eitaa logo
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬/نفور
660 دنبال‌کننده
63 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑨 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒍𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒕𝒐 𝒂 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆𝒔
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ا شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد رود را از جگر کوه به دریا بکشد گیسوان تو شبیه است به شب اما نه شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
نامه‌ای به ویلیام. عمق چاه همیشه دارای تیرگی ست؛ اما در این مسیرِ تاریکی، تنها جایی که کمی نور در درونش جریان دارد چاهی است که در همین نزدیکی خفته است، چاهی که در انتظار آرزو کننده‌اش هنوز پایداریش را حفظ کرده؛ برای دیدار دوباره‌ی آرزو کننده‌اش که چهره‌ی او را در بازتاب آب هایش ببیند، که چگونه جوانه‌ی امید در نگاه آرزو کننده‌اش می‌روید. چاه آرزو ها سال ها ساکن ماند، زیرا پاهی برای حرکت نداشت و گیسوانش از انتظار آرزو کننده‌اش، سپیداری ماه را نشان می‌داد... با هر انتظار از عمر عمق چاه کم می‌شد؛ اما هنوز پرتو های نور را در قلبش نگه داشته بود تا زمانی که آرزو کننده‌اش آن را پیدا کند؛ چاه آرزو ها حال متعلق به یک نفر است؛ یک نفری که آرزویش را تقدیم همه کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ا بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
نامه‌ای برای طلوع. نور بر آنچه فرود آمد، درخشید و هر فرودش را عافیتی یاد کردند بر سلامتی؛ پس از چندی درد هایشان را نور گرفت، سپس التیام خواندنش. قرن ها گذشت درد ها نور شدند و کم کم تماماً نور شدند، جریان رگ ها نور بود، تپش هستی نور بود و این نور بود که جای همگان را گرفت، تنها مرهمی برای التیام بخشیدن به زخم های کوچک بود باری همه چیز را نور کرد؛ درست است، شاید کمی پیش تر کسی بود با زخمی کوچک اما حال شخصی وجود ندارد و تنها نور است، گر با خراشی شود زندگی کرد اما با وجودی که حال وجودی دیگر است زیستن، زیستن پیشین نیست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ا ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم
نامه‌ای به Akuhei. در فرود اجسام بر زمین، تو یک معلق شده هستی که بر روی جاذبه قدم می‌نوازی؛ بجای آنکه جاذبه تو را در بر بگیرد تو او را بر دست گرفته‌ای و فرمان بر آویختن می‌دهی؛ زمانی که آونگ تو بر کره خاکی برسد در میابی که زنجیره خاکی تنها انتهای جاذبیت بود، اما حال میتوانی در دستانت نگه داری و تار هایش را به جاذبه بدوزی و آواز آونگ سر دهی، سپس از تعلق خاطری که پس از نواختن در دل ساکن می‌کنی آسایشی برای خود فرا بخوانی تا در آرامش، آواز پایان یابد.