eitaa logo
حتی بیشتر
520 دنبال‌کننده
241 عکس
169 ویدیو
2 فایل
می گویند در روز حشر،از همه چیز می پرسند از همه ی داشته ها... و شاید از قلمی که می توانست بنویسد و بر زمین انداخته شد هم ! بی جواب ماندن برایم گران است ,می نویسم! #حتی_بیشتر پیام ناشناس👇 https://daigo.ir/secret/81647751882
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت بیست و ششم 🤔هرچه بالا و پایین کردیم ، نتوانستیم از شب بیست و سومِ کربلا بگذریم! 💷از طرفی مدت اقامتمان در عراق رو به اتمام بود و بیشتر از یک ماه ماندن ، جریمه ی سنگین داشت! بچه ها دلتنگ بودند . 🤷🏻واینکه بالاخره راه رفتنی راهم باید می‌رفتیم ! صبح روز ۲۲ رمضان بود و حرم عجیب باصفا ... از لابلای چترهای سفید و سایبان ها، آفتاب پیچیده بود روی فرش های آبی حرم .☀️ 🪶گنجشک ها غرق شادی بودند و روزه دارها، کنار صحن، فرش ها را روی خودشان کشیده و خوابیده بودند. ♥️🥺لحظات وداع بود. بیشتر از غم ، غرق سرور بودم.غرق تشکر از آقایم! که حتی اگر یک بار در عمر... اجازه داد چنین لحظه هایی را تجربه کنم . از همین حالا ، رزق هرساله می‌خواستم . و یک عذرخواهی بزرگ ... که در این میهمانیِ بزرگ ، فیض عظیم که هیچ...ادب جایگاه و بارگاه راهم رعایت نکردم ! هر شب یک بقچه خوراکی و اسباب بازی و گاه هم صحبتی با دوستان ... و چه لحظه های نابی که از دست دادم !😓 ✋🏻آخرین نگاه ، شد این جمله "لا جَعَلَهُ اللّه آخَرَ تَسلیمی عَلَیک" بعد از حرم رفتیم وادی السلام.مزار شهید ذوالفقاری.مزار آیت الله قاضی و قدم زدن در فضای خاص آن جا ... 🚶‍♂🚶از وادی السلام تا خانه را پیاده برگشتیم و مدام به خودمان بد و بیراه گفتیم که چرا صبحی که شبَش شب قدر است ، خودمان را انقدر خسته کردیم !! 🧺تمام ملحفه ها را شستم.لباسهای بچه ها، سفره ، و حتی چند جای فرش را آب کشیدم ! همه ی این کارها تا نیمه شبِ شب بیست و سوم طول کشید ! کمی جوشن می‌خواندم و کمی جارو و پارو می‌کردم !😶‍🌫 👜بااجازه ی صاحب خانه ، ساک باکلاس پاره مان را گذاشتیم و چمدان آقای روحانی را پر از وسیله کردیم و آماده ی رفتن شدیم ! خانه ، کوچه ، قیمه فروش سر خیابان ، همه را بخاطر سپردم . نجف ، حالا دیگر برایم وطن شده بود. و این یعنی خانه ی پدری ...♥️ پنجشنبه.۲۴ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
زمان: حجم: 1.7M
خرج و مخارج عراق چطوره؟؟🧐 این صوت برای پارسال هست که دینار ۳۰_۳۲ تومان بود 💰 @hattabishtar
صدبار گفته اند ولی باز نوبر است از هر زبان حدیث تو قند مکرر است ماتشنه ایم و در کف تو جام کوثر است هفت آسمان قلمرو جولان حیدر است @hattabishtar
در معطل شدن بوسه به انگور ضریح لذتی هست که در سجده طولانی نیست ! @hattabishtar
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه نجف امشب به ما بده ....😭 °•°•°•°•°•°•°• جایگاه جزء خوانی حرم مطهر امیرالمومنین علیه السلام .روبروی ایوان طلا @shahadaaat
قسمت بیست و هفتم 🚕منتظر ماشین بودیم تا ما را به کربلا ببرد. اما همه رفته بودند! 🚎بالاخره یک ونِ قراضه سوارمان کرد . همه بیهوش شدیم تا کربلا... خیابانها غلغله بود.از یک جایی به بعد را پیاده رفتیم ! 🚶🚶‍♂رفتیم.‌.. تا همان کوچه ی سَکَنِ * خودمان! اتاقِ چند منظوره ی خودمان ، پر بود ‌.ناچار رفتیم حسینیه ی عبدالزهراء ! من در قسمت خانم ها و همسرم... نمیدانم کجا ؟؟🤷 حسینیه تا آخر پر از زائر بود.همان ورودی ِسالن ، کنار باکس های آب معدنی نشستم و بساطم را باز کردم. 🚪 از درِ ورودی سوز می آمد . همه از کنار من در حال رفت و آمد به سرویس بهداشتی و شستشوی لباس بودند !🚰🚿🚽 سعی کردم فکرم را درگیر جا نکنم ! سریع آماده شدیم تا به حرم برسیم. ✨💫شب جمعه و شب ۲۳ رمضان... بین الحرمین را ندیدم.ازدحام بود و تمام مسیر را از فرعی ها رفتیم. 👞👟 نزدیک باب سلطانیه ، کفشها و کالسکه را تحویل دادیم. نرگس مثل همیشه رفت و ما سه تا ماندیم ، پابرهنه... دربهای حرم بسته بود ...خانمها میگفتند باز هم باشد با این بچه توی بغل کجا می‌خواهی بروی ؟؟🤨 همینطور ملتمسانه به اطراف نگاه می‌کردم ! 🥺محمدحسین ضجه می‌زد و حتی جایی برای نشستن نبود. دعای قرآن به سر را نخوانده بودم. گذاشته بودم به امید حرم ...😔 اما الان دقایقی به اذان و من پشت دربهای بسته...!! بالاخره یک ربع به اذان صبح ، روی پله های ورودی ، کنار دریای کفش زائران ، نشستم و مفاتیح کوچکم را روی سر گرفتم و دعاقرآن خواندم .🤲🏻 از اینکه اذن ورود به حرم نداشتم ، دلگیر بودم. اما پشت درِ ورودی حرم ارباب ... از سرم هم زیاد بود 😭 @hattabishtar پنجشنبه .۲۴ فروردین ۱۴۰۲ *محلّ سکونت
باعرض پوزش از وقفه ای که پیش اومد✋🏻 قسمت های آخر سفرنامه را تقدیمتون می‌کنم
قسمت بیست و هشتم عبدالزهرا ، سیصد و شصت و پنج روز سال ، صبحانه ، ناهار و شام ،در خدمت زوار اباعبداللّه بود. رمضان هم افطار و سحر...🧆🍛🍲 هم موکب داشت و هم حسینیه اش را وقف زائران کرده بود. بسیار غریب نواز بود. می‌گفت عربها درکربلا جا برای سکونت زیاد دارند.فقط ایرانی ها اینجا بیایند. بین آدمهای داخل حسینیه ، هرچه ساده تر و آرام تر و بی نواتر بودی ، برای عبدالزهرا عزیزتر بودی ...💚 خودش بهترین غذا را جلویت میگذاشت ! اگر می‌خواست به کسی بگوید فلان کار را در حسینیه انجام نده ، یا زائری را از ناراحتی در بیاورد ، یک هندوانه یا یک کیلو خرما یا هرچیز دیگر ، بصورت اختصاصی برایش می‌بُرد ، تا زائراباعبدالله در سَرایش دلگیر نباشد ...❤️‍🩹 اینها را نه که فقط همسرم بگوید ، خودم هم به چشم دیدم . و از لیلی ، دختری امروزی ، از یک خانواده مرفّه که به دست تقدیر با یک طلبه ازدواج کرده بود و حالا یک ماه در حسینیه عبدالزهرا اقامت داشت ، شنیدم ! عبدالزهرا از آقایش یک کرامت دیده بود . هیچ وقت ماجرای واقعی اش را نفهمیدم اما او خودش را وقف اربابش کرده بود ♥️ @hattabishtar
قسمت بیست و نهم چند روزی با بچه ها در حسینیه ی عبدالزهرا بودم و اکثرا از همسرم ، بیخبر ! آنجا هم بالا و پایینِ خودش را داشت ! آدمهایش مثل شهر ، سیاه و سفید و خاکستری بودند !👩🏻‍🦳👩🏽‍🦰 بیشتر از همه ، من و لیلی با هم همزبان بودیم.دختر پر شور و حالی که همسر طلبه شده بود.هیچ چیزَش به زندگی طلبگی نمی‌خورد ، و داشت با زمین و زمان ، حتی با خودش می‌جنگید تا راه درست را پیدا کند ! و چه جنگ سختی داشت ...✊🏻 🧕🏼یک خانمِ کرمانیِ نورانی داشتیم که همسرش را از دست داده بود.قوی بود و بامحبت . و بسیار افتاده ! همه ی مناسبت های مهم، خودش را به کربلا می‌رساند. می‌گفت من همیشه توی بغل امام حسینم ...♥️ هیچ وقت کمک های بی دریغش را که تا نیمه های شب در اختیار من و بچه هایم بود ، فراموش نمی‌کنم !🥲 🕰صبح تا شب را به صحبت و شست و شو و بازی بچه ها می‌گذراندیم و اگر همسرانمان می آمدند ،زیارت می‌رفتیم. افطار که می‌شد ، حاج خانومِ مسنّی که انتهای حسینیه قلمرو تشکیل داده بود، به بهانه ی پیری ِ همسرش همه ی ما خانمها را چادر به سَر می‌کرد تا دوتایی چای و افطار نوش جان کنند !😳😶 عبدالزهرا سحر و افطار ،هرچه در موکب می‌داد ، برای ما هم می‌فرستاد! هندوانه ی سرخِ عسلی🍉 تخم مرغ🥚🍳 خرما🧆 برنج و خورشت🍛 ... یکی دوروز را به همین شکل گذراندم تا مریض شدم ... لحظاتی که در بین الحرمین حتی توان ایستادن نداشتم. با همان حال و سه تا بچه ، فرسخی طی کردیم تا به درمانگاه ایرانی رسیدیم!🩺 💉تمام یک ساعتی که زیر سرم بودم، با پرستار شیفت صحبت می‌کردیم ! 👁اگر چشم هایت را می‌بستی و بی آنکه بدانی کجایی ، فقط حرفهایش را می‌شنیدی ، می‌گفتی این زن یک تحلیلگر دینی است .یک کنشگر اجتماعی است. عاقله ای بافضیلت ... که صاحب فرزند نمی‌شد و عاشقانه از تربیت دینی فرزند برایم می‌گفت !♥️ به وجودش افتخار کردم و از اعماق جان ، برای سبز شدنِ دامانش ، دعا ...🌱🤲🏻 به سلامت از درمانگاه بیرون آمدم اما معلوم بود که دیگر باید اسباب و اثاثیه ی راه را جمع کنم !😔 تا همین جایش هم مثل بچه های لجبازی شده بودم که حرف هیچ کس را گوش نمی‌دهند و بی محابا کارخودشان را می‌کنند ! اما دیگر تاریخِ انقضایم رسیده بود ! شنبه.۲۶ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
قسمت سی ام 💫صبح یکشنبه ۲۵ رمضان بود. آسمان حرم ارباب، رنگ به رنگ می‌شد تا "یُخرِجونَهُم مِنَ الظّلماتِ الی النّور " را تجربه کند. پرچم در حال اهتزاز ، و گنبد در طلایی ترین حالت خودش بود.✨ نگاه های آخر بود. غرق تشکر بودم. 💐 این مقدار ذره پروری و مرحمت اربابم ، هیچ گاه در ذهنم نمی‌گنجید. و نمی‌گنجد !🥺♥️ به نوبت برای وداع رفتیم. 🦋آنقدر هوای حرم برایم تازگی داشت که انگار اولین روز است برای زیارت می‌آیم ! نفس کشیدم.نگاه کردم. و همه چیز را به خاطر سپردم. بیرون از دیوارهای صحن ،بوی خنکی جان آدم را مست می‌کرد.🌈 خدّام ، سنگفرش های بین الحرمین را آب پاشی می‌کردند و من مثل کودکی که بی خیال از تمام دنیا و غصه هایش ، میان جوی های کوچک آب راه برود ، از حرم بازگشتم.🌊 حالم خوبِ خوب بود ...😭♥️ 👇👇 @hattabishtar
سید رضا نریمانیenc_16811585746185813555408.mp3
زمان: حجم: 6.3M
عزیز عالم منِ بیچاره باتو خوبه حالم♥️ @hattabishtr
قسمت سی ام 👆👆 باهزار امید و آرزو کربلا را ترک کردیم ! خداراشکر تا مرز را به راحتی و سرعت رفتیم. مهران که رسیدیم ، راننده بدون هماهنگی سفر را لغو کرد و ما چند ساعت در گرمای طاقت فرسای مهران هلاک و سرگردان بودیم.😰 کمی در مسجد جامع شهر استراحت کردیم تا ماشین پیدا شود. محمدحسین حال خوشی نداشت.گرمازده شده بود و معده اش هیچ چیز را تحمل نمی‌کرد.🤧 بالاخره ماشین پیدا شد. محمد یک نفس گریه می‌کرد‌. 😭😭 شیشه شیرش را که می دید ، ضجه می‌زد. تا بیاییم آب پیدا کنیم ، طول کشید. پسرم آب را خورد و چشم هایش را بست. از همان وقت تا شب ، خوابِ خواب بود.😴 نزدیک ملایر که برای نماز ایستادیم ، دیدم حتی با سر و صدا و جابجایی هم بیدار نمی‌شود. محکم تکانش دادم ، لبخند ملیحی زد و دوباره از حال رفت ! ناباورانه نگاهش می‌کردم . دستِ خیس به صورتش می‌کشیدم اما واکنشی نشان نمی‌داد. بی تاب و بی قرار ، در بیابان تاریک و برهوت ، پسرم توی بغلم روضه ی علی اصغر شده بود. از تشنگی و بی آبی ،بیحال و بیهوش روی دستم افتاده بود.دریغ از حتی کمی گریه و بی تابی ... اگر بزرگ بود ، به صورتش می‌زدم اما صورت ظریف و کوچکش ، حتی توان ضربه ی آهسته ای نداشت 😭 با چشم هایم روضه ی رباب می‌خواندم. پسرم را نگاه می‌کردم و چهره ی مضطرّ مادری جلوی چشمم می‌آمد که قبل از دیدن رگ های پاره ی علی ، هزار بار از تلذّی ِ طفل شیرخوارش شهید شده بود...😔😔 به درمانگاه رسیدیم. دکتر گفت محمدحسین آبِ بدنش را از دست داده.دلَش به سرم زدن راضی نمی‌شد ! می‌گفت نوزاد ، رگهایش ظریف است ...چه برسد نوزادی که رگهایش خشک باشد 😓 و بمیرم برای رگهای ظریف و خشکِ علی شش ماهه ای که ......😭😭😭 با یک سرم نیم لیتری ، دوباره چشم های زیبا و لب های خندان حسینم را دیدم... به خانه رسیدیم و داستان سفر ما به سلامت تمام شد ! پسرم کربلایی شد! و چه خوش آنکه : پایان داستان زندگی مان هم کربلایی باشد ! یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۲ ~•~•~°~°~°~°~•~•~ پایان نگارش خاطره :چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲ والسّلام علَیکُم و رَحمَه اللّه و برکاتُه @hattabishtar