eitaa logo
حتی بیشتر
520 دنبال‌کننده
241 عکس
169 ویدیو
2 فایل
می گویند در روز حشر،از همه چیز می پرسند از همه ی داشته ها... و شاید از قلمی که می توانست بنویسد و بر زمین انداخته شد هم ! بی جواب ماندن برایم گران است ,می نویسم! #حتی_بیشتر پیام ناشناس👇 https://daigo.ir/secret/81647751882
مشاهده در ایتا
دانلود
باعرض پوزش از وقفه ای که پیش اومد✋🏻 قسمت های آخر سفرنامه را تقدیمتون می‌کنم
قسمت بیست و هشتم عبدالزهرا ، سیصد و شصت و پنج روز سال ، صبحانه ، ناهار و شام ،در خدمت زوار اباعبداللّه بود. رمضان هم افطار و سحر...🧆🍛🍲 هم موکب داشت و هم حسینیه اش را وقف زائران کرده بود. بسیار غریب نواز بود. می‌گفت عربها درکربلا جا برای سکونت زیاد دارند.فقط ایرانی ها اینجا بیایند. بین آدمهای داخل حسینیه ، هرچه ساده تر و آرام تر و بی نواتر بودی ، برای عبدالزهرا عزیزتر بودی ...💚 خودش بهترین غذا را جلویت میگذاشت ! اگر می‌خواست به کسی بگوید فلان کار را در حسینیه انجام نده ، یا زائری را از ناراحتی در بیاورد ، یک هندوانه یا یک کیلو خرما یا هرچیز دیگر ، بصورت اختصاصی برایش می‌بُرد ، تا زائراباعبدالله در سَرایش دلگیر نباشد ...❤️‍🩹 اینها را نه که فقط همسرم بگوید ، خودم هم به چشم دیدم . و از لیلی ، دختری امروزی ، از یک خانواده مرفّه که به دست تقدیر با یک طلبه ازدواج کرده بود و حالا یک ماه در حسینیه عبدالزهرا اقامت داشت ، شنیدم ! عبدالزهرا از آقایش یک کرامت دیده بود . هیچ وقت ماجرای واقعی اش را نفهمیدم اما او خودش را وقف اربابش کرده بود ♥️ @hattabishtar
قسمت بیست و نهم چند روزی با بچه ها در حسینیه ی عبدالزهرا بودم و اکثرا از همسرم ، بیخبر ! آنجا هم بالا و پایینِ خودش را داشت ! آدمهایش مثل شهر ، سیاه و سفید و خاکستری بودند !👩🏻‍🦳👩🏽‍🦰 بیشتر از همه ، من و لیلی با هم همزبان بودیم.دختر پر شور و حالی که همسر طلبه شده بود.هیچ چیزَش به زندگی طلبگی نمی‌خورد ، و داشت با زمین و زمان ، حتی با خودش می‌جنگید تا راه درست را پیدا کند ! و چه جنگ سختی داشت ...✊🏻 🧕🏼یک خانمِ کرمانیِ نورانی داشتیم که همسرش را از دست داده بود.قوی بود و بامحبت . و بسیار افتاده ! همه ی مناسبت های مهم، خودش را به کربلا می‌رساند. می‌گفت من همیشه توی بغل امام حسینم ...♥️ هیچ وقت کمک های بی دریغش را که تا نیمه های شب در اختیار من و بچه هایم بود ، فراموش نمی‌کنم !🥲 🕰صبح تا شب را به صحبت و شست و شو و بازی بچه ها می‌گذراندیم و اگر همسرانمان می آمدند ،زیارت می‌رفتیم. افطار که می‌شد ، حاج خانومِ مسنّی که انتهای حسینیه قلمرو تشکیل داده بود، به بهانه ی پیری ِ همسرش همه ی ما خانمها را چادر به سَر می‌کرد تا دوتایی چای و افطار نوش جان کنند !😳😶 عبدالزهرا سحر و افطار ،هرچه در موکب می‌داد ، برای ما هم می‌فرستاد! هندوانه ی سرخِ عسلی🍉 تخم مرغ🥚🍳 خرما🧆 برنج و خورشت🍛 ... یکی دوروز را به همین شکل گذراندم تا مریض شدم ... لحظاتی که در بین الحرمین حتی توان ایستادن نداشتم. با همان حال و سه تا بچه ، فرسخی طی کردیم تا به درمانگاه ایرانی رسیدیم!🩺 💉تمام یک ساعتی که زیر سرم بودم، با پرستار شیفت صحبت می‌کردیم ! 👁اگر چشم هایت را می‌بستی و بی آنکه بدانی کجایی ، فقط حرفهایش را می‌شنیدی ، می‌گفتی این زن یک تحلیلگر دینی است .یک کنشگر اجتماعی است. عاقله ای بافضیلت ... که صاحب فرزند نمی‌شد و عاشقانه از تربیت دینی فرزند برایم می‌گفت !♥️ به وجودش افتخار کردم و از اعماق جان ، برای سبز شدنِ دامانش ، دعا ...🌱🤲🏻 به سلامت از درمانگاه بیرون آمدم اما معلوم بود که دیگر باید اسباب و اثاثیه ی راه را جمع کنم !😔 تا همین جایش هم مثل بچه های لجبازی شده بودم که حرف هیچ کس را گوش نمی‌دهند و بی محابا کارخودشان را می‌کنند ! اما دیگر تاریخِ انقضایم رسیده بود ! شنبه.۲۶ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
قسمت سی ام 💫صبح یکشنبه ۲۵ رمضان بود. آسمان حرم ارباب، رنگ به رنگ می‌شد تا "یُخرِجونَهُم مِنَ الظّلماتِ الی النّور " را تجربه کند. پرچم در حال اهتزاز ، و گنبد در طلایی ترین حالت خودش بود.✨ نگاه های آخر بود. غرق تشکر بودم. 💐 این مقدار ذره پروری و مرحمت اربابم ، هیچ گاه در ذهنم نمی‌گنجید. و نمی‌گنجد !🥺♥️ به نوبت برای وداع رفتیم. 🦋آنقدر هوای حرم برایم تازگی داشت که انگار اولین روز است برای زیارت می‌آیم ! نفس کشیدم.نگاه کردم. و همه چیز را به خاطر سپردم. بیرون از دیوارهای صحن ،بوی خنکی جان آدم را مست می‌کرد.🌈 خدّام ، سنگفرش های بین الحرمین را آب پاشی می‌کردند و من مثل کودکی که بی خیال از تمام دنیا و غصه هایش ، میان جوی های کوچک آب راه برود ، از حرم بازگشتم.🌊 حالم خوبِ خوب بود ...😭♥️ 👇👇 @hattabishtar
سید رضا نریمانیenc_16811585746185813555408.mp3
زمان: حجم: 6.3M
عزیز عالم منِ بیچاره باتو خوبه حالم♥️ @hattabishtr
قسمت سی ام 👆👆 باهزار امید و آرزو کربلا را ترک کردیم ! خداراشکر تا مرز را به راحتی و سرعت رفتیم. مهران که رسیدیم ، راننده بدون هماهنگی سفر را لغو کرد و ما چند ساعت در گرمای طاقت فرسای مهران هلاک و سرگردان بودیم.😰 کمی در مسجد جامع شهر استراحت کردیم تا ماشین پیدا شود. محمدحسین حال خوشی نداشت.گرمازده شده بود و معده اش هیچ چیز را تحمل نمی‌کرد.🤧 بالاخره ماشین پیدا شد. محمد یک نفس گریه می‌کرد‌. 😭😭 شیشه شیرش را که می دید ، ضجه می‌زد. تا بیاییم آب پیدا کنیم ، طول کشید. پسرم آب را خورد و چشم هایش را بست. از همان وقت تا شب ، خوابِ خواب بود.😴 نزدیک ملایر که برای نماز ایستادیم ، دیدم حتی با سر و صدا و جابجایی هم بیدار نمی‌شود. محکم تکانش دادم ، لبخند ملیحی زد و دوباره از حال رفت ! ناباورانه نگاهش می‌کردم . دستِ خیس به صورتش می‌کشیدم اما واکنشی نشان نمی‌داد. بی تاب و بی قرار ، در بیابان تاریک و برهوت ، پسرم توی بغلم روضه ی علی اصغر شده بود. از تشنگی و بی آبی ،بیحال و بیهوش روی دستم افتاده بود.دریغ از حتی کمی گریه و بی تابی ... اگر بزرگ بود ، به صورتش می‌زدم اما صورت ظریف و کوچکش ، حتی توان ضربه ی آهسته ای نداشت 😭 با چشم هایم روضه ی رباب می‌خواندم. پسرم را نگاه می‌کردم و چهره ی مضطرّ مادری جلوی چشمم می‌آمد که قبل از دیدن رگ های پاره ی علی ، هزار بار از تلذّی ِ طفل شیرخوارش شهید شده بود...😔😔 به درمانگاه رسیدیم. دکتر گفت محمدحسین آبِ بدنش را از دست داده.دلَش به سرم زدن راضی نمی‌شد ! می‌گفت نوزاد ، رگهایش ظریف است ...چه برسد نوزادی که رگهایش خشک باشد 😓 و بمیرم برای رگهای ظریف و خشکِ علی شش ماهه ای که ......😭😭😭 با یک سرم نیم لیتری ، دوباره چشم های زیبا و لب های خندان حسینم را دیدم... به خانه رسیدیم و داستان سفر ما به سلامت تمام شد ! پسرم کربلایی شد! و چه خوش آنکه : پایان داستان زندگی مان هم کربلایی باشد ! یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۲ ~•~•~°~°~°~°~•~•~ پایان نگارش خاطره :چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲ والسّلام علَیکُم و رَحمَه اللّه و برکاتُه @hattabishtar
بسیار عذرخواهی می‌کنم از وقفه ای که پیش آمد 🙏 این ایام التماس دعای فراوان دارم
یعنی شد کبلایی محمدحسین 😁 نگران نشید 🌱 -•-•-•-• ممنونم از پیامهاتون ... واقعا به این اعتقاد دارم که خدا جایزه می‌ده.نه فورا... ولی حتما !! اگه هرکدوممون روزهای سخت رو به امید لطف خدا طی کنیم ، همه چیز خیلی قشنگ تر میگذره ! مجاهدان جهاد فرزندآوری را که واقعا خدا دوبله سوبله جایزه میده 🎈 @hattabishtar
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از عزیزانم وقتی می‌خواهد به مزاح نفرینم کند می‌گوید : بین الحرمین ، در به در شوی ! ...و من ، آن در به دری را در چشمان زائران حسین♥️ دیده ام ! امروز که همه برایت دعای خیر می‌کنند،همین را برایت می‌خواهم ‌. هزار بار! 🌱 @hattabishtar
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب داشتم صوت مکالمه ی معصومه مهرآور را می‌شنیدم. کارشناس اورژانسی که ماه پیش جان نوزاد تازه به دنیا آمده را بصورت تلفنی نجات داد . نوزاد ده دقیقه بود که بدنیا آمده بود و گریه نکرده بود. به پدر بچه می‌گه بزن کف پاش! بچه میمونه رو دستت ها !! بزن پشت شونه هاش ! نترس! بزن گریه اش در بیاد ! یه جوری بزن من صدای گریه اش رو بشنوم ! خودش بغض داره و به پدرش می‌گه یکاری کن بچه ات گریه کنه ! تا گریه نکرد نباید ولش کنیا!😭 یه مرتبه گفتم یا امیرالمومنین ! باباجان! فقط همین یه جمله ! بزن!روی دستت میمونم ها...😭 بزن ! یه جوری که اشکم در بیاد ! 😭😭 @hattabishtar
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹فیلم: صوت تماس همسر مادر باردار با ۱۱۵.معصومه مهرآور 👈چون بعضیا نشنیده بودن ، اینجا فرستادم. این فقط بخشی از گفتگو هست.تمام صوت حدود ۲۸ دقیقه است.بقیه اش را می‌تونید از اینترنت بشنوید 🙂
994.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذان صبح روز نوزدهم ماه رمضان حرم نجف اینطوری میشه... در عالم بالا این ندا سر داده می‌شود: تهدَّمَت واللهِ ارکانُ الهُدی، قُتِل ابنُ عمِّ المصطفی، قُتِل علیٌّ المرتضی😭 @hattabishtar