eitaa logo
حتی بیشتر
520 دنبال‌کننده
241 عکس
169 ویدیو
2 فایل
می گویند در روز حشر،از همه چیز می پرسند از همه ی داشته ها... و شاید از قلمی که می توانست بنویسد و بر زمین انداخته شد هم ! بی جواب ماندن برایم گران است ,می نویسم! #حتی_بیشتر پیام ناشناس👇 https://daigo.ir/secret/81647751882
مشاهده در ایتا
دانلود
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تَهَدّمَت وَاللّه اَرکانُ الهُدی😭 @hattabishtar
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ان شاءالله رمضان امسال یه سحری اینجا نوش جان کنید 🍛 😁 پیام ناشناس 👇👇 https://harfeto.timefriend.net/16766095082952 @hattabishtar
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیست‌و‌یکم ⏱گفتم تا دیر نشده، سریع می‌روم قسمت سرداب امام زمان علیه السلام و دورکعت نماز می‌خوانم . خلوت خلوت بود.✨ نشانه های وسوسه ئ شیطان را حس می‌کردم .یک ندای درونی می‌گفت برای خدا ، نماز را نخوان !! دیشب واقعا شب منحصر بفردی برای من بود .بهترین مکان.بهترین زمان.بهترین اعمال !💫⭐️ 🤲🏻فقط همین دورکعت نماز سرداب مانده بود که دیگر به عرش اعلی برسم ... هر که پرسید ، بگویم همه را انجام دادم !!😎 به خودم گفتم بگذر ...این دو رکعت را نخوان !! اما نتوانستم...دورکعت را خواندم و دلم را آرام کردم !😓 سر قرار که آمدم ، همسرم گفت پس چرا انقدر دیر شد ؟🤨😕😟 نگفتم چرا ... "_رفتم وضو و... حالا مگه مشکلی هست ؟"🙄 _: "من به شما گفتم سسسریع بعد نماز بیاید ! اتوبوسها سر ساعت ۶ حرکت می‌کنند.چرا دیر کردید ؟"😤 واقعا ناراحت بود! به خودم بفرمایی زدم که این هم اولین ثمره اش...😏😏 خدا بداد ادامه اش برسد ! تا کالسکه و کفش ها را بگیریم و به گیت های ورودی برسیم ، خیلی دیر شد.😞 راننده ی اتوبوسِ ما هم که از قرار بدِ ماجرا، یک مردِ بدقلق بود ، به جای ما مسافر زده بود! 🤨🥸 هرچه می‌گفتیم ما بلیط داریم ... می‌گفت اگر می‌توانی، خودت بلندشان کن !🤷🏾‍♂ ما هم که غریب و بی زبان !😓 به زور و با هزار بدبختی و به کمک ایرانی های داخل اتوبوس و بعضی عراقی های دیگر ، پنج نفری روی دو تا صندلیِ جدا از هم خودمان را جا کردیم !😥 هوا گرم و ما تشنه و راه طولانی و جا ، تنگ !!😮‍💨 ⏳پس از چند ساعت به کاظمین رسیدیم.راننده یک ساعت زمانِ زیارت داد! از ماشین که پیاده شدیم ، محمد حسین نم داد.همان جا ،⬅️ ورودی اول ، مشغول تعویض شدم...🧻 ↩️ورودی دوم✅ ↩️ورودی سوم و طبق روال کاظمین ، تحویل کیف و همه ی وسایل ...! یک مرتبه دیدم نرگس هم نم داده...🤯 تا برگردیم.وسایل را بگیریم .لباس ها را عوض کنیم ، گریه ی نرگس را آرام کنیم که این شلوار مشکی را نمیخواهم😫 ،...۴۵ دقیقه گذشت !!!! لحظه ای که به درِ ورودی حرم رسیدیم ، فقط یک ربع برای زیارت و برگشت تا اتوبوس وقت داشتیم !😔 وضو گرفتم و کفش هایم را تحویل دادم. فرش های آبی زیر نور خورشید برق می‌زدند و کبوترها از خرده نان سحریِ زائرها ارتزاق می‌کردند !🕊 وارد حرم شدم.اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ، بوی حرم بود... 🌱 اینجا یک عطر متفاوت به مشام می‌رسید.این جا جهانی دیگر بود... و من فقط پنج دقیقه فرصت استشمام داشتم ! ضریح را بوسیدم.بوییدم.گفتم سلام ...اما..وَالسَّلامُ !! سَلامَ مُوَدِّعٍ وَلَكُمْ حَوَائِجَهُ مُودِعٌ يَسْأَلُ الله إِلَيْكُمْ المَرْجِعَ! چه کنم که این سلام ، سلامِ خداحافظی است !🥺 به اندازه ی میهمانی که در محضرتان اشک ریخت و دل داد و دل از شما ربود ،دستم را پر کنید !🤲🏻 از گوشه ی دیواری که کنج ضریح پیدا بود ، خداحافظی کردم و به سمت اتوبوس دویدم ! دوشنبه .۲۱ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
قسمت‌بیست‌و‌دوم 😓تا خودِ کربلا، کفّاره دادم. به باب سِدره که رسیدیم ، همسرم دست بچه ها را که از گرما سرخ سرخ شده بودند ، گرفت و برد داخل محل سفارش بلیط ها و گفت "صورت این بچه ها را نگاه کنید !! بلیط و صندلی به کنار ، راننده حتی نگذاشت دریچه بالای سقف را باز کنیم ! عرب و عجم از عطش و گرما هلاک شدیم "😕 😒باخودم گفتم اگر همه اعتراض می‌کردند، چونان راننده ای لحظه ای در آن مجموعه باقی نمی‌ماند! وقتی به حسینیه رسیدیم ، پیرزن ها با محبت خاصی احوالم را پرسیدند.داشتند می‌رفتند نجف! از همه ، خصوصا آن همسر شهید مهربان ♥️بخاطر محبت هایشان تشکر و خداحافظی کردم . شب بیستم رمضان بود. 🥤 از حسینیه تا حرم ، یکی از سرگرمی هایمان همین بود که آب لیوانیِ خنک بگیریم. یا نوش جان می‌کردیم و یا ذخیره! ساعت ۱۱ قسمت داخلیِ باب السلام حرم امام حسین علیه السلام قرار گذاشتیم و از هم جدا شدیم .⏱ ✨حرم فوق العاده خلوت بود.همه از دیروز رفته بودند زیارت امیرالمومنین! 💫فاطمه هر نیم ساعت یک بار اجازه می‌گرفت برود زیر قبّه ! کوچک بود و از لابلای جمعیت خودش را می‌رساند به ضریح.می‌بوسید و برمی‌گشت! در این دنیای خیالی و عشق های پوشالی ، فاطمه این بوسه های عاشقانه در آغوش مولایش اباعبدالله را دیگر کجا می‌توانست پیدا کند !؟💚 انگار می‌خواستم این لحظات تحت القبّه را برای روز مبادایش ذخیره کنم !برای لحظه های سخت زندگی ...💔 می‌خواستم با هربار بوسیدن و دست انداختن به پنجره های ضریح بند دلش را ببندم به جان اربابش♥️ 🕰ساعت ۱۱ ، با بچه ها روی پله های باب السلام نشستیم.سرقرار. به محض نشستن ، فهمیدم این ورودی مخصوص خانمهاست.کاری نمی‌شد کرد.گفتم بیشتر دقت می‌کنم و چشم می‌گردانم ،بالاخره همین دور و بر همدیگر را پیدا کنیم.👁 حتما می‌دانید چرا اسم آن در را باب السلام گذاشته اند...برای چشم انداز زیبایی که دارد♥️ پله های ورودی ، با فرش قرمز رنگی پوشیده شده. مسیر ، مستقیم است و پیچ نمی‌خورَد. دوطرف مسیر ، پله و میانه ی راه ، شیب برای عبور ویلچرهاست . همینطور که از پله ها پایین می‌آیی ، چشم به آن پرده ی مخمل سبز رنگ که روبروی نگاهت آویزان شده می‌دوزی !💚 کافیست پرده کنار برود ! تویی و بارگاه ارباب ! و یک سلام ...♥️ روی پله ها تا جایی که ضریح پیدا بود ،نشسته بودند.روزی ِ ما شد و همان پله ی اول ، خالی شد! 🕦🕛🕧خیلی وقت همان جا نشسته بودیم. بچه ها روی شیب بازی می‌کردند. من دعا می‌خواندم و نگاه می‌کردم . یک لذت بی بدیل...❤️‍🔥 🧹خادمها مشغول جارو زدن فرش ها شدند ! صحنه های زیبایی که فقط در عکس های اینترنتی می‌دیدیم ، جلوی چشمم داشت اتفاق می‌افتاد و من مشتاقانه تماشا می‌کردم ! 😇 🙁زمان زیادی گذشت.خبری از همسرم نشد.خستگی خودم و بچه ها ، گرسنگی ، نگرانی ...همه باهم جمع شد ! به فاطمه گفتم همین جا کنار وسایل بمان تا من و بچه ها برویم دنبال یک ایرانی بگردیم و داخل ایتا برای بابا پیام بگذارم !🙄🤔 وقتی برگشتم ، فاطمه سرخ شده بود و مظلومانه گریه می‌کرد! _: چی شده ؟😦 🧕🏼 خانم پله بالایی که فارسی،عربی صحبت می‌کرد، گفت فکر کرده رفتی و برنمیگردی!😁😁 خنده ام گرفت... 🧕🏼 _: تازه یه اتفاق بامزه دیگه ای هم افتاد! چی؟؟؟ 🧕🏼 _: عکاس و فیلمبردار عتبه (حرم) ، فکر کرد دخترت از شدت حال معنوی داره گریه می‌کنه ، ازش فیلم و عکس گرفت !😄😄 گفتم آره فاطمه ؟؟ و همگی باهم خندیدیم 😆 📹چند دقیقه ای نگذشت که آقای عکاس دوباره آمد و از من اجازه ی عکاسی از دخترم را گرفت. سرم را تکان دادم که یعنی راضی ام. فاطمه را بردند روبروی ورودی ِ ضریح ، با یک کتاب دعا توی دستش، و شروع به عکاسی کردند !📸📸 دخترم به فکر بچه گانه ی خودش شده بود مدلینگ حرم 😅خیلی ذوق زده بود!🤩و تا مدتها می‌گفت سایت حرم را نگاه کن تا عکس من را پیدا کنی ! بالاخره حدود ساعت ۲ ، همدیگر را پیدا کردیم و روانه ی محل سکونتمان شدیم ! یک خداحافظی رویایی و بیادماندنی در باب السلام ! دوشنبه.۲۱ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar