هدایت شده از ریحانه
🖤 #بدرقه_آقای_شهید | روی ماه پدر را ببوس
🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵
▪️چندمتر بالاتر از میدان فردوسی رو به انقلاب، مردی پوستر توزیع میکند. از بین کسانی که پوستر میگیرند دختر اولین کسی است که عکس آقا را میبوسد. عبای مشکی تن کرده و شال حریر سیاهش را لبنانی بسته. داوطلب هلال احمر است. نزدیکش میشوم و با لبخند میگویم «داشتم میدیدمت.» او هم با کمی تعجب از این که کسی حواسش جمع کنشش بوده، متقابلا لبخندی میزند. «من روی صفحهی گوشیمم همینم. هربار چشمم بیفته میبوسمشون.»
▪️بعد پوستر را میآورد بالاتر. پس زمینهاش باغ پر گلی است که در آن آقا و سردار سلیمانی روبهروی هم لب به خنده وا کردهاند و پایینش نوشته: خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد. چشمش که میافتد به آن چهرههای خندان با بغض میگوید: «دو تا پدر از دست دادیم.»
✍ زینب خزایی
📆 شماره ۱۹۰
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 #بدرقه_آقای_شهید | هنوز برنگشته بودم
🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵
▪️همین که وارد سالن راهآهن شدیم، آهنگ «از کرخه تا راین» حالم را دگرگون کرد.
▪️سمت راست ورودی، حسینیهی امام خمینی را به صورت نمادین بازسازی کرده و صندلی، عکس آقا و عمامهاش را گذاشته بودند. همین چند تصویر، غم عالم را ریخت توی دلم. یاد آن سکانس فیلم افتادم که لیلا به سعید میگفت: «همه ریخته بودن تو خیابون.» لیلا در آلمان فیلمهای تشییع رحلت امام را دیده بود و سعید، بعد از سه سال، تازه داشت همان تصاویر را میدید که منقلب شد.
▪️ما اما از تماشای تصاویر نه، از قلب واقعه برمیگشتیم. از خیابانهای تهران، از تشییع آقای شهید. گریه کم بود برای این اندوه. بر سر و سینهزدن میخواست این داغ. مویهای که از جان برخیزد و بپیچد در شهر.
✍ زینب خزایی
📆 شماره ۱۹۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 #بدرقه_آقای_شهید | غم در چشمهایش خانه کرده بود
🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در قم؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۶
■ حدودا یک ساعتی میشد ماشین پیکرها آمده بود بین مردم در بلوار پیامبر اعظم. ما کم کم خودمان را کشاندیم به حاشیهی مسیر. نشسته بود روی جدول با عکسی از آقا که چهار طرفش را قشنگ گلآرایی کرده بود. اولش فکر کردم نسترنهای سفید طبیعی هستند و مال باغچهی خانهاش. مصنوعی بودند اما.
■ رفتم جلو تا از خوش سلیقگیاش عکس بگیرم که دقیقتر شدم توی چشمهایش. غوطهور بودند در غمی عمیق. کمی جلویش ایستادم. صبر کردم آدمها رد شوند و بتوانم در خلوتی عکس بگیرم و اگر سرش را بلند کند باهاش حرف بزنم. در این دنیا نبود انگار. غم برده بودش. من این بهت غمناک را در زنان عزیز از دست داده زیاد دیدهام.
✍ زینب خزایی
📆 شماره ۲۰۳
رسانه ریحانه را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
نهم فروردین از قم برگشتم همدان و خب از اونجا باید میرفتم کنگاور. ساعت دو بعداز ظهر هیچ تاکسیای نبود. هیچ مسافری هم. تک و تنها با کلی ترس و نگرانی. این صحنه دقیقا کابوس منه ولی کابوسی که در شب اتفاق میافته.
اول یه ماشین عبوری اومد. با کلی برانداز و حساب کتاب و نهایتا توکل و توسل و از سر ناچاری سوار شدم. تا نشستم به برادرم زنگ زدم که آره من دارم با یه ماشین اینجوری میرم کنگاور. بلند بلند هم میگفتم تا راننده بشنوه. انگار این کار ایمنی میآورد برام.
چند متر جلوتر گوشی راننده زنگ خورد و گفت خانم بار بهم خورده باید برم توی شهر. منو برگردوند چراغ قرمز و گفت برگشتنی از همین مسیر میام اگه ماشین گیرتون نیومده بود سوارتون میکنم.
بعد یه ماشین دیگه اومد. راننده یه پسر جوون بود. شاید دهه هفتادی. سوار شدم و به محض سوار شدن به دختر برادرم که خارج از ایرانه زنگ زدم. ویدئو کال با بله. تمام مسیر همدان کنگاور رو با هم حرف زدیم بدون اینکه لحظهای نت قطع بشه و این خیلی عجیب بود. من تصویرم رو قطع کردم ولی اونا تصویری حرف میزدن و از اون عجیبتر که هندزفری و ایرپاد همراهم نبود.
دیگه نزدیکای کنگاور خداحافظی کردیم. راننده خیلی پکر بود و در تمام مسیر ساکت. تمام مکالمات ما رو هم شنیده بود که حول و حوش جنگ بود. یهو پرسید خانم به نظرتون جنگ کی تموم میشه؟ گفتم نمیدونم. این بستگی به خیلی چیزا داره از جمله اینکه مردم جهان و مردم منطقه چقدر با آمریکا مخالفت کنند و جلوش وایسند.
گفت من تهران کار میکنم. انگار خودش اهل صحنه بود و همسرش اهل یکی از روستاهای کنگاور. همسر و فرزندش رو از اول جنگ آورده بود روستا و خودش برگشته بود سرکار. اون روز داشت میرفت که برای تعطیلات عید بهشون سر بزنه. توی یه شرکت یا کارگاه خصوصی کار میکرد. توضیح داد ولی یادم نمونده متاسفانه. صد میلیون چک داشت و به شدت نگران پاس نشدنش بود. چون ساعت کاریشون کم شده بود و احتمالا تعطیلی هم خورده بود بهشون. ایران رو دوست داشت ولی بودن در وضعیت تعلیق نگرانش میکرد. اینکه جنگ باعث بدهکار شدنش بشه و نتونه زیر بارش شونه راست کنه. وقتی هم پیاده شدم شمارهش رو داد که تا سیزده بدر اگه جایی خواستیم بریم و نیاز به اسنپ داشتیم بهش زنگ بزنیم.
امروز وقتی شنیدم تیم ملی اسپانیا برندهی جام جهانی شده یاد اون روز افتادم و اون آقا. ما نه تنها با کشورهای منطقه که با تمام مردم جهان همسرنوشت هستیم. اگه ظلمی بر جهان حاکمه به خاطر تن دادن حاکمان و شاید مردمان جهان به استعماره و اثرش میاد میاد میاد تا برسه به مردی در اون مسیر و نگرانش کنه.
آره در این جهان تاریک از ظلم آمریکا و اسرائیل و سکوت سازمان ملل، حضور کسی مثل پدرو سانچز روزنهای در تاریکیه.
دوشنبه بیست و نهم تیر 1405- قم
هدایت شده از همشناسی فرهنگی I اسلامی تنها
لامین یامال و زیبایی امانت پذیری
قسمت 4
✍️ علی اصغر اسلامی تنها
▫️از کنش لامین یامال(امین جمال)، میتوان چند نکته بنیادین برای ارتباطات میانفرهنگی استخراج کرد:
⚡️ ارتباطات میان فرهنگی در وهله اول یک کنش غیر کلامی بین افراد است . بازتاب جهانی معنای پرچم به دست گرفتن لامین یامال گواه روشن آن است
⚡️هویت چندلایه، منبع قدرت است، نه ضعف. یامال نه یک مهاجر بیهویت ، بلکه یک انسان میان فرهنگی است که از همهٔ لایههای هویتی خود برای همشناسی و همبستگی استفاده میکند.
⚡️نمادها، جهانیاند اما تفسیرشان محلی. پرچم فلسطین در بارسلون گرچه ممکن است معنایی متفاوت از پاریس یا واشنگتن داشته باشد؛ اما در نقطهٔ تلاقی این تفاسیر، گفتوگوی جهانی امکان شکل گیری دارد.
⚡️سکوت در برابر جنایت بشری خیانت است. در فرهنگهای جمعگرا و دارای حافظهٔ استعماری، سکوت در برابر ظلم، بهمعنای مشارکت در ظلم تلقی میشود. یامال نشان داد که صدای یک نفر میتواند امید میلیونها انسان باشد
⚡️ نامها، معانی و روایتها را حمل میکنند نام یک فرد، پیشاز آنکه یک برچسب لفظی باشد، یک روایت تاریخی و فرهنگی فشرده است. گاه تحلیل نامها، دریچهای است بهسوی درک عمیقتر از جوامع و فرهنگ ها.
▫️لامین یامال نصراوی عبانه، با یک حرکت چند ثانیهای پرچمداری، بیش از آنچه بسیاری از دیپلماتها در ماهها انجام دادند، به آگاهیبخشی جهانی کمک کرد. او همنام خود (امین یاریرسان ریشهدار) و با کنش زیبای خود (برافراشتن پرچم فلسطین)، ثابت کرد که در عصر فریب همگانی روشنگری دیجیتال ، کنش آنالوگ(پرچم داری) با صداقت نمادین و شجاعت هویتی میتوانند از هزاران کنش کلامی و بیانیه رسمی تأثیرگذارتر باشند. کنش او به ما یادآوری می کند که همبستگی، نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه یک کنش امانت پذیرانه و همشناسانه است در برابر بیتفاوتی و ناهمشناسی سازمانیافته. زیبایی (جمال) در همین است، در جرئت ایستادن در برابر جریان سلطه ، و در انتخاب انسانیت، حتی بهقیمت ازدستدادن توپطلا.
▫️آنچه نوشتم محصول تلاشی اندک است برای خوانش میان فرهنگی یک رویداد ورزشی، فراتر از گزارش خبری. در جهانی که مرزهای سیاسی و هویتی روزبهروز سیالتر میشوند، تحلیل میانفرهنگی کنشهای نمادین، به ما کمک میکند تا معنا را در لابهلای تصاویر و نامها بیابیم. لامین یامال، با نام و کنش خود، یک متن زنده است برای مطالعهٔ میان فرهنگی. نام و کنش لامین یامال به نوجوانان ما یادآوری می کند که نام همان نخستین هدیه فرهنگی که مادر و پدر به شما می دهند، یک ظرف معنایی است که از آسمان معنا نازل میشود، اما محتوای آن، را می توان در زمین و در جهان اجتماعی با ارادهٔ، انتخاب و کنش فرد، حفظ نمود و پُربارتر نمود و یا جایگزین و تهی کرد. می توان لامین یامال یا الأمين جمال نصراوي إيبانا بود؛ کنشگری امین که زیبایی همیاری و ریشه داری همشناسی و پیروزی همبستگی را به همه جهان نشان و هدیه داد
@hamshenasi
هدایت شده از ریحانه
🖤 #بدرقه_آقای_شهید | دیروز چیده بودشان
🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵
■ رنگ گلها از دور آدم را صدا میکرد. نارنجیِ آتشین. هر دو در پیادهرو بودیم، حوالی پل کالج. پا تند کردم تا برسم به او. میخواستم ببینم چه گلهاییاند؟ کمی پژمرده شده بودند. دقیق نشناختم. شبیه فریزیا بودند یا زنبقی از این خانواده. هر چه بودند، از گلهای گلخانهای و شاخهبریده نبودند.
■ زن جوان، چفیهی عربیِ سبزی انداخته بود روی چادرش و مچبند قرمز «آقای شهید» بسته بود. دور ساقههای سبز و بلند دستهگلش هم، به جای روبان، پرچم ایران پیچیده بود.
■ رسیدم کنارش. ازش پرسیدم: «خانم، اسم گلاتون چیه؟» با عجله جواب داد: «مرداب رشتی.» من که گفتم: «خیلی قشنگن»، گفت: «مال باغچهی خونمه. دیروز چیدمشون.»
■ مسیر شلوغ بود. او هم هی چشم میچرخاند زیر پل. منتظر کسی بود، انگار. اجازه گرفتم از گلها عکس بگیرم.
■ وقتی داشت میرفت توی خیابان، بلند پرسیدم: «از رشت اومدین؟» سر برگرداند سمتم. «نه، از تنکابن. شهسوار.» و دوید به طرف دوستش.
■ گلها دیروز در باغچهای در تنکابن بودند؛ امروز در خیابانهای تهران. میان آن باغچه و این خیابان، دویست کیلومتر فاصله بود.
✍ زینب خزایی
📆 شماره ۲۲٣
رسانه ریحانه را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
اسم موکب مادرم جانفداست
مادرم هشتاد و پنج ساله است و ساکن کنگاور. البته دو سه سالی است به خاطر مشکل قلبیاش دیگر آنجا زندگی نمیکند مگر اینکه هر از گاهی با یکی از بچهها برود چند روزی بماند و برگردد.
کنگاور شرقیترین شهر استان کرمانشاه است. همانجایی که آقای شهید دربارهاش گفته: «بعضی از بخشهای استان خصوصیات ویژهای دارند. شهر شما به عنوان میزبان راهیان کربلای معلّی و عتبات عالیات شناخته شده است. کنگاور منزلگاه عاشقان حسینی در طول سالها و قرنهای متمادی است.»
امسال بی که برنامهریزی و هماهنگی قبلی داشته باشیم قسمت شد مادرم از تاسوعا و عاشورا برگردد خانه و در این چهل روز هر بار یکی از بچهها چند روزی پیشش بمانند.
هفتهی قبل سه تا از دوستان برادرم که از مازندران عازم زیارت اربعین بودند شام و صبحانه مهمانش بودند و در راه برگشت هم چند ساعتی استراحتی کردند، ناهاری خوردند و راهی ولایتشان شدند.
چند روز پیش هم برادرزادهام همراه همسر و پسر کوچکش و چهار نفر از فامیل همسرش از تهران که میآمدند چند ساعتی را برای رفع خستگی مهمانش شدند و در عصر اربعین هم دوباره برای شام به خانهاش میآیند.
خوشحال است که امسال هم مثل سالهای قبل این ایام را خانه بوده و به سهم خودش پذیرای زائران اباعبدالله.
الان که توی آشپزخانه مشغول آشپزی بود با لبخند ازش پرسیدم «دا اسم موکبت رو چی میخوای بذاری؟» با خنده گفت «جونفدا.»
پرسیدم «جانفدای کی؟»
در حالیکه دمکنی را روی در قابلمهی برنج محکم میکرد گفت «جان و مال و زندگیم فدای امام حسین.»
کارش که با برنج تمام شد نگاهی به تابهی مرغ انداخت. من هم در حالیکه سینک را برق میانداختم بهش گفتم «اگه آقای خامنهای اربعین امسال زنده بود چی میگفت بهمون؟ چیکار میکرد؟»
رفت سراغ دم کردن چای. «اگه بود خوشحال بود از هماهنگی مردم. درسته اختلاف هست. اما الان همه با همن. همه برای امام حسین کار میکنن.» بعد استکانها را چید توی سینی.
سهشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
هدایت شده از ریحانه
🖤 با گل بدرقهات میکنیم
📝روایت #بدرقه_آقای_شهید
▪️یکی از چیزهایی که در مراسم وداع و تشییع آقا برایم تازگی داشت دیدن گل، دست مردم بود. در مراسم وداع، لیزیانتوس یا گلایول سفید زیاد دیده بودم. از فراوانی این دو تا میشد حدس زد موکبهایی دارند گل توزیع میکنند اما هر چه سر چرخاندم در مسیر ندیدمشان.
▫️دوست داشتم بدانم گلخانهدارها گلها را نذر کردهاند یا افراد دیگری هستند که به جای موکب غذا و چای و شربت، موکب گل زدهاند. امروز اما وقتی دم متروی فردوسی دسته گل زیبای زن را دیدم با یک ذوقی رفتم سمتش. «چه قشنگن گلاتون.» با لبخندی تشکر کرد. گلها آلسترومریای قرمز بودند با زنبوری سفید. خودش دیروز رفته بود گلفروشی و انتخابشان کرده بود.
■ پرسیدم «چرا گل آوردین؟ مگه توی فرهنگ ایرانی برای تشییع کسی گل میبریم؟ میخواین چیکارشون کنین؟» وَرِ گل و گیاه دوستم داشت لذت میبرد از انتخاب شخصی و زیبای زن و سمت علوم اجتماعی خواندهام، میبردم به سمت پدیدار شناسی ماجرا. اما جواب زن، نقطه گذاشت بر ور دوم. «میخوام هدیهشون کنم به پیکر آقا. بندازم روی تابوتشون.»
▫️شاید برای همین چیزی نپیچیده بود دور ساقهی گلها. میخواست برای دانه دانه هدیه کردنشان هیچ مانعی نباشد. رها و با بخشندگی تمام.
✍ زینب خزایی
📆🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵، شماره ۲۲۸
رسانه ریحانه را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
پستشون رو توی یه گروهی دیده و ازش رد شده بودم. ظهر چهارده اردیبهشت یکی از دوستان دوباره همون رو دوباره برام فرستاد.
توی روزای اول جنگ برای اولین بار اسم مجله رو توی کانالی خونده بودم. *مجلهی عین* . خانم صدری مدیر کانال از شهادت سردبیر مجله نوشته بود. شهید مصباح الهدی باقری.
پست فراخوانی بود با موضوع خون و تا شونزدهم اردیبهشت وقت داشت. راستش هیچ وقت به نوشتن از چنین سوژهای فکر نکرده بودم. شاید دلیل رد شدن اولم هم همین بود.
فرداش یهویی دلم خواست بنویسم. تنها چیزی که توی سرم حول این موضوع میچرخید «کلاه خونی برادرم» بود. نمیدونستم کلمات به کجا میبرندم و اصلا میرسم یا نه؟
شروع کردم به حرف زدن با دا و همزمان نوشتم. فرداش دو تا تماس تکمیلی با خواهر و برادرم گرفتم و تا هشت شب متن رو فرستادم. اینجوری شد که شانزدهم اردیبهشت 1405 «شاهدی از دوپازا» متولد شد. برای مجلهای که هیچی ازش نخونده و حتی یک بار مجله رو ندیده بودم. تا حالا هم پیش نیومده بود برای جایی که تا این حد نمیشناسمش متنی بنویسم. جنگ اگر نبود شاید هیچ وقت برای «عین» نمینوشتم. اما خوشحالم که چنین فرصتی رو برای خودم فراهم کردم. حتی میتونم اسمش رو بذارم رزق.
*در پست بعد میتونید متن رو همین الان از کست باکس بشنوید. *
شنبه سی و یکم مرداد 1405- قم
هدایت شده از رویدادِ ملی «همچو سرو»
.
✍🏻اینبار شما روایت کنید:
روایت آنچه زنان در جنگ ۱۲ روزه و جنگ اخیر رقم زدهاند...
رویداد ملی روایت زنان ایران
*همچو سرو*
روایت آنچه در جنگ ۱۲ روزه و جنگ اخیر تجربه کردهاید را
در قالب متن ۳۰۰ تا ۵۰۰ کلمهای
یا صوت حداکثر تا ۲ دقیقه به آیدی: @hamcho_sarvv بفرستین.
روایتهای برگزیده به رویداد ملی دعوت شده، با کمک اساتید برتر حوزه نویسندگی و روایتگری، روایت خود را مکتوب کرده و در آخر آثار برتر، به صورت کتاب منتشر و به آثار برتر، هدایای نفیس اهدا میگردد.
📞 09900878230
جهت ارتباط بیشتر تماس بگیرین(:
کانال رویداد ملی همچو سرو در ایتا:
@hamchoo_sarv
هدایت شده از رویدادِ ملی «همچو سرو»
فرصت ارسال روایات ، تا ۱۴ شهریور ماه
🟢تمدید شد🟢
راه ارتباطی با دبیرخانه و ارسال روایات:
@Hamcho_sarvv
🔹در بله ، ایتا و تلگرام