛ شاید چیزی در این زندگی کم داشته باشیم... چیزی شبیه مدافع! شبیه همان مدافعان سبزپوشی که اسلحه در دست دارند... کمی شبیه سید مهدی! کسی که غیرتی شود و
نعرهی هل من مبارز گوید. کسی که شاید شما او را بشناسید یا شاید نه،مثل رهگذری که به فریاد دردمند بی دفاعی میرسد! گاهی همه ی ما کسی را میخواهیم شبیه به کوه باشد، شبیه دریایی طوفانی؛ برایمان غیرتی شود! جای ما حرف بزند، جای ما اشک بریزد! کسی که شانه شود برای بغضهایمان! عصای دستمان باشد، گاهی مقابلمان بایستد و فریاد بزند که بیدار شو... که دنیا در انتظار تو نمیماند! گاهی کسی را
میخواهیم که برایمان دل بسوزاند و بگذارد زانوی غم بغل گرفته و برای
خودمان مرثیه بخوانیم! بالای آرزوهایمان مراسم بگیریم و با هم اشک بریزیم و از روزهایی که بودند بگوییم.
ناهار را که خوردند، صدرا با همدستی محمد و یوسف و مسیح، شیطنت کرده و دبه ای آوردند و بزن و برقصی راه انداختند. بیشتر شبیه به مسخره بازی بود و خنده ی حاج علی هم بلند شده بود. زینب هم با آن لباس عروسش دست میزد و برای خودش بالاو پایین میپرید. مهدی فقط در آغوش رها با تعجب نگاه میکرد که صدرا او را از رها گرفت و با
خنده گفت:
_بچه تو به کی رفتی آخه؟! یه کم از من یاد بگیر، مظلوم باشی که کلاهت پس معرکه است!
آیه در افکار خود غرق بود. ارمیا به ظاهر لبخند میزد اما تمام حواسش به حواس آیه بود که هر جایی بود جز اینجا؛ شاید جایی نزدیک گلزار شهدای شهر قم بود که این سر و صدا هم او را هوشیار نمیکرد.
تلفنش را برداشت و به حیاط کوچک خانه ی محبوبه خانم رفت. همیشه وقتی همه دور هم جمع میشدند، به خانه ی محبوبه خانم میآمدند که بزرگتر بود. این خواسته ی خود محبوبه خانم بود! او هم گاهی دلش صدای شادی و خنده میخواست، بزرگتر بودن خانه تنها بهانه بود!
ارمیا چند تماس گرفت و بعد به داخل خانه آمد، صدایش را صاف کرد و
گفت:
_ببخشید میشه چند لحظه به من گوش کنید؟
همه به ارمیا نگاه کردند. ارمیا لبش را تر کرد:
_راستش من باید برم سر کار، کار مهمیه! شرمنده شما و آیه خانم، به محض اینکه اوضاع رو به راه بشه، برگشتم!
صدای اعتراض بلند شد. مسیح اخم کرد و گوشی تلفنش را برداشت و پیامی فرستاد... جوابش را که دید به پهلوی یوسف زد و پیام را نشانش داد، آخر چرا؟!
ارمیا مقابل آیه روی زمین زانو زد که آیه خودش را کمی جمع تر کرد.
ارمیا چشمانش را با درد بست و گفت:
_دارم میرم که اینقدر ناراحت نباشی! هر وقت آماده شدی بهم بگو بیام،
حتی اگه بازم سه سال طول بکشه!
آیه بهت زده به ارمیا نگاه کرد، مگر میشود؟
ارمیا بلند شد و به سمت حاج علی رفت او را در آغوش گرفت و گفت:
_شرمنده بابا، زنم دستت امانت که برم و بیام؛ من قسم خوردم که اولویت برام کشورم و دینمه، بابا مواظب امانتیم باش!
حاج علی چندبار به پشت شانه ی ارمیا زد و گفت:
_برو خیالت راحت!
ارمیا رفت؛ زینب گریه کرد... یوسف و مسیح با ابروهای گره کرده دقایقی نشستند و زود بلند شدند و خداحافظی کردند. صدرا کلافه بود. از مسیح شنیده بود که ارمیا خودش، خود را فراخوانده و رفته است. شنیده بود که قرار است فردا با اعزامی ها به سوریه برود. کسی که چند روز پیش برگشته است، امروز عقد کرده، خودش را دوباره عازم کرده! میدانست هرچه هست مربوط به آیه است؛ شاید همه میدانستند که ارمیا خودش به خاطر آیه رفته است. این از نگاه گریزان همه پیدا بود.
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
حرم
"رمان #شکسته_هایم_بعدتو #قسمت_هفتم _من نمیخوام شما اینطور باشید، اگه هنوز نتونستید قبول کنید، من م
"رمان #شکسته_هایم_بعدتو
#قسمت_هشتم
چهل روز است که ارمیا رفته است... چهل روز است که زینب با گریه میخوابد... چهل روز است رها سر سنگین شده است... چهل روز است سید مهدی در خوابش می آید و با ناراحتی از او رو برمیگرداند و زمزمه
میکند:
_منو شرمنده کردی آیه!
چهل روز است مسیح و یوسف نیامده اند و خبری از ارمیا نیست... چهل روز است که آیه همسر شده و از همسرش خبری نیست... چهل روز است که دلش خوش است که بیخبری خوش خبری است... چهل روز است که صدای خنده های کودکانه ی زینب در خانه نمیپیچد؛ چهل روز است که آیه تقاص پس میدهد... تقاص دل شکسته ی ارمیایی که یتیم بود و در یتیم خانه بزرگ شد و تمام آرزویش داشتن یک خانواده بود. تقاص دل یتیم زینب بود... دل کودکی که پدر میخواست، کودکی که فقط سهمش از پدر یک سنگ قبر بود... چهل روز است که با ترس از خواب میپرد و پدر میخواهد!
دلش کمی زندگی میخواست، کمی خواب آرام برای دخترکش... کمی صدای خنده، کمی...
صدای زنگ خانه بلند شد. زینب از خواب پرید و صدا زد:
_بابا... بابا!
قبل از اینکه آیه بلند شود، به سمت آیفون رفت و در را باز کرد و به سمت
در خانه رفت و آن را گشود و از پله ها به پایین دوید. آیه هیچوقت نفهمید که زینب چگونه میفهمد که ارمیا پشت در است؟ شاید همانطور که خودش همیشه میفهمید که سید مهدی پشت در است! این را فقط خدا میداند...
ارمیا با لباسهای سبزش، با آن کلاه کج روی سرش، با زینبی در آغوش، از پله ها بالا می آمد. مقابل در که رسید، آیه با آن چادر گلدارش را که دید، سرش را پایین انداخت و گفت:
_تازه رسیدم، دلم طاقت نیاورد، اومدم زینب رو ببینم، ببخشید مزاحم
شدم!
آیه از مقابل در کنار رفت و ارمیا وارد شد. همانطور معذب ایستاده بود که آیه گفت:
_زینب خواب بود، اتاقش اون اتاق کناریهست؛ در سمت راستیشم سرویس بهداشتیه!
آیه به سمت آشپزخانه رفت. رفتن که نه، فرار کرد. مشغول گرم کردن غذایی شد که برای نهار فردا آماده کرده بود، بعدا یک فکری برای فردا میکرد.
سفره را که چید، ارمیا دست و صورتش را شسته بود و با همان لباسها و همانطور زینب در بغل، به او نگاه میکرد. چادرش را روی سرش مرتب کرد و نگاه متعجب ارمیا را شکار کرد:
_چیزی شده؟
ارمیا لبخند زد:
_شام نخورده بودید؟
_برای شماست؛ بفرمایید!
لبخند ارمیا عمیق تر شد. یک نفر برایش سفره انداخته! از ماموریت آمده وخانه ای هست که دخترکش در آن در انتظار است... یک نفر چشم به راهش است، گرچه دلش میخواست یک نفر دیگر هم چشم به راهش باشد، حالا همین هم بس بود، نبود؟ دلش با همین ها خوش بود. دلش زیاده خواه که نبود! همینکه چراغی روشن بود، همینکه سفره ای برایش مهیا شد، همینکه کسی به استقبالش آمد، همینکه دستهای کوچکی حوله ی صورتشان را با تو شریک شوند و کسی چشم غره نرود کافی بود، نبود؟
سر سفره که نشست، زینب را روی پایش نشاند... غذا کشید و مشغول شد؛ هیچوقت قیمه ای به این خوشمزگی نخورده بود؛ شاید آن همه غربت و جنگ و درد بود که حالا در آرامش نشسته و غذا میخورد، برایش لذتبخش است؛ شاید هم چون اولین بار است که کسی اینگونه برایش سفره می اندازد و مقابلش مینشیند تا غذا بخورد. حس های جدیدش را دوست داشت... حس خانواده! عطر حضور یک زن که جان میدهد به خانه ات، عطر نفسهای دخترکی که روح خانه است؛ شایدَمرد بودن هم قشنگتر میشود وقتی تکیه گاه میشوی برای اینها! انگشتر عقیق سید مهدی در دست چپش میدرخشید. همان دستی که به دور زینب بود.
همان دستی که دخترکش را در آن میفشرد. این دست شاید دست سید
مهدی هم بود... پدر است دیگر، شاید خود را اینگونه به دخترکش برساند! با انگشتری که عطر شهادت دارد...
آیه: زینب جان، بشین پایین! بذار بابا غذاشو بخوره، باشه مامانی؟
زینب بیشتر به ارمیا چسبید. چشمانش خمار خواب بود. ارمیا دستی روی موهای دخترکش کشید:
_من راحتم، بذارید بغلم باشه! وقتی برم، حسرت این لحظه ها با منه.
آیه: مگه قراره دوباره برید؟
ارمیا قاشق را روی بشقاب گذاشت و سرش را بالا گرفت:
_هنوز شما نگفتید که بیام! الان هم اگر جسارت کردم و اومدم به خاطر زینب بود، دلم طاقت نداشت. هر شب خواب میدیدم داره گریه میکنه!
آیه نگاهش را به زینب انداخت که چشمانش نیمه باز بود:
_هر شب این چهل شبو گریه کرده!
ارمیا روی موهای زینب را بوسید:
_شما هم این روزها رو شمردین؟
آیه: چهل روزه همه ازم رو میگیرن؛ چهل روزه دخترم بیتابه، این روزا شمردن نداره؟
ارمیا ابرو در هم کشید:
_برای چی از شما رو میگرفتن؟
آیه: همه میدونن رفتن شما تقصیر منه!
ارمیا جدی شد و صدایش خش برداشت:
_این به من و شما ربط داره، حق نداشتن اینکارو بکنن؛ از کجا فهمیدن؟!
آیه: شما همکارایی دارید که براتون برادری میکنن؛ حق داشتن که از دستم ناراحت بشن!
ارمیا تلفنش را از جیب لباسش درآورد. میخواست به یوسف زنگ بزند،
حرم
"رمان #شکسته_هایم_بعدتو #قسمت_هشتم چهل روز است که ارمیا رفته است... چهل روز است که زینب با گریه می
آنها حق نداشتند که آیه ی زیبای زندگی اش را آزار دهند.
آیه مداخله کرد:
_دارید چیکار میکنید؟
ارمیا نگاهش را از روی تلفن بلند نکرد:
_زنگ میزنم ببینم به چه حقی تو زندگی من دخالت کردن و باعث ناراحتی زنم شدن!
گاهی اشکال ندارد که برای غیرت همسرت لبخند بزنی! اشکال دارد؟ آیه
لبخند زد:
_این کارو نکنید، تقصیر اونا نبود؛ مقصر من بودم! راستیتش خود بابا اصرار کرد که ببینن شما واقعا احضار شدید یاخودتون رفتید، اونا هم مجبور شدن بگن که قبلا پیگیر شدن و فهمیدن خودتون خواستید.
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
1 ماه مضان
2 ـ احتجاج اُبیّ بن کعب بر ابوبکر
هنگامی که ابوبکر در روز جمعه ی اوّل ماه رمضان خطبه ای خواند، اُبیّ بن کعب ایستاد و خطبه ای خطاب به انصار و مهاجر قرائت کرد.
در این خطبه اُبیّ بن کعب از فضائل و مناقب امیر المؤمنین علیه السّلام و جانشینی بلا فصل بعد از رسول خدا صلّی الله علیه و آله ایراد سخن کرد و در دفاع از ولایت جواب همگان را داد.
قسمتی از خطبه ی اُبیّ بن کعب چنین است :
آیا نمی دانید که رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود :
«هر کس من مولای اویم این علی علیه السّلام مولای اوست، و هر کس من نبیّ اویم این علی علیه السّلام امیر اوست» ؟
آیا نمی دانید که رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود :
«یا علی مَثَل من و تو مانند هارون نسبت به موسی علیه السّلام است. اطاعت از تو بعد از من واجب است مانند اطاعت از من در زمان حیاتم؛ جز اینکه بعد از من پیامبری نیست».
آیا نمی دانید که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود :
«وصیّت می کنم به شما که با اهل بیتم به خیر و خوبی. کسی بر آن ها پیشی نگیرد بلکه آنها را مقدّم بدارید. کسی به آنها دستور ندهد، بلکه دستورات آنان را گوش فرا دهید ...».
آیا نمی دانید رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود :
«علی بن ابی طالب علیهما السّلام زنده کننده ی سنّت من و معلّم امّت من است ...». (6)
📚 منابع :
6. احتجاج : ج 1، ص 153. و ... .
1 ماه رمضان
3 ـ مرگ مَروان
در این روز درسال 65 هـ مروان بن حکم در سنّ 61 یا 63 یا 81 سالگی در دمشق به درکات جحیم شتافت، و مدّت خلافت او 9 ماه بود. (7) قولی هم در سوّم این ماه است. (8)
مروان پسر حکم بن ابی العاص بود و به «وزغ بن وزغ» ملقّب گردیده بود.
او و پدرش مورد لعن پیامبر صلّی الله علیه و آله واقع شدند، حتّی عایشه به مروان گفت :
شهادت می دهم که پیامبر صلّی الله علیه و آله پدرت را لعن کرد در حالی که تو در صلب او بودی.
مروان در عداوت با خدا و پیامبر صلّی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام خصوصاً امیر المؤمنین علیه السلام از زمان عثمان تا آخر ایّام خود بسیار کوشید.
بعد از آن که عثمان او و پدرش را از طائف بر خلاف امر پیامبر صلّی الله علیه و آله به مدینه باز گردانید، خمس افریقیه را به مروان داد و فدک را هم به او واگذار کرد و او را وزیر و کاتب خود قرار داد.
او در ایّام خلافت عثمان فتنه ها بپا کرد.
در جنگ جمل تیری زد و طلحه را کشت و بعد از فتح هنگامی که اسیر شد حسنین علیهما السلام را شفیع قرار داد و امیر المؤمنین علیه السلام او را رها کرد.
به حضرت عرض کردند :
از او بیعت بگیر.
فرمود :
«من احتیاجی به بیعت او ندارم همانا دست او دست یهودی است؛ اگر بیست بار هم با من بدستش بیعت کند باز حیله و مکر خواهد نمود ...» (9) چه اینکه یهود به مکر و حیله معروفند.
بعد از آن که مروان به معاویه پیوست هر گاه حکومت شهری به او داده می شد، در ترویج سبّ (= دشنام) به امیر المؤمنین علیه السلام مُجِد و مُصِر بود. او در مدینه هر جمعه بر منبر پیامبر صلّی الله علیه و آله بالا می رفت و در حضور مهاجرین و انصار امیر المؤمنین علیه السلام را سبّ می کرد.
مروان بعد از هلاک شدن یزید جای وی نشست، و همسر او را به عقد خود در آورد و نه ماه خلافت کرد.
همسر یزید زهری در غذای او ریخت که لال شد و آخر الأمر متکا بر دهان او گذاشت، و با کنیزان روی او نشستند تا اینکه در اوّل ماه رمضان به درک واصل شد. (10)
📚 منابع :
7. بحار الأنوار : ج 45، ص 358. و ... .
8. تاریخ دمشق : ج 57، ص 236، 278. و ... .
9. نهج البلاغة : خطبه ی 73. و ... .
10. شفاء الصدور : ج 1، ص 323. تتمة المنتهی : ص 81 ـ 78.
1 ماه رمضان
4 ـ جنگ تَبُوک (11)
در اوّل ماه رمضان سال 9 هـ جنگ تبوک به وقوع پیوست. (12)
این جنگ را فاضحه نیز می گویند، زیرا منافقین مدینه و کسانی که قصد کشتن پیامبر صلّی الله علیه و آله را در عقبه داشتند رسوا و مفتضح شدند.
به لشکری که در این جنگ شرکت کردند «جیش العُسرَة» می گویند زیرا در سختی و زحمت فراوان، با اینکه ایّام جمع آوری محصول بود به جنگ رفتند. حرکت لشکر در ماه رجب بود که 30 هزار نفر حرکت کردند و فقط هزار نفر سواره بودند.
پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمودند :
«کفش فراوان با خود بیاورید»، و در مسیر هر دو نفر به یک خرما سدّ جُوع می کردند و آب هم کمیاب بود.
در این جنگ عدّه ای از زن ها نیز همراه حضرت حرکت کردند.
از سوی دیگر 82 نفر از منافقین مدینه با عذر تراشی به جنگ نرفتند و در مدینه ماندند تا در غیاب آن حضرت خانه ی آن حضرت را غارت کنند و خانواده ی ایشان را از مدینه بیرون نمایند.
پیامبر صلّی الله علیه و آله امیر المؤمنین علیه السلام را به جای خود در مدینه خلیفه قرار داد و منافقین کلماتی گفتند که خاطر مبارک امیر المؤمنین علیه السلام را آزردند.
پیامبر صلّی الله علیه و آله به آن حضرت فرمود :
«أما تَرضی أن تکونَ مِنّی بِمَنزَلَةِ هارونَ مِن مُوسی اِلاّ أَنَّهُ لا نَبیَّ بَعدی …» ؟ یعنی «آیا راضی نیستی که منزلتت نسبت به من همانند هارون به موسی علیهما السلام باشد؛ الاّ اینکه پس از من پیامبری نیست ...» ؟
در بازگشت از تبوک چهل نفر از منافقین که همراه حضرت بودند، تصمیم گرفتند وقتی شتر حضرت بالای گردنه می رسد کدوها (یا دبّه ای) را پر از ریگ نمایند و به زیر دست و پای شتر حضرت رها کنند تا شتر رَم کند و پیامبر صلّی الله علیه و آله از شتر افتاده و به قتل برسد.
هنگام اجرای توطئه شتر حضرت قدم از قدم بر نداشت و مکر منافقین شکست خورد و خداوند وجود مقدّس پیامبر صلّی الله علیه و آله را حفظ کرد.
از سوی دیگر منافقینی که در مدینه مانده بودند قصد جان امیر المؤمنین علیه السلام را نمودند و حفره ای طولانی در مسیر راه مدینه حفر کردند و روی آن را با حصیر پوشاندند تا هنگامی که امیر المؤمنین علیه السلام به استقبال پیامبر صلّی الله علیه و آله می آید هنگام مراجعت میان آن حفره بیفتد و آنان بر سرش بریزند و او را به قتل برسانند.
ولی هنگام مراجعت اسب آن حضرت از روی حصیر و گودال عبور ننمودند و بار دیگر حیله ی منافقین باطل گردید.
در تبوک جنگی صورت نگرفت و آن حضرت با لشکر به مدینه باز گشتند. وقوع این جنگ در رجب هم نقل شده است. (13) و بنابر قولی در ماه شعبان بوده است. (14)
📚 منابع :
11. بحار الأنوار : ج 21، ص 263 ـ 185. و ... .
12. وقائع الشهور : ص 158.
13. الموسوعة الکبری فی غزوات النبیّ الأعظم صلّی الله علیه و آله : ج 5، ص 334، 335. و ... .
14. مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : ج 1، ص 266. و ... .