حسیبا
زنگِ خانه را چند بار پشت سر هم زدند؛ آنقدر تند تند زنگ میزدند که معلوم بود خبری آوردهاند...
چادر جنوبیاش را روی سر کشید. هنوز لباسهایش سیاه بود. با دلِ آشوب خودش را به در رساند.
ـ جونُم عبِد... خیره!
ـ سلام خاله... بچهت پیدا کردیم...
زن خشکش زد.
ـ بچهم؟... بچهم که صد و اندی روز پیش خاک کردیم... رختِ سیامو نمیبینی؟ نه بچهمو، خودمو، آرزوهامو خاک کردم... مو شبیهِ او آدمام که بیاین سرکارُم بذارین؟
جوان سرش را پایین انداخت.
ـ نه خاله... دردت به جونُم... نه فقط شما، همه ای شهر عزادارن. نه فقط واس بچهی تو؛ واس همهی بچههای او مدرسه... یادُمون نمیره چی سرِ ذوقِ این شهر اومد... ما خو تو خونهی خومون بچهای نداشتیم، اما بعد او روز، اندازهی همهی او مدرسه، بی بچه شدیم...
زن با گوشهی چادر، نم اشکِ چشمهاش رو گرفت...
ـ پَ ای حرفا چیه؟... مو که غیرِ زهرا، بچهای نداشتوم... کدوم بچهمو پیدا کردین؟
جوان بغضش ترکید.
ـ خاله... همو زهراتو پیدا کردن... یِی تیکه از وجودش...
انگار دوباره صدای انفجار توی شهر پیچید. زن دستش را گرفت به چارچوب در؛ پاهاش سست شد.
جوان آرام گفت:
ـ خاله... کاش هیچوقت پیدا نمیشد... داغِ همهمونو تازه کردن... از امروز، انگار باید دوباره چل روز عزا بگیریم... باید دوباره براش ختم بگیریم... باید دوباره دخترتو به خاک بسپری...ای جنگ، انگاری هنوز دست از بازی با زهرا و بچههای او مدرسه برنداشته...
زن بدون حرف در را بست و انگار چیزی جا گذاشته باشد دوباره در را باز کرد.
عبد هنوز پشت در وایساده بود و به نقطهای خیره شده بود...
- جونوم خاله؟
+ عبد بگو ببینم... از ماکانم چیزی پیدا کِردین؟
جوان سرش را پایین انداخت و آرام فقط سری تکان داد...
زن از جوابی که گرفته بود، روی زمین کنار در نشست...
ـ کاش ای خبر به گوشِ مادرِ ماکان نرسه...
#میناب
✍م. کریمی
باسلام و احترام خدمت مخاطبین گرامی
مالکیت کانال تغییر کرده و فعالیت کانال رو با محوریت تجمعات میخوایم ادامه بدیم.
ان شاءالله