eitaa logo
Archive
73 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
آرشیو دست‌نوشته‌ها ؛ کپی نه ولی فوروارد اوکیه. دیلی: @excusem3 ناشناس:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_se6u6ej&btn=نقا‌ب‌‌دار جواب ناشناسو توی خود برنامک یا دیلیم میذارم. ارتباط مستقیم: @Tsushi
مشاهده در ایتا
دانلود
Archive
من عاشق چشمان سبزش بودم... وقتی مرواریدهای خیس در آنها می‌درخشیدند. برق بی‌جانی که بر گونه‎های رنگ‌ پریده‌اش می‎نشست، لرزش لب‌های نیمه‌باز، و هارمونی رگه‌های سرخ و عنبیه‌های زمردین، الهام‌بخش حرکت دست و قلم‌مویم بر صفحه سفید بوم نقاشی می‌شدند. نفسم می‌برید و قلبم به درد می‌آمد از شنیدن هق‌هق‌هایش. و من می‌کشیدم، می‌کشیدم، می‌کشیدم... تا آن چشم‌های خیره‌کننده را همگان بستایند... @he_wrote - -
پیراهن خونی‌اش را درآورد به درون وان، بر روی جنازه دهن گشاد زن انداخت. گویی در مرگ هم هوس حرف زدن داشته باشد. همیشه از صدای زیر و نازکش عاصی می‌شد. حالا که نبود، احساس بهتری داشت. خانه کوچک و نقلی‌شان در سکوتی آرامش‌بخش فرو رفته و تنها صدای موجود، موسیقی جلز و ولز آتش بود. روی مبل کنار شومینه نشست؛ پاهایش را روی هم انداخت و به آجر سرخ رنگ مقابل آتش تکیه داد. شعله‌ها می‌رقصیدند و گرمای امیدبخشی را به پاهای سرد درون چکمه‌های قدیمی می‌فرستادند. سرش را عقب برد و نفس عمیقی ‌کشید؛ طوری که انگار برای اولین بار است که لذت تنفس را حس می‌کند. پس از مدتی سکوت، نگاهش را به طرف میز عسلی کنارش برمی‌گرداند و به کتابی که سالها همانجا خوابیده و خاک می‌خورد، می‌نگرد. خورده شیشه‌ها را کنار می‌زند و دستی بر جلد بیمارش می‌کشد. خیس شده بود. چند دقیقه از باز کردن کتاب نگذشته بود، که به کلی همه‌چیز را فراموش می‌کند؛ پرده‌های پاره، شال‌دوزک‌ راه ‌راه، دست بی‌بدن روی میز... @he_wrote - -