.
دیروز با چندنفر از بچههای کارگاه رفتیم خیابان هرندی. بعدتر دربارهاش خواهم نوشت. اما دیشب یکیشان برای من نوشت؛ «یک پیرمرد و پیرزن داشتند با ما درد دل می کردند. پیرمرد آمد بیرون. غده روی سینه اش را نشان داد. التماس کرد برویم تو، وضع زندگیاش را ببینیم. ما ترسیدیم، نرفتیم. ایستاد، ناامید نگاهمان کرد تا از کوچه آمدیم بیرون. تصویرش از جلو چشمم دور نمی شود. هر کار می کنم باز هست. غده اش هست. جای زخم روی سینهاش هست.»
داستاننویس کسوکار اجتماع است، پدر مادرش است. اگر درد و زخمی است، وارث بلامنازعش ماییم. قرار درست همین است؛ ایستادن سمت زخم، دیدنش... آنچنان که انگار زخم خود ماست... خونچکان و دردناک برای باقی عمر...
عکس را محمدسعید برداشته است؛
@saeed.bookeed
#تنها_میرفتم_در_بیچراغی_شبها
#هرندی
#شوش
متن از پیج حمیدرضا منایی.
۱۰ فروردین ۱۴۰۱
زل می زنم به آینه، در انتظارِ خویش
بعد از چهقدْر گمشدگی در غبارِ خویش!
عمری به جستجوی تو، با چشمهای تو
چرخیدهام به دور خودم در حصارِ خویش!
بیراههای که گُم شده و زیر نورِ ماه
بیحرف و حدس میگذرد از کنارِ خویش
این زندگی، نفَسنفَساش، قسطِ مرگ بود
روییده عشق، مثلِ گُلی بر مَزارِ خویش
با این نسیم، عطرِ فراموشِ یاد کیست؟
در حیرتم ز گریهی بیاختیار خویش!
باید دوباره دست در آغوشِ خود شوم
از این غریبهتر، چه کسی در دیارِ خویش؟
پیوند خوردهام به بهاری که کاغذیست
پس کِی شکفته میشوم از شاخسار خویش؟
#عبدالحمید_ضیایی
@abdolhamidziaei
۱۱ فروردین ۱۴۰۱
❇️ استاد فاطمي نيا:
عزيزان اگر لطيف نباشيد هيچ چيز نصيبتان نميشود؛ خود را معطل نكنيد!
هر روز چند مرتبه در خانه يا محل كار عصباني ميشود و پرخاش ميكند و دل ديگران را ميشكند ، از آنطرف هم ميخواهد زبدة العارفين و عمدة المكاشفين شود!
به حضرت زهراء سلام الله عليها قسم ، تا لطيف نشويد چيزي گيرتان نمي آيد!
علامه طباطبايي تماما لطافت بود به حدي كه در طول عمر خود با كسي دعوا نكرد؛ روزي جواني با دوچرخه به مرحوم علامه برخورد كرد و ايشان به شدت آسيب ديد ، اگر ما بوديم حتما با آن جوان دعوا ميكرديم ! اما علامه بلافاصله به سمت جوان رفت و از او دلجويي كرد و پرسيد طوريت شده است يا خير؟
اگر ميخواهيد به جايي برسيد لطيف شويد. لطيف بودن را تمرين كنيد ، از خانه شروع كنيد و با خشم و غضب ، تن خانواده را نلرزانيد.
@SCMEDIA
۱۱ فروردین ۱۴۰۱
حرکت در مه
❇️ استاد فاطمي نيا: عزيزان اگر لطيف نباشيد هيچ چيز نصيبتان نميشود؛ خود را معطل نكنيد! هر روز چند مر
و از کارهای هنر همین لطیف شدن است.
۱۱ فروردین ۱۴۰۱
دعوتت کردهاند به یک مهمانی. نمیدانی چه بپوشی؟ چه ببری که زشت نباشد، نرفتنش که شرم است و رفتنش خجالت دیگری: لباسها و رفتار و گفتارت را درست نکردهای. هنوز آماده نشدهای ولی شوق داری. مهمانی رنگارنگ است نمیدانی از کدامها بخوری و بنوشی اما مهمانی آخرش تمام میشود و شاید لطفش به همین تمامشدنی بودنش باشد. سکوتهای قطعات موسیقی شاید مهمتر از خود صدادارها باشد و حالا رسیدهای به یک قطعۀ عظمتیافته و کرامتگرفته از ماههای عمر و غمدار جای خالی عزیزهایی که رفتند و حالا نیستند. ماهی که بعدش یک خالی طولانی است. فکر نهایت نداشتن را از سرت بیرون بکن در این کرۀ خاکی. مهمانی هم زمان دارد و تمام میشود و تو میمانی و سکوت و خالی.
۱۲ فروردین ۱۴۰۱
10.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکدام از ماها بیش از رفاه در زندگیمان هنوز هدف نداشتهایم. اگر به رفاه برسیم، دنبال امن هستیم. ثروتمند های بزرگ دنبال این هستند که دلهرههای خودشان را چه جور کنترل کنند. ماها نه؛ ما دنبال [این هستیم که] یک خانه بسازیم، بچههایمان وضعشان خوب باشد، زندگیمان...
ما فعلا مشکلمان، مشکل نان و امکانات و رفاه است. تمام کاری که تمام دانشمندها کردهاند و تمام کاری که همهی روانشناسها کردهاند، به این دوتا حوزه برمیگردد و این با واقعیت زندگی انسانی تطابق ندارد. انسانی که نعمتها متحول هستند برایش و وقوف دارد به تحول امکانات و نعمتها، نه رفاه و نه امن... به هیچکدام از این دوتا دستیابی نخواهد داشت. حتی اگر زندگی کامپیوتری پیدا کند، امن را نخواهد چشید، چون میداند از آن جدا میشود. شوخی که نداریم. حرفی نیست؛ این با واقعیت زندگی همراه است. خودتان در زندگی خودتان منطبقش کنید. درست؟
همه این مراحل میشود اسلام!
فوق این مراحل است. اسلام آمده به انسان «أُدْخُلُوا فِى السِّلْمِ» میخواهد آن امنی را بدهد که با تحول نعمتها و وقوف زمان و تاریخ تو، شکسته نمیشود. «أُدْخُلُوا فِى السِّلْمِ كافَّةً» آن سلامت و امنی که از اسلام شکل میگیرد حتی در تحول زمان، در حرکت تاریخ، در تحول نعمتها شکسته نخواهد شد. این اسلام...
➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰
#عین_صاد #ع_ص #علی_صفایی #علی_صفایی_حائری #موشن #استادصفایی #alisafaeihaeri #einsad
#رفاه #امنیت #آزادی
۱۳ فروردین ۱۴۰۱
بهار فرصت سبزی برای دیدار است
بهار فرصت دیدارهای بسیاراست
درخت پنجره ای باز میکند در روح
شکوفه رخصت دیدار ناپدیدار است
ببین چه همهمهای در درختها رخ داد
وجود با خودش آرام گرم گفتار است:
«منم که از همهسو میتراوم، از همهسو
من است این که در آیینه های سیار است
منم که از گل شیپوری، از گلوی نسیم...»
یقین کنیم که دستی کریم در کار است
که هر طرف ضربان تکلم طور است
که هر جهت جریان ترنم تار است
لباس گلگلی دشت را تماشا کن
که عارفانهترین شرح اسم ستار است
چه رعد و برق مهیبی، چه شاخۀ تردی
بهار، حاصل جمع لطیف و قهار است
به وجد آمده در جان دانه، دانایی
ببین که بید پریشان چقدر بیدار است
لطیف روی زمین خدا قدم بگذار
بهوش باش که هر سنگریزه هشیار است
بهرغم این همه عصیان، دوباره آمده است
بهار، رحم خداوندگار غفار است
قربان ولیئی
۱۳ فروردین ۱۴۰۱
نگاه ما باید از نگاه لوس و ننر نسبت به خدا دور بشه؛ از اینکه خدا ملوس و نایس و گوگوله. ما باید جدی بودن و جذبهدار بودن و قهار بودن خدا رو باور کنیم. باید بدونیم شوخی نداره. بین ما یه نگاه مسموم وجود داره نسبت به خدا، که فکر میکنیم خدا یه موجود نایس و مَموشه و فقط مهربونه؛
همین نگاه باعث میشه خدارو در حد یه غول چراغ جادو بیاریم پایین که وظیفهی نوکری و برطرف کردن حوائج مارو داره فقط.
این عینِ شِرکه.
تو این ماه رمضونی یه فکری بکنیم براش.
#ریش_های_سفیدم
#لیاوطندوست
۱۳ فروردین ۱۴۰۱
برداشتی آزاد از ابوحمزه (1)
.
راه طولانی است. هوا متعادل است و نسیم خوبی میوزد، دلم پراز عشق است و امید. نفسنفس نمیزنم اما عمیقاً نفس میکشم... حس میکنم خدا دارد بهم نگاه میکند. آرام با خدا حرف میزنم.. ای خدای من عزیزم... من را با مجازاتهایت ادب نکن و درست که من حیله زدم اما تو به من حیله نزن. راه نجات من کجاست؟ درحالی که یافتن راهی جز با تو امکان ندارد... .
حالا که فکر میکنم نه آن انسان خوب، بینیاز از رحمت و کمکت است و نه من که بدم اما با همۀ بدی باز هم تحت قدرت توام... شناخت من که نسبت به شما کم است اما همینقدر که شناختهام هم تو یادم دادهای... خودت دستم را گرفتهای و آوردهای اینجا... اولش خودت من را خواندی... و حالا صددرصد میگویم، حتی حاضرم قسم بخورم اگر تو نبودی من خودم هم نمیدانستم شما کهاید؟...
.
حالا میخواهم شکرت را بگویم بهخاطر اینکه هروقت خواندمت جوابم دادی و بهم توجه کردی... اگرچه بعضی وقتها این توجه کردنها را نفهمیدم... یا گاهی وقتها تنبلی میکنم وقتی مرا میخواندی و ای کاش فقط تنبلی بود عزیزم... خب بگذار با خودم رو راست باشم... حمد ازآن شما است خدایا، زیرا من وقتی تو را میخوانم تو به من میبخشی اما اگر من را دعوت کنی به بخشیدن میبینی که بخیلم... اف به من...
. #رمضان #رمضان #رمضان_كريم #ابوحمزه_ثمالي #ابوحمزه #دعا #مناجات_با_خدا #عشق
۱۵ فروردین ۱۴۰۱
۱۵ فروردین ۱۴۰۱
برداشتی آزاد از ابوحمزه 2
.
میرسم به کوهی و چشمهای. شکرت خدا... آب آن ریزان... چهقدر بد کردم... برای دیدنت توشهای ندارم... شکر که هروقت با تو خلوت کردم توانستم با تو حرف بزنم، بیاینکه نیاز باشد قبلش به کسی بگویم معبودم و تو جوابم را دادی. سپاس که یادم دادی فقط بیایم در خانۀ تو، آخر اگر هم رفتهام جاهای دیگر جوابم را ندادهاند.
بلند میشوم، راه میافتم... ممنون عزیز که یادم دادی به غیراز تو به کسی امید نبندم که دست رد بر سینهام بزند... یادت میآید... ممنونم که عهدهدار کارهای من شدی و مرا بین مردم محترم کردی... ممنونم که حوالهام ندادی به مردم که خوارم کنند.
حالا که خوب میبینم تو همهاش داری به من محبت میکنی با اینکه نیاز به من نداری. سپاست میگویم که سریع مجازاتم نکردی، صبر کردی.
این حرفها را که دارم میزنم یعنی اینکه اگر بخواهم بین همۀ چیزها انتخاب کنم، تویی بهترینشان، بهترینشانی برای ناز کشیدن... آخر همۀ چیزهایی که میخواهم تو داری.
.
مینشینم. دست میزنم توی آب، به چشمه.... معبودم چشمههای امیدم جوشان است... امید دارم... آخر تو کار را راحت کردهای... تو خواستهای تا راحت از شما چیزی بخواهم. اگر خوب بنگرم میبینم خواهندگان درگاهت را، مطمئنم معبودم که تو برای امیدوارانی مثل من اهل جواب دادنی، رویت را برنمیگردانی... آمادهای که کسی صدایت بزند، میدانم زیبایم که بهترین جایگزین مواجه نشدن با بخیلان و دنیاطلبان پناه بردن به بخشش و راضی شدن به قضایت است، ببین! طلبکنندهات چهقدر راهش کوتاهست...
.
#ابوحمزه #رمضان #رمضانیات #عشق #معاشقه #مجازات #محبت #بخل #چهل_روز_چهل_پست
۱۵ فروردین ۱۴۰۱
برداشتی آزاد از ابوحمزه 3
.
حالا که به سمتت دارم میآیم، سریع میرسم... دور نیستی... راه من طولانی است اما مسیر روندۀ راهت خیلی کوتاه است، نگاه بکن تو در حجاب نیستی بلکه کارها و کردارها حجابی برای دیدن تو شد... حالا این منم که بهسمتت راه افتادهام... حالا این منم که با صدا زدنت خواستمت... با اینکه میدانم لایق نیستم حرفهام را بشنوی! و لایق نیستم مرا ببخشی اما ببین راه افتادهام.
.
آخر به کرمت مطمئنم... مطمئنم که به وعدههایت عمل میکنی... آخر میدانم در توحید، پناهی برایم هست، چون یقین دارم که غیراز تو مرا پروردگاری نیست... یقیناً هیچ الهای جز تو ندارم تو یکتایی و بیشریکی... خودت گفتی و همۀ گفتههایت هم حق است، همۀ وعدههایت هم درست است، تو خودت گفتی از خدا بخواهید که خدا مهربان است، مگر میشود جواب ندهی؟
.
آخر تو اینطوری نیستی ای آقای من که به کسی بگویی از من چیزی بخواه بعدش ندهی... همهاش تویی که به ساکنان سرزمینهایت میبخشی، همهاش تویی که روی خوش بهشان نشان میدهی... ببین ریزهخوارانت را... خلقتت را...
افتادهام در جنگلی سرسبز، تنها، صدای پرندگان... ببین خلقتت را...
#ابوحمزه #رمضانیات #خلقت #مناجات #جنگل #مهربان #حجاب #وعده #وعده_راست #لیاقت #چهل_روز_چهل_پست
۱۷ فروردین ۱۴۰۱