Archive
کاش آن روز دستم را رها نکرده بودی.
آن روز ابروانم در هم گره خوردند وقتی با آن لبخند بیپروای همیشگی گفتی: «تو زیادی رویاپردازی.». قبل از اینکه اجازه بدهی با سنگ ریزههای یخزده به پایین قل بخورم، پوست بدنم مور مور شده بود. تردید داشتم از سرمای هواست یا زهر کلماتت.
هنگام سقوط، کتف و پهلوهایم به زمین سخت و سنگی کوبیده میشد و بیشترین کاری که میتوانستم بکنم، درخواست کمک از خود تو بود...
نیمه راه، تنم به تنه تنومند درختی خمیده برخورد کرد. گمان نمیکنم بتوانم صدای قرچی که پس از برخورد، از ستون فقراتم شنیدم را فراموش کنم. نفس در سینهام شکست؛ خفگی گلویم را میفشرد و سوزش چشمانم امانم را میبرید. بینیام را با صدا بالا میکشیدم و با دیدگان تار، سعی در پیدا کردن جثهات در آن بالاها داشتم. اما تو، حتی قصد نداشتی به جسد نیمهجانی که کبود و تکهتکه، آن پایین افتاده، نگاهی بیندازی.
شاید من زیادی رویاپرداز بودم؛ اما باز هم، کاش رهایم نکرده بودی...
@he_wrote - #Prompt
بازوهایش خیس شده بودند؛
بازهم نفهمید خونریزی کی شروع شده است.
@he_wrote - #A_FewLines
Archive
من عاشق چشمان سبزش بودم... وقتی مرواریدهای خیس در آنها میدرخشیدند.
برق بیجانی که بر گونههای رنگ پریدهاش مینشست، لرزش لبهای نیمهباز، و هارمونی رگههای سرخ و عنبیههای زمردین، الهامبخش حرکت دست و قلممویم بر صفحه سفید بوم نقاشی میشدند. نفسم میبرید و قلبم به درد میآمد از شنیدن هقهقهایش. و من میکشیدم، میکشیدم، میکشیدم... تا آن چشمهای خیرهکننده را همگان بستایند...
@he_wrote - #Prompt - #Fav
پیراهن خونیاش را درآورد به درون وان، بر روی جنازه دهن گشاد زن انداخت. گویی در مرگ هم هوس حرف زدن داشته باشد. همیشه از صدای زیر و نازکش عاصی میشد. حالا که نبود، احساس بهتری داشت. خانه کوچک و نقلیشان در سکوتی آرامشبخش فرو رفته و تنها صدای موجود، موسیقی جلز و ولز آتش بود.
روی مبل کنار شومینه نشست؛ پاهایش را روی هم انداخت و به آجر سرخ رنگ مقابل آتش تکیه داد. شعلهها میرقصیدند و گرمای امیدبخشی را به پاهای سرد درون چکمههای قدیمی میفرستادند.
سرش را عقب برد و نفس عمیقی کشید؛ طوری که انگار برای اولین بار است که لذت تنفس را حس میکند. پس از مدتی سکوت، نگاهش را به طرف میز عسلی کنارش برمیگرداند و به کتابی که سالها همانجا خوابیده و خاک میخورد، مینگرد. خورده شیشهها را کنار میزند و دستی بر جلد بیمارش میکشد. خیس شده بود.
چند دقیقه از باز کردن کتاب نگذشته بود، که به کلی همهچیز را فراموش میکند؛ پردههای پاره، شالدوزک راه راه، دست بیبدن روی میز...
@he_wrote - #Echoe - #Freewrite