#سفر_بهخانهی_پدری قسمت هجدهم
😴بعد از نماز صبح که همه میخوابیدند، فرصت خوبی برای شست و شو بود.محمد حسین هنوز مشکل گوارشی داشت و من پشت سر هم باید لباس میشستم.
کنار اتاق ما ، پشت بام بود و لباسها را همان جا پهن میکردم !🧺
هوا گرم شده بود و هم لباسها زودتر خشک میشد و هم هوای اتاق دم میگرفت !
بعداز انجام کارها چندساعتی خوابیدم .
اما فاطمه خوابش نمی برد .حوصله اش سر رفته بود و مثل آلارم گوشی، هرچند دقیقه یکبار من را صدا میزد.⏰
گفتم این چه خوابی شد ؟😒 پاشو بریم !
👧🏻کجا !؟
_: زیارت !
با فاطمه و محمدحسین بیرون زدیم .
کوچه پس کوچه ها را با هزار👁 نگاه رد میکردم. روزها ،شهر جلوه ی دیگری داشت.انگار در این نقطه ی دنیا ، شب ها را گذاشته بودند برای زیارت و روزها ، دنیا باهمه ی مظاهرش خودش را نشان میداد.⚡️
دنیای کربلا را دوست داشتم ! ساده.بی آلایش.شلوغ...
سر کوچه که میرسیدیم ، انگار بخواهیم بدویم سمت حضرت عباس علیه السلام ...دقیقا همانطور بود!💚
نماز ظهر را آنجا خواندیم !
خلوت بود.
رنگ و طرح فرشها ، پیچ خوردنِ ورودی ها ، همه برایم جدید بود.همیشه کم و کوتاه اینجا آمده بودم.دلم میخواست مثل یک سرزمین کشف نشده ، چندروز بیایم و بروم و اُنس بگیرم ...💕
به فراغتِ همان روزه داری که گوشه ی صحن ، عبایش را روی سرش کشیده بود و شیرین ترین خواب قیلوله ی عمرش را میرفت ! 📿
به سمت حرم ارباب رفتیم ...آسمان در آبی ترین حالتِ خودش بود !
باد خوشی میوزید !
بین الحرمین خلوت بود.✨
میان آن همه زیبایی ، مادرها مشغول عکاسی از فرزندانشان بودند.
عکس گرفتنی هم بود...📷
♥️بعد از زیارت ، به فاطمه گفتم بیا پاسپورتها را ببریم و از مضیف حضرت عباس علیه السلام ژتون افطاری بگیریم .
قبول کرد.
به سختی از شُرطه ها آدرس پرسیدم.
خیلی راه رفتم.
همه صف بسته بودند.از ملیت های مختلف ...
پاسپورتهایمان مُهر خورد !📜
یاد حرف همسرم افتادم که گفته بود اگر برای فردا بلیط سامرا ، کاظمین نگیریم ، دیگر نمیشود برویم ! با این شرایط اسکان و... ، باید زودتر برگردیم نجف!
دوباره یک پروژه ی جدید ...😮💨 و فاطمه که واقعا از این همه پیاده روی ، خسته شده بود اما چون شرط کرده بودم که اگر میآیی ، بدون غر زدن بیا ، لب باز نمیکرد !🤐
عتبه ی امام حسین علیه السلام ، مقابل باب سدره ، هرروز اتوبوس های خاص داشت برای زیارت !
قسم السياحة الدينية في العتبة الحسينية المقدسة !
چهارتا صندلی رزرو کردم برای فردا .۱۸ رمضان.🚎
کشان کشان به سمت حسینیه میرفتیم.
دروغ چرا... حتی با آن همه خستگی ، دلم برای اجناسِ توی مغازه ها ضعف میرفت ! 🎒🌂🧥🥿👛
در این بیست روز ، نتوانسته بودم بازار بروم ...هرچه بود میان راه نگاه کرده بودم و جز یکی دوتکه ، چیزی نخریده بودم.
از مغازه ی سر کوچه با کلی خجالت آب و چندتا آبمیوه و کیک خریدم.🧃🥧
ناهارمان همین بود.(قصد ده روز نکرده بودیم.روزه نبودیم )
👀👀فاطمه میگفت صبح که بیدار بودم ، کله ی سه تا پیرزن آمد توی اتاق ! هرکدام چشمی چرخاندند و رفتند ...
به پیرزن ها خندیدیم 😄و از خستگی تاشب خوابیدیم !
شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت نوزدهم
چه مهمانی ای شد...
چلو مرغ با سبزی و حلیم !🍛🫕
🥲 حیف که بیرون بر بود...خیلی دلم میخواست فضای مضیف حضرت عباس را ببینم !
پنج تا غذا برای ما خیلی زیاد بود.
یک پرس را به حاج خانمِ رئیس ، که چیزی برای افطار نداشت دادم.🍽
خیلی خیلی تشکر کرد و خاطرخواهِ من شد!😌
آن شب فهمیدم اهل این خانه ، سیستم خورد و خوراکشان همین است ! گه گاهی چیزی میپزند و بقیه سحرها و افطارها مهمان موکب های کربلا هستند...🥘
🔥برای فهم عظمت این پذیرایی ، فقط باید بود و دید ...
دقیقا مثل اربعین ! بی منت ، فراوان ، بااعتقاد عمیق ، از مهمانان اربابشان پذیرایی میکنند ! 🍲🍲🍲
و اگر اینها نباشند ، قطعا اقامت این خیل عظیم زائران ، در کربلا ممکن نیست !
🥾👞آماده شدیم حرم برویم. همسرم برای انجام کاری رفته بود و من و بچه ها سرِ کوچه ، ایستاده بودیم. خانمِ زیادی مهربانِ ☺️عجیب و غریب 😶 پیدایش شد!
با نگرانی گفت :" من نمیدونستم شما این چند شب پتو ندارید ! خب به من میگفتی ...!"🤭
_: نه مشکلی نیست !🙂
_: آخه با سه تا بچه چطور این چند شب بدون پتو خوابیدید ؟! 😟بیا برات از حسینیه عبدالزهرا پتو بگیرم !
_: حسینیه عبدالزهرا ؟؟؟🤔
_: آره...همینایی که سر کوچه هرشب موکب دارن ! حسینیه شون همین روبروه! خیلیم تمیزه ! میخوای ببینی؟😃 شاید خوب بود و خواستی بیای اینجا بخوابی ...
_: نه .دیگه لازم نیست !😊
_:خب پس چند دقیقه همین جا صبر کن ، الان میان دیگها رو بذارن ...من برات پتو میگیرم!☺️
نشست روی جدول های کنار کوچه.صورت گندمگونِ جنوبی اش را در تاریک و روشن نور خوب یادم هست!با لهجه عربی قشنگی شروع به صحبت کرد.
_: کجایی هستین شما ؟
_: ما ساکن قم هستیم !
_: همسرت روحانیه ؟
_: بله
_: آره ...روحانیا بچه دوست هستن😇 .من خودم دزفولی هستم. یه دختر دارم .یه پسر. توی مدرسه معلمم. وقتی نُه سالَم بود، مسجد محله مون را بمبارون کردند .مادر و تنها برادرم را توی مسجد از دست دادم...پدرم هم شهید شد !"
انگار بی مقدمه ، یک ظرف غم بریزند توی جانم !😔
من منتظر حرفهای معمولی که بین دوتا آدمِ تازه آشنا، رد و بدل میشود بودم...اما چه شنیدم !!
بچه ها را نگاه کردم ! تصور اینکه یکی شان در یک لحظه در این دنیا، تنهای تنها شود ، در دلم آشوب به پا میکرد! 🥺
منتظر بودم که بگوید ازدواج کردم و خوشبخت شدم...تا از این کوه غم ، کم بشود !🥲
_: "همسرم هم مدافع حرم بود ! نتونست بمونه ...اون هم رفت و من موندم !"
توضیح بیشتر نخواستم.چون نمیتوانستم !
_:" دعاکنید ماهم بتونیم مثل شما عزیزامون رو فدای اسلام کنیم !"🥺
_: "نه ...این یکی ان شاءالله بعد ۱۲۰ سال! هیچکی همسر آدم نمیشه ! ان شاءالله به خوشی زندگیتونو بکنید... اگرم قراره شهادتی باشه ، تو پیری ..."
غمی که از رفتن همسرش در کلام داشت ، از رفتن مادر و پدر و برادرش نداشت ...😓
گاری ِ دیگ ها پر سر و صدا از ته کوچه به سمت ما می آمد ، از جا بلند شد و گفت " خودشه ! الان برات پتو میگیرم !"
رفت برایم پادرمیانی کند، پتو بگیرد و من از هرچه بودم ، هرچه هستم ، از ماجرای پاسپورتهای شب اول ... همه و همه ، غرق خجالت شدم !😓
فداکاری معنای دیگری گرفت ... با زنِ زیادی مهربانِ غرق نور!
او از نُه سالگی فدای من شده بود!
#حتی_بیشتر
شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
حتی بیشتر
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت نوزدهم چه مهمانی ای شد... چلو مرغ با سبزی و حلیم !🍛🫕 🥲 حیف که بیرون بر بو
هیچ چیز توی این دنیا تصادفی نیست ...
این نوشته ها باید افتان و خیزان نوشته بشن تا امروز ...
امروز که از شهدای مدافع حرم گفتیم
و مادران و همسران شهدا ...
امروز روز عروج یک همسر شهید بود !
روزی که بعد از شش سال درد و رنج و بیماری ، به همسر شهیدش پیوست ...
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گفتگوی تلویزیونی با همسر شهید طاهرنیاست. حتما ببینید؛ اما اگه از اول هم نمیبینید، از دقیقه حدود 17:04 به بعد رو ببینید و فکر کنید.
@abbasivaladi
.
پیامهای حــاج آقا #محسن_عباسی_ولدی
رو راجع به همسر شهید #طاهرنیا از اینجا
بخوانید. 🌷🔻
#بعدازخوندناینمتنهایهجوردیگهبهدنیاتوننگاهمیکنید!
#حتی_بیشتر ♥️
👇👇👇
https://eitaa.com/abbasivaladi/14367
.
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیستم
🚪درِ اتاق را قفل کردیم و به کسی نگفتیم که کجا میرویم.
🚌🚎🚌🚎ساعت ۲ ظهر حرکت اتوبوسها از خیابان سِدره بود.
دوباره دیر و دوان دوان رسیدیم.ماجراهایش بماند...
اتوبوس عالی ، زیارت سیدمحمد فرزند امام هادی علیه السلام ، و قبل اذان مغرب سامرا بودیم.
👮🏽♂در حصار نیروهای حشدالشعبی ،
در دل مسجدهای تک مناره ای و ماذنه هایی که اذان اهل سنت را میگفتند ،
از میان همه ی دکّان هایی که برای امنیت حرمین عسکریین سالها بسته بودند ، میخواستیم به خانه ی پدری آقایمان برسیم ! ♥️
میان راه ، نان و خرما و ماست میدادند و تعارف میکردند سر سفره بنشینیم !
من لحظه ی افطارِ بین الحرمین را دیده بودم ،شلوغ بود و پربرکت.🥪🥙🧆
اینجا اما غریبانه بود و پرمحبت! 💚💚
👁چشممان که به گنبد افتاد ، اذان شد !
روبروی باب الهادی ، سرتاسر سفره بود.و انواع و اقسام غذاها!همه از سخاوت دوستان اهل بیت ...🍱🍛🍲
💭هیچ وقت صدای آن پسر جوان کمک آشپز را فراموش نمیکنم که با اشتیاق فراوان صدا میزد" هلا بِشیعَه علیّ! "شیعیان علی ! خوش آمدید !"
↩️همه ی اینها ، غیر از مضیف حضرت بود، که بی نوبت از زوّار میزبانی میکرد.
کنار ضریح رفتیم.نرگس و محمدحسین ، هردو اولین زیارتشان بود.نزدیک ترین جا به مزار " نرجس خاتون" نشستم.به تاجِ روی مضجع نورانی شان نگاه میکردم و با ذوق خاصی "نرگس" را نشانشان میدادم و صورتش را به ضریح میچسباندم.شادی تمام وجودم را گرفته بود.
از رواق بیرون آمدیم.باد خوشی میوزید.خانواده های ایرانی ، در ایوان های طاقچه مانندِ دورِ صحن نشسته بودند و چای میخوردند و بچه ها هم دور خودشان میچرخیدند...👧🏻🧒👦🏻
شب ۱۹ رمضان بود و وقت برای مناجات ، غنیمت ...📿
اما خسته بودیم ! سرداب حضرت ، جای استراحت مهمانان حرم بود.اکثرا ایرانی بودند. آنجا حس خوبی داشتم ...💕
حرف میزدیم و دعا میخواندیم و بچه هایمان را به هم میسپردیم برای وضو و زیارت ...💖
💚یک ساعت به اذان ، نرگس را به پدرش دادم و خودم و فاطمه و محمد رفتیم زیر قبّه ی عسکریین !
💠لحظات واقعا وصف نشدنی بود.
بعد از چند دقیقه خلوت و مناجات ، کاروانی که از سرِشب، صدای روضه خوانی هایشان را شنیده بودم ، وارد شدند.آمده بودند فقط برای ندبه خوانی ...
🤲🏻زن و مرد ، ابتدا دعای فرج خواندند و نزدیک به یک ساعت فقط یک صدا میگفتند "اللّهم عجّل لولیّک الفرج"
هیچ کس در حال خودش نبود.هیچ کس به فکر خودش نبود.هیچ کس حتی نگاهش به خودش نبود.
اشک بود و دست گدایی و فریاد العجل...😭
نزدیک اذان صبح وارد صحن شدم . بچه ها را به همسرم دادم و برای بعداز نماز قرار گذاشتیم.⏰
نگاهم به یکی از ورودی های حرم افتاد.جمعیتی عزادار ، از آشپز و خدام و طلاب و مردم معمولی ،که مشخص بود محلی بودند، مشکی پوشیده و سربه زیر و دست روی دست گذاشته ، ایستاده بودند.
هرچه بیشتر نگاه میکردم ، کمتر میفهمیدم که چرا اینها با این هیبت در آستانه ی در ایستاده اند ؟🙄
وقت نماز شد.لحظات ضربت خوردن مولا امیرالمومنین علیه السلام ... و صدای اذانی حزین !
بلافاصله با اللّه اکبرِ اذان ، جمعیت، به سرزَنان وارد حرم شد.
قیامت شد!
تَهَدَّمَت واللّه اَرکانُ الهُدی. تَهَدَّمَت وَاللّه ارکانُ الهُدی.
نمیگفتند...فریاد میزدند!
اشک میریختند و بر سر و صورت میزدند و می خواندند "به خدا سوگند ارکان هدایت ویران شد !"😭😭
زمین و آسمان روی سر همه خراب شد! عرب و عجم از این عزاداری ، بر سر و سینه میزدند و میگریستند !
.
.
.
انگار کسی در گوشم میخواند:
"ناز پرورد تنعّم نبرَد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد"
شب قدر که ما حاجت هایمان را ردیف میکنیم ، آنها فقط برای فرج دعا میکنند.
و لحظه ضربت مولا ، به معنای واقعی برای پدرشان عزاداری میکنند و لطمه میزنند !
غمشان غم مولایشان است ! نه غمِ خود!
.
.
.
عاشق ها ، رنج های عمیقی دارند!
#حتی_بیشتر
یکشنبه.۲۰ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
...تاجی که روی مضجع بانو نرجس خاتون بود!
@hattabishtar
روی تاج آیه قرآن نوشته شده : "وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ"
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرم سید محمد
بیشترین بنرها برای فرزند دار شدن بود🌱
@hattabishtar