13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تَهَدّمَت وَاللّه اَرکانُ الهُدی😭
@hattabishtar
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ان شاءالله رمضان امسال یه سحری اینجا نوش جان کنید 🍛#حتی_بیشتر 😁
پیام ناشناس 👇👇
https://harfeto.timefriend.net/16766095082952
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیستویکم
⏱گفتم تا دیر نشده، سریع میروم قسمت سرداب امام زمان علیه السلام و دورکعت نماز میخوانم .
خلوت خلوت بود.✨
نشانه های وسوسه ئ شیطان را حس میکردم .یک ندای درونی میگفت برای خدا ، نماز را نخوان !!
دیشب واقعا شب منحصر بفردی برای من بود .بهترین مکان.بهترین زمان.بهترین اعمال !💫⭐️
🤲🏻فقط همین دورکعت نماز سرداب مانده بود که دیگر به عرش اعلی برسم ...
هر که پرسید ، بگویم همه را انجام دادم !!😎
به خودم گفتم بگذر ...این دو رکعت را نخوان !!
اما نتوانستم...دورکعت را خواندم و دلم را آرام کردم !😓
سر قرار که آمدم ، همسرم گفت پس چرا انقدر دیر شد ؟🤨😕😟
نگفتم چرا ...
"_رفتم وضو و... حالا مگه مشکلی هست ؟"🙄
_: "من به شما گفتم سسسریع بعد نماز بیاید ! اتوبوسها سر ساعت ۶ حرکت میکنند.چرا دیر کردید ؟"😤
واقعا ناراحت بود!
به خودم بفرمایی زدم که این هم اولین ثمره اش...😏😏 خدا بداد ادامه اش برسد !
تا کالسکه و کفش ها را بگیریم و به گیت های ورودی برسیم ، خیلی دیر شد.😞
راننده ی اتوبوسِ ما هم که از قرار بدِ ماجرا، یک مردِ بدقلق بود ، به جای ما مسافر زده بود! 🤨🥸
هرچه میگفتیم ما بلیط داریم ... میگفت اگر میتوانی، خودت بلندشان کن !🤷🏾♂
ما هم که غریب و بی زبان !😓
به زور و با هزار بدبختی و به کمک ایرانی های داخل اتوبوس و بعضی عراقی های دیگر ، پنج نفری روی دو تا صندلیِ جدا از هم خودمان را جا کردیم !😥
هوا گرم و ما تشنه و راه طولانی و جا ، تنگ !!😮💨
⏳پس از چند ساعت به کاظمین رسیدیم.راننده یک ساعت زمانِ زیارت داد!
از ماشین که پیاده شدیم ، محمد حسین نم داد.همان جا ،⬅️ ورودی اول ، مشغول تعویض شدم...🧻
↩️ورودی دوم✅
↩️ورودی سوم و طبق روال کاظمین ، تحویل کیف و همه ی وسایل ...!
یک مرتبه دیدم نرگس هم نم داده...🤯
تا برگردیم.وسایل را بگیریم .لباس ها را عوض کنیم ، گریه ی نرگس را آرام کنیم که این شلوار مشکی را نمیخواهم😫 ،...۴۵ دقیقه گذشت !!!!
لحظه ای که به درِ ورودی حرم رسیدیم ، فقط یک ربع برای زیارت و برگشت تا اتوبوس وقت داشتیم !😔
وضو گرفتم و کفش هایم را تحویل دادم.
فرش های آبی زیر نور خورشید برق میزدند و کبوترها از خرده نان سحریِ زائرها ارتزاق میکردند !🕊
وارد حرم شدم.اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ، بوی حرم بود... 🌱
اینجا یک عطر متفاوت به مشام میرسید.این جا جهانی دیگر بود... و من فقط پنج دقیقه فرصت استشمام داشتم !
ضریح را بوسیدم.بوییدم.گفتم سلام ...اما..وَالسَّلامُ !!
سَلامَ مُوَدِّعٍ وَلَكُمْ حَوَائِجَهُ مُودِعٌ يَسْأَلُ الله إِلَيْكُمْ المَرْجِعَ!
چه کنم که این سلام ، سلامِ خداحافظی است !🥺
به اندازه ی میهمانی که در محضرتان اشک ریخت و دل داد و دل از شما ربود ،دستم را پر کنید !🤲🏻
از گوشه ی دیواری که کنج ضریح پیدا بود ، خداحافظی کردم و به سمت اتوبوس دویدم !
دوشنبه .۲۱ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمتبیستودوم
😓تا خودِ کربلا، کفّاره دادم.
به باب سِدره که رسیدیم ، همسرم دست بچه ها را که از گرما سرخ سرخ شده بودند ، گرفت و برد داخل محل سفارش بلیط ها و گفت "صورت این بچه ها را نگاه کنید !! بلیط و صندلی به کنار ، راننده حتی نگذاشت دریچه بالای سقف را باز کنیم ! عرب و عجم از عطش و گرما هلاک شدیم "😕
😒باخودم گفتم اگر همه اعتراض میکردند، چونان راننده ای لحظه ای در آن مجموعه باقی نمیماند!
وقتی به حسینیه رسیدیم ، پیرزن ها با محبت خاصی احوالم را پرسیدند.داشتند میرفتند نجف!
از همه ، خصوصا آن همسر شهید مهربان ♥️بخاطر محبت هایشان تشکر و خداحافظی کردم .
شب بیستم رمضان بود.
🥤 از حسینیه تا حرم ، یکی از سرگرمی هایمان همین بود که آب لیوانیِ خنک بگیریم.
یا نوش جان میکردیم و یا ذخیره!
ساعت ۱۱ قسمت داخلیِ باب السلام حرم امام حسین علیه السلام قرار گذاشتیم و از هم جدا شدیم .⏱
✨حرم فوق العاده خلوت بود.همه از دیروز رفته بودند زیارت امیرالمومنین!
💫فاطمه هر نیم ساعت یک بار اجازه میگرفت برود زیر قبّه ! کوچک بود و از لابلای جمعیت خودش را میرساند به ضریح.میبوسید و برمیگشت!
در این دنیای خیالی و عشق های پوشالی ، فاطمه این بوسه های عاشقانه در آغوش مولایش اباعبدالله را دیگر کجا میتوانست پیدا کند !؟💚
انگار میخواستم این لحظات تحت القبّه را برای روز مبادایش ذخیره کنم !برای لحظه های سخت زندگی ...💔
میخواستم با هربار بوسیدن و دست انداختن به پنجره های ضریح بند دلش را ببندم به جان اربابش♥️
🕰ساعت ۱۱ ، با بچه ها روی پله های باب السلام نشستیم.سرقرار.
به محض نشستن ، فهمیدم این ورودی مخصوص خانمهاست.کاری نمیشد کرد.گفتم بیشتر دقت میکنم و چشم میگردانم ،بالاخره همین دور و بر همدیگر را پیدا کنیم.👁
حتما میدانید چرا اسم آن در را باب السلام گذاشته اند...برای چشم انداز زیبایی که دارد♥️
پله های ورودی ، با فرش قرمز رنگی پوشیده شده.
مسیر ، مستقیم است و پیچ نمیخورَد. دوطرف مسیر ، پله و میانه ی راه ، شیب برای عبور ویلچرهاست .
همینطور که از پله ها پایین میآیی ، چشم به آن پرده ی مخمل سبز رنگ که روبروی نگاهت آویزان شده میدوزی !💚
کافیست پرده کنار برود ! تویی و بارگاه ارباب ! و یک سلام ...♥️
روی پله ها تا جایی که ضریح پیدا بود ،نشسته بودند.روزی ِ ما شد و همان پله ی اول ، خالی شد!
🕦🕛🕧خیلی وقت همان جا نشسته بودیم.
بچه ها روی شیب بازی میکردند.
من دعا میخواندم و نگاه میکردم .
یک لذت بی بدیل...❤️🔥
🧹خادمها مشغول جارو زدن فرش ها شدند ! صحنه های زیبایی که فقط در عکس های اینترنتی میدیدیم ، جلوی چشمم داشت اتفاق میافتاد و من مشتاقانه تماشا میکردم ! 😇
🙁زمان زیادی گذشت.خبری از همسرم نشد.خستگی خودم و بچه ها ، گرسنگی ، نگرانی ...همه باهم جمع شد !
به فاطمه گفتم همین جا کنار وسایل بمان تا من و بچه ها برویم دنبال یک ایرانی بگردیم و داخل ایتا برای بابا پیام بگذارم !🙄🤔
وقتی برگشتم ، فاطمه سرخ شده بود و مظلومانه گریه میکرد!
_: چی شده ؟😦
🧕🏼 خانم پله بالایی که فارسی،عربی صحبت میکرد، گفت فکر کرده رفتی و برنمیگردی!😁😁
خنده ام گرفت...
🧕🏼 _: تازه یه اتفاق بامزه دیگه ای هم افتاد!
چی؟؟؟
🧕🏼 _: عکاس و فیلمبردار عتبه (حرم) ، فکر کرد دخترت از شدت حال معنوی داره گریه میکنه ، ازش فیلم و عکس گرفت !😄😄
گفتم آره فاطمه ؟؟ و همگی باهم خندیدیم 😆
📹چند دقیقه ای نگذشت که آقای عکاس دوباره آمد و از من اجازه ی عکاسی از دخترم را گرفت.
سرم را تکان دادم که یعنی راضی ام.
فاطمه را بردند روبروی ورودی ِ ضریح ، با یک کتاب دعا توی دستش، و شروع به عکاسی کردند !📸📸
دخترم به فکر بچه گانه ی خودش شده بود مدلینگ حرم 😅خیلی ذوق زده بود!🤩و تا مدتها میگفت سایت حرم را نگاه کن تا عکس من را پیدا کنی !
بالاخره حدود ساعت ۲ ، همدیگر را پیدا کردیم و روانه ی محل سکونتمان شدیم !
یک خداحافظی رویایی و بیادماندنی در باب السلام !
#حتی_بیشتر
دوشنبه.۲۱ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
سخته بیای زیارت
قلبتو جا بذاری♥️
@hattabishtar