14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنسیق الوَرِد😍🌱✨
صبح میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام
حرم بسیااار خلوت امیرالمومنین
البته طبق معمولِ همه حرم ها ، قسمت خانمها ...🥲🥲
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت پانزدهم
🧔🏻♂همسرم گفت " خونه رو تمیز کن ! شاید دیگه برنگردیم.خودم بیام ساکها رو بردارم و از راه ، بریم ایران"
🧹من که نه توان تمیز کردن داشتم نه فرصت ، و نه دلم میخواست اینطور از نجف خداحافظی کنم ، گفتم "اینجوری که نمیشه! خونه باید مثل روز اول تمیز بشه، اون هم کار شما نیست!"
🗺سخت بود.
سفر در سفر...
سفری که نمیدانی قرار است کجا باشی ، چند روز باشی و چه جور...
👝یک ساک کوچک و پنج تا آدم و کلّی وسیله...
تا توانستم پُرَش کردم !
وعده ی ما ، مثل شب جمعه ی دوهفته قبل بود!با همان کاروان باصفا !
این بار ، خوشبختانه زودتر رسیدیم کربلا!
😌پیاده که شدیم ، خیالمان راحت بود که میمانیم !
👨🏻🦽 گوشی را توی کالسکه ی پسرم گذاشته بودم . مداحی میشنیدیم.
مسیر ، سمت حرم بود ...♥️
حس میکردم زیباترین لحظه ی زندگی ام را دارم تجربه میکنم.✨
گرسنه بودیم و خسته.
حلیمِ نذری گرفتیم .🫕
و همان جا کنار مسیر تا برسیم حرم ، روی یک حصیر کهنه نشستیم.
خانمی با چادر عربی و لهجه فارسی عراقی آمد و چند پرس غذای خوشمزه برایمان آورد.
حتی جعبه دستمال کاغذی آورد تا فرزند کوچکم را تمیز کنم.
گفت قدر آقایتان (رهبر انقلاب)را بدانید...گفت برای پسرم دعاکن ...و بی این که بتوانم درست از او تشکر کنم ، رفت...
🌘یکی دو ساعت روی همان حصیر نشستیم.نماز خواندیم.و از دور به گنبد نگاه کردیم.
و گفتیم مگر تکرار شدنی است این لحظه ها؟؟
حال و هوا اربعینی بود و ظاهراَ َ مسیر هم مثل اربعین طولانی ...
خیلی پیاده روی کردیم تا به محل سکونتمان برسیم.
🌙آخر شب بود.اما همه جا روشن و پر جنب و جوش!
کوچه پس کوچه ها را رد کردیم و سر قرار نشستیم !
بچه ها کلافه بودند و از بزرگ تا کوچک نق میزدند !
خانواده آقای صائغ آمدند و در مسیری که طی کردیم ، گفتند جایی که برای شما مدّنظر داشتیم فراهم نشده !🙁 فعلا در این حسینیه بمانید...تا ببینیم برای شب های بعد ، چه میشود کرد !
قرار شد وسایل را همان جا بگذاریم و شبِ جمعه ی حرم را از دست ندهیم !♥️
من و دوستم وارد درب زنانه شدیم.
یک محوطه ی نه چندان بزرگ بود و چهارتا اتاق!
چراغها خاموش و خانمها در حال استراحت!😴🥱
یکی از خانمها که ظاهرا رئیس بود ، به استقبالم آمد.با لهجه ی عربی ، فارسی صحبت میکرد!ما را به اولین اتاق راهنمایی کرد و گفت همین جا بخوابید !
همینطور که مشغول انجام کارها بودم ، خانم میانسالی با لبخند جلو آمد و سلام و احوالپرسی کرد.بچه ها را خیلی تحویل گرفت .مدام به من میگفت عزیزم !😚
🧻پوشک بچه ها را عوض کردم و لباسهای نمداری که از نجف شسته بودم و هنوز خشک نشده بود ، با یک نخ شیرینی از این طرف تا آن طرفِ محوّطه بند بستم و پهن کردم !🧺
وقت رفتن ، خانم رئیس که پیر اما جدی و کوتاه قد و خوشگل بود ، جلو آمد و گفت " همه ی وسایل قیمتی ات ، پاسپورتها و... را بردار و برو ! اینجا هیچ کس هیچ تعهدی در قبال وسایل دیگران ندارد!"😯
پاسپورتها را از ساک درآوردم که همان زنِ میانسالِ زیادی مهربان گفت : میخوای بدی من برات نگه دارم ؟🥰😍😘
در یک لحظه خیلی ترسیدم. با اضطراب گفتم نه ... ممنون ! میدمش به آقامون !😶😶
و دوباره شروع کرد به قربان صدقه رفتنِ من و بچه هایم !
من اصلا تجربه ی حضور در اینجور جاها نداشتم . حس خوبی نداشتم.
دلم میخواست زودتر از حسینیه بیرون بزنم !
یعنی با سه تا بچه ، بین اینهمه آدمِ ناشناسِ عجیب و غریب باید زندگی کنم ؟
از محبت های زیاد از حدّ آن زن و از اینکه پاسپورتها را خواسته بود ، خیلی ترسیده بودم! فکر میکردم واقعا دزد است!🦹♀😮
در مسیر حرم بودیم و من به جای ذکر و فکر زیارت ، فقط خدا خدا میکردم که از این حسینیه و آدمهایش نجات پیدا کنم !😖
پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه. شام ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام 🌱
پرچم سبزِ تبریک رو میبینید 💚
کریم العتره الطاهره
@hattabishtar
@Maddahionlinمداحی آنلاین - کربلا لازمم - حسینی.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
همان مداحیِ توی راه ...♥️
خیلی قشنگ#حتی_بیشتر
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت شانزدهم
🏵یک ساعت اول فقط بوی حرم را استشمام میکردم.چطور میشد این عطر را درجانم نگه دارم ؟
🌼✨دوست داشتم یک شیشه از هوای حرم پرکنم و هروقت از خودم ، از این دنیا و مافیها ...خسته شدم ، فقط تنفس کنم.
صَباحاً اَتَنَفَسُ بِحُبِ الحُسَین مَسائاً اَتَنَفَسُ بِحُبِ الحُسَین ...♥️
❄️خانمِ کنار دستی ام ، گفت بچه سرما میخورَد! اینجا خیلی خنک است !
راست میگفت !
وسایل را جمع کردیم و رفتیم کنار ماشین نارنجی ها!
😌آن جا را خیلی دوست دارم.مثل بچگی هایم که گوشه ی اتاق با بالشت ها خانه میساختم ، یک گوشه دنجی میشد برای خودم !
🤲چیزی به اذان نمانده بود.داشتند صف های نماز را مرتب میکردند.
میخواستیم نوبتی برویم زیر قبه!
🌱اول من رفتم... برای دقایقی زیر قبه سیدالشهدا قرار گرفتم♥️و تا میتوانستم ، اسم ها را پشت هم تکرار کردم.احیاءً و امواتا... شناخته و نشناخته !
وقتی برگشتم ، فقط چند دقیقه تا اذان مانده بود. از تمام بلندگوها با لحن خیلی قشنگی یک کلمه را اعلام میکردند: امساااااک!
🚩فاطمه را با خاله اش(دوستم) زیارت فرستادم و خودم مشغول نگاه به گنبد و بازی پرچم با باد شدم!
که ماهم اگر به شما♥️ وصل بودیم ،
" لا یُحَرِّکُهُ العَواصِف" شده بودیم!
#حتی_بیشتر
جمعه ۱۸ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
یکی روی عرش خدا می نشیند
و دیگری
زیر دست و پای معشوق خیالی لِه میشود !
•°•°•°•°•°•🌹•°•°•°•°•°•
گلها هم عاقبت بخیر میشوند ...
#حتی_بیشتر
#محبوب_الی_الابد_میلادت_مبارک
#حسینجااااان♥️
@hattabishtar
ماشین نارنجی ها...
لینک پیام ناشناس 👇👇
https://harfeto.timefriend.net/16766095082952