باید بروم، این من و این هم چمدانم
ای کاش یکی بود که می گفت بمانم...
در طالعم انگار جز آواره شدن نیست
هر روز کسی می دهد از دور نشانم...
من رود جدا مانده از اندیشهٔ دریا
عمریست که با بیخبری در جریانم...
آنقدر جدا مانده ام از خویشتنِ خویش؛
باید به خودم یک خبر از خود برسانم..
این لب که فروبستهام از روی رضا نیست!
کم خرده بگیرید که قفل است زبانم...
مرا به بزم عاشقانه ات ببر
در این شبی که ماه
با نگاه هر ستاره
جرعه جرعه مست می شود...
پیاله ام شکسته است
تو از شراب چشم خود
دو جرعه قرض می دهی؟
ولی هیچی این نمیشه
من ندانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر
بدجور به دلم نشسته
در من کوچه ای است
که با تو در آن نگشته ام
سفری است
که با تو هنوز نرفته ام
روزها و شب هایی است
که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفتهام...
در هر طرفم صورت معصوم تو باشد
چشمم هدف تیر تماشای تو باشد
باغ شوی تا که روم دیدن گلها
گلها همه نقش رخ زیبای تو باشد
باران که شود نم بکشد موی سیاهت
بوی تنم از نرگس موهای تو باشد
ساحل بروی صید کنی کاش تو یکبار
ماهی شوم و دام به دریای تو باشد
گر مست شوم پاره کنم پیرهنم را
سر مستی ام از ساغر مینای تو باشد
یک دم آرام ندیدم دلِ خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود.
قیصرامینپور.