#رمان_ناحله
#قسمت_دهم
#عاشقانه_مذهبی
مامان بلااا و مامان جان بدوو برو لباسات و عوض کن چشمممم ولی خانوم اجازه هست چیزی بگم ؟؟؟ یجوری نگام کرد و اماده بود چرت و پرت بگم و یچیزی برام پرت کنه که گفتم : سلامممم مامان علیپیککک ، برووو فهمیدم اگه بیشتر از این بمونم دخلم در اومده داشتمم میرفتم سمت اتاقم که دوباره داد زد
+ فاااااااطمههههههههه
_جانمممممممم
وایستا ببینم
با تعجب نگاش میکردم
اومد نزدیکم
دستش و گرفت زیر چونه ام و سرم و به چپ و راست چرخوند
يهو محکم زد تو صورتش
چند لحظه که گذشت
تازه به هولی افتاد تو دلم و حدس زدم که چیشده
+ صورتت چیشدهه؟؟ به من من افتادم و گفتم ها ؟ صورتم ؟ صورتم چیشد ؟
چپ چپ نگام کرد جوری که انگاری داره میگه خر خودتی دیدم اینجوری فایده نداره اگه تعریف نکنم چیشده دست از سرم بر نمیداره
گلوم و صاف کردم و گفتم: چیزی نشده فقط اون شب که
خودم مجبور شدم برم کلاس
یهو یکی پرید وسط حرفم و گفت : خب ؟؟؟
نفسم حبس شد و برگشتم عقب
با چشمای جدی پدرم روبه رو شدم
تو چشاش همیشه به نیرویی بود که اجازه نمیداد دروغ بگم بهش نگاهش نافذ بود. حس میکردم میتونه ذهنم و بخونه اگه به چشمام نگاه کنه
واسه همین سرم و گرفتم پایین و بعد چند لحظه مکث گفتم سلام
وقتی جوابم و داد یخورده امیدوار تر شدم و ادامه دادم : هیچی دیگه داشتم میگفتم تو راه بودم که یهو پام ب یه سنگ گنده گیر کرد و خوردم زمین
منو هم که میشناسید چقدر دست و پا چلفتیم ؟....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دهم #عاشقانه_مذهبی مامان بلااا و مامان جان بدوو برو لباسات و عوض کن چشمممم ولی خان
سه پارت تقدیم نگاهتون🤍
لطفا کانالمون رو برای دوستانتون هم بفرسیتید تا اعضامون بیشتر بشه ان شاءالله تعداد پارت های بیشتری میزاریم🌱