#سفر_بهخانهی_پدری قسمت سی ام
💫صبح یکشنبه ۲۵ رمضان بود.
آسمان حرم ارباب، رنگ به رنگ میشد تا "یُخرِجونَهُم مِنَ الظّلماتِ الی النّور " را تجربه کند.
پرچم در حال اهتزاز ، و گنبد در طلایی ترین حالت خودش بود.✨
نگاه های آخر بود.
غرق تشکر بودم. 💐
این مقدار ذره پروری و مرحمت اربابم ، هیچ گاه در ذهنم نمیگنجید.
و نمیگنجد !🥺♥️
به نوبت برای وداع رفتیم.
🦋آنقدر هوای حرم برایم تازگی داشت که انگار اولین روز است برای زیارت میآیم !
نفس کشیدم.نگاه کردم. و همه چیز را به خاطر سپردم.
بیرون از دیوارهای صحن ،بوی خنکی جان آدم را مست میکرد.🌈
خدّام ، سنگفرش های بین الحرمین را آب پاشی میکردند و من مثل کودکی که بی خیال از تمام دنیا و غصه هایش ، میان جوی های کوچک آب راه برود ، از حرم بازگشتم.🌊
حالم خوبِ خوب بود ...😭♥️
#حتی_بیشتر
#ادامه_دارد👇👇
@hattabishtar
سید رضا نریمانیenc_16811585746185813555408.mp3
زمان:
حجم:
6.3M
عزیز عالم
منِ بیچاره
باتو خوبه حالم♥️
@hattabishtr
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت سی ام
#ادامه👆👆
باهزار امید و آرزو کربلا را ترک کردیم !
خداراشکر تا مرز را به راحتی و سرعت رفتیم.
مهران که رسیدیم ، راننده بدون هماهنگی سفر را لغو کرد و ما چند ساعت در گرمای طاقت فرسای مهران هلاک و سرگردان بودیم.😰
کمی در مسجد جامع شهر استراحت کردیم تا ماشین پیدا شود.
محمدحسین حال خوشی نداشت.گرمازده شده بود و معده اش هیچ چیز را تحمل نمیکرد.🤧
بالاخره ماشین پیدا شد.
محمد یک نفس گریه میکرد. 😭😭
شیشه شیرش را که می دید ، ضجه میزد.
تا بیاییم آب پیدا کنیم ، طول کشید.
پسرم آب را خورد و چشم هایش را بست.
از همان وقت تا شب ، خوابِ خواب بود.😴
نزدیک ملایر که برای نماز ایستادیم ، دیدم حتی با سر و صدا و جابجایی هم بیدار نمیشود.
محکم تکانش دادم ، لبخند ملیحی زد و دوباره از حال رفت !
ناباورانه نگاهش میکردم .
دستِ خیس به صورتش میکشیدم اما واکنشی نشان نمیداد.
بی تاب و بی قرار ، در بیابان تاریک و برهوت ، پسرم توی بغلم روضه ی علی اصغر شده بود.
از تشنگی و بی آبی ،بیحال و بیهوش روی دستم افتاده بود.دریغ از حتی کمی گریه و بی تابی ...
اگر بزرگ بود ، به صورتش میزدم اما صورت ظریف و کوچکش ، حتی توان ضربه ی آهسته ای نداشت 😭
با چشم هایم روضه ی رباب میخواندم.
پسرم را نگاه میکردم و چهره ی مضطرّ مادری جلوی چشمم میآمد که قبل از دیدن رگ های پاره ی علی ، هزار بار از تلذّی ِ طفل شیرخوارش شهید شده بود...😔😔
به درمانگاه رسیدیم.
دکتر گفت محمدحسین آبِ بدنش را از دست داده.دلَش به سرم زدن راضی نمیشد ! میگفت نوزاد ، رگهایش ظریف است ...چه برسد نوزادی که رگهایش خشک باشد 😓
و بمیرم برای رگهای ظریف و خشکِ علی شش ماهه ای که ......😭😭😭
با یک سرم نیم لیتری ، دوباره چشم های زیبا و لب های خندان حسینم را دیدم...
به خانه رسیدیم و داستان سفر ما به سلامت تمام شد !
پسرم کربلایی شد!
و چه خوش آنکه :
پایان داستان زندگی مان هم کربلایی باشد !
#حتی_بیشتر
یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۲
~•~•~°~°~°~°~•~•~
پایان نگارش خاطره :چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲
والسّلام علَیکُم و رَحمَه اللّه و برکاتُه
@hattabishtar
#پیام_ناشناس
یعنی شد کبلایی محمدحسین 😁
نگران نشید 🌱
-•-•-•-•
ممنونم از پیامهاتون ...
واقعا به این اعتقاد دارم که خدا جایزه میده.نه فورا... ولی حتما !!
اگه هرکدوممون روزهای سخت رو به امید لطف خدا طی کنیم ، همه چیز خیلی قشنگ تر میگذره !
مجاهدان جهاد فرزندآوری را که واقعا خدا دوبله سوبله جایزه میده 🎈
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از عزیزانم
وقتی میخواهد به مزاح نفرینم کند میگوید : بین الحرمین ، در به در شوی !
...و من ، آن در به دری را در چشمان زائران حسین♥️ دیده ام !
امروز که همه برایت دعای خیر میکنند،همین را برایت میخواهم .
هزار بار!
#حتی_بیشتر
#سال_نو_مبارک🌱
@hattabishtar
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب داشتم صوت مکالمه ی معصومه مهرآور را میشنیدم.
کارشناس اورژانسی که ماه پیش جان نوزاد تازه به دنیا آمده را بصورت تلفنی نجات داد .
نوزاد ده دقیقه بود که بدنیا آمده بود و گریه نکرده بود.
به پدر بچه میگه بزن کف پاش! بچه میمونه رو دستت ها !! بزن پشت شونه هاش ! نترس! بزن گریه اش در بیاد !
یه جوری بزن من صدای گریه اش رو بشنوم !
خودش بغض داره و به پدرش میگه یکاری کن بچه ات گریه کنه !
تا گریه نکرد نباید ولش کنیا!😭
یه مرتبه گفتم یا امیرالمومنین ! باباجان!
فقط همین یه جمله !
بزن!روی دستت میمونم ها...😭
بزن ! یه جوری که اشکم در بیاد ! 😭😭
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹فیلم: صوت تماس همسر مادر باردار با ۱۱۵.معصومه مهرآور
👈چون بعضیا نشنیده بودن ، اینجا فرستادم.
این فقط بخشی از گفتگو هست.تمام صوت حدود ۲۸ دقیقه است.بقیه اش را میتونید از اینترنت بشنوید 🙂
994.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذان صبح روز نوزدهم ماه رمضان
حرم نجف اینطوری میشه...
در عالم بالا این ندا سر داده میشود:
تهدَّمَت واللهِ ارکانُ الهُدی، قُتِل ابنُ عمِّ المصطفی، قُتِل علیٌّ المرتضی😭
@hattabishtar
روز آخر میهمانی است آقا !
روزی ِما را، مثل کبوتر خسته ای که دیر به حرم رسیده ، خودت برسان!
غافلم گر بخورم غصهی نان را، که علی
میرساند ز نجف رزق گدا را هر روز
#حتی_بیشتر
@hattabishtar
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داشتنی بود و باصفا
همانطور که با لبخند به گنبد نگاه میکرد ،گفت :
یک سال نان و تره میخوریم ،
فقط به شوق دیدن این لحظه ، برای نفس کشیدن در این هوا ...🌱♥️
نان و کره باشد برای اهلَش !😌
#شبیهِاینآدمهاشدنرادوستدارم
#حتی_بیشتر
@hattabishtar