آخر ذو القعده
1 ـ شهادت امام جواد علیه السلام
در این روز در سال 220 هـ امام جواد علیه السلام به زهر معتصم به شهادت رسیدند، و هنگام شهادت از سنّ مبارکشان 25 سال و سه ماه و 12 روز گذشته بود. (1)
در شهادت آن حضرت 5 ذی القعده (2)، 11 ذی القعده (2)، 5 ذی الحجّه سال 219 هـ (4)، 6 ذی الحجّة (5)، 25 ذی الحجّة هم گفته شده است. (6)
بعد از شهادت حضرت رضا علیه السلام، مأمون جواد الائمه علیه السلام را به بغداد طلبید و دخترش امّ الفضل را به آن حضرت تزویج نمود. پس از مدّتی که آن حضرت از سوء معاشرت مأمون بسیار ناراحت بودند برای حجّ به مکّه تشریف بُردند.
سپس به مدینه رفتند و در آن جا بودند تا مأمون به درک واصل شد و معتصم برادر او خلیفه شد.
معتصم حسادت خاصّی نسبت به آن حضرت داشت، و آن امام معصوم علیه السلام را به همراه امّ الفضل به بغداد احضار کرد. آن حضرت در حضور اکابر شیعه و ثقات اصحاب خود در مدینه امام هادی علیه السلام را امام بعد خود معرّفی کردند و ودایع امامت را تسلیم ایشان نمودند و در 28 محرّم سال 220 هـ وارد بغداد شدند. (7)
امّ الفضل به تحریک عمویش معتصم و به قولی جعفر بن مأمون، امام علیها السلام را در سن 25 سالگی مسموم کرد. (8)
فرزندان امام جواد علیه السلام این بزرگواران هستند :
امام هادی علیه السلام، موسی مُبَرقَع، امّ کلثوم (9)، حکیمه، خدیجه (10)، اَمامه، فاطمه (11)، ابو محمّد حسین، ابو موسی عمران، زینب، امّ محمّد، میمونه. (12)
📚 منابع :
1. کافی : ج 1، ص 492. و ... .
2. شرح إحقاق الحقّ : ج 12، ص 416.
3. بحار الأنوار : ج 50، ص 15. الدروس الشرعیّة : ج 2، ص 15.
4. بحار الأنوار : ج 50، ص 11، 12. و ... .
5. کافی : ج 1، ص 497. و ... .
6. کشف الغمّة : ج 2، ص 345. بحار الأنوار : ج 50، ص 11.
7. ارشاد : ج 2، ص 295. بحار الأنوار : ج 50، ص 8.
8. خلاصه ای از قلائد النحور : ج ذی القعده، ص 279.
9. تاریخ الأئمّة علیهم السلام : ص 21.
10. تاریخ سامّراء : ج 3، ص 302. تاج الموالید : ص 54.
11. ارشاد : ج 2، ص 295. بحار الأنوار : ج 50، ص 8، 13.
12. منتهی الآمال : ج 2، ص 350، از «تحفة الازهار فی نسب ابناء الأئمّة الأطهار علیهم السلام» و «تاریخ قم».
هدایت شده از حرم
نماز پرفضیلت یکشنبه ی ماه ذیقعده
🍃از رسول خدا صلّی الله علیه و آله بابت فضلیت این نماز روایت شده که کیفیت آن چنین است:
👈غسل کند و وضو بگیرد و دو نماز دورکعتی به نیت"نماز یکشنبه ی ماه ذیقعده"به جای آورد و در هر رکعت این سوره ها را با این تعداد بخواند:
◀️ یک مرتبه حمد
◀️ سه مرتبه توحید
◀️ یک مرتبه فلق
◀️ یک مرتبه ناس
پس از پایان چهار رکعت،هفتاد بار استغفار کرده (گفتن ذکری مانند اَستَغفِرُ اللهَ و اَتوبُ إلیه)و آنگاه یکبار ذکر"لا حول و لا قوة الا بالله"بگوید و در پایان چنین دعا کند:
«یا عَزِیزُ یا غَفَّارُ اغْفِرْ لِی ذُنُوبِی وَ ذُنُوبَ جَمِیعِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ فَإِنَّهُ لَا یغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا أَنْتَ»
👈 فواید نماز؛ ۱.توبه اش پذیرفته و گناهانش آمرزیده شود
۲. دشمنان او در روز قیامت از او راضی شوند
۳. با ایمان میمیرد و دین و ایمانش از وی گرفته نمیشود.
۴.قبرش گشاده و نورانی شود.
۵.والدینش از او راضی گردند.
۶.مغفرت شامل حال والدین او و نسل او گردد.
۷.رزق و روزی اش وسعت پیدا کند.
۸.حضرت عزرائیل وقت مردن با او مدارا کند وبه آسانی جان دهد.
امشب ده نورانى و پر بركت اول ماه ذیحجه آغاز ميشه و از طرف معصومين عليهم السلام خواندن نماز اين ايام ( نماز و واعدنا )بسيار توصيه شده
اگر ان شاءالله توفيق داشتين و اين نماز را خواندين حقير و بقيه دوستان را هم از دعاى خيرتون بهرمند بفرماييد
🔅امام باقرعلیه السلام می فرمایند ميفرمايند:
هیچگاه نماز دهه اول ذی الحجه را ترک نکنید، و اگر این نماز را بخوانید، در ثواب اعمال حاجیان شریک خواهید بود، هر چند که به حج نرفته باشید.
(سید بن طاووس، الاقبال، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۳۵)
🤲🏻 کیفیت نماز 🤲🏻
نماز دهه اول ذی الحجه در ده شب اول این ماه (از غروب آخرین شب ماه ذیقعده تا شب عید قربان) و بین نماز مغرب و عشاء باید خوانده شود.
❤️این نماز دو رکعت است.
در هر رکعت بعد از تکبیره الاحرام ابتدا سوره حمد
و بعد سوره اخلاص
و سپس باید آیه ۱۴۲ سوره اعراف
(وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثِینَ لَیلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیلَةً وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ)؛
خوانده شود.
🔰 *نكات مهم براي زوج هاي جوان*
💕1)باورهاي غلط و انتظارات نادرست را رها كنيد
مثل اينكه همسرم را تغيير ميدهم! ، يا همينم كه هستم!
💕2)احترام خانواده همسرتان را خدشه دار نكنيد.
💕3)همسرتان را در موقعيتي قرار ندهيد كه مجبور به انتخاب ميان شما و خانواده اش باشد.
💕4)همسرتان را با شخص ديگري مقايسه نكنيد (حتي در ذهنتان)
💕5)براي همسرتان والد نباشيد، دوست و همراه باشيد.
💕6)مشكلات جنسي تان را از ابتدا جدي بگيريد و در صورت لزوم با يك متخصص صحبت كنيد.
💕7) احساس ناراحتي خود را پنهان نكنيد و سركوب نكنيد و صادقانه و با لحني مهربان مطرح كنيد.
💕8)مسائل خصوصي زندگي زناشويي را با پدر و مادر، فاميل يا دوستان هرگز مطرح نكنيد.
💕9) با شك و بدبيني زندگي نكنيد، اگر متوجه مسئله اي شك برانگيز شديد و شخصيت شكاكي نداريد، بدون قضاوت و با ارامش حتما مطرح كنيد و از كارهاي پليسي دوري كنيد.
💕10) در حضور ديگران با شوخي هاي بي مورد به خاطر خنده اطرافيان همسرتان را تحقير نكنيد.
#انچه_مجردان_باید_بدانند
#قسمت_اول
☑️اشتباه های #دخترانه در ازدواج
✅ دختران جوان هنگام #ازدواج ممکن است تحت تاثیر احساسات عاشقانه و بدون توجه به موضوعات جدی که پس از ازدواج با آن روبرو میشوند، تن به ازدواجی دهند که بعدها باعث پشیمانیشان شود. در این مطلب مواردی از شایعترین اشتباههای دختران هنگام ازدواج را میخوانید.
🔹همیشه زندگی خوشی خواهیم داشت
زنان از همان روز اول زندگی، آرمانهای عاشقانه دارند. کتابها و فیلمهایی که هدفشان جلبتوجه دختران است، تصور عروسی مجلل و مرد کامل را در ذهن آنها ایجاد میکند. بنابراین تعجبآور نیست كه زنان پیش از ازدواج بیشتر به عشق و عروسی توجه دارند تا 50 سالی که پس از آن باید با همسرانشان بگذرانند! حقیقیت این است که ازدواج، کار مشکلی است. یک دیدگاه واقعگرایانه این است که ازدواج شامل حدود 20 درصد خوشی و شادی، 30 درصد رضایت و 50 درصد کار سخت است. ازدواج با نگرشی واقعگرایانه از بروز بسیاری ناامیدیها جلوگیری میکند.
#ادامه_دلرد
‹.‹⃟⃟⃟-•-•-•-------❀•♥•❀ --------•-•-•--
4_210669979819837183.m4a
8.07M
#قصه_صوتی
🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼
قصه ی : پاندا کوچولو
از خاله آنیتا روانبخش❤️
👶🏻👶🏻👶🏻👶🏻👶🏻👶🏻👶🏻👶🏻
این قصه رو برای بچه های گلم که مشکل انگشت مکیدن دارن توصیه میکنم 😊😘
👆👆👆👆👆
4_5965532372383304315.mp3
9.32M
❤️ #دین_زیباست
⁉️اخلاق و رفتار و کردار
رسول خدا صلی الله علیه و آله
چگونه بود؟!
قسمت 12
104 دعا در تمام مواقع / 105 گرسنه و با شکم خالی به حمام نرفتن / 106 شستن پاها بعد از حمام / 107 پوشاندن سر بعد از حمام / 108 پوشاندن عورت در حمام / 109 نگاه کردن به عورت دیگری گناه و حرام است / 110 برای لباس رنگی بهتر از سفید نیست / 111 لباس سیاه نپوشیدن بهتر است / 112 زنان لباس مردان و مردان لباس زنان را نپوشند / 113 پیران شبیه جوانان نباشند / 114 پیش از سفر صدقه بدهید / 115 دلشوره داشتید صدقه بدهید / 116 صبح تان را با صدقه آغاز کنید / 117 پیش از سفر آیه الکرسی بخوانید
#خوبترین_مخلوق_خدا
#مکارم_اخلاق
✅ لطفا با انتشار این فایل 👉🏿
این خوبترین مخلوق خدا را 👉🏿
به دیگران بشناسانید! 👉🏿
6.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرم
"رمان #اسطورهام_باش_مادر #قسمت_ده دیروز روی میز گوشیشو گذاشته بود که زنگ خورد، دیدم محمدصادقه! نم
"رمان #اسطورهام_باش_مادر
#قسمت_یازده
رها با خنده گفت: یادمه زمان کارشناسی، استاد گفت زیباترین هدیه ای که بچه به مادرش میده، پیپی کردنش. اون لحظه حال همه بد شد اما کسی جرات حرف زدن نداشت. استاد هم ادامه داد و گفت، بچه وقتی یک روز شکمش کار نکنه مادر نگران میشه، دو روز کار نکنه به تکاپومیفته که چی شده؟ چی نشده! اون وقت بچه که شکمش کار کنه، مادر از ته دل شاد میشه. هر روز که مادری پوشک بچه اش رو عوض میکنه، چک میکنه که شکم بچه اش کار کرده باشه و اصلا از این موضوع بدش نمیاد. از هیچ کار بچه اش بدش نمیاد. من این موضوع رو زمانی فهمیدم که محسن رو به دنیا آوردم. اون روز به حرف استادم ایمان آوردم.
زینب سادات پرسید: پس مهدی چی؟
رها لبخند دردناکی زد: مهدی رو یکهو گذاشتن بغل من. نمیدونستم چکار کنم. از بچه داری چیزی حالیم نبود. اما مهدی مظلوم بود. خیلی کوچیک بود. از اینکه مادرش این بچه رو پس زده، قلبم درد میگرفت. انجام خیلی از کار ها برام سخت بود اما انجام دادم. مهدی تمام قلبم رو تسخیر کرد. بعد از مدتی دیگه حس بدی از انجام کارهای شخصیش نداشتم. مهدی برام با محسن فرق داره. مهدی منو بزرگ کرد. مهدی به من زندگی داد. بخاطر مهدی، من و صدرا تمام تلاشمون رو کردیم که زودتر به زندگیمون سروسامون بدیم. بخاطر مهدی یادگرفتیم که عاقل بشیم. اگه مهدی نبود، سرنوشت من و صدرا فرق میکرد. مهدی زیباترین هدیه خدا به من بود.
هدیه ای که دارم از دست میدمش.
رها به گریه افتاد، زهرا خانم و سایه دو طرفش را گرفتند تا دلداری اش دهند. رها ادامه داد: میدونم تقصیر منه که خوب مادری نکردم براش. میدونم بخاطر کم کاری من هستش که الان داره از ما میکنه. هر شب که خونه نمیاد و خونه مادرش می مونه، صدرا کلافه میشه و از اتاق بیرون نمیاد، با کسی حرف نمیزنه. میدونم که من رو مقصر میدونه. من مادر خوبی نبودم. من کم گذاشتم براش. محسن ساکت و گوشه گیر شده. مهدی بره، نفس من میره، جون از تن صدرا میره، قلب محسن میشکنه!
چکار کنم؟ اگه صد بار به عقب برگردم، باز هم مهدی رو با جون و دل بزرگ میکنم، اما نمیدونم کجا اشتباه کردم که هیچ وابستگی به ما نداره.
کسی به در ورودی خانه کوبید. بعد صدای گرفته و بغض آلود مهدی به گوش رسید: یا الله!
زهرا خانم و سایه حجاب گرفتند. مهدی با چشمانی قرمز وارد خانه شد. سلامی زیر لب گفت و بعد رها را در آغوش گرفت: ببخش مامان. بخدا نمیخواستم اذیتتون کنم. گفتم باری از دوشتون بردارم. گفتم حالاکه مادرم برگشته، کمی مسئولیتش رو گردن بگیره. گفتم بذارم شما راحت زندگی کنید. غلط کردم مامان. غصه نخور. برای من سخت تر بود. شماتنها خانواده ای هستید که میشناسم. شما تنها کسایی هستید که من دارم. غلط کردم شب ها نیومدم و بابا رو ناراحت کردم. غلط کردم قلب محسن رو شکستم. غلط کردم مامان! غلط کردم باعث اشکهای تو شدم. من فکر کردم نباشم، راحت تر هستید.
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
"رمان #اسطورهام_باش_مادر
#قسمت_دوازده
رها صورت مهدی را بوسید و موهایش را نوازش کرد. مهدی با آن قد بلندش حالتی خمیده گرفته بود تا مادر را در آغوشش نگاه دارد.
زینب سادات اشک چشمانش را پاک کرد: خب پس دیگه از این غلطا نکن اشک خاله منو در نیار. الان هم بسه فیلم هندی.
مهدی صورت رها را با دستانش گرفت و اشک هایش را پاک کرد و گونه اش را بوسید: دوستت دارم مامان رها.
بعد به سمت زینب سادات برگشت و دستی به موهایش کشید و آنها را به هم زد: هر چی آبجی کوچیکه بگه!
زینب از زیر دست او فرار کرد و نق زد: خوبه چند ماه بزرگ تری!
مهدی خندید: چند ماه نه! چند مااااه! از نظر قدی هم حساب کنیم کوچیک تری دیگه.
زینب پشت چشمی نازک کرد: تو درازی داداش من!
دوباره کسی به در زد: رهایی! بیام تو یا نیام؟
زینب دوید تا روسری و چادرش را بردارد در همان حال نق زد: یک روز خواستیم زنونه راحت باشیما! کاروانسرای عباسی شده، هی تق تق، تق تق!
مهدی گفت: کم نق بزن خاله سوسکه.
زینب سادات جواب داد: چشم آقاموشه!
مهدی خندید و رفت در را باز کرد: سلام داداش! چند لحظه صبر کن خانوم ها آماده بشن.
احسان پرسید: کی داشت غرغر میکرد؟
مهدی با خنده گفت: مجلس زنونه رو بهم زدیم، شاکی خصوصی داریم.
احسان خندید: پس بیا بریم واحد من.
رها در را بیشتر باز کرد و احسان را دید: سالم. خسته نباشی. بیا اول یک چیزی بخورید بعد اگه خواستید برید.
مهدی با مظلومیت ساختگی گفت: من که جیک و جیک میکنم برات، منم برم؟
زینب سادات گفت: آره دیگه! اصل تویی که باید بری و میلاد و میعاد هم ببری!
مهدی اخم کرد: مگه من مربی مهدکودکم؟
احسان وارد خانه شد و سلام و احوال پرسی کرد. مهدی به سراغ زینب سادات رفت و کنارش نشست و دستش را دور گردنش انداخت.
احسان نگاه زیر چشمی به آنها انداخت و در پی رها به آشپزخانه رفت.
در حالی که رها غذای ظهر را گرم میکرد، احسان روی صندلی میزغذاخوری نشست، دستانش را ستون کرد و به جلو تکیه کرد.
رها: خیلی خسته هستی؟
احسان: نه. خوبم. عادت دارم به شیفت های طولانی.
رها: تو به خوبی کردن عادت داری و این خیلی خوبه.
احسان: رهایی! یک سوال بپرسم؟
رها به احسان نگاه کرد و صدایش را پایین آورد: درباره دلدار؟
احسان خنده بر لب گفت: آره. بپرسم؟
رها لبخندش را جواب داد: بپرس.
احسان: چی شد آیه خانم به مهدی شیر داد؟
رها شعله گاز را کم کرد و مقابل احسان نشست: اون زمان تازه سید مهدی شهید شده بود. اشتباه نکنم پنج شش ماه بیشتر نگذشته بود. آیه از تنها موندن دخترش میترسید. یک روز اومد پیش من و صدرا و مامان محبوبه، گفت که دوست داره به مهدی شیر بده تا مهدی برای زینب برادر بشه. گفت از تنها موندن زینب میترسه و هیچ کس مثل یک برادر نمیتونه حامی یک دختر باشه. ما هم قبول کردیم. بعد از چند سال هم با اصرار زیاد زینب سادات، راضی شد به ارمیا ازدواج کنه. آیه سختی زیاد کشید، زیاد قضاوت شد، زیاد افترا شنید. اما ایستاد.
احسان دوباره پرسید: هیچ وقت پشیمون نشدید از این تصمیم؟
میتونست عروس خوبی براتون باشه.
رها بلند شد تا غذا را هم بزند: الانم قراره عروسمون بشه. مهدی هم به زینب و خواهرانه هاش احتیاج داشت.
احسان: رهایی! میدونم فوضولیه! اما میخوام بدونم، شما که انقدر به حجاب مقید هستید چطور با مهدی راحتید؟
رها لبخند زد: مهدی به من محرمه.
احسان متعجب پرسید: مگه میشه؟
رها جواب داد: قبل از ازدواج مادرم باحاج علی بود که حاجی گفت باید مهدی به من محرم باشه وگرنه چند سال بعد دچار مشکل میشیم! ما هم گفتیم راهی نیست. حاج علی توضییح داد که اگه محرمیتی بین مادرم و مهدی خونده بشه، مهدی پدر من حساب میشه و محرم میشه. بعد هم محرمیت تموم میشه و مادرم به مهدی نامحرمه اما من محرم شدم برای همیشه.
احسان به فکر فرو رفت. رها بشقاب غذا را مقابل احسان گذاشت.
احسان هنوز در فکر بود. رها مهدی را صدا زد تا او هم چیزی بخورد. قبل از اینکه مهدی وارد شود احسان گفت: اینجوری میشه منم به تو محرم بشم و مادرم بشی؟
رها به چشمان پریشان مردی نگاه کرد که با تمام مرد بودن، کودکی رها شده و بی مهر مادری بود. مردی تنها که دنبال کانون خانواده بود. پدر، مادر، برادر! دست نوازش، دلواپسی، دلتنگی!
مهدی وارد شد و مقابل احسان نشست. رها نگاهش میخ چشمان متلاطم احسان بود: تو همیشه پسرم بودی و هستی!
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
"رمان #اسطورهام_باش_مادر
#قسمت_سیزده
مهدی نگاهی به مادرش و احسان انداخت. از آشپزخانه خارج شد و
همانجا ایستاد.
احسان گفت: دلم میخواد منم مثل مهدی سرم و بذارم روی پاهات و تو موهاموها نوازش کنی. دلم میخواد با منم شوخی کنی و برام بخندی. دلم میخواد مادرم باشی رهایی! میخوام مامان صدات کنم.
رها به هق هق افتاد.
احسان ادامه داد: دوست دارم دوتایی بریم بیرون و تو برام غرغر کنی این لباس رو نخرم و اون غذارو نخورم. دوست دارم پسرت باشم رهایی!
دوست دارم شبها که خوابیدم مثل مهدی و محسن، به منم سر بزنی و پتو روم بکشی. دوست دارم مریض بشم و نازمو بکشی و برام سوپ درست کنی و مثل محسن لوسم کنی و قاشق قاشق دهنم بذاری! میخوام اذیتت کنم و تو دنبالم کنی و من فرار کنم و مثل مهدی بخندم و بگم مامان غلط کردم. رهایی! مادرم شو! بذار منم مثل مهدی پسرت باشم.
رها روی زمین نشست و شانه هایش از گریه به لرزه افتاد: همیشه پسرم بودی احسان! همیشه!
احسان کنار رها روی زمین نشست: خیلی پر توقع شدم مگه نه؟ شما به من طعم داشتن خانواده رو چشوندین و من زیاده خواه شدم. ببخش رهایی.
احسان گوشه چادر رها را بوسید و رفت.
صدای بسته شدن دروازه بلند شد. مهدی رها را در آغوش گرفت. زینب سادات و سایه و زهرا خانم با بغض و صورتهای خیس همانجا در نشیمن باقی ماندند تا رها در آغوش پسرش آرام گیرد. احسان در خیابان قدم میزد. نمیدانست چرا آن حرف را زده بود. از رها خجالت میکشید. نباید آن حرف را میزد. رها چه گناهی کرده بود که درگیر عقده های او شود؟ لعنت به تمام عقده ها! لعنت بر دهانی که بی فکر گشوده شود!
هوا تاریک شده بود که خود را مقابل شرکت پدرش دید. با تمام خشم و نا امیدی هایش، در شرکت را باز کرد. طبق معمول تا دیر وقت کار می کرد. کار و کار و کار! همه زندگی اش کار بود! کاش کمی برای پسرش وقت میگذاشت!
امیر با تعجب به احسان نگاه کرد: اینجا چکار میکنی؟ چی شده؟
احسان پرسید: مگه پسرت نیستم؟ تعجب داره دلم برای پدرم تنگ بشه؟
میدونی چند وقت میشه که همدیگه رو ندیدیم؟
امیر از پشت میزش بلند شد و عینک را از چشم برداشت و روی میز گذاشت، مقابل احسان ایستاد: تو خودت این روزها از من هم پر مشغله تر شدی آقای دکتر! شب و روزت به هم ریخته!
احسان: این هم تقصیر شماست که بچه دکتر میخواستید!
امیر ابرو در هم کشید: چی شده شاکی اومدی سراغ من؟
احسان: داری خونه رو میفروشی؟
امیر: صدرا گفت بهت؟
احسان: چرا به من نگفتی؟
امیر: به صدرا گفتم به تو بگه.
احسان: سخته با پسرت حرف بزنی؟
امیر: تو از خونه رفتی!
احسان: تو بودی که من رفتم؟ تو رفتی، شیدا رفت، من تو اون خونه چکار میکردم؟ عمو صدرا باید بهم بگه داری ازدواج میکنی؟
امیر: حرف زدن با تو سخته احسان!
احسان: پس چرا عمو صدرا میتونه با من حرف بزنه؟
امیر: چون اون شرمنده نیست! نه من برات پدر بودم نه شیدا مادر! گاهی فکر میکنم که اگه وقتی بچه بودی، جدا شده بودیم، کمتر به تو آسیب میزدیم.
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری