ا﷽ا
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
نامهای برای طلوع.
نور بر آنچه فرود آمد، درخشید و هر فرودش را عافیتی یاد کردند بر سلامتی؛
پس از چندی درد هایشان را نور گرفت، سپس التیام خواندنش.
قرن ها گذشت درد ها نور شدند و کم کم تماماً نور شدند، جریان رگ ها نور بود، تپش هستی نور بود و این نور بود که جای همگان را گرفت،
تنها مرهمی برای التیام بخشیدن به زخم های کوچک بود باری همه چیز را نور کرد؛ درست است، شاید کمی پیش تر کسی بود با زخمی کوچک اما حال شخصی وجود ندارد و تنها نور است،
گر با خراشی شود زندگی کرد اما با وجودی که حال وجودی دیگر است زیستن، زیستن پیشین نیست.
ا﷽ا
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا می رویم
نامهای به Akuhei.
در فرود اجسام بر زمین، تو یک معلق شده هستی که بر روی جاذبه قدم مینوازی؛
بجای آنکه جاذبه تو را در بر بگیرد
تو او را بر دست گرفتهای و فرمان بر آویختن میدهی؛
زمانی که آونگ تو بر کره خاکی برسد
در میابی که زنجیره خاکی تنها انتهای جاذبیت بود،
اما حال میتوانی در دستانت نگه داری و تار هایش را به جاذبه بدوزی و آواز آونگ سر دهی،
سپس از تعلق خاطری که پس از نواختن در دل ساکن میکنی آسایشی برای خود فرا بخوانی تا در آرامش، آواز پایان یابد.
ا﷽ا
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
نامهای به dakarai(لئو).
در این جهان، نغمه های ستارگان روی زمین سقوط میکنند؛
و زمینی که تا کنون در انتظار دیدار دوبارهی ستارگان جان باخته بود،
باری با ملاقاتی متنوع از پیش دوباره به پیشوای ستارگان تاخته؛
گویی که دیدار دوباره این دو در زندگی جدیدشان دوباره به هم رقم خورد
حتی اگر برخوردشان بر هم زندگی را از آن دو بگیرد؛
اما این انتخابی ست که هر دو برای با هم بودن کردند،
شاید در جهانی دیگر آسوده تر به هم بپیوندند.