#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیستم
🚪درِ اتاق را قفل کردیم و به کسی نگفتیم که کجا میرویم.
🚌🚎🚌🚎ساعت ۲ ظهر حرکت اتوبوسها از خیابان سِدره بود.
دوباره دیر و دوان دوان رسیدیم.ماجراهایش بماند...
اتوبوس عالی ، زیارت سیدمحمد فرزند امام هادی علیه السلام ، و قبل اذان مغرب سامرا بودیم.
👮🏽♂در حصار نیروهای حشدالشعبی ،
در دل مسجدهای تک مناره ای و ماذنه هایی که اذان اهل سنت را میگفتند ،
از میان همه ی دکّان هایی که برای امنیت حرمین عسکریین سالها بسته بودند ، میخواستیم به خانه ی پدری آقایمان برسیم ! ♥️
میان راه ، نان و خرما و ماست میدادند و تعارف میکردند سر سفره بنشینیم !
من لحظه ی افطارِ بین الحرمین را دیده بودم ،شلوغ بود و پربرکت.🥪🥙🧆
اینجا اما غریبانه بود و پرمحبت! 💚💚
👁چشممان که به گنبد افتاد ، اذان شد !
روبروی باب الهادی ، سرتاسر سفره بود.و انواع و اقسام غذاها!همه از سخاوت دوستان اهل بیت ...🍱🍛🍲
💭هیچ وقت صدای آن پسر جوان کمک آشپز را فراموش نمیکنم که با اشتیاق فراوان صدا میزد" هلا بِشیعَه علیّ! "شیعیان علی ! خوش آمدید !"
↩️همه ی اینها ، غیر از مضیف حضرت بود، که بی نوبت از زوّار میزبانی میکرد.
کنار ضریح رفتیم.نرگس و محمدحسین ، هردو اولین زیارتشان بود.نزدیک ترین جا به مزار " نرجس خاتون" نشستم.به تاجِ روی مضجع نورانی شان نگاه میکردم و با ذوق خاصی "نرگس" را نشانشان میدادم و صورتش را به ضریح میچسباندم.شادی تمام وجودم را گرفته بود.
از رواق بیرون آمدیم.باد خوشی میوزید.خانواده های ایرانی ، در ایوان های طاقچه مانندِ دورِ صحن نشسته بودند و چای میخوردند و بچه ها هم دور خودشان میچرخیدند...👧🏻🧒👦🏻
شب ۱۹ رمضان بود و وقت برای مناجات ، غنیمت ...📿
اما خسته بودیم ! سرداب حضرت ، جای استراحت مهمانان حرم بود.اکثرا ایرانی بودند. آنجا حس خوبی داشتم ...💕
حرف میزدیم و دعا میخواندیم و بچه هایمان را به هم میسپردیم برای وضو و زیارت ...💖
💚یک ساعت به اذان ، نرگس را به پدرش دادم و خودم و فاطمه و محمد رفتیم زیر قبّه ی عسکریین !
💠لحظات واقعا وصف نشدنی بود.
بعد از چند دقیقه خلوت و مناجات ، کاروانی که از سرِشب، صدای روضه خوانی هایشان را شنیده بودم ، وارد شدند.آمده بودند فقط برای ندبه خوانی ...
🤲🏻زن و مرد ، ابتدا دعای فرج خواندند و نزدیک به یک ساعت فقط یک صدا میگفتند "اللّهم عجّل لولیّک الفرج"
هیچ کس در حال خودش نبود.هیچ کس به فکر خودش نبود.هیچ کس حتی نگاهش به خودش نبود.
اشک بود و دست گدایی و فریاد العجل...😭
نزدیک اذان صبح وارد صحن شدم . بچه ها را به همسرم دادم و برای بعداز نماز قرار گذاشتیم.⏰
نگاهم به یکی از ورودی های حرم افتاد.جمعیتی عزادار ، از آشپز و خدام و طلاب و مردم معمولی ،که مشخص بود محلی بودند، مشکی پوشیده و سربه زیر و دست روی دست گذاشته ، ایستاده بودند.
هرچه بیشتر نگاه میکردم ، کمتر میفهمیدم که چرا اینها با این هیبت در آستانه ی در ایستاده اند ؟🙄
وقت نماز شد.لحظات ضربت خوردن مولا امیرالمومنین علیه السلام ... و صدای اذانی حزین !
بلافاصله با اللّه اکبرِ اذان ، جمعیت، به سرزَنان وارد حرم شد.
قیامت شد!
تَهَدَّمَت واللّه اَرکانُ الهُدی. تَهَدَّمَت وَاللّه ارکانُ الهُدی.
نمیگفتند...فریاد میزدند!
اشک میریختند و بر سر و صورت میزدند و می خواندند "به خدا سوگند ارکان هدایت ویران شد !"😭😭
زمین و آسمان روی سر همه خراب شد! عرب و عجم از این عزاداری ، بر سر و سینه میزدند و میگریستند !
.
.
.
انگار کسی در گوشم میخواند:
"ناز پرورد تنعّم نبرَد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد"
شب قدر که ما حاجت هایمان را ردیف میکنیم ، آنها فقط برای فرج دعا میکنند.
و لحظه ضربت مولا ، به معنای واقعی برای پدرشان عزاداری میکنند و لطمه میزنند !
غمشان غم مولایشان است ! نه غمِ خود!
.
.
.
عاشق ها ، رنج های عمیقی دارند!
#حتی_بیشتر
یکشنبه.۲۰ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
...تاجی که روی مضجع بانو نرجس خاتون بود!
@hattabishtar
روی تاج آیه قرآن نوشته شده : "وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ"
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرم سید محمد
بیشترین بنرها برای فرزند دار شدن بود🌱
@hattabishtar
برنامه ی سفرهای عتبه در رمضان و بلیط مسافرت ما
آدرسش هم پایینش هست
ذخیره کنید ،ان شاءالله لازمتون میشه !
@hattabishtar
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه ورود به حرم عسکریین
شب ۱۹ رمضان 🌱
ان شاءالله قسمت همگی رمضان امسال
@hattabishtar
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تَهَدّمَت وَاللّه اَرکانُ الهُدی😭
@hattabishtar
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ان شاءالله رمضان امسال یه سحری اینجا نوش جان کنید 🍛#حتی_بیشتر 😁
پیام ناشناس 👇👇
https://harfeto.timefriend.net/16766095082952
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیستویکم
⏱گفتم تا دیر نشده، سریع میروم قسمت سرداب امام زمان علیه السلام و دورکعت نماز میخوانم .
خلوت خلوت بود.✨
نشانه های وسوسه ئ شیطان را حس میکردم .یک ندای درونی میگفت برای خدا ، نماز را نخوان !!
دیشب واقعا شب منحصر بفردی برای من بود .بهترین مکان.بهترین زمان.بهترین اعمال !💫⭐️
🤲🏻فقط همین دورکعت نماز سرداب مانده بود که دیگر به عرش اعلی برسم ...
هر که پرسید ، بگویم همه را انجام دادم !!😎
به خودم گفتم بگذر ...این دو رکعت را نخوان !!
اما نتوانستم...دورکعت را خواندم و دلم را آرام کردم !😓
سر قرار که آمدم ، همسرم گفت پس چرا انقدر دیر شد ؟🤨😕😟
نگفتم چرا ...
"_رفتم وضو و... حالا مگه مشکلی هست ؟"🙄
_: "من به شما گفتم سسسریع بعد نماز بیاید ! اتوبوسها سر ساعت ۶ حرکت میکنند.چرا دیر کردید ؟"😤
واقعا ناراحت بود!
به خودم بفرمایی زدم که این هم اولین ثمره اش...😏😏 خدا بداد ادامه اش برسد !
تا کالسکه و کفش ها را بگیریم و به گیت های ورودی برسیم ، خیلی دیر شد.😞
راننده ی اتوبوسِ ما هم که از قرار بدِ ماجرا، یک مردِ بدقلق بود ، به جای ما مسافر زده بود! 🤨🥸
هرچه میگفتیم ما بلیط داریم ... میگفت اگر میتوانی، خودت بلندشان کن !🤷🏾♂
ما هم که غریب و بی زبان !😓
به زور و با هزار بدبختی و به کمک ایرانی های داخل اتوبوس و بعضی عراقی های دیگر ، پنج نفری روی دو تا صندلیِ جدا از هم خودمان را جا کردیم !😥
هوا گرم و ما تشنه و راه طولانی و جا ، تنگ !!😮💨
⏳پس از چند ساعت به کاظمین رسیدیم.راننده یک ساعت زمانِ زیارت داد!
از ماشین که پیاده شدیم ، محمد حسین نم داد.همان جا ،⬅️ ورودی اول ، مشغول تعویض شدم...🧻
↩️ورودی دوم✅
↩️ورودی سوم و طبق روال کاظمین ، تحویل کیف و همه ی وسایل ...!
یک مرتبه دیدم نرگس هم نم داده...🤯
تا برگردیم.وسایل را بگیریم .لباس ها را عوض کنیم ، گریه ی نرگس را آرام کنیم که این شلوار مشکی را نمیخواهم😫 ،...۴۵ دقیقه گذشت !!!!
لحظه ای که به درِ ورودی حرم رسیدیم ، فقط یک ربع برای زیارت و برگشت تا اتوبوس وقت داشتیم !😔
وضو گرفتم و کفش هایم را تحویل دادم.
فرش های آبی زیر نور خورشید برق میزدند و کبوترها از خرده نان سحریِ زائرها ارتزاق میکردند !🕊
وارد حرم شدم.اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ، بوی حرم بود... 🌱
اینجا یک عطر متفاوت به مشام میرسید.این جا جهانی دیگر بود... و من فقط پنج دقیقه فرصت استشمام داشتم !
ضریح را بوسیدم.بوییدم.گفتم سلام ...اما..وَالسَّلامُ !!
سَلامَ مُوَدِّعٍ وَلَكُمْ حَوَائِجَهُ مُودِعٌ يَسْأَلُ الله إِلَيْكُمْ المَرْجِعَ!
چه کنم که این سلام ، سلامِ خداحافظی است !🥺
به اندازه ی میهمانی که در محضرتان اشک ریخت و دل داد و دل از شما ربود ،دستم را پر کنید !🤲🏻
از گوشه ی دیواری که کنج ضریح پیدا بود ، خداحافظی کردم و به سمت اتوبوس دویدم !
دوشنبه .۲۱ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar