#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیست و ششم
🤔هرچه بالا و پایین کردیم ، نتوانستیم از شب بیست و سومِ کربلا بگذریم!
💷از طرفی مدت اقامتمان در عراق رو به اتمام بود و بیشتر از یک ماه ماندن ، جریمه ی سنگین داشت!
بچه ها دلتنگ بودند .
🤷🏻واینکه بالاخره راه رفتنی راهم باید میرفتیم !
صبح روز ۲۲ رمضان بود و حرم عجیب باصفا ...
از لابلای چترهای سفید و سایبان ها، آفتاب پیچیده بود روی فرش های آبی حرم .☀️
🪶گنجشک ها غرق شادی بودند
و روزه دارها، کنار صحن، فرش ها را روی خودشان کشیده و خوابیده بودند.
♥️🥺لحظات وداع بود.
بیشتر از غم ، غرق سرور بودم.غرق تشکر از آقایم! که حتی اگر یک بار در عمر... اجازه داد چنین لحظه هایی را تجربه کنم .
از همین حالا ، رزق هرساله میخواستم .
و یک عذرخواهی بزرگ ... که در این میهمانیِ بزرگ ، فیض عظیم که هیچ...ادب جایگاه و بارگاه راهم رعایت نکردم !
هر شب یک بقچه خوراکی و اسباب بازی و گاه هم صحبتی با دوستان ... و چه لحظه های نابی که از دست دادم !😓
✋🏻آخرین نگاه ، شد این جمله "لا جَعَلَهُ اللّه آخَرَ تَسلیمی عَلَیک"
بعد از حرم رفتیم وادی السلام.مزار شهید ذوالفقاری.مزار آیت الله قاضی و قدم زدن در فضای خاص آن جا ...
🚶♂🚶از وادی السلام تا خانه را پیاده برگشتیم و مدام به خودمان بد و بیراه گفتیم که چرا صبحی که شبَش شب قدر است ، خودمان را انقدر خسته کردیم !!
🧺تمام ملحفه ها را شستم.لباسهای بچه ها، سفره ، و حتی چند جای فرش را آب کشیدم !
همه ی این کارها تا نیمه شبِ شب بیست و سوم طول کشید !
کمی جوشن میخواندم و کمی جارو و پارو میکردم !😶🌫
👜بااجازه ی صاحب خانه ، ساک باکلاس پاره مان را گذاشتیم و چمدان آقای روحانی را پر از وسیله کردیم و آماده ی رفتن شدیم !
خانه ، کوچه ، قیمه فروش سر خیابان ، همه را بخاطر سپردم .
نجف ، حالا دیگر برایم وطن شده بود.
و این یعنی
خانه ی پدری ...♥️
#حتی_بیشتر
پنجشنبه.۲۴ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
زمان:
حجم:
1.7M
خرج و مخارج عراق چطوره؟؟🧐
این صوت برای پارسال هست که دینار ۳۰_۳۲ تومان بود 💰
@hattabishtar
صدبار گفته اند ولی باز نوبر است
از هر زبان حدیث تو قند مکرر است
ماتشنه ایم و در کف تو جام کوثر است
هفت آسمان قلمرو جولان حیدر است
#نجف
@hattabishtar
در معطل شدن بوسه به انگور ضریح
لذتی هست که در سجده طولانی نیست !
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه نجف امشب به ما بده ....😭
°•°•°•°•°•°•°•
جایگاه جزء خوانی حرم مطهر امیرالمومنین علیه السلام .روبروی ایوان طلا
@shahadaaat
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیست و هفتم
🚕منتظر ماشین بودیم تا ما را به کربلا ببرد.
اما همه رفته بودند!
🚎بالاخره یک ونِ قراضه سوارمان کرد . همه بیهوش شدیم تا کربلا...
خیابانها غلغله بود.از یک جایی به بعد را پیاده رفتیم !
🚶🚶♂رفتیم... تا همان کوچه ی سَکَنِ * خودمان!
اتاقِ چند منظوره ی خودمان ، پر بود .ناچار رفتیم حسینیه ی عبدالزهراء !
من در قسمت خانم ها و همسرم... نمیدانم کجا ؟؟🤷
حسینیه تا آخر پر از زائر بود.همان ورودی ِسالن ، کنار باکس های آب معدنی نشستم و بساطم را باز کردم.
🚪 از درِ ورودی سوز می آمد .
همه از کنار من در حال رفت و آمد به سرویس بهداشتی و شستشوی لباس بودند !🚰🚿🚽
سعی کردم فکرم را درگیر جا نکنم !
سریع آماده شدیم تا به حرم برسیم.
✨💫شب جمعه و شب ۲۳ رمضان... بین الحرمین را ندیدم.ازدحام بود و تمام مسیر را از فرعی ها رفتیم.
👞👟 نزدیک باب سلطانیه ، کفشها و کالسکه را تحویل دادیم.
نرگس مثل همیشه رفت و ما سه تا ماندیم ، پابرهنه...
دربهای حرم بسته بود ...خانمها میگفتند باز هم باشد با این بچه توی بغل کجا میخواهی بروی ؟؟🤨
همینطور ملتمسانه به اطراف نگاه میکردم ! 🥺محمدحسین ضجه میزد و حتی جایی برای نشستن نبود.
دعای قرآن به سر را نخوانده بودم. گذاشته بودم به امید حرم ...😔
اما الان دقایقی به اذان و من پشت دربهای بسته...!!
بالاخره یک ربع به اذان صبح ، روی پله های ورودی ، کنار دریای کفش زائران ، نشستم و مفاتیح کوچکم را روی سر گرفتم و دعاقرآن خواندم .🤲🏻
از اینکه اذن ورود به حرم نداشتم ، دلگیر بودم.
اما پشت درِ ورودی حرم ارباب ...
از سرم هم زیاد بود 😭
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
پنجشنبه .۲۴ فروردین ۱۴۰۲
*محلّ سکونت
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیست و هشتم
عبدالزهرا ، سیصد و شصت و پنج روز سال ، صبحانه ، ناهار و شام ،در خدمت زوار اباعبداللّه بود. رمضان هم افطار و سحر...🧆🍛🍲
هم موکب داشت و هم حسینیه اش را وقف زائران کرده بود.
بسیار غریب نواز بود.
میگفت عربها درکربلا جا برای سکونت زیاد دارند.فقط ایرانی ها اینجا بیایند.
بین آدمهای داخل حسینیه ، هرچه ساده تر و آرام تر و بی نواتر بودی ، برای عبدالزهرا عزیزتر بودی ...💚
خودش بهترین غذا را جلویت میگذاشت !
اگر میخواست به کسی بگوید فلان کار را در حسینیه انجام نده ، یا زائری را از ناراحتی در بیاورد ، یک هندوانه یا یک کیلو خرما یا هرچیز دیگر ، بصورت اختصاصی برایش میبُرد ، تا زائراباعبدالله در سَرایش دلگیر نباشد ...❤️🩹
اینها را نه که فقط همسرم بگوید ، خودم هم به چشم دیدم .
و از لیلی ، دختری امروزی ، از یک خانواده مرفّه که به دست تقدیر با یک طلبه ازدواج کرده بود و حالا یک ماه در حسینیه عبدالزهرا اقامت داشت ، شنیدم !
عبدالزهرا از آقایش یک کرامت دیده بود .
هیچ وقت ماجرای واقعی اش را نفهمیدم اما
او خودش را وقف اربابش کرده بود ♥️
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیست و نهم
چند روزی با بچه ها در حسینیه ی عبدالزهرا بودم و اکثرا از همسرم ، بیخبر !
آنجا هم بالا و پایینِ خودش را داشت !
آدمهایش مثل شهر ، سیاه و سفید و خاکستری بودند !👩🏻🦳👩🏽🦰
بیشتر از همه ، من و لیلی با هم همزبان بودیم.دختر پر شور و حالی که همسر طلبه شده بود.هیچ چیزَش به زندگی طلبگی نمیخورد ، و داشت با زمین و زمان ، حتی با خودش میجنگید تا راه درست را پیدا کند ! و چه جنگ سختی داشت ...✊🏻
🧕🏼یک خانمِ کرمانیِ نورانی داشتیم که همسرش را از دست داده بود.قوی بود و بامحبت .
و بسیار افتاده !
همه ی مناسبت های مهم، خودش را به کربلا میرساند.
میگفت من همیشه توی بغل امام حسینم ...♥️
هیچ وقت کمک های بی دریغش را که تا نیمه های شب در اختیار من و بچه هایم بود ، فراموش نمیکنم !🥲
🕰صبح تا شب را به صحبت و شست و شو و بازی بچه ها میگذراندیم و اگر همسرانمان می آمدند ،زیارت میرفتیم.
افطار که میشد ، حاج خانومِ مسنّی که انتهای حسینیه قلمرو تشکیل داده بود، به بهانه ی پیری ِ همسرش همه ی ما خانمها را چادر به سَر میکرد تا دوتایی چای و افطار نوش جان کنند !😳😶
عبدالزهرا سحر و افطار ،هرچه در موکب میداد ، برای ما هم میفرستاد!
هندوانه ی سرخِ عسلی🍉
تخم مرغ🥚🍳
خرما🧆
برنج و خورشت🍛
...
یکی دوروز را به همین شکل گذراندم
تا مریض شدم ...
لحظاتی که در بین الحرمین حتی توان ایستادن نداشتم.
با همان حال و سه تا بچه ، فرسخی طی کردیم تا به درمانگاه ایرانی رسیدیم!🩺
💉تمام یک ساعتی که زیر سرم بودم، با پرستار شیفت صحبت میکردیم !
👁اگر چشم هایت را میبستی و بی آنکه بدانی کجایی ، فقط حرفهایش را میشنیدی ، میگفتی این زن یک تحلیلگر دینی است .یک کنشگر اجتماعی است. عاقله ای بافضیلت ... که صاحب فرزند نمیشد و عاشقانه از تربیت دینی فرزند برایم میگفت !♥️
به وجودش افتخار کردم و از اعماق جان ، برای سبز شدنِ دامانش ، دعا ...🌱🤲🏻
به سلامت از درمانگاه بیرون آمدم اما معلوم بود که دیگر باید اسباب و اثاثیه ی راه را جمع کنم !😔
تا همین جایش هم مثل بچه های لجبازی شده بودم که حرف هیچ کس را گوش نمیدهند و بی محابا کارخودشان را میکنند !
اما دیگر
تاریخِ انقضایم رسیده بود !
شنبه.۲۶ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت سی ام
💫صبح یکشنبه ۲۵ رمضان بود.
آسمان حرم ارباب، رنگ به رنگ میشد تا "یُخرِجونَهُم مِنَ الظّلماتِ الی النّور " را تجربه کند.
پرچم در حال اهتزاز ، و گنبد در طلایی ترین حالت خودش بود.✨
نگاه های آخر بود.
غرق تشکر بودم. 💐
این مقدار ذره پروری و مرحمت اربابم ، هیچ گاه در ذهنم نمیگنجید.
و نمیگنجد !🥺♥️
به نوبت برای وداع رفتیم.
🦋آنقدر هوای حرم برایم تازگی داشت که انگار اولین روز است برای زیارت میآیم !
نفس کشیدم.نگاه کردم. و همه چیز را به خاطر سپردم.
بیرون از دیوارهای صحن ،بوی خنکی جان آدم را مست میکرد.🌈
خدّام ، سنگفرش های بین الحرمین را آب پاشی میکردند و من مثل کودکی که بی خیال از تمام دنیا و غصه هایش ، میان جوی های کوچک آب راه برود ، از حرم بازگشتم.🌊
حالم خوبِ خوب بود ...😭♥️
#حتی_بیشتر
#ادامه_دارد👇👇
@hattabishtar
سید رضا نریمانیenc_16811585746185813555408.mp3
زمان:
حجم:
6.3M
عزیز عالم
منِ بیچاره
باتو خوبه حالم♥️
@hattabishtr
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت سی ام
#ادامه👆👆
باهزار امید و آرزو کربلا را ترک کردیم !
خداراشکر تا مرز را به راحتی و سرعت رفتیم.
مهران که رسیدیم ، راننده بدون هماهنگی سفر را لغو کرد و ما چند ساعت در گرمای طاقت فرسای مهران هلاک و سرگردان بودیم.😰
کمی در مسجد جامع شهر استراحت کردیم تا ماشین پیدا شود.
محمدحسین حال خوشی نداشت.گرمازده شده بود و معده اش هیچ چیز را تحمل نمیکرد.🤧
بالاخره ماشین پیدا شد.
محمد یک نفس گریه میکرد. 😭😭
شیشه شیرش را که می دید ، ضجه میزد.
تا بیاییم آب پیدا کنیم ، طول کشید.
پسرم آب را خورد و چشم هایش را بست.
از همان وقت تا شب ، خوابِ خواب بود.😴
نزدیک ملایر که برای نماز ایستادیم ، دیدم حتی با سر و صدا و جابجایی هم بیدار نمیشود.
محکم تکانش دادم ، لبخند ملیحی زد و دوباره از حال رفت !
ناباورانه نگاهش میکردم .
دستِ خیس به صورتش میکشیدم اما واکنشی نشان نمیداد.
بی تاب و بی قرار ، در بیابان تاریک و برهوت ، پسرم توی بغلم روضه ی علی اصغر شده بود.
از تشنگی و بی آبی ،بیحال و بیهوش روی دستم افتاده بود.دریغ از حتی کمی گریه و بی تابی ...
اگر بزرگ بود ، به صورتش میزدم اما صورت ظریف و کوچکش ، حتی توان ضربه ی آهسته ای نداشت 😭
با چشم هایم روضه ی رباب میخواندم.
پسرم را نگاه میکردم و چهره ی مضطرّ مادری جلوی چشمم میآمد که قبل از دیدن رگ های پاره ی علی ، هزار بار از تلذّی ِ طفل شیرخوارش شهید شده بود...😔😔
به درمانگاه رسیدیم.
دکتر گفت محمدحسین آبِ بدنش را از دست داده.دلَش به سرم زدن راضی نمیشد ! میگفت نوزاد ، رگهایش ظریف است ...چه برسد نوزادی که رگهایش خشک باشد 😓
و بمیرم برای رگهای ظریف و خشکِ علی شش ماهه ای که ......😭😭😭
با یک سرم نیم لیتری ، دوباره چشم های زیبا و لب های خندان حسینم را دیدم...
به خانه رسیدیم و داستان سفر ما به سلامت تمام شد !
پسرم کربلایی شد!
و چه خوش آنکه :
پایان داستان زندگی مان هم کربلایی باشد !
#حتی_بیشتر
یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۲
~•~•~°~°~°~°~•~•~
پایان نگارش خاطره :چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲
والسّلام علَیکُم و رَحمَه اللّه و برکاتُه
@hattabishtar