Why not me ? عزیزم
تو اگر قرار بود یه شخصیت از بازی های میراث باشی ، زندر هاثورن میشدی و اگر قرار بود یه جلد از این مجموعه باشی ، جلد سوم یعنی گامبی نهایی بودی!
𑄹 ْᅠ﹍﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
زمانی که باران درحال باریدن در خیابان های ساکت و آرام شهر است ، کسی انجا در تنهایی خود به راحتی خوشحال است ، کسی که عمیق است ، کسی میتوانی از هر حرفش دنیایی از فلسفه و احساسات را حس کنی ولی در این حال ، او همیشه در کنار دیگران خوشحال است ، همیشه باعث لبخند های جاوادانه میشود ، ذوق های زیادی را میسازد و در زندگی اطرافیانش او مثل زندر ، همیشه در حال خوب کردن حال دیگران با کلوچه های مختلف است .
پی نوشت : همچنین از پیتزاش نمیگذره مثل زندر که از کلوچه هاش نمیگذره🙏🏻
تغذیه گر روح شما ، ساغر .
Shavan عزیزم
تو اگر قرار بود یه شخصیت از بازی های میراث باشی ، زارا هاثورن میشدی و اگر قرار بود یه جلد از این مجموعه باشی ، جلد اول یعنی بازی های میراث بودی!
𑄹 ْᅠ﹍﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
گاهی نمیشود از چیزی فرار کرد ، همان طور که خیلی وقت ها نمیشود از ابی اسمان فرار کرد به گوشه ای تنگ و تاریک ؛
یا همان طور که مجبوری گاهی بایستی و خاموش شدن اخرین ستاره را در وجودت تماشا کنی و به این فکر کنی که ایا باز هم خواهم دید که این ستاره ها روشن میشوند؟
در هر حال ، چه میشود کرد ؟ او همیشه به دنبال راهی جدید برای پیدا کردن ستاره خود بود .
او امید داشت که هرچند ستاره ها خاموش شده اند ، او همچنان ماه را دارد ؛ ماه را دارد که هرشب به دیدارش پشت پنجره بیاید و به صحبت های اون تا صبح گوش دهد ؛ شاید ماهِ او همیشه کامل نبود ، اما همیشه نیمی از ماه برای او بود تا بتواند از بار سنگین کلمات فرار کند .
اما سوال اینجا بود ، آیا این بار او ماه را هم از دست داده بود ؟
همیشه نگران بود در روشنی روز جان ببازد ، آنگاه دگر هیچ وقت ماه را ملاقات نمیکرد و ماه هر شب منتظر او میماند ...
تغذیه گر روح شما ، ساغر .
luna عزیزم
تو اگر قرار بود یه شخصیت از بازی های میراث باشی ، امیلی لاکین میشدی و اگر قرار بود یه جلد از این مجموعه باشی ، جلد اول یعنی بازی های میراث بودی!
𑄹 ْᅠ﹍﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
وقتی میشود به راحتی از میان دشت ها گذر کرد و ساعت ها نور افتاب را روی صورت حس کرد ، چرا باید در کنج تنهایی و غصه خود را عذاب داد ؟
وقتی میشود از نور خورشید رد شد و از ستارگان آغوشی گرم گرفت ، یا وقتی که میشود در کلمات ناگفته کتاب ها غرق شد و وقتی میشود ساعت ها زیر باران دراز کشید ؟
آه ، عزیز من ، مشکل او دقیقا همین بود ، او هیچ وقت به پیامد بوسه افتاب دقت نمیکرد و هیچ وقت با خرید شاخه ای گل ، خود را ذوق زده نمی کرد .
و بعد می امد و مینشست و با خود میگفت چرا هربار ، او نه؟
مشکل دقیقا همان جا بود ، اما او عاشق این مشکل بود ، غرق در ان مشکل بود و هیچ بوسه ای از آفتاب ، نمیتوانست جلودار این عشق شود .
تغذیه گر روح شما ، ساغر .
DINA عزیزم
تو اگر قرار بود یه شخصیت از بازی های میراث باشی ، لیبی میشدی و اگر قرار بود یه جلد از این مجموعه باشی ، جلد دوم یعنی ارثیه هاثورن بودی!
𑄹 ْᅠ﹍﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شاید اگر راهی پیدا میکردم ، دوان دوان به سوی تو می آمدم ، چرا که من هربار که باران میبارد به انتظار تو پشت پنجره می آیم و از رهگذری که جهانیان این دنیا ، ماه صدایش میزنند خبر تو را میگیرم ، اما حتی روشنی او هم تو را باز نمیابد ؛ عزیزکم ، بگو بدون من ، کجا رفته ای ؟
گاهی اگر نامه ای را بدهی ستاره ها برایم بیاورند خوشحال میشوم
عزیزکم ، در نامه ات ، بوسه ای گرم برایم جا بگذار ، تا بتوانم این شب ها را سحر کنم .
تغذیه گر روح شما ، ساغر .
liu عزیزم
تو اگر قرار بود یه شخصیت از بازی های میراث باشی ، ایوری کایلی گرمبز میشدی و اگر قرار بود یه جلد از این مجموعه باشی ، جلد دوم یعنی ارثیه هاثورن بودی!
𑄹 ْᅠ﹍﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
دریای آرام زندگی او پر از طوفان بود ، چه کسی میدانست؟ در ظاهر ، به زیبایی آن هیچ جا ندیده بودی و در باطن ، تورا غرق جوری غرق کرد ، که چشم باز کردی و با خاموشی اخرین ستاره در وجودت ، آهنگ زندگی ات ملودی خداحافظی را نواخت ، و ان روز ، ان پیانو ، چهاربار نواخت ..
حس میکرد در انجا چیزی اشتباه است ، تجمع سیب ها دورش ، نشانی از چیزی بودند که در وجود اون رخنه کرده بود ، اما ارام بود ، روحش را نوازش میکرد ،. اینها نشانی از چه چیزی بود ؟
او ملودی نبود که به ان گوش دهند
تابلوی نقاشی نبود تا به ان خیره شوند
سخن نبود که بگویند
او فقط اون بود و در اوج هیجان ، هربار غرق میشد و جان میباخت .
تغذیه گر روح شما ، ساغر .
زمزمه های چای عزیز
تو اگر قرار بود یه شخصیت از بازی های میراث باشی ، تئا هاثورن میشدی و اگر قرار بود یه جلد از این مجموعه باشی ، جلد سوم یعنی گامبی نهایی بودی!
𑄹 ْᅠ﹍﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
لای به لای ورق خوردن برگه های زندگی ، گاهی حس ها همیشه باقی میماند ؛ هروقت که ان صفحه باز میشود ، آن حس مانند گل و گیاه در قلب میروید و تمام قلبت را تسخیر میکند .
به انتظار دم کشیدن چای ، افتاب بوسه ای گرم بر روی گونه ات میکارد و دست های را میگیرد
گاهی فقط باید نفس کشید ، نفس کشید ؛
در دنباله زندگی ، همه ما بازیگری ماهر ، در نقش رهگذر در زندگی دیگرانی هستیم ، بازیگرانی که بی تردید ، بهتر از انان صحنه باشکوه جهان ندیده است
بازیگرانی که عده ای با چشم های باز به صحنه مینگرند و عده ای که خود را در صحنه به خواب زده اند ، هرچه انها را صدا کنی ، بلند نمیشود و کاری نمیکنند .
آه ، که من از این صفحه هستی هراسانم ، هراسانم از این جهنمی که اسمش را جهان گذاشته اند ، گوشه آرام خود را میخواهم ، گوشه ای که در ان آفتاب ، فقط به گونه های من بوسه میزند و همنشین های من ، کتاب های فرسوده اند .
تغذیه گر روح شما ، ساغر .