eitaa logo
حرکت در مه
193 دنبال‌کننده
444 عکس
75 ویدیو
59 فایل
دربارۀ داستان و زندگی
مشاهده در ایتا
دانلود
. دیروز با چندنفر از بچه‌های کارگاه رفتیم خیابان هرندی. بعدتر درباره‌اش خواهم نوشت. اما دیشب یکی‌شان برای من نوشت؛ «یک پیرمرد و پیرزن داشتند با ما درد دل می کردند. پیرمرد آمد بیرون. غده روی سینه اش را نشان داد. التماس کرد برویم تو، وضع زندگی‌اش را ببینیم. ما ترسیدیم، نرفتیم. ایستاد، ناامید نگاه‌مان کرد تا از کوچه آمدیم بیرون. تصویرش از جلو چشمم دور نمی شود. هر کار می کنم باز هست. غده اش هست. جای زخم روی سینه‌اش هست.» داستان‌نویس کس‌وکار اجتماع است، پدر مادرش است. اگر درد و زخمی است، وارث بلامنازعش ماییم. قرار درست همین است؛ ایستادن سمت زخم، دیدنش... آن‌چنان که انگار زخم خود ماست... خون‌چکان و دردناک برای باقی عمر... عکس را محمدسعید برداشته است؛ @saeed.bookeed متن از پیج حمیدرضا منایی.
۱۰ فروردین ۱۴۰۱
زل می زنم به آینه، در انتظارِ خویش بعد از چه‌قدْر گم‌شدگی در غبارِ خویش! عمری به جستجوی تو، با چشم‌های تو چرخیده‌ام به دور خودم در حصارِ خویش! بی‌راهه‌ای که گُم‌ شده‌ و زیر نورِ ماه بی‌حرف و حدس می‌گذرد از کنارِ خویش این زندگی، نفَس‌نفَس‌اش، قسطِ مرگ بود روییده‌ عشق، مثلِ گُلی بر مَزارِ خویش با این نسیم، عطرِ فراموشِ یاد کیست؟ در حیرتم ز گریه‌ی بی‌اختیار خویش! باید دوباره دست در آغوشِ خود شوم از این غریبه‌تر، چه کسی در دیارِ خویش؟ پیوند خورده‌ام به بهاری که کاغذی‌ست پس کِی شکفته می‌شوم از شاخسار خویش؟ @abdolhamidziaei
۱۱ فروردین ۱۴۰۱
❇️ استاد فاطمي نيا: عزيزان اگر لطيف نباشيد هيچ چيز نصيبتان نميشود؛ خود را معطل نكنيد! هر روز چند مرتبه در خانه يا محل كار عصباني ميشود و پرخاش ميكند و دل ديگران را ميشكند ، از آنطرف هم ميخواهد زبدة العارفين و عمدة المكاشفين شود! به حضرت زهراء سلام الله عليها قسم ، تا لطيف نشويد چيزي گيرتان نمي آيد! علامه طباطبايي تماما لطافت بود به حدي كه در طول عمر خود با كسي دعوا نكرد؛ روزي جواني با دوچرخه به مرحوم علامه برخورد كرد و ايشان به شدت آسيب ديد ، اگر ما بوديم حتما با آن جوان دعوا ميكرديم ! اما علامه بلافاصله به سمت جوان رفت و از او دلجويي كرد و پرسيد طوريت شده است يا خير؟ اگر ميخواهيد به جايي برسيد لطيف شويد. لطيف بودن را تمرين كنيد ، از خانه شروع كنيد و با خشم و غضب ، تن خانواده را نلرزانيد. @SCMEDIA
۱۱ فروردین ۱۴۰۱
دعوتت کرده‎اند به یک مهمانی. نمی‎دانی چه بپوشی؟ چه ببری که زشت نباشد، نرفتنش که شرم است و رفتنش خجالت دیگری: لباس‎ها و رفتار و گفتارت را درست نکرده‎ای. هنوز آماده نشده‎ای ولی شوق داری. مهمانی رنگارنگ است نمی‎دانی از کدام‎ها بخوری و بنوشی اما مهمانی آخرش تمام می‎شود و شاید لطفش به همین تمام‎شدنی بودنش باشد. سکوت‎های قطعات موسیقی شاید مهم‎تر از خود صدادارها باشد و حالا رسیده‎ای به یک قطعۀ عظمت‎یافته و کرامت‎گرفته از ماه‎های عمر و غم‎دار جای خالی عزیزهایی که رفتند و حالا نیستند. ماهی که بعدش یک خالی طولانی است. فکر نهایت نداشتن را از سرت بیرون بکن در این کرۀ خاکی. مهمانی هم زمان دارد و تمام می‎شود و تو می‎مانی و سکوت و خالی.
۱۲ فروردین ۱۴۰۱
10.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکدام از ماها بیش از رفاه در زندگیمان هنوز هدف نداشته‌ایم. اگر به رفاه برسیم، دنبال امن هستیم. ثروتمند های بزرگ دنبال این هستند که دلهره‌های خودشان را چه جور کنترل کنند. ماها نه؛ ما دنبال [این هستیم که] یک خانه بسازیم، بچه‌هایمان وضعشان خوب باشد، زندگیمان... ما فعلا مشکلمان، مشکل نان و امکانات و رفاه است. تمام کاری که تمام دانشمندها کرده‌اند و تمام کاری که همه‌ی روانشناس‌ها کرده‌اند، به این دوتا حوزه برمی‌گردد و این با واقعیت زندگی انسانی تطابق ندارد. انسانی که نعمت‌ها متحول هستند برایش و وقوف دارد به تحول امکانات و نعمت‌ها، نه رفاه و نه امن... به هیچکدام از این دوتا دستیابی نخواهد داشت. حتی اگر زندگی کامپیوتری پیدا کند، امن را نخواهد چشید، چون می‌داند از آن جدا می‌شود. شوخی که نداریم. حرفی نیست؛ این با واقعیت زندگی همراه است. خودتان در زندگی خودتان منطبقش کنید. درست؟ همه این مراحل می‌شود اسلام! فوق این مراحل است. اسلام آمده به انسان «أُدْخُلُوا فِى السِّلْمِ» می‌خواهد آن امنی را بدهد که با تحول نعمت‌ها و وقوف زمان و تاریخ تو، شکسته نمی‌شود. «أُدْخُلُوا فِى السِّلْمِ كافَّةً» آن سلامت و امنی که از اسلام شکل می‌گیرد حتی در تحول زمان، در حرکت تاریخ، در تحول نعمت‌ها شکسته نخواهد شد. این اسلام... ➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰
۱۳ فروردین ۱۴۰۱
بهار فرصت سبزی برای دیدار است بهار فرصت دیدارهای بسیاراست درخت پنجره ای باز می‌کند در روح شکوفه رخصت دیدار ناپدیدار است ببین چه همهمه‌ای در درخت‌ها رخ داد وجود با خودش آرام گرم گفتار است: «منم که از همه‌سو می‌تراوم، از همه‌سو من است این که در آیینه های سیار است منم که از گل شیپوری، از گلوی نسیم...» یقین کنیم که دستی کریم در کار است که هر طرف ضربان تکلم طور است که هر جهت جریان ترنم تار است لباس گل‌گلی دشت را تماشا کن که عارفانه‌ترین شرح اسم ستار است چه رعد و برق مهیبی، چه شاخۀ تردی بهار، حاصل جمع لطیف و قهار است به وجد آمده در جان دانه، دانایی ببین که بید پریشان چقدر بیدار است لطیف روی زمین خدا قدم بگذار بهوش باش که هر سنگریزه هشیار است به‌رغم این همه عصیان، دوباره آمده است بهار، رحم خداوندگار غفار است قربان ولیئی
۱۳ فروردین ۱۴۰۱
نگاه ما باید از نگاه لوس و ننر نسبت به خدا دور بشه؛ از اینکه خدا ملوس و نایس و گوگوله. ما باید جدی بودن و جذبه‌دار بودن و قهار بودن خدا رو باور کنیم. باید بدونیم شوخی نداره. بین ما یه نگاه مسموم وجود داره نسبت به خدا، که فکر میکنیم خدا یه موجود نایس و مَموشه و فقط مهربونه؛ همین نگاه باعث میشه خدارو در حد یه غول چراغ جادو بیاریم پایین که وظیفه‌ی نوکری و برطرف کردن حوائج مارو داره فقط. این عینِ شِرکه. تو این ماه رمضونی یه فکری بکنیم براش.
۱۳ فروردین ۱۴۰۱
برداشتی آزاد از ابوحمزه (1) . راه طولانی است. هوا متعادل است و نسیم خوبی می‎وزد، دلم پراز عشق است و امید. نفس‎نفس نمی‎زنم اما عمیقاً نفس می‎کشم... حس می‎کنم خدا دارد بهم نگاه می‎کند. آرام با خدا حرف می‎زنم.. ای خدای من عزیزم... من را با مجازات‎هایت ادب نکن و درست که من حیله زدم اما تو به من حیله نزن. راه نجات من کجاست؟ درحالی که یافتن راهی جز با تو امکان ندارد... . حالا که فکر می‎کنم نه آن انسان خوب، بی‎نیاز از رحمت و کمکت است و نه من که بدم اما با همۀ بدی باز هم تحت قدرت توام... شناخت من که نسبت به شما کم است اما همین‎قدر که شناخته‎ام هم تو یادم داده‎ای... خودت دستم را گرفته‎ای و آورده‎ای این‎جا... اولش خودت من را خواندی... و حالا صددرصد می‎گویم، حتی حاضرم قسم بخورم اگر تو نبودی من خودم هم نمی‎دانستم شما که‎اید؟... . حالا می‎خواهم شکرت را بگویم به‎خاطر این‎که هروقت خواندمت جوابم دادی و بهم توجه کردی... اگرچه بعضی وقت‎ها این توجه کردن‎ها را نفهمیدم... یا گاهی وقت‎ها تنبلی می‎کنم وقتی مرا می‎خواندی و ای کاش فقط تنبلی بود عزیزم... خب بگذار با خودم رو راست باشم... حمد ازآن شما است خدایا، زیرا من وقتی تو را می‎خوانم تو به من می‎بخشی اما اگر من را دعوت کنی به بخشیدن می‎بینی که بخیلم... اف به من... .‌
۱۵ فروردین ۱۴۰۱
فقط یک جا باقی می‌ماند: کرم الله وگرنه به خودم باشد می‌شود شبیه قبلی‌ها. گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب‌خانه چیست؟
۱۵ فروردین ۱۴۰۱
برداشتی آزاد از ابوحمزه 2 . می‎رسم به کوهی و چشمه‎ای. شکرت خدا... آب آن ریزان... چه‎قدر بد کردم... برای دیدنت توشه‎ای ندارم... شکر که هروقت با تو خلوت کردم توانستم با تو حرف بزنم، بی‎این‎که نیاز باشد قبلش به کسی بگویم معبودم و تو جوابم را دادی. سپاس که یادم دادی فقط بیایم در خانۀ تو، آخر اگر هم رفته‎ام جاهای دیگر جوابم را نداده‎اند. ‎ بلند می‎شوم، راه می‎افتم... ممنون عزیز که یادم دادی به غیراز تو به کسی امید نبندم که دست رد بر سینه‎ام بزند... یادت می‎آید... ممنونم که عهده‎دار کارهای من شدی و مرا بین مردم محترم کردی... ممنونم که حواله‎ام ندادی به مردم که خوارم کنند. ‎ حالا که خوب می‎بینم تو همه‎اش داری به من محبت می‎کنی با این‎که نیاز به من نداری. سپاست می‎گویم که سریع مجازاتم نکردی، صبر کردی. این حرف‎ها را که دارم می‎زنم یعنی این‎که اگر بخواهم بین همۀ چیزها انتخاب کنم، تویی بهترین‎شان، بهترین‎شانی برای ناز کشیدن... آخر همۀ چیزهایی که می‎خواهم تو داری. . می‎نشینم. دست می‎زنم توی آب، به چشمه.... معبودم چشمه‎های امیدم جوشان است... امید دارم... آخر تو کار را راحت کرده‎ای... تو خواسته‎ای تا راحت از شما چیزی بخواهم. اگر خوب بنگرم می‎بینم خواهندگان درگاهت را، مطمئنم معبودم که تو برای امیدوارانی مثل من اهل جواب دادنی، رویت را برنمی‎گردانی... آماده‎ای که کسی صدایت بزند، می‎دانم زیبایم که بهترین جایگزین مواجه نشدن با بخیلان و دنیاطلبان پناه بردن به بخشش و راضی شدن به قضایت است، ببین! طلب‎کننده‎ات چه‎قدر راهش کوتاهست... .
۱۵ فروردین ۱۴۰۱
برداشتی آزاد از ابوحمزه 3 . حالا که به سمتت دارم می‎آیم، سریع می‎رسم... دور نیستی... راه من طولانی است اما مسیر روندۀ راهت خیلی کوتاه است، نگاه بکن تو در حجاب نیستی بلکه کارها و کردارها حجابی برای دیدن تو شد... حالا این منم که به‎سمتت راه افتاده‎ام... حالا این منم که با صدا زدنت خواستمت... با این‎که می‎دانم لایق نیستم حرف‎هام را بشنوی! و لایق نیستم مرا ببخشی اما ببین راه افتاده‎ام. . آخر به کرمت مطمئنم... مطمئنم که به وعده‎هایت عمل می‎کنی... آخر می‎دانم در توحید، پناهی برایم هست، چون یقین دارم که غیراز تو مرا پروردگاری نیست... یقیناً هیچ اله‎ای جز تو ندارم تو یکتایی و بی‎شریکی... خودت گفتی و همۀ گفته‎هایت هم حق است، همۀ وعده‎هایت هم درست است، تو خودت گفتی از خدا بخواهید که خدا مهربان است، مگر می‎شود جواب ندهی؟ . آخر تو این‎طوری نیستی ای آقای من که به کسی بگویی از من چیزی بخواه بعدش ندهی... همه‎اش تویی که به ساکنان سرزمین‎هایت می‎بخشی، همه‎اش تویی که روی خوش به‎شان نشان می‎دهی... ببین ریزه‎خوارانت را... خلقتت را... افتاده‎ام در جنگلی سرسبز، تنها، صدای پرندگان... ببین خلقتت را...
۱۷ فروردین ۱۴۰۱