eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
نمازتون سرد نشه🤍🌱
خب دیگه تک دختر قاضی بودن این مشکلاتم داره کتابمو گرفتم دستم و مشغول مطالعه شدم که ریحانه رسید بغل دستی خوش ذوق و خوش اخلاقم بود با اینکه چادری و از خانواده مذهبی بود ولی خیلی شیطون بود یه جورایی ازش خوشم میومد میشه گفت تو بچه های کلاس بیشتر با اون راحت بودم همینکه وارد کلاس شد و سلام علیک کردیم متوجه زخم روی صورتم شد زخمی که حتى مامانمم اول صبح متوجهش نشده بود چشاش و گرد کرد و گفت وايييي وایییی وایییی دختر این چیههه رو صورتت ؟ خندیدم و سعی کردم بپیچونمش دستشو زد زیر چونش و با شوخی گف ای کلک!!! شيطون نگام کرد و گفت شوهرت زدت ؟ دسش بشکنه الهی ذلیل شده با این حرفش باهم زدیم زیر خنده.... انقدر حرف زد و سوال پرسید که دیگه نتونستم در برابر زبونش مقاومت کنم برا همین از سیر تا پیاز ماجرای دیروز و براش تعریف کردم اونم هر دقیقه سرشو میبرد سمت سقف و خدا رو شکر میکرد ازینکه الان زندم . مشغول صحبت بودیم که معلم زیست با ورقه های خوشگل امتحانی وارد شد خیلی سریع صندلیامونو جابه جا کردیم و برا امتحان آماده شدیم با اینکه چیزی نخونده بودم ولی یه چیزایی از قبل یادم می اومد به همونقدر اکتفا کردم..... معلم زیست با اخم اومد سمتم و رو به من کرد و گفت نگاه کن تو همیشه آخری.... همیشه هم من باید به خاطر تو بشینم ازش عذرخواهی کردمو ورقه رو تحویل دادم در همین حین مدیر وارد کلاس شد و گف چون امروز جلسه داریم شما زودتر تعطیل میشین اونایی که پیاده میرن برن اونایی هم که میخان با خانوادشون تماس بگیرن دفتر بیان با ذوق وسایلمو از روی میزم جمع کردم و بزور چپوندم تو كيفم از ریحانه و بچه ها خداحافظی کردمو از مدرسه زدم بیرون یه دربست گرفتم تا دم خونه خودمم مشغول تماشای بیرو او یه پنجره نشسته و کثیف ماشین شدم رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
خودمم مشغول تماشای بیرون از زاویه پنجره نشسته و کثیف ماشین شدم به مانتو تو یکی از مغازه ها نظر مو جلب کرد همون طور که داشتم بهش نگاه میکردم متوجه صدای تیک تیک قطره های بارون شدم به خمیازه کشیدم و محکم زدم تو سرم با این کارم راننده از تو اینه با حالت تاسف انگیزی نگام کرد خجالت کشیدم و رومو کردم سمت پنجره اخه الآن وقت بارون باریدنه؟ منم ک ماشالله به بارون حساس مث چی خوابم میبره اخمام رفت تو هم به دست به صورتم کشیدم و مشغول تماشای بیرون شدم ماشین ایستاد به نگاه به جلو انداختم تا دلیلشو بفهمم که چشام به چراغ قرمز خورد پوفی کشیدم و دوباره به به جهت خیابون خیره شدم همینطور که نگاهم و بی هدف رو همچی میچرخوندم یهو حس کردم قیافه ی آشنایی به چشم خورد برای اینکه بهتر ببینم شیشه ماشین رو کشیدم پایین وقتی فهمیدم همون پسریه که دیروز يهو از آسمون برای نجاتم فرستاده شد . دوسشم کنارش بود خیره شدم بهشون و اصلا به قطره های بارون که تو صورتم میخورد توجه نداشم دوستش خم شد و به بنری گرفت تو دستش اون یکی هم بالای داربست مشغول بستن بنر بود دقت که کردم دیدم بنر اعلام برنامه به هیئته.... تا چراغ سبز شه خیلی مونده بود سعی کردم بفهمم چی دارن میگن با خنده داد میزد و میگفت از بنر نصب کردن بدم میاد از بالا داربست رفتن بدم میاد محمد میدونه من چقدر از بلندی بدم میاد اینا رو میگفت و با دوستش میخندیدن وا یعنی چی؟ الان این سه تا جمله انقدر خنده داره؟ خو لابد واسه خودشون بود که اینطوری میخندن ! چند متر پایین ترم دو نفر دیگه داشتن همین بنرو وصل میکردن به نوشته روش دقت کردم تا ببینم چیه ویژه برنامه ی شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) زیرشم اسم به مداح نوشته شده بود قسمت پایین تر بنر ادرس و زمان مراسم هم نوشته بود به لحظه به سرم زد از آدرسش عکس بگیرم سریع گوشیمو در آوردم زوم کردم و عکس گرفتم یهو ماشین حرکت کرد و هم زمان صدای راننده هم بلند شد ک با اخم گفت: خانوم شیشه رو بکشید بالا سرده ماشینم خیس بارون شد فکرم مشغول شده بود نفهمیدم کی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و داشتم میرفتم که دوباره صدای راننده و شنیدم : خانوم کرایه رو ندادین!!! دوباره برگشتم و کرایه رو دادم بش که اروم گفت معلوم نیست ملت حواسشون کجاست بی توجه به طعنه اش قدمام و تند کردم و رفتم درو باز کنم تا بخوام کلید و تو قفل بچرخونم موش ابکشیده شدم با باز شدن در خونه از بوی قرمه سبزی سرم گیج رفت خلاصه همچی و یادم رفت و بدون اینکه توجه ای ب لباسام ک ازش آب میچکید داشته باشم مستقیم رفتم آشپزخونه منه قحطی زده ها شیرجه زدم سمت گاز و در قابلمه رو برداشتم و ی نفس عمیق کشیدم تو حال خوشم غرق بودم که یهو صدای جیغی منو از اون حس قشنگم بیرون کشید با این وضع اومدیبی آشپزخونه ؟؟ مگه نمیدونیییی بدممم میادد؟ به نشونه تسلیم دستام و بالا گرفتم قیافم و مظلوم کردم و گفتم : بدووو برو بیروووون چشمم مامان جان چرا داد میری زهرم ترکید رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
مامان بلااا و مامان جان بدوو برو لباسات و عوض کن چشمممم ولی خانوم اجازه هست چیزی بگم ؟؟؟ یجوری نگام کرد و اماده بود چرت و پرت بگم و یچیزی برام پرت کنه که گفتم : سلامممم مامان علیپیککک ، برووو فهمیدم اگه بیشتر از این بمونم دخلم در اومده داشتمم میرفتم سمت اتاقم که دوباره داد زد + فاااااااطمههههههههه _جانمممممممم وایستا ببینم با تعجب نگاش میکردم اومد نزدیکم دستش و گرفت زیر چونه ام و سرم و به چپ و راست چرخوند يهو محکم زد تو صورتش چند لحظه که گذشت تازه به هولی افتاد تو دلم و حدس زدم که چیشده + صورتت چیشدهه؟؟ به من من افتادم و گفتم ها ؟ صورتم ؟ صورتم چیشد ؟ چپ چپ نگام کرد جوری که انگاری داره میگه خر خودتی دیدم اینجوری فایده نداره اگه تعریف نکنم چیشده دست از سرم بر نمیداره گلوم و صاف کردم و گفتم: چیزی نشده فقط اون شب که خودم مجبور شدم برم کلاس یهو یکی پرید وسط حرفم و گفت : خب ؟؟؟ نفسم حبس شد و برگشتم عقب با چشمای جدی پدرم روبه رو شدم تو چشاش همیشه به نیرویی بود که اجازه نمیداد دروغ بگم بهش نگاهش نافذ بود. حس میکردم میتونه ذهنم و بخونه اگه به چشمام نگاه کنه واسه همین سرم و گرفتم پایین و بعد چند لحظه مکث گفتم سلام وقتی جوابم و داد یخورده امیدوار تر شدم و ادامه دادم : هیچی دیگه داشتم میگفتم تو راه بودم که یهو پام ب یه سنگ گنده گیر کرد و خوردم زمین منو هم که میشناسید چقدر دست و پا چلفتیم ؟.... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دهم #عاشقانه_مذهبی مامان بلااا و مامان جان بدوو برو لباسات و عوض کن چشمممم ولی خان
سه پارت تقدیم نگاهتون🤍 لطفا کانالمون رو برای دوستانتون هم بفرسیتید تا اعضامون بیشتر بشه ان شاءالله تعداد پارت های بیشتری میزاریم🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا