#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیست و هشتم
عبدالزهرا ، سیصد و شصت و پنج روز سال ، صبحانه ، ناهار و شام ،در خدمت زوار اباعبداللّه بود. رمضان هم افطار و سحر...🧆🍛🍲
هم موکب داشت و هم حسینیه اش را وقف زائران کرده بود.
بسیار غریب نواز بود.
میگفت عربها درکربلا جا برای سکونت زیاد دارند.فقط ایرانی ها اینجا بیایند.
بین آدمهای داخل حسینیه ، هرچه ساده تر و آرام تر و بی نواتر بودی ، برای عبدالزهرا عزیزتر بودی ...💚
خودش بهترین غذا را جلویت میگذاشت !
اگر میخواست به کسی بگوید فلان کار را در حسینیه انجام نده ، یا زائری را از ناراحتی در بیاورد ، یک هندوانه یا یک کیلو خرما یا هرچیز دیگر ، بصورت اختصاصی برایش میبُرد ، تا زائراباعبدالله در سَرایش دلگیر نباشد ...❤️🩹
اینها را نه که فقط همسرم بگوید ، خودم هم به چشم دیدم .
و از لیلی ، دختری امروزی ، از یک خانواده مرفّه که به دست تقدیر با یک طلبه ازدواج کرده بود و حالا یک ماه در حسینیه عبدالزهرا اقامت داشت ، شنیدم !
عبدالزهرا از آقایش یک کرامت دیده بود .
هیچ وقت ماجرای واقعی اش را نفهمیدم اما
او خودش را وقف اربابش کرده بود ♥️
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت بیست و نهم
چند روزی با بچه ها در حسینیه ی عبدالزهرا بودم و اکثرا از همسرم ، بیخبر !
آنجا هم بالا و پایینِ خودش را داشت !
آدمهایش مثل شهر ، سیاه و سفید و خاکستری بودند !👩🏻🦳👩🏽🦰
بیشتر از همه ، من و لیلی با هم همزبان بودیم.دختر پر شور و حالی که همسر طلبه شده بود.هیچ چیزَش به زندگی طلبگی نمیخورد ، و داشت با زمین و زمان ، حتی با خودش میجنگید تا راه درست را پیدا کند ! و چه جنگ سختی داشت ...✊🏻
🧕🏼یک خانمِ کرمانیِ نورانی داشتیم که همسرش را از دست داده بود.قوی بود و بامحبت .
و بسیار افتاده !
همه ی مناسبت های مهم، خودش را به کربلا میرساند.
میگفت من همیشه توی بغل امام حسینم ...♥️
هیچ وقت کمک های بی دریغش را که تا نیمه های شب در اختیار من و بچه هایم بود ، فراموش نمیکنم !🥲
🕰صبح تا شب را به صحبت و شست و شو و بازی بچه ها میگذراندیم و اگر همسرانمان می آمدند ،زیارت میرفتیم.
افطار که میشد ، حاج خانومِ مسنّی که انتهای حسینیه قلمرو تشکیل داده بود، به بهانه ی پیری ِ همسرش همه ی ما خانمها را چادر به سَر میکرد تا دوتایی چای و افطار نوش جان کنند !😳😶
عبدالزهرا سحر و افطار ،هرچه در موکب میداد ، برای ما هم میفرستاد!
هندوانه ی سرخِ عسلی🍉
تخم مرغ🥚🍳
خرما🧆
برنج و خورشت🍛
...
یکی دوروز را به همین شکل گذراندم
تا مریض شدم ...
لحظاتی که در بین الحرمین حتی توان ایستادن نداشتم.
با همان حال و سه تا بچه ، فرسخی طی کردیم تا به درمانگاه ایرانی رسیدیم!🩺
💉تمام یک ساعتی که زیر سرم بودم، با پرستار شیفت صحبت میکردیم !
👁اگر چشم هایت را میبستی و بی آنکه بدانی کجایی ، فقط حرفهایش را میشنیدی ، میگفتی این زن یک تحلیلگر دینی است .یک کنشگر اجتماعی است. عاقله ای بافضیلت ... که صاحب فرزند نمیشد و عاشقانه از تربیت دینی فرزند برایم میگفت !♥️
به وجودش افتخار کردم و از اعماق جان ، برای سبز شدنِ دامانش ، دعا ...🌱🤲🏻
به سلامت از درمانگاه بیرون آمدم اما معلوم بود که دیگر باید اسباب و اثاثیه ی راه را جمع کنم !😔
تا همین جایش هم مثل بچه های لجبازی شده بودم که حرف هیچ کس را گوش نمیدهند و بی محابا کارخودشان را میکنند !
اما دیگر
تاریخِ انقضایم رسیده بود !
شنبه.۲۶ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت سی ام
💫صبح یکشنبه ۲۵ رمضان بود.
آسمان حرم ارباب، رنگ به رنگ میشد تا "یُخرِجونَهُم مِنَ الظّلماتِ الی النّور " را تجربه کند.
پرچم در حال اهتزاز ، و گنبد در طلایی ترین حالت خودش بود.✨
نگاه های آخر بود.
غرق تشکر بودم. 💐
این مقدار ذره پروری و مرحمت اربابم ، هیچ گاه در ذهنم نمیگنجید.
و نمیگنجد !🥺♥️
به نوبت برای وداع رفتیم.
🦋آنقدر هوای حرم برایم تازگی داشت که انگار اولین روز است برای زیارت میآیم !
نفس کشیدم.نگاه کردم. و همه چیز را به خاطر سپردم.
بیرون از دیوارهای صحن ،بوی خنکی جان آدم را مست میکرد.🌈
خدّام ، سنگفرش های بین الحرمین را آب پاشی میکردند و من مثل کودکی که بی خیال از تمام دنیا و غصه هایش ، میان جوی های کوچک آب راه برود ، از حرم بازگشتم.🌊
حالم خوبِ خوب بود ...😭♥️
#حتی_بیشتر
#ادامه_دارد👇👇
@hattabishtar
سید رضا نریمانیenc_16811585746185813555408.mp3
زمان:
حجم:
6.3M
عزیز عالم
منِ بیچاره
باتو خوبه حالم♥️
@hattabishtr
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت سی ام
#ادامه👆👆
باهزار امید و آرزو کربلا را ترک کردیم !
خداراشکر تا مرز را به راحتی و سرعت رفتیم.
مهران که رسیدیم ، راننده بدون هماهنگی سفر را لغو کرد و ما چند ساعت در گرمای طاقت فرسای مهران هلاک و سرگردان بودیم.😰
کمی در مسجد جامع شهر استراحت کردیم تا ماشین پیدا شود.
محمدحسین حال خوشی نداشت.گرمازده شده بود و معده اش هیچ چیز را تحمل نمیکرد.🤧
بالاخره ماشین پیدا شد.
محمد یک نفس گریه میکرد. 😭😭
شیشه شیرش را که می دید ، ضجه میزد.
تا بیاییم آب پیدا کنیم ، طول کشید.
پسرم آب را خورد و چشم هایش را بست.
از همان وقت تا شب ، خوابِ خواب بود.😴
نزدیک ملایر که برای نماز ایستادیم ، دیدم حتی با سر و صدا و جابجایی هم بیدار نمیشود.
محکم تکانش دادم ، لبخند ملیحی زد و دوباره از حال رفت !
ناباورانه نگاهش میکردم .
دستِ خیس به صورتش میکشیدم اما واکنشی نشان نمیداد.
بی تاب و بی قرار ، در بیابان تاریک و برهوت ، پسرم توی بغلم روضه ی علی اصغر شده بود.
از تشنگی و بی آبی ،بیحال و بیهوش روی دستم افتاده بود.دریغ از حتی کمی گریه و بی تابی ...
اگر بزرگ بود ، به صورتش میزدم اما صورت ظریف و کوچکش ، حتی توان ضربه ی آهسته ای نداشت 😭
با چشم هایم روضه ی رباب میخواندم.
پسرم را نگاه میکردم و چهره ی مضطرّ مادری جلوی چشمم میآمد که قبل از دیدن رگ های پاره ی علی ، هزار بار از تلذّی ِ طفل شیرخوارش شهید شده بود...😔😔
به درمانگاه رسیدیم.
دکتر گفت محمدحسین آبِ بدنش را از دست داده.دلَش به سرم زدن راضی نمیشد ! میگفت نوزاد ، رگهایش ظریف است ...چه برسد نوزادی که رگهایش خشک باشد 😓
و بمیرم برای رگهای ظریف و خشکِ علی شش ماهه ای که ......😭😭😭
با یک سرم نیم لیتری ، دوباره چشم های زیبا و لب های خندان حسینم را دیدم...
به خانه رسیدیم و داستان سفر ما به سلامت تمام شد !
پسرم کربلایی شد!
و چه خوش آنکه :
پایان داستان زندگی مان هم کربلایی باشد !
#حتی_بیشتر
یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۲
~•~•~°~°~°~°~•~•~
پایان نگارش خاطره :چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲
والسّلام علَیکُم و رَحمَه اللّه و برکاتُه
@hattabishtar
#پیام_ناشناس
یعنی شد کبلایی محمدحسین 😁
نگران نشید 🌱
-•-•-•-•
ممنونم از پیامهاتون ...
واقعا به این اعتقاد دارم که خدا جایزه میده.نه فورا... ولی حتما !!
اگه هرکدوممون روزهای سخت رو به امید لطف خدا طی کنیم ، همه چیز خیلی قشنگ تر میگذره !
مجاهدان جهاد فرزندآوری را که واقعا خدا دوبله سوبله جایزه میده 🎈
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از عزیزانم
وقتی میخواهد به مزاح نفرینم کند میگوید : بین الحرمین ، در به در شوی !
...و من ، آن در به دری را در چشمان زائران حسین♥️ دیده ام !
امروز که همه برایت دعای خیر میکنند،همین را برایت میخواهم .
هزار بار!
#حتی_بیشتر
#سال_نو_مبارک🌱
@hattabishtar
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب داشتم صوت مکالمه ی معصومه مهرآور را میشنیدم.
کارشناس اورژانسی که ماه پیش جان نوزاد تازه به دنیا آمده را بصورت تلفنی نجات داد .
نوزاد ده دقیقه بود که بدنیا آمده بود و گریه نکرده بود.
به پدر بچه میگه بزن کف پاش! بچه میمونه رو دستت ها !! بزن پشت شونه هاش ! نترس! بزن گریه اش در بیاد !
یه جوری بزن من صدای گریه اش رو بشنوم !
خودش بغض داره و به پدرش میگه یکاری کن بچه ات گریه کنه !
تا گریه نکرد نباید ولش کنیا!😭
یه مرتبه گفتم یا امیرالمومنین ! باباجان!
فقط همین یه جمله !
بزن!روی دستت میمونم ها...😭
بزن ! یه جوری که اشکم در بیاد ! 😭😭
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹فیلم: صوت تماس همسر مادر باردار با ۱۱۵.معصومه مهرآور
👈چون بعضیا نشنیده بودن ، اینجا فرستادم.
این فقط بخشی از گفتگو هست.تمام صوت حدود ۲۸ دقیقه است.بقیه اش را میتونید از اینترنت بشنوید 🙂
994.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذان صبح روز نوزدهم ماه رمضان
حرم نجف اینطوری میشه...
در عالم بالا این ندا سر داده میشود:
تهدَّمَت واللهِ ارکانُ الهُدی، قُتِل ابنُ عمِّ المصطفی، قُتِل علیٌّ المرتضی😭
@hattabishtar