رقیبم شانه خواهد زد ولی آشفته خواهد ماند
که موهایت فقط عادت به انگشتان من دارند
#طیفِ_شعر
رفته هنوز هم نفسم جا نیامدست
عشقِ کنار وصل به ماها نیامدست
-حامد عسکری-
#طیفِ_شعر
راجع بهش دارم چایی میخورم.
(منظورم بلاییه که از جانب آموزش پرورش داره سرمون میاد☺️)
سلام بر اهل ایتا؛
اومدم با اولین تقدیمی "سکویشماره85"
اینطوریه که شما این پیامو فور میکنی چنلت و یک موضوع یا عبارت یا حتی جمله انتخاب میکنی(داخل خود کانالت میگی) بنده هم چند خط با همون موضوع مینویسم و تقدیمت میکنم.(میتونی مخاطب هم برای نوشته انتخاب کنی حتی با اسم)
[ممبر ها هم میتونن شرکت کنن]
بعد از تقدیمی لف به هیچ عنوان راضی نیستم.
لینک کانالتو بده بیاد اینجا: @Hiam2910
همه چیز تقصیر خودش بود. از همان ابتدا. او چه میداند از جهان آشفته درونم که اینگونه آشفته ترش میکند. او کجای این داستان ایستاده.
اصلا دیگر نمیخواستم نیم نگاهی هم حواله اش کنم. اصلا میخواستم در ذهنم از او هیولایی وحشتناک بسازم که قلبم از او بترسد. رهایم کن، بگذار بمیرم؛ تو هم شبیه دیگرانی که مدعی بودند به جای چسب زخم استخوان لای زخم بودی. میخواستم اورا درون قلبم دفن کرده روی سنگش بنویسم:« اینجا منشأ رنجش های من خوابیده لطفا بر او نتازید».
اما دوباره که مقابلش قرار گرفتم همه چیز فراموشم شد. میخواستم چه کنم؟ او با من چه کرده بود؟ از او متنفرم؟ نمیدانم؛ رهایم کن، برو بگذار بمیرم...
برای "پنجره چوبی"
محکومیتم هنوز تمام نشده. حکمم سال هایی چند میطلبد. زندانی به نام دوام آوردن. اما مگر میشود درون همین چند متر بِدوَم دور خودم. میله هارا میشکنم و پرواز میکنم. من بال هایی دارم که چشم ها ناتوانند در رؤیتشان. میدانم، همیشه میدانستم از درونم نور میتابد به آدمیان؛ دست دیگران را هم میگیرم. میله های قفس را برای دیگران هم میشکنم. من همان آدم به ظاهر فولادیِ از درون شکننده ام که لحظه لحظهی این روز ها را گام برداشتم. اصلا اینطور بگویم سر جنگ دارم با تمام راکت بودن ها. باید سر همهیتان فریاد بزنم این آب های راکت را جاری کنید که مرداب میشود و فرو میروید درونشان.
تمام دوام آوردن هایم را با فنجان های چای شریک میشوم و دست خودم را میگیرم. نجات میابم حالا خواهید دید.
برای [خطای ۴۰۴]
چایی؟
گمان میکنم همینگونه مینویسندش. اما اینگونه که خوانده نمیشود. یعنی کم لطفیست در حقش که فقط بگویی این چاییست دیگر یک نوشیدنی داغ با کمی تلخی که با قند شیرین میشود. باید بخوانی چاشنی اشعار شاعران بزرگ باید بخوانی منشأ مدیریت بحران هایم. باید بخوانی مهمان هوای منفی دو درجه و مثبت چهل درجه. اصلا این چایی چه بود؟ کدام مغز متفکر دوست داشتنی اینگونه درستش کرد و به خوردمان داد؟
پس بغض درون گلویم را هم با خود ببر عزیزم...
برای [محبِ 128]
همینجا بایست آدمیزاد. تا همینجا بس است. کدام سرنوشت؟ سرنوشتی که تو از آن دم میزنی همین نیست که بنشین گوشه ای همه چیز از پیش تعیین شده؟ همین نیست که میگویند ما که کاره ای نیستیم آینده یمان رقم خورده؟ کمی به حرف هایم گوش کن. اصلا اگر سر نوشت از پیش تعیین شده چرا باید فکر کنم؟ چرا باید روز و شب به این بیندیشم که چه کنم؟ که کدام راه را بروم؟ که کدام درست و کدام غلط است؟ سرنوشتی که از آن میگوییم، آیا میتوانیم همه چیز را گردنش بیندازیم؟ تمام شکست هایمان را؟
جبر ها را رها کن عزیزم. دنیای درونت را ببین که منشأ اکثریت دنیایت از آن سرچشمه میگیرد؛ تو قادری به اندازه همان سرنوشتی که جماعتی زندگی بر باد رفتهشان را از گردن خود برداشته بر گردنش انداختند.
برای ﴿ .آب خیزان. ﴾
دیگر تمام شد. شما که هنوز هم نمیدانید اما بگذارید بگویم؛ اینجا جان نصفه نیمه ای مانده با میلی نه به زنده بودن بلکه زندگی کردن و اکنون سلول سلولش رو به احتضار است. میتوانید غروب همین جمعه بیایید سری بزنید. حلوا را شیرین کنید تمام شکر هارا درونش خالی کنید آنقدر که شیرینی اش دل را بزند آنقدر که نشود حتی ذره ای از آن را خورد؛ شبیه لحظه لحظه هایی که تلخیش به زهر مار میزد. دل را نمیزد فقط دل و روده را در هم میپیچاند چنان که در این فکر بودم تمام زندگیم را بالا بیاورم. چیزی درون وجودم فریاد میزند پس خنده های هک شده در بخش علاقمندی های مغزت چه میشود؟ همشان را میبرم چمدان خاطرات را پر کرده ام که کنارم بخوابانید همه را میبرم همه را...
برای آن روزی که دیگر نیستم.
آدم درون آینه میبینی؟
تمام این روز ها قلبم مالامال از رنجش هایی بود که تنها خودم میدانم. نمیدانم تفاوت میکند؟ انتظار کشیدن و صبر کردن را میگویم. میدانم خیلی صبر کرده ای برای خیلی ها برای خیلی چیز ها. میدانم همه چیز را شب ها در ذهنت مرور میکنی و بعد میخوابی انگار که فردا امتحان مهمی داری. نمیدانم باید شروع بشود یا تمام؛ نور درون رگه های قلبم ته نشین شده باید دوباره به پیچش وا دارش کنم که امید انتهای صبر هایم را دوباره نه نجوا گونه بلکه فریاد بزند درون سرم. میدانم که میشود یقین دارم...
برای مُرهِق؛